درباره مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی

مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي ، مؤسسه اي است اسلامي، علمي، فرهنگي و جهاني با ماهیت غير انتفاعي كه به دستور حضرت آيت الله خامنه اي ، ولي امر مسلمين در سال 1369 هجري شمسي برای مدت نا محدود تأسيس شد و داراي شخصيت حقوقي مستقل است . و محل اصلي آن تهران می باشد و مي تواند در صورت ضرورت در نقاط مهم ايران و ساير كشورهاي جهان شعب يا دفاتري تأسيس كند.

 

شنبه 27 مرداد 1397 6 ذی‌الحجه 1439 Saturday 18 August 2018

.

.

.

.

.

پیام‌ها:
حضرت علی علیه السلام : من از همه حریص تر به وحدت مردم در جامعه مى باشم
بازدید کنندگان محترم آماده دریافت پیشنهادات و انتقادات شما عزیزان در بخشهای مختلف وب سایت معاونت امور ایران هستیم
حضرت رضا سلام الله علیه : عبادت به بسیاری روزه و نماز نیست بلکه عبادت به زیاد اندیشیدن در کار خداست
حضرت علی سلام الله علیه : هر کس عمل امروز خود را اصلاح و کوتاهی های دیروز خود را جبران کند ، رستگار شود.
سید جمال الدین اسد آبادی
1454

سید جمال الدین اسد آبادی

«سيد جمال ‌الدين اسد آبادي» به اتفاق موافقان و مخالفان, منادي اتحاد اسلامي يا «پان اسلاميسم» بوده است. بيشتر علما و دانشمندان او را سلسله جنبان اين حركت در سده‌هاي اخير مي‌دانند.

   استاد شهيد مرتضي مطهري در كتاب «نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير» بر همين عقيده است سيد با انديشه بلند, ذهن خلاق و نبوغ ويژه‌اي كه داشت, در سراسر عمر خويش مجدانه در اين راه تلاش كرد. و در سفرهاي متعدد به كشورهاي اسلامي و اروپايي و تماس با رجال, انديشمندان و طبقات مختلف مردم, به تبليغ و ترويج افكار خود پرداخت. رجال بسياري در عالم اسلام از شبه قاره هند تا شمال آفريقا مستقيم يا غيرمستقيم متأثر از فكر او بوده‌اند و با الهام از گفته‌ها و نوشته‌هاي او در اين راه تلاش كرده‌اند محمد عبده, عبدالرحمن كواكبي, علامه محمد اقبال, علامه كاشف الغطاء, علامه سيد شرف‌ الدين و علامه سيد محسن امين عاملي و نيز رهبران نهضت مشروطيت و اعضاي «دار التقريب» مصر همه از اين قبيل‌اند.

 

مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي:

   «مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي» نيز كه به امر حضرت آيت الله خامنه‌اي, رهبر معظم انقلاب اسلامي تأسيس شده است, در دومين كنفرانس بين‌المللي خود تحت عنوان «طلايه‌داران وحدت» او را به عنوان يكي از پيشگامان مطرح كرده و از وي تجليل به عمل آورد. اكنون نيز در كليه برنامه‌هاي فرهنگي و تبليغي خود «انديشه وحدت» را كه ميراث بزرگ سيد است سرلوحه عمل خود قرار داده و بر آن پافشاري مي‌كند.

   برگزاري «كنگره بين‌المللي سيد جمال‌الدين اسدآبادي» توسط مجمع جهاني تقريب در همين راستا معنا پيدا كرده و به عنوان تلاشي جهت اشاعه افكار بلند سيد جمال محسوب شود.

   گزارش زير مروري است بر فعاليتهاي مختلف مجمع در داخل و خارج كشور در راه ترويج انديشة «تقريب» و «وحدت اسلامي» و نيز نگاهي است به برنامه‌هاي كنگره بين‌المللي سيد جمال اسدآبادي.

 

فعاليتهاي مجمع التقريب:

   از ابتداي تأسيس مجمع به دبير كلي استاد علامه, آيه الله واعظ زادة خراساني كه خود از آغاز جواني در زمينه وحدت اسلامي و تقريب مذاهب به مطالعه و تحقيق پرداخته و كتاب و مقاله نوشته‌ها و با سفرهاي متعدد به كشورهاي مختلف اسلامي و مراوده و مذاكره با علماي مذاهب با مسائل دنياي اسلام آشنايي عميق پيدا كرده, كليه فعاليتهاي داخلي و خارجي در همين سمت و سو برنامه‌ريزي و هدايت شده است.

   عمده‌ترين فعاليتهاي مجمع كه تاكنون انجام شده است و تأثير زيادي بر افكار و انديشه‌هاي دانشمندان و متفكران مذاهب اسلامي داشته است به شرح زير است:

                                                            1 ـ تجديد چاپ و انتشار دورة پانزده جلدي مجله رساله الاسلام ارگان دارالتقريب مصر:

            2 ـ  انتشار مجله رساله التقريب اين مجله به زباني عربي و هر سه ماه يكبار منتشر مي‌شود.

            3 ـ انتشار كتب و مقالات مختلف به زبانهاي فارسي و عربي جهت آشنا‌سازي جوامع علمي اسلامي با تفكر تقريب.

            4 ـ برگزاري «كنفرانس بين‌المللي وحدت اسلامي». اين كنفرانس هر سال در ايام «هفته وحدت» ميلاد با سعادت حضرت ختمي مرتبت محمد بن عبدالله «ص» و حضرت امام جعفر صادق (ع) در تهران برگزار مي‌شود. صدها تن از شخصيتهاي مؤثر جهان اسلام در اين كنفرانس شركت مي‌كنند و هر سال موضوعات مختلف را جهت رسيدن به تقريب و تفاهم و ديدگاههاي مشترك مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهند. نهمين كنفرانس بين‌المللي وحدت اسلامي در سال جاري به همت مجمع و «سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي» تشكيل شد كه موضوع آن سيره پيامبر اكرم, ائمه معصومين و پيشوايان مذاهب در زمينه وحدت اسلامي بود.

            5 ـ برگزاري سمينارهاي منطقه‌اي در استانهاي مرزي كشور كه برادران اهل سنت زندگي مي‌كنند. مجمع التقريب در برگزاري اين سمينارها هم مشاركت مي‌كند. ثمره اين قبيل گردهماييها گسترش جو برادري و اخوت و شناخت و تفاهم بيشتر بين برادران شيعه و سني در داخل كشور است.

            6          ـ برگزاري سمينار «حج و تقريب» در مكه معظمه, اين سمينار نيز با شركت علماي مذاهب مختلف در موسم حج برگزار مي‌شود و در هر دوره‌اي يكي از موضوعات زنده مورد ابتلاي مسلمانان به بحث و بررسي گذاشته مي‌شود.

            تا به حال شش گردهمايي دراين خصوص در مكه معظمه تشكيل شده است.

              7 ـ برگزاري «سمينارهاي منطقه‌اي تقريب» در خارج از كشور. اين گردهماييها هم كه در هر سال چند مورد در كشورهاي مختلف با شركت علماي همان منطقه برگزار مي‌شود سهم به سزايي در ترويج فرهنگ تقريب و اخوت اسلامي در بردارد.

            8 ـ دعوت از شخصيتهاي علمي و سياسي دنياي اسلام و يا سفر به كشورهاي مختلف اسلامي و اعزام هيئتهاي رسمي از مجمع التقريب و ديدار و گفتگو با علماي اسلامي و شركت در گردهماييها و نشستهاي علمي آنها. اين رفت و آمدها مراوده ميموني است كه بين برادران شيعه و سني برقرار است. در اينگونه روابط علمي انديشمندان فريقين با افكار و نظرات يكديگر مستقيما و بدون واسطه آشنا شده و در ضمن رفع سوء برداشتها و كج‌فهميها به نقطه‌نظرات مشترك بيشتري دست مي‌يابند.

            9 ـ ايجاد مركز مطالعات و تحقيقات پيرامون فرق و مذاهب اسلامي, آشنايي علمي با نظرات آنان, و ايجاد كميته‌هاي علمي جهت بررسي فقه, اصول و كلام مذاهب از ديگر فعاليتهايي است كه مجمع به طور جدي پيگيري مي‌كند. مركز علمي مجمع در شهرستان قم قرار دارد و عده‌اي از فضلاي حوزه كار تحقيق و بررسي مذاهب را در آن مركز به عهده دارند.

            حاصل همه اين فعاليتها, انتشار صدها جزوه, مقاله , بروشور و كتاب به زبانهاي عربي و فارسي است. مجموعه اين نشريات سرمايه عظيم و ميراث فرهنگي مشتركي است كه با همكاري علماي مذاهب تهيه شده و مي‌تواند منشأ تحولي در افكار و انديشه‌هاي دانش‌پژوهان و محققان در حوزه‌هاي علميه و دانشگاهها باشد.

            10 ـ تأسيس دانشگاه مذاهب اسلامي اقدام ديگري است كه مجمع انجام داده است. هدف از تأسيس اين دانشگاه, آموزش فقه, اصول, كلام, عرفان, علوم قرآن و حديث از ديدگاه مذاهب مختلف به دانشجويان داخلي و خارجي است. تا آنان ضمن يادگيري مذهب خود به گونه‌اي مقارن با مذاهب ديگر هم آشنا بشوند. و بدينگونه عملا در راه تقريب و تفاهم مذهبي گام بردارند.

 

كنگره سيد جمال:   

            و اما «كنگره بين‌المللي سيد جمال‌الدين اسد آبادي» برنامه فوق‌العاده‌اي است كه به مناسبت يكصدمين سال رحلت سيد جمال‌ توسط مجمع التقريب و با همكاري سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي طراحي و اجرا مي‌شود.

            عده‌اي از دانش‌پژوهان و محققان كشور كه سابقه طولاني در «جمال‌شناسي» داشته و در اين راه فعاليتهاي زيادي انجام داده‌اند عضويت در هيئت علمي كنگره را  بر عهده داشته و براي آن برنامه ريزي مي‌كنند. استاد واعظ‌زادة خراساني ـ  استاد سيد هادي خسروشاهي, استاد صدر واثقي و استاد محمد جواد صاحبي از جمله اين بزرگان هستند.

 

سرفصلهاي موضوعي كنگره:   

            هيئت علمي كنگره ابتدا موضوعات زير را جهت بحث و بررسي در كنگره تصويب و در مطبوعات به اطلاع عموم دانش پژوهان رساند:

            1 ـ تولد, تحصيل, شخصيت و زندگي خصوصي سيد و خاندان او.

            2 ـ تحقيق و بررسي درباره ايراني يا افغان بودن سيد و موجبات اين ابهام.

            3 ـ تلاشها و كوششهاي سياسي و ارشادي سيد در ايران, افغانستان, هند, مصر, عراق, استانبول, روسيه, پاريس و لندن ...

            4 ـ بررسي انديشه‌هاي سيد در زمينه‌هاي مختلف علمي, سياسي و اجتماعي اسلام.

            5 ـ احياي فكر ديني و حركت اصلاحي سيد.

            6 ـ ديدگاههاي سيد دربارة مبارزه با استعمار.

            7 ـ ديدگاههاي سيد دربارة مبارزه با استبداد.

            8 ـ انديشه سيد دربارة وحدت مسلمانان و اتحاد اسلامي و تلاشهاي او در اين راه.

            9 ـ اتهامات و شبهات: فراماسونري, ابهامات منسوب به سيد در مسائل عقيدتي, علم و دين.

            10 ـ مكتب فلسفي قزوين و عرفان همدان و نقش آن دو مكتب در تكوين شخصيت سيد.

            11 ـ تأثير مكتب فقهي و عرفاني نجف بخصوص درس شيخ‌ انصاري و آخوند ملا حسينقلي همداني در شخصيت سيد.

            12 ـ برخورد سيد با شخصيتهاي سياسي و علمي اسلامي و غيراسلامي در شرق و غرب جهان.

            13 ـ ياران و دوستان سيد در مصر, ايران و تركيه و بررسي زندگي و افكار آنان.

            14 ـ نقش سيد در پيدايش و استقرار فكر حكومت قانون در كشورهاي مشرق زمين.

            15 ـ بررسي كتابها, مقالات و آثار به جاي مانده از سيد و پيگيري اسناد و مدارك ناشناختة او.

 

مقالات وارده:   

            پس از انتشار عناوين فوق در مطبوعات داخلي و خارج كشور دهها مقاله و تحقيق از داخل و خارج كشور به دبيرخانه مجمع رسيد. از ميان مقالات رسيده هيئت علمي تا به حال ب چاپ و نشر مقالات زير موافقت خود را اعلام داشته است:

            1 ـ مبارزات سيد جمال‌الدين اسد آبادي با استعمار خارجي و استبداد داخلي ايران ـ دكتر حسين رزمجو.

            2 ـ پيوند سيد جمال الدين اسدآبادي با افغانستان ـ محمد آصف فكرت.

            3 ـ شناخت من از سيد جمال الدين ـ دكتر سيد جعفر شهيدي

            4 ـ سيد جمال‌ الدين افغاني از نظر استاد دكتر محمد بهي ـ سيد ابراهيم سيد علوي.

            5 ـ سيد جمال‌ الدين اسد آبادي ـ سفرها و ره آوردها ـ دكتر نورالله كسايي.

            6 ـ مصلح عالم اسلام ـ استاد محمدرضا حكيمي

            7 ـ تأثير معنوي سيد جمال الدين در پرورش استعدادهاي شايسته ـ سيد محمد ثقفي

            8 ـ سيد جمال الدين و وحدت كشورهاي اسلامي ـ دكتر جاويد اقبال

            9 ـ جمال الدين الافغاني طريق النهوض و الاستناره بالاسلام ـ دكتر محمد عماره.

            10 ـ جمال الدين الافغاني ـ دكتر عبدالحكيم الطبيبي.

            11 ـ  بين دان فودي و المهدي و الافغاني ـ حسن مكي محمد احمد

            12 ـ بازگشت به قرآن و نهضت‌هاي اصلاحي جهان ـ بهاء الدين خرمشاهي

            13 ـ سيد جمال الدين اسد آبادي بيدار كنندة ملل شرق و جهان اسلام و بحثي نو دربارة او ـ علي دواني.

            14 ـ تربيت از نظر سيد جمال الدين اسد آبادي ـ دكتر اقبال قاسمي پويا

                        15 ـ جمال الدين الافغاني, محاوله لفهم جديد ـ حسين الشامي

            16 ـ تضاد فكري و اعتقادي ـ سيد احمد خان با سيد جمال.

            17 ـ سيد جمال الدين ـ پرفسور مقصود جعفري.

            18 ـ پارادوكس علم و دين در انديشه جمال ـ سيد مجيد ميرمنتهايي.

            19 ـ روابط سيد جمال الدين با محمد حسن خان ـ يوسف متولي.

            20 ـ اصلاح جامعه در انديشه سيد جمال ـ اسماعيل‌نيا

            21 ـ قرائتي همدلانه از سيد جمال ـ مقصود فراستخواه

            22 ـ اهميت وحدت اسلامي در نظر سيد ـ خورشيد گيلاني

            23 ـ نقش احياگرانه و اصلاح طلبانه سيد جمال ـ حسن يوسفي اشكوري

            24 ـ جمال الدين و پان اسلاميسم ـ لي چن چو نگ

            25 ـ نقش سيد جمال الدين اسد آبادي در لغو امتياز تنباكو ـ صدر واثقي

            26 ـ معرفي آثار سيد جمال الدين اسد آبادي ـ سيد هادي خسروشاهي

            27 ـ احياء فكر ديني و تصحيح دينداري ـ علي اكبر صادقي رشاد.

                                    28 ـ سيد عبدالرحمن كواكبي و سيد جمال ـ دكتر سيد احمد رضا خضري

            29 ـ مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي وكنگره بين المللي سيد جمال الدين اسدآبادي ـ سيد جلال ميرآقايي.

            همچنين مقالاتي از آقايان: دكتر محمد علي آذر شب, آقاي نجيب مايل هروي, دكتر محمد حسن تبرائيان و آقاي محمد جواد صاحبي, دكتر حسين ابو ترابيان كه تا زمان نوشتن اين مقاله هنوز به دست ما نرسيده است.

            و نيز تعداد 15 مجلد كتاب تحقيقي توسط حجه الاسلام و المسلمين استاد سيد هادي خسروشاهي در اين زمينه تهيه و آماده چاپ شده. ستاد كنگره اميدوار بود همزمان با برگزاري كنگره كليه كتابها به دست دوستداران و علاقمندان به سيد جمال برسد. اما با كمال تأسف همانگونه كه استاد در مصاحبه خود اعلام داشته است. به علت برخي مشكلات اداري فقط دو جلد آن به ثمر نشست و بقيه منتظر فرصتي ديگر!

 

ميهمانان خارجي كنگره:   

            و نيز علاوه بر شخصيتهاي فرهنگي و محققان داخلي شخصيتهاي بسياري از خارج كشور جهت حضور در كنگره اعلام آمادگي كرده‌اند. طبيعتا امكانات محدود كنگره اجازه دعوت از همه آنان را جهت سفر به ايران نمي‌دهد ولي تا به حال آنگونه كه مسجل شده است افراد زير از كشورهاي خارجي در كنفرانس شركت مي‌كنند.

            1 ـ آقاي دكتر جاويد اقبال فرزند علامه اقبال لاهوري از پاكستان.

            2 ـ آقاي روژه گارودي انديشمند معروف فرانسوي.

            3 ـ حسين الشامي عراقي ـ لندن

            4 ـ دكتر وهبه فانوسي ـ لبنان

            5 ـ دكتر علي زيغور ـ لبنان

            6 ـ دكتر مهدي خواجه پيري ـ هند

  7 ـ حبيب الله رفيع ـ پاكستان (پيشاور)

            8 ـ حسن الامين ـ لبنان

            9 ـ دكتر حسن مكي ـ سودان

            10 ـ صاحب زاده خورشيد گيلاني

            11 ـ منيب اقبال ـ پاكستان

            12 ـ پرفسور مقصود جعفري ـ پاكستان

            13 ـ خير الدين كارامان ـ تركيه.

            تاريخ برگزاري كنگره هجدهم تا بيستم اسفند ماه به مدت سه روز و محل برگزاري آن در تهران, حسينيه الزهرا واقع در مجتمع امام خميني (ره) سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي مي‌باشد. مراسم اختتاميه كنگره در شهر همدان, با همكاري وزارت محترم ارشاد اسلامي انجام خواهد شد.

            مينهمانان شركت كننده در مراسم اختتاميه همچنين از شهر اسد آباد زادگاه سيد جمال الدين كرده و با برخي بستگان و خويشان او كه در آن شهر زندگي مي‌كنند آشنا خواهند شد.

            در مجموع برگزاري كنگره سيد جمال گام مثبتي است كه توسط مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي و سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي در جهت تكريم و بزرگداشت و ترويج انديشه‌ها و افكار سيد در يكصدمين سالگرد رحلت او برداشته مي‌شود مسلماً اگر «سيد جمال» زنده بود و تأسيس جمهوري اسلامي ايران و بيداري جوامع اسلامي را مشاهده مي‌كرد احساس مي‌كرد به بخش عظيمي از آرمانهاي خود رسيده و تلاشهاي خستگي ناپذير به بار نشسته است. خداوند او را با اجداد طاهرينش محشور و در اعلي عليين مقيم فرمايد.

 

 

سيد جمال الدين اسد آبادي

بيدار كنندة ملل شرق و جهان اسلام

و بحثي نو دربارة او

 

علي دواني

 

            من از ايام كودكي و بيشتر در زمان ملي شدن صنعت ايران كه مرحوم آيت الله كاشاني در آن نقش اساسي داشت, و در برخورد با رهبر فدائيان اسلام شهيد نواب صفوي كه از سيد جمال الدين اسدآبادي و افكارانقلابي و اقدامات ضد استعماري در راه بيداري ملل شرق و جهان اسلام ياد مي‌كردند, با سيد و افكار او آشنا شدم.

 

آشنايي بيشتر من با سيد و افكار او

            در سال 1334 شمسي در تهران ميرزا صفات الله اسد آبادي فرزند ميرزا لطف الله اسدآبادي خواهر زادة سيد جمال الدين را در يك كتابفروشي ديدم. در آن موقع من در هفته نامه ديني «نداي حق» كه در تهران منتشر مي‌شد مقاله مي‌نوشتم و از آن راه با وي آشنا شدم.

ميرزا صفات الهل پير مردي لاغر اندام و بلند قامت, زنده دل و با حال بود. شايد سني بين 70 تا 80 سال داشت.

            بسيار خوشحال بودم كه خواهرزادة سيد را ديده‌ام. از وي راجع به سيد جمال الدين و خواهرزاده‌اش ميرزا لطف الله كه شرح حال او را نوشته و در دو سفر او به ايران, در تهران با او بوده است سؤال كردم.

            او گفت: «تعجب مي‌كنم كه مردم دربارة سيد ترديد دارند كه ايراني يا افغاني بوده است. خانة پدري او در اسدآباد همدان هنوز هم هست حتي نوشته‌هاي سيد و ميرزا لطف الله پدرم و فاميل ما هم در دست است, و براي ما چيزي كه در اين باره مبهم باشد نيست».

            او رسالة ميرزا لطف الله در شرح حال سيد كه در برلن توسط كاظم‌زادة ايرانشهر براي اولين بار چاپ شده بود تأييد مي‌كرد و مي‌گفت اين چيزي نيست كه نياز به تحقيق داشته باشد.

            ميرزا لطف الله در سفر اول سيد در سال 1304 هـ از خارج به ايران و در عكسي كه سيد با جمعي در تهران گرفته است, او هم هست. اصل عكس هم اكنون نزد من در اسدآباد است».

            در سال 1371 شمسي كتاب كوچك اما پر محتواي «خاندان آيت الله بروجردي» را كه ترجمة رسالة مرحوم آيت الله عظمي بروجردي, بزرگ مرجع تقليد ربع قرن گذشته بود, منتشر ساختم. در مقدمة مفصل آن كتاب به مناسبت ذكر نام دو تن از بزرگان علماي دودمان طباطبائي يعني آقا سيد محمد صادق طباطبائي همداني روحاني اول عصر ناصري در تهران متوفي در سال 1300 هجري, و حاج ميرزا محمود طباطبائي بروجردي روحاني اول همان عصر در بروجرد و مرجع تقليد غرب ايران نيز متوفي در همان سال 1300 كه هر دو مجتهدي نافذ الكلمه و در امر به معروف و نهي از منكر بسيار متصلب, و در مبارزه با ظلم و ظلمه و جلوگيري از تعديات حكام تمدن وقت و دفاع از مظلومين و طبقه مستضعف زبانزد خاص و عام بوده‌اند. يادي هم از مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادي كردم.

            در آن جا تحت عنوان «سيد جمال الدين اسد آبادي و علماي خاندان طباطبائي» به تفصيل راجع به آغاز كار او و تحصيل علوم ديني وي و برخورد او درتهران با آقا سيد محمد صادق طباطبائي همداني, و در بروجرد با حاج ميرزا محمود طباطبائي بروجردي شرحي نوشتم و توضيحات دادم.

            منظور هم اين بود كه ثابت كنم تحرك سيد جمال الدين از كجا سرچشمه گرفته بود, و او در سن اوائل بلوغ مي‌توانسته در نجف اشرف از شاگردان فقيه اعظم حاج شيخ مرتضي انصاري مشهورترين مرجع تقليد عصر باشد.

            در آن جا نوشتم ـ كه در اين زمينه نديده‌ام تاكنون كسي قلم زده و تحقيقي كرده باشد, و اولين بار است كه اين واقعيت روشن مي‌شود.

            دوست روحاني و همكار ديرين مادر مجلة «درسهائي از مكتب اسلام» آقاي سيد هادي خسروشاهي «جمال شناس» معاصر كه شايد بيش از ديگران پيرامون مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادي تحقيق و بررسي كرده و قلم زده باشد, پس از ديدن آنچه نوشته بودم پيشنهاد كردند كه آنچه را در آن كتاب نوشته‌ام, و از آنچه تحت عنوان «سيد جمال‌الدين اسد آبادي بيدار كننده ملل شرق و جهان اسلام»  در جلد اول «نهضت روحانيون ايران» نگاشته‌ام, مقاله‌اي تهيه كنم و براي ايشان بفرستم تا در ويژه‌نامه سيد جمال الدين در سري «تاريخ و فرهنگ مصر» چاپ شود, ولي در آن وقت توفيق آن را نيافتم. اينك با سفارش متوالي ايشان و دفتر «مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي» آن مقاله را براي كنگرة بزرگداشت سيد جمال الدين كه در تهران و همدان برگزار مي‌شود, نوشته و ارسال مي‌دارم, تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.

 

دور نمائي از شخصيت انقلابي سيد

            در نيمة دوم قرن نوزدهم ميلادي و همزمان با سلطنت ناصرالدين شاه قاجار, اروپا از لحاظ تمدن جديد و علوم و صنايع پيشرفت حيرت‌انگيزي نموده بود. هر روز به ترقيات تازه‌اي نائل مي‌گشت و در هر مرحله پيروزي نويني كسب مي‌كرد, به طوري كه در اغلب كشورهاي اروپائي مردم در ساية آزادي, و حكومت قانون, زندگي سعادتمندانه‌اي را دنبال مي‌نمودند.

            ولي بدبختانه ممالك اسلامي چه آنها كه همان زمانها در زنجير استعمار اروپائي گرفتار شده بودند, و چه كشورهاي مستقل همه در خواب غفلت به سر مي‌بردند. به همان ميزان كه اروپا كاملا بيدار و در تمام رشته‌ها سرگرم كار و كوشش بود و هر روز گام تازه‌اي به طرف تمدن بر مي‌داشت, در خاورميانه و داخلء ممالك اسلامي حكومت فردي و ديكتاتوري بافشار هر چه تمامتر مستقر بود. مردم ستمديدة اين كشورها در زير يوغ حكومت استبدادي از نعمت آزادي فردي و حيات اجتماعي به كلي بي‌نصيب بودند. هر كس به هر وسيله مي‌توانست به مردم ظلم مي‌كرد و آنها را مانند گوسفند مي‌دوشيد. مخصوصاً در ايران مظالم شخص شاه و درباريان و خودسري شاهزادگان و فشار دولتها و حكام شهرها و كدخدايان دهات و قصبات جان مردم را به لب رسانده بود....

            در چنين محيط تاريك و موقع باريكي يك نفر روحاني ايراني شيعه و روشندل با اراده و سياستمداران سخنور و نويسندة زبردستي قيام نمود و پرچمدار آزادي مسلمين و منادي بيداري ملل مشرق زمين گشته, و در صدد بود كه اساس حكومتهاي فردي و روشهاي استبدادي ممالك اسلامي را كه عله العلل تمام بدبختيهاي مسلمانان بود به كلي ريشه‌كن كند و مردم را با اوضاع دنياي جديد و تحولات و انقلابات اروپا آشنا ساخته مانند آنان در زندگي به سوي ترقي و تكامل جلو برد.

            اين مرد نامي سيد جمال الدين اسد آبادي بود كه قطعاً خوانندگان نام او را شنيده و كم و بيش با زندگاني او آشنائي دارند. سيد جمال الدين به ممالك اسلامي به افغانستان و هندوستان و مصر و حجاز و تركيه و عراق و سوريه و كشورهاي مسيحي روسيه و فرانسه و آلمان و انگلستان سفر كرد و همه جا در مجامع مسلمين اعم از شيعه و سني با قلم و بيان, فكر بلند خود را دنبال نمود و در همه جا نيز با استقبال فوق العاده‌اي مواجه گشت. در همه جا شاگردان بسياري تربيت كرد و آنها نيز مانند خود وي در راه بيداري مسلمانان جهان و مبارزه با ظلم و زور پادشاهان و حكام وقت, خدمات با ارزش و لياقت شايسته‌اي از خود نشان دادند.

            قيام سيد جمال الدين اسد آبادي موجب بيداري تمام ممالك اسلامي شد. ولي متأسفانه وجود حكومتهاي فردي مانع به ثمر رسيدن آمال و آرزوي بزرگ او بود. سيد جمال الدين دوبار به ايران آمد. بار اول در سال 1304 هـ به دعوت ناصر الدين شاه كه آوازة او را شنيده و شيفتة شخصيت جهاني وي شده بود از راه نجد و حجاز به ايران آمد و مورد توجه شاه واقع شد, ولي چون افكار انقلابي داشت و از آزادي و ضديت با حكومت استبدادي دم مي‌زد, مورد بي‌اعتنائي شاه قرار گرفت.

            سيد به واسطة اطلاعات علمي و سياسي و احاطه بر تواريخ عالم و اخلاق امم و طلاقت لسان و حسن بيان به اندازه‌اي در نزد علما و امرا و بزرگان ايران نفوذ و موقعيت پيدا كرد كه در آن عصر كمتر كسي مي‌توانست به آن مقام عالي نائل گردد, ولي او كه بي‌اعتنائي شاه را نسبت به خود ديد, از راه روسيه به اروپا سفر كرد, تا اين كه در سال 1309 هجري كه ناصر الدين شاه به اروپا رفته بود در مونيخ با او ملاقات و مجدداً با دعوت وي به ايران آمد.

            در اين سفر نيز تا چندي شاه در مهام امور از فكر بكر و رأي رزين سيد استفاده مي‌نمود, ولي چون سيد در همان حال هدف خود را دنبال مي‌كرد و سخناني مي‌گفت كه به نفع شاه مستبد و طرز رفتار او و درباريان او نبود, امين السلطان صدر اعظم, شاه را از نفوذ و افكار انقلابي وي به وحشت انداخت. سيد هم كه بي‌مهري شاه را مشاهده نمود به حضرت عبدالعظيم رفت و مدت هشت ماه در آن جا توقف نمود و به هدايت افكار و توجه مردم به اصلاحات مملكتي و حريت و آزادي پرداخت.

            ناصر الدين شاه كه وضع را چنين ديد در حالي كه سيد در بستر بيماري غنوده بود پانصد سوار فرستاد و در سرماي زمستان و برف و باران به طرز فجيعي او را از صحن مطهر بيرون كشيده تحت الحفظ به عراق تبعيد كرد, ولي افكار انقلابي سيد در ايران باقي ماند و مردم بيدار شدند و دانستند كه در ساية همت عالي و اتحاد و روشن‌بيني مي‌توان با ظلم و فساد و استبداد و حكومتهاي فردي و خودكامه مبارزه كرد و نتيجه گرفت.

            سيد جمال الدين قبل و بعد از واقعة لغو امتياز كمپاني انگليسي كه انحصار داخلي و خارجي تنباكوي ايران را تا مدت شصت سال به خود اختصاص داده و با فتواي مرحوم ميرزاي شيرازي و فشار افكار عمومي دچار شكست شد, دو نامة مهيج تاريخي به زبان عربي مشتمل بر شكايت از مظالم ناصرالدين شاه به ميرزا نوشته كه به فارسي هم ترجمه و منتشر شده و حاكي از قدرت قلم سحار و فكر مواج و عزم آهنين آن مرد عاليقدر اسلام است...

            اكنون بايد ديد چه عامل يا عواملي باعث شد كه سيد اين روحاني تحصيل كرده‌‌ ‌‌‌‌حوزه‌هاي علمي شيعه به اين فكرها بيفتد, آن هم در عصر و زماني كه در حوزه‌هاي علمي از اين مقوله خبري نبود, و تنها به كارهاي ديني و تكاليف روحاني مبادرت مي‌ورزيدند. ما بدين گونه ‌به اين سؤال پاسخ مي‌دهيم:

 

نبوغ او در ايام كودكي

            در كتاب «شرح حال و آثار سيد جمال الدين اسد آبادي» به قلم ميرزا لطف الله خواهرزادة سيد مي‌خوانيم كه سيد متولد در ماه شعبان 1254, از سال 1259 تا 1262, يعني از سن 5 سالگي تا 10 سالگي «دبستانش خانه و مربي و آموزگارش پدر فرزانه‌اش بوده» در چند ماه قرآن را خوانده و مقدمات عربي را هم در سالهاي اول به خوبي تحصيل 

مي‌نمايد. بعدها در بعضي از آيات قرآني و به خصوص در معني سورة مباركه «الم نشرح» كه معني تحت الفظي آن را با پدرش در مقام بحث بر مي‌آيد, مي‌گويد تا آنچه مي‌خوانم معني آن را به قاعده حالي نكند درس نخواهم خواند!

            سه چهار روزي مناظرة اين مبحث را داشته و درس نمي‌خوانده, تا اين كه در موقعي كه با اطفال سرگرم بازي بده به سرعت از كوچه به خانه مي‌آيد و مي‌گويد امروز حقيقت و سر معناي سورة مباركه بر من معلوم شد, و قسمتي از آن را بيان مي‌كند كه پدرش مات و مبهوت مانده صورتش را مي‌بوشد و سجدة شكر به جا آورد.

            در ايام بچگي اين قبيل مطالب بسيار از او مشاهده شده است. كتابهاي مشكل عربي را از هر يك, چند ورق و چند فصل و با بي پيش نمي‌خوانده است و باقي را در نهايت خوبي به همشاگردانش درس مي‌داده است.

            آقاي حاجي سيد هادي اسد آبادي از همسالان و همشاگردانش كه قريب 88 سال از عمرش مي‌گذرد (پسر دائي سيد) از ذكاوت و فراست او نقلها مي‌كند كه باعث حيرت هر شنونده است.

            حافظة فوق العادة او باعث ترقي سريع وي گشته و در جواني در علوم اسلامي متبحر مي‌شود. پدرش چون لياقت ذاتي و استعداد او را مشاهده مي‌كند پنهاني از مادرش او را برداشته, در حدود سال 1264 هجري كه ابتداي سال دهم عمر او بوده به قزوين مي‌روند.

            دو سال در قزوين در مدرسه و نزد پدرش تحصيل مي‌كند. چنان شوق به تحصيل داشته كه ايام جمعه و اعياد را به هيج تعطيل نمي‌كرده است...». سپس مي‌گويد: پدر در ابتداي سال 1266 هجري او را برداشته به تهران مي‌رود»(1)

 

در تهران و در برخورد با آقا سيد صادق طباطبائي

            مي‌بينيم كه اين طلبه خردسال نابغه‌اي بوده كه نظيرش كمتر ديده شده, و سالها بايد تا يك نفر مانند ان ديده شود. امروز با وسائل ارتباط جمعي گاهي در تلويزيون يا صفحات

 

جرائد, اين قبيل كودكان را مي‌بينيم يا در كتابها خوانده‌ايم, ولي آن روز اطلاع از وجود اين قبيل كودكان نابغه چندان ميسور نبود.

            ميرزا لطف‌الله راجع‌به ورود سيد با پدرش به‌تهران و برخورد با آقا سيد‌محمدصادق طباطبائي‌همداني, روحاني اول تهران كه همان نيز باعث شكوفايي سيد شد, تحت عنوان «اولين ورود سيد به‌طهران با پدرش» مي‌نويسد: «تقريرات خود سيد است كه به‌جهت من بيان فرموده‌بودند:«در ابتداي سال1266 به‌طهران رفتم و در محلة سنگلج در خانة سليمان خان صاحب اختيار كه پدرم را مي‌شناخت و اهل ولايت و حاكم اسد آباد بود منزل كرديم.

            در روز بعد از چند ‌نفر پرسيدم‌كه امروز عالم و مجتهد معروف طهران كيست؟ آقاي سيد صادق را معرفي‌كردند. فرداي همان روز پنهان از پدرم به مدرسة ايشان رفته, ديدم طلاب‌ دور آقا را گرفته و آقا مشغول تدريس است. سلام‌كرده, از نبودن جا, درب ‌حجره نشستم.

            يكي از كتب مهمة عربي را كه (اسم آن را سيد فرمودند و بند فراموشم شده) در دست دارد, و مسئله غامض از آن را شرح و معني مي‌كند, ليكن به طور اختصار و مبهم. پس از اتمام درس گفتم جناب آقا! اين مسئله را مجدداً تكرار فرماييد كه استفاده حاصل شود, چه از اين بيانات مختصر, فائده كامل حاصل نشد.

            آقا نظر تند و غضب آلودي از روي تحقير به جانب من كرده, فرمودند: تو را به اين فضولي‌ها چه؟ گفتم تقاضاي فهميدن مسائل علمي ربطي به فضولي ندارد, دانستن علم به بزرگي و كوچكي نيست, و همان مسئله را به قدر دو ورق خوانده و ترجمه كردم.

            آقا اين طور كه ديدند فوراً برخاسته به جانب من آمدند, و من هم برخاسته مستعد شدم و تصور كردم قصد زدن مرا دارد. چون به من رسيد صورت مرا بوسيده, دستم را گرفته پهلوي خود نشانيد. بسيار اظهار ملاطفت كرده, از حال و موطنم جويا شدند. معرفي خود را كردم. به فوريت فرستادند پدرم را آوردند و يكدست لباس به اندازة من خواستند.

            پس از ملاقات و بجا آوردن رسوم ظاهري, تفصيل را از اول تا آخر به جهت پدرم نقل, و لباس كه خواسته بودند مرا به پوشيدن آن امر كردند, و به دست خود عمامه بسته به سرم نهادند. من تا آن روز عمامه نگذاشته, با كلاه بودم»(1)

            سپس ميرزا لطف الله خود مي افزايد كه: «چند روز آقا سيد صادق از آنها در منزل خود ميهمانداري مي‌كند, و اين مسئله در طهران شيوعي پيدا مي‌كند. اغلبي از علماي وقت, فيض حضورش را غنيمت شمرده, به خدمتش مي‌رسند.»

            هيچ نبايد تعجب كرد, زيرا از اين قبيل نوابغ نوجوان داشته‌ايم و داريم. آنچه دربارة شيخ الرئيس ابن سينا, و فخر المحققين پسر علامه حلي, و فاضل هندي, و آقا مجتهد اصفهاني و ديگران نقل مي‌كنند و به ثبوت رسيده, گواه بر اين مدعاست.

            اكنون بايد ديد اين آقا سيد محمد صادق چه موقعيت و جايگاهي در علم و عمل داشته و سيد جمال نابغة نوجوان 12 ساله از اين برخورد چه درس آموخته است.

            در «المآثر و الآثار» كتاب دولتي كه زير نظر محمد حسن خان اعتماد السلطنه وزير علوم عهد ناصري نوشته شده است, شرح حال مختصر آقا سيد صادق طباطبائي را بدين گونه آورده است: «آقا سيد صادق طباطبائي همداني از عظما و رؤساء دين و از جملة فقها و مجتهدين بود. در تهران مي‌نشست به مقام بزرگواري و بسط يد و نفاذ حكم و قبول عامه كه او داشت كمتر كسي رسيده است.آموآم

            عمدة تلمذ وي در اصول بر شيخ محمد حسين صاحب فصول بوده, و بر‌ آن كتاب نيز تعليقات پرداخته و احياناً شعري فقيهانه مي‌ساخت.

            الحق در حفظ حماي شريعت از هيچ دقيقه نمي‌گذشت, و در هيچ باب اقدام و اهتمام او را ديگري نداشت» و مي‌گويد: فوتش در 16 ربيع الثاني 1300 اتفاق افتاد.(1)

فقيه بزرگوار ميرزا احمد تنكابني معاصر ديگر او از وي بدين سان ياد مي‌كند: «آقا سيد محمد صادق طباطبائي از سادات طباطبا و از قبيلة بحرالعلوم, و محيي آداب و رسوم, و افاضه‌اش بالنسبه به فوق ناس علي سبيل العموم, سلمان عصر و فريد دهر, و از تلامذة صاحب فصول, و از صاحبان فقه و اصول, و سرآمد فحول, و در امر به معروف متصل, و در تهران ساكن, و او را به مؤلف كتاب محبت بي‌اندازه, بلكه قاطبة علما از افاضات او بهره‌مند, و از صاحبان نفوس قدسيه است. سلمه الله تعالي.(2)

            لازم به ذكر نيست كه سيد جمال طلبة نابغه, نوجوان در مدتي كه در تهران بوده و چنين عالم عامل و فقيه نام‌آوري را از نزديك مي‌ديده كه در اجراي احكام شرعي و امر به معروف و نهي از منكر متصلب است, نه تنها از محضرش كسب علم نموده, بلكه چون نظري وسيع و روحي حساس داشته به فكر مي‌افتد كه يك عالم ديني و آگاه از تعاليم اسلامي بايد آمر به معرف و ناهي از منكر و در فكر مردم و دفاع از حقوق آنها باشد.

            اين درسي بوده كه سيد جمال طلبة نابغة نوجوان از برخورد با آن سيد محمد صادق طباطبائي همداني روحاني نافذ الحكم و متصلب در امر دين آموخته است, زيرا او تا آن موقع عالمي به اين جامعيت نديده بود. علما بيشتر درس مي‌گفتند و نماز جماعتي مي‌خواندند و در برابر حكام وقت و سلطه آنها بر جان و مال و نواميس مردم قدرتي نداشتند كه ابراز وجودي كنند.

 

سيد جمال در خانه حاج ميرزا محمود طباطبائي بروجردي

            درست معلوم نيست سيد جمال همراه پدر چقدر در تهران مانده است. او فقط چند روزي ميهمان آقا سيد محمد صادق طباطبائي بوده است. احتمال مي‌رود چند ماهي مانده است, و چون فضاي بازتري جستجو مي‌كرده به اتفاق پدر قصد رفتن به عتبات عاليات و شركت در دروس علماي بزرگ آن حوزه مي‌كند, آن هم در عصر مرجعيت شيخ انصاري مرجع مطلع وقت, و به اين منظور تهران را ترك مي‌گويد.

            خواهرزاده‌اش ميرزا لطف الله اسد آبادي مي‌نويسد: «در همان سال 1266 هجري از طهران به قصد عتبات عاليات به اتفاق پدرش حركت كرده, از طريق بروجرد عازم مقصد مي‌شوند.

            در بروجرد هم قرين اين مطلب با مرحوم حاجي ميرزا محمود مجتهد كه در علم و فضل مشهور بوده‌اند, پيش مي‌آيد. حاجي مذكور مجذوب كمالات و حالات او شده, تقريباً سه ماه آنها را در منزل خود نگاهداري مي‌كند».(1)

            از حسن اتفاق اين حاج ميرزا محمود عالم نامدار بروجرد هم مانند آقا سيد محمد صادق طباطبائي مردي نافذ الحكم و در امر دين بسيار متصلب بوده است. هر دو از يك خاندان بوده‌اند, با اين فرق كه آقا سيد صادق از سادات طباطبائي همدان بوده و در تهران اقامت داشته است, و حاج ميرزا محمود از تيرة ديگراين سادات ساكن بروجرد بوده است.

            در اين جا لازم است براي آشنائي بيشتر با اين روحاني بزرگ كه سيد جمال اسد آبادي نابغة جوان 13 ساله را با پدر دانشمندش در سر راه آنها  به كربلا سه ماه در خانه خود نگاه داشته و پذيرائي نموده بدانيم كه او كيست و از چه خانداني است, و در علم و فضل و نفوذ كلمه داراي چه مقامي بوده است, تا از آن در تأثير بخشيدن به شكوفائي نبوغ سيد جمال نابغه نوجوان در مدتي كه در خانه او بوده است, بهره‌گيري كنيم.

            مرحوم حاج ميرزا محمود فرزند سيد علي نقي, فرزند سيد جواد, فرزند سيد مرتضي, فرزند سيد محمد طباطبائي اصفهاني بروجردي است, و اين سدي محمد جد پنجم مرحوم آيت الله عظمي بروجردي مرجع مطلق تقليد ربع قرن گذشته رضوان الله عليه, و نياي سوم حاج ميرزا محمود بوده است.

سيد محمد طباطبائي جد سوم حاج ميرزا محمود از فقها و حكما و علماي بزرگ عصر بوده, و هم پدر همسر استاد كل وحيد بهبهاني سرآمد فقها و دانشمندان شيعه در سدة دوازدهم هجري, و استاد اوست.

            سيد مرتضي فرزند او هم از فقها و علماي بزرگ مقيم كربلا و مدفون در آن جاست. او دو پسر داشته است, سيد جواد جد حاج ميرزا محمود, كه به گفته نوه‌اش حاج ميرزا محمود در حاشية «مواهب» فاضلي بزرگوار و در نظر امرا و حكام وقت با عظمت مي‌نمود و در حمايت از ضعفا و مظلومان كوشا بود»‌و سيد محمد مهدي علامة بحرالعلوم فقيه نامي و مرجع تقليد عصر از استادش وحيد بهبهاني و مشهورترين دانشمند شيعه در اوائل سدة سيزدهم هجري, متوفي به سال 1212 هجري در نجف اشرف و مدفون در آن جاست.

            ميرزا علينقي نيز از علماي بزرگ بوده است. مرحوم آيت الله عظمي بروجردي در رساله‌اي كه راجع به افراد خاندانش نوشته است و ما توفيق ترجمه آن را يافته‌ايم, مي‌نويسد: «ميرزا علينقي پسر سيد جواد پسر سيد مرتضي عالمي پارسا و زاهد بود. مدتي در نجف در .درس عمويش علامة طباطبائي (بحرالعلوم) حضور مي‌يافت. عموي پدرم صاحب «مواهب» در حاشية كتابش نوشته است كه او بر كتاب «زندة» شيخ بهاء الدين ـ عاملي ـ قدس سره ـ حاشيه دارد, و آن طور كه به خاطر دارم در سال 1249 هجري از دنيا رفت.»(1)

            و اما خود حاج ميرزا محمود طباطبائي فقيه بزرگ و مرجع تقليد غرب ايران در زمان خود, بلكه از اعاظم فقها و مجتهدين سدة سيزدهم و مقيم شهر خود بروجرد بوده است. او مخصوصاً‌ سعي بليغ داشته كه جلو مظالم ظلمة و اجحافات حكام وقت و متفذين را بگيرد, و اين كار را با شهامت و شجاعي كه داشته است تا آن جا دنبال كرد كه چند بار از طرف ناصر الدين شاه قاجار از بروجرد تبعيد و به تهران احضار شد و هر بار هم بر اثر شخصيت نافذ و احترام يكه نزد علماي بزرگ تهران و عامة مردم داشت, شاه نتوانست گزندي به او برساند. در كتاب «المآثر و الآثار» كه زير نظر وزير علوم عهد ناصري محمد حسن خان اعتماد السلطنه نوشته شده آمده است كه: «حاج ميرزا محمود بروجردي از سلسلة طباطبائيه آن جاست. در امر به معروف و نهي از منكر قلبي قوي داشت, و از اين جهت چند بار به دربار گردون مدار احضار گرديد...

            همشهري و همسفرش فقيه بزرگوار سيد شفيع بروجردي از وي چنين تعبير نموده است: «سيد سند و ركن معتمد, فاضل عالم كامل آقا ميرزا محمود, اهل بروجرد و مرجع امور عامة مردم است. او برادر زادة بحرالعلوم خود سيدي بزرگوار و رئيس اين شهر مي‌باشد, و هم ياور بي‌نوايان و مسلط بر جبابره و ظلمه است... (2)

            در «اعيان الشيعه» به نقل از كتاب «تنمة امل الآمل» مي‌نويسد: «او از اعلام علماي ايران و بزرگان رؤساي اين زمان است. در علو قدر و عظمت شأن كم نظير, حكام و وزرا از مهابت او در بيم و هراس بودند. در زمان خود حدود الهي را جاري مي‌ساخت و احكام ديني را زنده نگاه مي‌داشت.

            من در امر به معروف و نهي از منكر در اين زمان كسي را در ميان علما مانند او قدرتمند نديده‌ام. در زمان ما با جمعي از خواص بستگانش براي زيارت به سامره (3) آمد. او را مردي نيك  منظر  و  نوراني  با  چهره‌اي  روشن  و سيمائي درخشان ديدم. آثار سيادت و بزرگي

و انوار عبادت در وي آشكار بود, به طوري كه نمونه‌اي از سلف صالحين را تداعي مي‌نمود, با جلالت و حشتمي كه داشت. سنش بالغ بر هشتاد سال بود. عالمي متبحر در اكثر علوم اسلامي, و ماهر در فقه و حديث و رجال, و كلام و اصول, و داراي اطلاع وسيع در حكمت الهي و طبيعي بود. در علوم ادبي و عربي نيز اطلاعي به كمال داشت. در آگاهي از آراء فقها و اقوال نادرة آنها هم كاملاً مسلط بود.

            كتاب «مواهب السنيه» شرح «الدره الغرويه» بحر العلوم از اوست و گواه صادقي بر ادعاي ماست. تاكنون دو جلد آن در سال 1288 چاپ شده است. جلد ديگرش كه راجع به صلاه است هنوز چاپ نشده است. (1)

            برادرزاده‌اش آيت الله العظمي بروجردي در رساله‌اي كه دربارة افراد خاندانش نوشته است و ما توفيق ترجمة آن را يافته‌ايم و به نام «خاندان آيت الله بروجردي» چاپ و منتشر شده است, عموي پدرش را «حجه الاسلام ميرزا محمود» يا «حجه‌ الاسلام صاحب مواهب» يا «عموي علامة پدر ما» دانسته, و آن جا كه از خود او نام مي‌برد, مي‌نويسد: «اما ميرزا محمود, عالمي عامل و رئيس محتشم و در بروجرد نافذ الحكم و آمر به معروف و ناهي از منكر بود. او طالب ثراه در سال 1221 متولد و در اواخر 1300 وفات يافت. روز وفاتش روز بزرگي بود. من در آن موقع 9 سال داشتم».

            من هم در پاورقي با اطلاعي كه داشته‌ام نوشته‌ام: «حاج ميرزا محمود 54 سال رياست و مرجعيت داشت, و با پدرش حاج ميرزا علينقي كه او نيز 46 سال رياست ديني داشت جمعاً صد سال پيشوايي و زعامت مسلمانان آن سامان را بعهده گرفته, و به خوبي از عهدة انجام آن بر‌آمدند».(2)

            در كتاب دانشمندان بروجرد مي‌نويسد: «مرحوم حاج ميرزا محمود سفري به مكه مشرف, و اين سفر هفت ماه طول كشيد و در مراجعت با استقبال گرم و پرشور مردم مواجه شد و ادبا و شاعران شعرها و قصائدي سرودند. از جمله حاج ملا اسماعيل فارسي بروجردي هنگام زيارت معظم له قصيدة ذيل را انشاء كرد...»

            اين قصيده 32 بيت است, از جمله اين سه بيت است كه نمايانگر شخصيت نافذ و اقتدار ديني سياسي او در بروجرد و آن سامان است, و مي‌رساند كه در هفت ماه غيبت او از بروجرد مردم از ظلمه چه سختيها كشيده‌اند:

            وصف حالي شنو اي شمع جهان از «فارس»

كه پس از تو به چسان سخت به ما شد احوال

            هفت مـه مـدت هجران تو را سخت به ما

سخت دشــوار تــر از نائبــه هفتصــد سـال

تنگ ظرفان سبك فطرت و به شرم و جهول

تيــز كردنـد به خـون ريـزي خلقي چنگـال

            و هم در اين كتاب مي‌خوانيم كه مرحوم حاج ميرزا محمود شاگرد صاحب جواهر, و صحيح در تاريخ ولادتش 1231 هجري است. و مي‌افزايد كه: «مرحوم حجه الاسلام طباطبائي در قرن سيزدهم از مشاهير و از بزرگترين علماي عصر بوده, علامه‌اي محقق و حبري مدقق و فقيهي بزرگ و زعيمي سترگ به شمار رفته و نزديك پنجاه سال در صفحات غرب ايران رياست و مرجعيت داشت...

            در زمان ناصر الدين شاه مردم فتنه جو شاه را نسبت به مرحوم حاج ميرزا محمود بدبين ساختند, فرمان داد او را به طهران تبعيد نمايند. هنگامي كه به شاه عبدالعظيم نزديك شد آيت الله حاج ملاعلي كني با خبر گشت و فرمان داد تهران را تعطيل و شرايط تجليل و استقبال را فراهم نمودند. در نتيجه ناصر الدين شاه مرعوب و صدر اعظم را با چند نفر از درباريان به عنوان استقبال و معذرت خواهي ـ فرستاد. در جلد دهم ملحقات «روضه الصفا» مي‌نويسد: ناصر الدين شاه خود از مرحوم حاج ميرزا محمود ديدن نمود. و معذرت طلبيد».(1)

            در همين كتاب مي‌نويسد كه حاج ميرزا محمود در 25 سالگي مجتهد بود به برادر بزرگش حجه الاسلام ميرزا ابوالقاسم در 26 سالگي او اجازة اجتهاد داد! (2)

اين بود دور نمائي از شخصيت عالي علمي و سياسي ديني مرحوم آيت الله حاج ميرزا محمود طباطبائي بروجردي كه سيد جمال الدين اسد‌ آبادي در سن 12 سالگي همراه پدرش در راه خود به عتبات عاليات سه ماه در خانة او به سر برده و از نزديك ناظر و حاضر درس و بحث وي و اجراي حدود الهي توسط او و برخورد وي با عامة مردم و آمد و رفت آنها به خانه او يعني آقاي شهر, بوده است.

            اين قبيل مسائل براي افراد مستعد بسيار سازنده و انگيزة مؤثري در ترقي و تعالي آنها خواهد بود. براي فرد مستعد احساس اين معني كه در خانه كسي است كه بازمانده خانداني بزرگ, نوادة دختري علامة مجلسي اول و خواهرزادة علامة مجلسي دوم, و نوادة دختري ملامحمد صالح مازندراني, و فاميل سببي استاد كل وحيد بهبهاني كسي كه در مبارزة خود با اخبار ديگري اركان آنها را دايم شكست, و نياكانش صوفية دورة گرد را از ميان اجتماع مسلمين بر كنار ساختند, و خود و پدرانشان گذشته از جنبه‌هاي علمي و تقوا و فضيلت و اصالت و نجابت, سري سازنش ناپذير با ظلمه و فساق و فجار دارند, و آنها از بيم اينان خواب راحت ندارند, آري آگاهي از اين قبيل مسائل, عاملي بسيار سازنده ايست كه مي‌تواند نفوس مستعد را بپروراند, و درس حريت و آزادگي و انسان سازي و حس دفاع از دين و مسلماني را در شرائطي به آنها بدهد, همان كه مولوي مي‌گويد:

            ذره ذره كاندرين ارض و سماست                     جنس خود را همچو كاه و كهرباست 

 

سيد جمال در نجف و در محضر شيخ انصاري

            سيد جمال كه اينك طلبه‌اي نوجوان و فاضل است, و روي نبوغي كه دارد مي‌تواند در نجف اشرف در درس خارج فقه و اصول شيخ اعظم انصاري شركت كند.

            ميرزا لطف الله اسد آبادي خواهرزاده‌اش در ادامة سخن خود از سيد پس از اقامت سه ماهه در خانة مرحوم حاج ميرزا محمود بروجردي مي‌نويسد: «از آن جا به عتبات عاليات مشرف شده, بعد از اداي زيارت قبور ائمه هدي, خدمت شيخ مرتضي ـ انصاري ـ طالب ثراه مي‌رسد.

            چون مرحوم شيخ آن فطرت پاك را منشأ هوش و مجموعة ادراك مشاهده مي‌كند, و پدرش را داراي علم و فضل مي‌بينيد, منزل براي آنها معين مي‌كند. و چهار سال در خدمت شيخ مشغول تحصيل و استفادة علوم بوده, دو سالش را مشغول تعليم, و دو سال ديگر را به تكميل خود در علم تفسير و حديث و فقه و اصول و كلام و علوم تحصلي از منطق و حكمت الهي و طبيعي و رياضي و طب و تشريح و هيئت و نجوم مي‌پردازد. پدرش بعد از دو سه ماه توقف اجازه مرخصي خواسته, به اسد آباد مي‌آيد».(1)

            سيد جمال پس از چهار سال كه در نجف اشرف مي‌ماند, و ضمن آن از محضر شيخ انصاري استفاده مي‌كند, و دروس جنبي را هم نزد استادان ديگر فرا مي‌گيرد, اينك بر اثر نبوغي كه داشته آمادگي دارد تا بعنوان يك دانشمند ديني به كار تبليغ بپردازد, آن هم به گونه‌اي كه خود در نظر داشته است.

            از اين كه سيد جمال در ممالك عربي به زبان عربي فصيح سخنراني مي‌كرده و سخن مي‌گفته, و از نگارشات عربي او در مجلة «عروه الوثقي» كه بعدها در فرانسه منتشر مي‌كرده, و از دو نامة تاريخش به زبان عربي خطاب به ميرزاي شيرازي مرجع تقليد عصر بعد از واقعه تحريم تنباكو, پيدا است كه او در مدت اقامت در نجف با مجلات عربي و ادبيات عصري عربي سروكار داشته و با همان نبوغي كه از آن برخوردار بوده, توجه خاصي داشته است كه زبان عربي را به خوبي فراگيرد, و به آن با لهجه تكلم كند, و آنچه مي‌نويسد هم به زبان عربي باشد: اگر جز اين بوده, زود مي‌شد پي برد كه او يكفرد ايراني است.

شايد همين مسأله كه معمول حوزة نجف نبوده, و آنها اهل توجه به اوضاع جاري كشورهاي عربي و اسلامي, و كتابها و مجلات عصري نبوده‌اند, باعث شده بود كه زبان اعتراض بعضي به روي او گشوده شود, يا به او و نبوغش حسد ببرند, و مشكلاتي برايش ايجاد كنند.

            ميرزا لطف الله دراين خصوص مي‌نويسد: «مرحوم ـ شيخ ـ انصاري» درجات علمي او را تصديق و به فتاوي امور شرعي اجازه‌اش مي‌فرمايد. مخارج اين مدت سيد جمال الدين را هم خود مرحوم شيخ مرتضي اعلي الله مقامه متكفل بوده. در اندك زماني وفور استعداد و فراست و كياست سيد بر علماي نجف و كربلا و سامره معلوم شده, رفته رفته در هر مدرسه و محفلي از او گفتگويي برپا مي‌شود, جمعي مؤالف و بعضي مخالف. جهال علما با او ضديت كرده, ايرادات و بحث وارد مي‌آورداند, و در حضور مرحوم شيخ معارضه و مباحثه تصديق و ختم مي‌شود.

            مرحوم شيخ را با او لطف و محبتي بي‌اندازه بوده و با پدرش به واسطة حدت ذهن و ذكاوت سيد جمال الدين ابواب مراسلات را باز كرده, و او را به ترقيات سيد جمال الدين بشارت مي‌داده‌اند.

            بالاخره جمعي از علماء سوء بر آن عالم رباني حسد مي‌برند و در صدد اعدام و اطفاء آن نور رباني بر مي‌آيند. مرحوم شيخ از عقيدة خبيثة آنها باخبر شده, توصيه او را به پيرامون خود نوشته, با پيري روشن ضمير كه سيدي جليل بوده, به جانب بمبئي و هندوستانش روانه مي‌فرمايند».(1)

            اگر بخواهيم اين قسمت از نوشته ميرزا لطف الله را تحرير كنيم بايد بگوييم مرحوم شيخ انصاري كه توجه به آن نابغة جوان را داشته, مخارج زندگي او را متكفل مي‌شود و چون مي‌بيند او با نبوغي كه دارد نمي‌تواند با وضع موجود نجف هماهنگ باشد, و مورد حسادت واقع مي‌شود, اجازة امور حسبيه به او مي‌دهد, و شايد به درخواست خود سيد او را روانة هندوستان مي‌كند تا در آن جا با سفارشي كه دربارة او به مقلدينش نموده بود مشغول تبليغ شود, و با آن كار دور از رقيبان و مدعيان باشد.

 

سيد جمال بيدار كننده ملل اسلامي

            به نظر ما سيد جمال آن نابغه نوجوان در همان زمان كه در خانة آقا سيد صادق طباطبائي و حاج ميرزا محمود بروجردي بوده, و آنها را علمايي متحرك و مبارز با ظلم و ظلمه و غمخوار مردم, و مجري واقعي احكام شرعي و مدافع صميمي اسلام و مسلمين مي‌ديده, با آمادگي خاصي كه داشته است سخت تحت تأثير آنها واقع شده, و در صدد بوده كه او نيز پس از تحصيل, راه و روش آنها را دنبال كند. همچنين ديدن نحوة برخورد آنها با مردم, موضعگيري آنها نسبت به حكام و دولتي‌ها, تأثير به سزايي در مبارزات و كارهاي انقلابي بعدي او داشته است, بلكه بايد كارهاي انقلابي و مبارزاتي سيد را ناشي از اقامت درخانة آن دو روحاني مبارز و آمر به معروف و ناهي از منكر با قلب نيرومندي كه داشته‌اند دانست كه با ساير علما كاملاً متفاوت بوده‌اند. اين مطلبي است كه به نظر ما نبايد از نظر دور داشت, و عمدة منظور ما هم از اين مقاله و شرح و بسط اثبات همين معني بوده است «ولاينبئك مثل خبير!

           

 

            بنابر آنچه گذشت بايد سيد جمال الدين اسد آبادي را طلبه فاضل و جواني نابغه از قبيله نوابغ نامي كه داشته‌ايم دانست. اگر او چنين نبود و با كوله‌باري از علم و فضل و آشنايي با زبان عربي و اوضاع روز دنياي اسلام به مصر و هند و عثماني نمي‌رفت, نمي‌توانست افكار علما و فضلا را به خود جلب كند تا جائي كه طلبة فاضلي همچون شيخ محمد عبده را سايه‌وار به دنبال بكشاند و او هم حتي زماني كه بعدها رئيس الأزهر شد افتخار كند كه شاگرد سيد جمال الدين بوده است.

            كارهاي خارق العادة سيد و سخنان نافذش در دفاع از كيان اسلام, در افغانستان و هند و مصر و عثماني و لندن و پاريس و در برخورد و گفتگو با فيلسوفي مانند «رئان» فرانسوي, و تخطئه سر سيد احمد خان هندي در تفسيري من عندي كه بر قرآن مجيد نوشته بود, همه و همه را بايد از تحصيلات حوزوي او و علم و اطلاع و بينش لازم سيد براي دفاع از اسلام واقعي و موجوديت مسلمانان دانست ولي او به قدري سرگرم كارهاي انقلابي بوده كه از كار اساسي روحاني خود عقب مانده و تارك شده بود. براي همين منظور بود كه او خود را شيعه و ايراني معرفي نمي‌نمود, بلكه افغاني يا سيد جمال الدين حسيني امضاء مي‌كرد سيد جمال الدين پس از آن همه مبارزات و اسم و رسمي كه در دنياي اسلام داشت, دوبار هم در زمان ناصرالدين شاه قاجار به ايران آمد. يكبار در سال 1304, و بار ديگر در سال 1309 هـ در آن دو سفر سيد كه نداي اتحاد اسلام را سر مي‌داد سعي داشت تمام دولت‌هاي اسلامي را زير لواي اسلام گرد آورد و با هم متحد سازد, تا از آن راه آنها بتوانند با استعمارگران غربي مبارزه كنند و كشورهاي اسلامي را از خطر آنها برهانند, و در شمار ممالك پيشرفته قرار دهند.

            سيد در سفر آخر خود به ايران كه مي‌ديد ميرزاي شيرازي با فتواي كوبندة خود در تحريم و الغاي قرارداد استعماري و خفت‌بار كمپاني رژي انگليسي, ايران خراب گرفته را تكان داده و بيدار كرده است, سعي داشت كه كار او را تا دگرگون ساختن رژيم استبدادي و تثبيت اتحاد اسلام و ساختن ايران كه وطن او بوده است, به صورت يك كشور آزاد به سبك اروپا در آورد, ولي نقشه‌اش فاش شد, و نتوانست شاهد آن هدف عالي باشد.

                        سيد در آن دو سفر در تهران, ديگر دو مربي و استادان خود آقا سيد محمد صادق طباطبائي, و حاج ميرزا محمود بروجردي را نديد و آنها هر دو در سال 1300 هجري جهان فاني را وداع گفته بودند, ولي در تهران آقا سيد محمد طباطبائي فرزند دانشمند و رشيد آقا سيد محمد صادق را ديد و او هم با سابقه‌اي كه از سيد جمال داشت گوش به فرمان او بود.

            در يك كلام سيد در دو سفر خود به تهران شاگرداني تربيت كرد كه اگر چه توفيق نيافت مقاصد خود را عملي سازد, ولي افكار انقلابي او توسط شاگردانش, خصوصاً آيت الله سيد محمد طباطبائي در بنيان‌گذاري حكومت مشروطه عملي گرديد.

 

روابط سيد جمال الدين اسد آبادي

با محمد حسن خان اعتماد السلطنه

وزير انطباعات عهد ناصري

 

يوسف متولي حقيقي

 

 

            از آنجايي كه محمد حسن خان صنيع الدوله (اعتماد السلطنة بعدي) و سيد جمال الدين اسد آبادي در مسئله مخالفت با سياستهاي انگلستان در ايران با يكديگر همداستان بوده‌اند, همكاريهايي را ـ ولو به شكل ظاهري ـ با يكديگر داشته و در برخي از نوشته‌هاي خود همديگر را مورد تأئيد قرار داده‌اند, اهميت بررسي روابط سيد جمال الدين با شخصيتهاي سياسي ـ فرهنگي معاصر خود انگيزه‌اي شد تا روابط اين دو شخصيت در نوشتار حاضر مورد بررسي قرار گيرد.

            اعتماد السلطنه كه با سياستهاي انگلستان درايران و بويژه حمايت آنان از ميرزا علي اصغر خان امين السلطان ـ سرسخت‌ترين مخالف سياسي خود ـ مخالف بود و سيد جمال الدين را نيز يك شخصيت ضد انگليسي يافته بود, تلاش مي‌كرد تا ذهن ناصرالدين شاه را به سيد جمال الدين خوشبين سازد و در همين راستا و در چارچوب وظيفه‌اش كه ترجمه و قرائت روزنامه‌هاي غير فارسي براي شاه بود مرتبا روزنامة عروه الوثقي را كه چاپ پاريس بود به حضور شاه مي‌برد و ترجمه اين روزنامه را كه سراسر در مذمت دولت انگليس بود براي شاه مي‌خواند. اين شخص كه به دوستي با روسها معروف بود ميل داشت سيد جمال را به ايران دعوت كند.(1) عباس ميرزا ملك آرا برادر ناصر الدين شاه در يادداشتهاي خود در اين رابطه مي‌نويسد:

«محمد حسن خان ملقب به اعتماد السلطنه پسر حاجي علي خان كه وزير انطباعات است نوشتن روزنامة ايران و تاريخ ايران به عهده اوست به حضور شاه عرض كرده بود كه وجود سيد جمال الدين به جهت روزنامه و تاريخ ضروري است و باذن شاه تلغرافي به عدن كه سيد در آنموقع در نجد نزد ابن رشيد بوده كرده حسب الامر شاه سيد مذكور را به تهران دعوت نمود».(1)

            سيد جمال الدين كه اين دعوت را فرصت مناسبي براي انتشار افكار خود در تهران مي‌ديد, دعوت را پذيرفته و به تهران آمد. اگر چه عرفا سيد مي‌بايستي مهمان دعوت كننده خود يعني اعتماد السلطنه باشد اما از آنجايي كه صدر اعظم ـ امين السلطان ـ وجود سيد در تهران و ارتباط او با اعتماد السلطنه را خطري براي خود مي‌ديد بنا به نوشته مرحوم محيط طباطبايي, حاجي محمد حسن امين الضرب را كه در كار ضرابخانه دستيار او بود وادار كرد كه به طور تلگرافي سيد را قبل از اينكه به كاشان و قم برسد قبول به ميزباني و مهمانداري خود كند و بدين ترتيب او را از چنگ رقيب خود اعتماد السلطنه بيرون آورد. (2)

            اعتماد السلطنه در همان روزهاي اول ورود سيد به تهران به ملاقات با او شتافت و در روزنامه خاطرات خود در رابطه با اين ديدار چنين يادداشت كرد:

            «صبح خانة حاجي محمد حسين امين دارالضرب ... ديدن سيد جمال الدين رفتم, اين شخص از بوشهر بگفتة من آمده است و خيلي مرد با علم معتبري است, دو سه زبان مي‌داند, در نوشتن عربي اول شخص است ... و هر چند خواستم سيد جمال الدين را خانه بياورم و منزل بدهم راضي نشد»(3)

            ميرزا لطف الله خان اسد آبادي خواهر زادة سيد كه كتاب شرح حال و آثار سيد جمال الدين‌ اسد آبادي را نوشته درباره اين ملاقات مي نويسد:

«صنيع الدوله را در دفعة اول ملاقات نمودن مرحوم سيد لقب اعتماد السلطنه ميدهند و ايشان تكليف رئيس الوزرائي و رياست دارالشورا به آن بزرگوار مينمايند. قبول نمي‌كنند و ميگويند در دنيا طالب رياست نبوده و نيستم و بجز تربيت و ترقي مسلمانان و آبادي وطن مقصد ديگري نداشته و ندارم...»(1)

            سيد جمال الدين در پاسخ به ديدار اعتماد السلطنه, بازديد او را پس داده و بخانة او مي‌رود و يكبار نيز بتوسط او به حضور ناصر الدين شاه مي‌رسد. امين الدوله در خاطرات خود مي‌نويسد اعتماد السلطنه از ترس اينكه مبادا شاه كار روزنامه‌ها را به سيد جمال واگذار عليرغم دوستي ظاهري, در باطن با او دشمني مي‌كند(2) و تنها وقتي كه سيد ايران را ترك مي‌گويد دغدغه خاطر او از اين بابت پايان مي‌يابد. البته اعتماد السلطنه علت عدم بكارگيري سيد در كار انتشار روزنامه‌ها را ناشي از تصميم شاه در رابطه با ندادن آزادي به مطبوعات مي‌داند:

            «در وقت ناهار كه روزنامه عرض مي‌كردم جهت خلع آن پدر دوم امپراطور برزيل را از سلطنت مي‌خواندم كه بيشتر بواسطة آزادي بود كه از دو سال قبل تاكنون به روزنامه‌هاي مملكت خود داده بودند چشم و گوش اهالي را باز كرده بود. شاه بي‌مقدمه فرمودند چرا مدتي است كه روزنامة اطلاع براي من نمي‌آوريد معلوم شد كه اين فقره اثري كرده است و بخلاف ميل وزير اعظم آزادي به روزنامه‌هاي خود نمي‌دهد و سيد جمال را مدير روزنامه نخواهند فرمود».(3)

            در جريان اين سفر سيد جمال الدين از آنجا كه ناصر الدين شاه از حضور وي در ايران احساس خطر براي سلطنت خود نموده بود به امين الضرب دستور داد كه زمينه خروج سيد از تهران را فراهم كند و سيد پس از آگاهي از اين تصميم شاه نامه‌اي به او نوشته و اذن خروج خواست و چون در اين نامه اشاره‌اي به دعوت خود از طرف اعتماد السلطنه مي‌كند متن اين نامه را نقل مي‌كنيم:

            «عزم نجد و قطيفرا داشتم صنيع الدوله (اعتماد السلطنه) بر حسب امر شهرياري بدار الخلافه البهيه دعوتم نموده آمدم بحمدالله شرف شمول حاصل شد اكنون قصد عزيمت فرنگستان را دارم اجازة سلطان را فريضة ذمة خود ميدانم و بجز استحصال اذن مقصد ديگر نيست. البته هر جا باشم خود را خادم مقاصد عاليه و مساعد افكار خيرية شهرياري كه حفاظت دين و صيانت حوزة مسلمين است ميدانم. اللهم ايد بآرائه الصائبه هذه المله و شيد بعزائمه الثابته اساس سلطنته هذه الامه الغراء و السلام. جمال الدين حسيني».(1)

            بعد از اين برخورد‌ها سيد جمال الدين تهران را به قصد روسيه ترك مي‌كند و حدود دو سال در آن ديار سكني مي‌گزيند. در جريان سفر سوم ناصر الدين شاه به فرنگستان, اعتماد السلطنه هم كه «ملتزم ركاب» بوده در شهر «پطرزبورغ»(2) با سيد جمال الدين ملاقات مي‌كند, از آنجايي كه اعتماد السلطنه اميد داشته سيد جمال الدين را عليه امين السلطان تحريك كند از همان هنگام خروج سيد از تهران تا اين روزگار (1306 قمري) ارتباط خود را با وي قطع نكرده بود. اما بر خلاف انتظار او, در اين سفر سيد جمال الدين با امين السلطان گرم گرفت و قرار شد كه سيد يكبار ديگر نيز به تهران بيايد. اعتماد السلطنه كه در اين شرايط اوضاع را بر وفق مراد خود نمي‌بيند. حضور مجدد سيد را در تهران عامل فتنه مي‌خواند و در خاطراتش مي‌نويسد:

            «از وقايعات تازه اينكه اولاً سيد جمال الدين را امين السلطان محض تملق روسها به تهران خواهد آورد. شاه را هم راضي كرده است. باشد تا وجود اين شخص اسباب فتنة بزرگي در ايران بشود كه هيچ فايده بحال دولت و ملت نداشته باشد».(3)

پس از اينكه سيد جمال الدين دومين سفرش را به تهران انجام داد اعتماد السلطنه چند بار با او در تهران و همچنين در حرم حضرت عبدالعظيم ملاقات نموده و تلاش كرد او را بر ضد امين السلطان تحريك كند و ظاهراً تا اندازه‌اي هم موفق مي‌شود. از سوي ديگر ناصر الدين شاه و بويژه صدر اعظمش امين السلطان كه نمي‌توانند سيد را در خدمت منافع خود در آورند و افشاء‌گريهاي او را مخل حاكميت خود تصور مي‌كنند دستور اخراج سيد را از ايران صادر مي‌كنند. اعتماد السلطنه صدور اين دستور را «ننگ بزرگي» براي دولت ايران مي‌نويسد اما وقتي كه كيف سيد جمال الدين را كه حاوي برخي از نامه‌هاي دولتمردان براي سيد بوده به حضور شاه مي‌برند, او از اينكه با سيد جمال الدين «خصوصيت كامل» نداشته است خدا را شكر كرده و مي‌نويسد:

 

«شكر خدا كه من ابدا به اين شخص (سيد جمال الدين) كاغذ ننوشته بودم. باين جهت خوشحالم كه خصوصيت كامل نداشتم».(1)                                                           

            اعتماد السلطنه در كتاب ديگر خود موسوم به خلسه دربارة علاقات و صحبت خود با سيد جمال الدين در شاه عبدالعظيم, اين ملاقات را «برحسب اتفاق» نوشته و از تلاشهاي خود براي محترمانه اخراج كردن سيد از ايران سخن گفته است. مطابق ادعاهايش «اين كتاب, وي تلاش مي‌كرده تا از شاه «دستخط التفاتي» و با انگشتر, عبا, عصا و يا انفيه داني براي سيد جمال بگيرد و از شاه خواهش بكند كه بگذارد سيد جمال الدين همانطور كه محترمانه آمده است از ايران برود و از شاه اين خواهش را هم مي‌كند ولي شاه با تحريكات امين السلطان با اين خواهش مخالفت كرده و در نامه‌اي به او (اعتماد السلطنه) مي‌نويسد كه: «اين فضولي‌ها شما را نيامده اس». در ادامه اين مبحث خلسنه آمده است كه وقتي سيد جمال الدين را «جبراً و قهراً» از ايران اخراج كردند امين السلطان باين اميد كه در كيف او نامه‌هاي نوشته شده از طرف اعتماد السلطنه وجود دارد و مي‌تواند از اين طريق خيانت اين شخص را به شاه به اثبات برساند, دستور ضبط كيف سيد را صادر مي‌كند اما بر خلاف تصور او نامه‌اي در اين رابطه در كيف وجود نداشته است.(2)

پس از آنكه سيد جمال الدين براي بار دوم از ايران اخراج شد خود را به لندن رسانيده و در روزنامه‌ها و مجامع اين شهر انتقادات تندي را از اوضاع و روزگار تهران بعمل آورده. اعتماد السلطنه در تهران تلاش مي‌كرد تا ترجمة مقالات و نامه‌هاي عربي او را به نظر ناصر الدين ـ شاه برساند و هدفش از اين كارها اين بود كه اعتماد شاه را از امين السلطان سلب و يا حداقل سست كنند.(3) سيد جمال الدين هم در آغاز كار هدف اعتماد السلطنه را از جلب دوستي با خود نمي‌دانست و به قول ادوارد براون در كتاب انقلاب ايران او را با نظر شيوائي مي‌نگريست.(1)

            سيد حتي در نامة معروفي كه به ميرزاي شيرازي نوشت و او را به صدور حكم تحريم تنباكو تشويق كرد و در آن نامه رفتار زشت دولت ايران را نسبت به «پيشوايان ملت» متذكر شده از اعتماد السلطنه هم با عنوان «فاضل قانونگذار» ياد نمود و اينگونه نوشت:

«... همچنين از كتك و حبس و كشتار پيشوايان ملت آگاه خواهي شد... و از جمله آنها فاضل ارجمند حاجي سياح و ميرزا  فروغي و ميرزا محمد عليخان و فاضل قانونگذار اعتماد  السلطنه مي‌باشند...»(2)

            سيد جمال الدين رونوشت اين نامه را براي اعتماد السلطنه نيز به تهران فرستاد و بر روي پاكت نامه, اعتماد السلطنه را اينگونه خطاب كرده بود: «جناب جلالت مآب الشهيد(3) اعتماد السلطنه»(4) اعتماد السلطنه هم اين نامه را كه سپس امين الدوله از عربي به فرانسه ترجمه كرده و به شاه داده بود با «كراهت خاطر» براي شاه ترجمه نمود.(5)

            مكاتبات سيد جمال الدين با اعتماد السلطنه حتي تا ماههاي آخر حيات اعتماد السلطنه (فروردين 1313 قمري) نيز ادامه داشته است اما متأسفانه اين نامه‌ها بدست ما نرسيده تا از مضمون دقيق آنها آگاه شويم. تاج السلطنه دختر ناصر الدين شاه در كتاب خاطرات خود در اين مورد مي‌نويسد:

            «زماني كه ميرزا رضاي كرماني با دستور العمل قتل ناصرالدين شاه از طرف سيد جمال افغاني به تهران آمد كاغذي هم از سيد مزبور به صنيع الدوله اعتمد السلطنه داشته. اما صنيع الدوله از ترس اينكه مبادا كاغذي كه به او داده كشف بشود اين مرد را به حضرت عبدالعظيم مي‌فرستد و مي‌گويد در آنجا باشيد تا من به شما دستور العمل بدهم صنيع الدوله كاغذ سيد را ... به صدر اعظم داده و او هم براي خيال ثانيه‌اي خود وسيله از اين بهتر پيدا نمي‌كند و اين امر را اغواء مي‌كند كه پدرم را بكشد»(1)

            اگر چه مجموعه شواهدي كه در صفحات گذشته به آنها اشاره شد نشان مي‌دهند كه روابط اعتماد السلطنه و سيد جمال الدين اسد آبادي با يكديگر تا اندازة زيادي حسنه بوده است اما بررسي خطوط فكري و ديدگاههاي سياسي اين دو شخصيت نشان ميدهد كه اين دو چندان سنخيتي با هم نداشته‌اند. واقعيت مطلب اين است كه اين دو شخصيت همديگر را خوب شناخته بودند و مي‌دانستند كه به لحاظ فكري هيچ همسازگري واقعي بين آنان وجود ندارد اما با اين وجود هر كدام از اين دو تن مي‌خواستند از وجود ديگري براي رسيدن به مقاصد سياسي خود استفاده كنند بخصوص اعتماد السلطنه كه مطابق نوشته‌هاي خودش اعتقاد چنداني به سيد جمال الدين, سخنان و اقدامات او نداشته است. اما اين شخص ـ همانگونه كه قبلاً بدان اشاره شد مي‌خواسته از موقعيت مناسب سيد براي رسيدن به مقاصد سياسي خود سوء استفاده كند و بخصوص مي‌خواسته با تحريك سيد عليه امين السلطان موقعيت رقيبش و حامي وي يعني دولت انگلستان را نزد ناصر الدين شاه ضعيف كند. آنچه مسلم است سيد جمال الدين و اعتماد السلطنه تنها در يك نقطه با هم اشتراك نظر داشته‌اند و آن هم دشمني با دولت انگلستان بوده است. البته انگيزه اين دو تن از دشمني با انگلستان يكسان نبوده است. سيد جمال الدين به اين دليل با انگلستان مخالفت مي‌كند كه سياستهاي استعماري اين كشور را در سرزمين‌هاي اسلامي را عامل مهمي در عقب ماندگي مسلمين مي‌داند اما انگيزه دشمني اعتماد السلطنه با انگليسي‌ها مسئله استعمار انگلستان نيست بلكه بيشتر بدين خاطر است كه انگليسي‌ها در طول حيات سياسي اعتماد السلطنه هيچگاه از او حمايت نكردند و به نظر مي‌رسد يكي از دلايل اين امر جانبداري اعتماد السلطنه از سياست روسها در ايران بوده است.(2)

سيد جمال الدين هم با وجودي كه از ناخالصي اعتماد السلطنه نسبت به خود آگاه بود بخاطر كمك گرفتن از اين شخص در راه پيشبرد مقاصدش هيچگاه او را مانند ديگر درباريان ناصر الدين شاه به باد انتقاد نگرفت و حتي در برخي از موارد از وي تمجيدهاي فراواني نيز نموده بعنوان مثال عليرغم اينكه در روزگاران توقف سيد در روسيه مقاله‌اي بر ضد 6 او در روزنامة اطلاع كه تحت سرپرستي اعتماد السلطنه درج شده بود, در موقع ملاقات اين شخص در سن پترزبورگ هيچگونه انتقادي از وي ننموده و البته اعتماد السلطنه هم بعد از اين برخورد بزرگوارانه سيد دست او را بو سيد و از درج آن مقالة توهين آميز در روزنامة اطلاع عذرخواهي كرد.(1)

            سيد جمال الدين كار تمجيد از اعتماد السلطنه را به جايي رسانيد كه در مورد او گفت: «در ايران يك نفر عالم و تاريخدان اگر هست همين شخص (اعتماد السلطنه) است».(2)

            يكي از دلايل اين گونه برخوردهاي سيد جمال الدين را با اين قبيل اشخاص و حتي اشخاص منفي‌تر از اينها ـ همچون ناصر الدين شاه, سلطان عبدالحميد و امين السلطان ـ را بايد در نگرش اميدوارانة سيد به مسائل ديد. سيد قبل از نا اميد شدن از شخصيت‌ها, همواره, به آنان خوش بين بود و شخصيت آنها را با ديد مثبت تلقي مي‌كرد. سيد تنها زماني كه از اصلاح شخصيت‌ها مأيوس مي‌شد لبة تيز انتقادات را متوجه آنان مي‌كرد. اين امر در مورد اعتماد السلطنه نيز صادق بود و البته اعتماد السلطنه در مقام مقايسه با ديگر دولتمردان عهد ناصري از ويژگيهاي مثبت‌تري برخوردار بود چرا كه او نيز مي‌توانست همچون بسياري از رجال عهد ناصري به جاي پرداختن به تدوين,: تأليف و ترجمه دهها كتاب(3) و مقاله عمر خود را صرف عياشي و خوشگذراني كند.

            بهر حال سيد هيچگاه بطور آشكارا نظر واقعي خود را در مورد اعتماد السلطنه بيان نكرد و فقط ميرزا رضاي كرماني بود كه در استنطاق خود بعد از به قتل رسانيدن ناصر الدين شاه قاجار, نظر واقعي سيد جمال الدين را درباره اعتماد السلطنه ابراز نمود.

            در اين بازجويي وقتي از ميرزا رضا سؤال شد كه آيا در روز سيزده عيد (سال 1313 قمري و همان روز مرگ اعتماد السلطنه) اعتماد السلطنه را در حضرت عبدالعظيم ملاقات كردي يا خير؟ جواب داد بلي با شمس العلماء او را ديدم ولي حرف نزدم. او آدم مزوري بود به سيد خيلي اظهار ارادت مي‌كرد ولي سيد مي‌گفت او آدم بد ذاتي است از او نبايد ايمن بود.(1)

            اعتماد السلطنه در كتاب خلسه آشكارا نفرت باطني خود را از سيد جمال الدين ابراز داشته و او را در كنار ميرزا ملكم خان در رديف «سفهاء وبلها» دانسته و «احمق» معرفي نموده است:

            «اين احمق‌ها ملكم خان و سيد جمال الدين كه خود را اعقل ناس مي‌دانند ذره‌اي شعور ندارند.. خلاصه چون ملكم و سيد جمال الدين از ناداني و اغراض نفساني بعضي حرفها به ميان آورده پاره‌اي از بي‌خبران گمراه كرده و حال آنكه جز خيال رياست و جلب منفعت قصدي ندارند و باقي مقاصد را هيچ مي‌شمارند.»(2)

            مسلما اين سخنان را اعتماد السلطنه در روزگاري نوشته است كه نتوانسته است از محبوبيت و نفوذ سيد براي دستيابي به اهداف جاه طلبانه‌اش سوء استفاده كند و گرنه دليلي نداشته است از شخصيتي همچون سيد جمال الدين اسد آبادي كه مورد احترام شخصيت‌هاي سياسي و مذهبي جهان اسلام بوده است اينگونه با تخفيف ياد كند. البته بخشي از اين برخوردها به ناكامي اعتماد السلطنه در دستيابي به مناصب جاه طلبانه‌اش همچون مقام صدارت عظمايي ايران بازگشت مي‌كند كه مسلماً روشنفكران و روشنگراني همچون سيد جمال و ملكم خان و آقاخان كرماني و ...  با عدم حمايت خود از اين شخص زمينه‌هاي ناكامي او را تقويت كرده بودند.

            بهر حال اعتماد السلطنه و سيد جمال الدين اسد آبادي هر دو در فاصله چند ماه رخ در نقاب خاك كشيدند و اتفاقاً در مورد علت مرگ هر دوي آنها ابهاماتي وجود داشته و برخيها علت مرگ آنان را توطئه مخالفينشان دانسته‌اند.

 

 

                                    اسفراين ـ بهمن ماه 1375 خورشيدي

يوسف متولي حقيقي دانشجوي دورة دكتري

                                         تاريخ و عضو هيئت علمي گروه تاريخ

                                           دانشگاه آزاد اسلامي واحد بجنورد

 

 

 

 

منابع و مآخذ مورد استفاده در پژوهش:

            1 ـ اعتماد السلطنه, محمد حسن خان, خلسه, به كوشش و حواشي محمود كتيرائي, (تهران, طهوري, 1348 خورشيدي).

            2 ـ اعتماد السلطنه, محمد حسن خان, روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه, به كوشش ايرج افشار  (تهران, امير كبير, 1345 خورشيدي).

            3 ـ امين الدوله, ميرزا علي خان, خاطرات سياسي امين الدوله, به كوشش حافظ فرمانفرمائيان, (تهران, امير كبير, 1355 خورشيدي)

            4 ـ براون, ادوارد جي, گرانويل, انقلاب ايران, ترجمة احمد پژو (تهران, كانون معرفت, 1338 خورشيدي).

            5 ـ تاج السلطنه, خاطرات تاج السلطنه, به كوشش منصوره اتحاديه (نظام مافي) و سيروس سورونايان, (تهران, نشر تاريخ ايران, 1361 خورشيدي).

            6 ـ تيموري, ابراهيم, تحريم تنباكو يا اولين مقاومت منفي در ايران, (تهران, جيبي, 1361 خورشيدي).

            7 ـ جمالي, ميرزا لطف الله خان, شرح حال و آثار سيد جمال الدين اسد آبادي, با مقدمة ح.ك. ايرانشهر (بي‌جا, بي‌نا, بي‌تا).

            8 ـ  محيط طباطبايي محمد, تاريخ تحليلي مطبوعات ايران. (بي‌جا, بعثت, 1366 خورشيدي).

            9 ـ محيط طباطبايي محمد, نقش سيد جمال الدين در بيداري مشرق زمين, مقدمه و ملحقات از سيد هادي خسرو شاهي, (قم, دارالتبليغ اسلامي, تاريخ مقدمه 1350 خورشيدي).

            10 ـ ملك آرا عباس ميرزا, شرح حال عباس ميرزا ملك آرا به كوشش دكتر عبدالحسين نوايي, (تهران, بابك, 1361 خورشيدي).

            11 ـ نوري مسعود, ميرزا رضا كرماني, (بي‌جا, انتشارات نور, 1368 خورشيدي).

 

 

مبارزات سيد جمال الدين اسدآبادي

با استعمار خارجي و استبداد داخلي ايران

 

نوشته: دكتر حسين رزمجو

دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه فردوسي مشهد

 

 

            در تاريخ تحولات سياسي و اجتماعي ايران, از نيمة دوم قرن سيزدهم تا زمان شكوفايي نهضت مشروطيت يا فاصلة سالهاي 1250 تا 1334 هجري قمري ـ بحراني‌ترين ادوار حيات سياسي كشور ماست. زيرا در اين برهة حساس كه بخش عمدة آن مقارن با سلطنت پنجاه سالة ناصر الدين شاه قاجار (1264 ـ 1313) مي‌باشد, طوفانهايي بنيان كن و بدبختي‌زا, از شمال و جنوب ايران, در سيماي استعماري ويرانگر در شرف تكوين, شكل‌گيري و پيشرفت به سوي كشورهاي اسلامي از جمله ايران است.

            در اين دوران, دولت استعمارگر انگليس بعد از معاهدة پاريس(1) در سال 1273 هـ ق به

            تصاحب منابع ثروت كشورمان, از جنوب, به سويمان چنگ و دندان تيز كرده است و از رهگذر مذاكرات ديپلماسي و عقد قراردادهايي تحميلي, امتيازاتي را نظير: ايجاد بانك شاهنشاهي, ساختن راههاي شوسه و آهن, تلگراف, استخراج نفت, خريد دخانيات, براي خود فراهم آورده و با تجاوز به جزاير خليج فارس و سواحل جنوبي ايران, مستقيماً در امور داخليمان دخالت مي‌كند. و از طرف شمال, روسية تزاري نيز ـ پس از معاهدة ننگين تركمان چاي(1) كه به سال 1243 هجري قمري در زمان سلطنت فتحعلي شاه منعقد مي‌شود ـ به رقابت با انگليس ـ چشم طمع به بخش ديگري از خطة زرخيز كشورمان دوخته و با كسب امتيازاتي چون استفاده از جنگلهاي گيلان و طالش, احداث بانك استقراضي در تهران, ايجاده راه از شمال به آذربايجان, بهره‌برداري از معادن آهن قراچه داغ, كشتيراني در درياي خزر و مرداب انزلي و ...(2) مناطق شمال ايران را عرصة تاخت و تازهاي استعماري خود قرار مي‌دهد.

             روسية تزاري و بريتاناي كبير! اين دو رقيب جهانخوار, با استفاده از حق «كاپيتولاسيون» كه در اين هنگام در ايران معمول است, و با برخورداري از وجود رجال سرسپرده و خائن دربار قاجار كه نقش ستون پنجم دشمن را در كشورمان ايفاد مي‌كنند, به توسعة اقتدار و نفوذ روزافزون خويش در آن سرگرم هستند, و از طرفي وضع داخلي ايران كه: «به واسطة شدت فساد دستگاه اداري مملكت و وجود هيأت حاكمة بي‌اطلاع و نالايق, كه منابع ثروت كشور را به معرض حراج گذارده‌اند و امتياز پشت سر امتياز به  روسها, انگليسها و ديگران مي‌دهند, مانند صفحه شطرنجي شده است كه حركت يك طرف, با اقدام و حركت طرف ديگر مواجه مي‌شود, و اين دو رقيب استعماري مي‌كوشند تا يكديگر را مات سازند و حريف را از ميدان به در كنند»(1) و اين وضع مخصوصا در دورة حكومت ناصر الدين شاه, به حدي از نابساماني و پريشاني رسيده است(2) كه اوضاع غمبار آن را از ابيات سرودة فتح الله شيباني كاشاني (1308 ـ 1241 هـ ق) شاعر معاصر اين سلطان قدر قدرت خودخواه مي‌توان به خوبي دريافت.

            بـاغ پريشان و سـرو و كـاج پريشـان          ملك پريشان و تخت و تاج پريشان                         

            لعنت حق بر لجاج باد, كه گشته است            كـار در شــاه, از لجــاج پريشــان

            واي بر ملكي كه شد ز داخل و خارج            دخل پريشيـــده و خــراج پريشان

            شــه نكنـد هيچ خواب امن چو دارد  بستــر شوريـــده و دواج پريشـان

            خيـر نبيند شبــان زروغن و پشمش هـر گله‌اي را كه شد نتاج پريشـان

            لابــد  بايـد يكي طبيبــي حــاذق     مملكتي را كــه شـد مزاج پريشان(3)

                                                لذا در اين اوضاع رقت بار كه مادر وطنمان ـ ايران ـ مانند محتضري مجروح در چنگال گرگهاي خارجي و داخلي, گرفتار و مشرف به هلاكت است و به طبيبي حاذق نياز دارد, تا زخمهاي او را بشناسد و بر آنها مرهم التيام نهد, عنايات خداوند شامل حال ملّتمان مي‌شود و پزشكي مي‌شود و پزشكي درد آگاه و درد شناسي دلسوز را كه وجهة همتش  درمان مزاج پريشان ايران و ساير كشورهاي اسلامي است به منصة ظهور مي‌رساند.

            بي‌گمان اين طبيب حاذق و مصلح خير‌انديش كه در آن هنگامة غمگين و طوفان سهمگين, فرياد اصلاحي خود را چونان تازيانه‌اي بر سر خائنان وطن فروش فرود مي‌آورد, و صداي بيداري و اتحاد ملتهاي اسلامي را سر مي‌دهد, كسي جز ـ سيد جمال الدين اسد آبادي ـ نيست. و ما برانيم تا در اين نوشتار سايه روشني از شخصيت فكري و سياسي او را ترسيم كنيم, با اين اميد كه مورد توجه شما شركت كنندگان محترم در كنگرة حاضر, كه به منظور بررسي و نقد افكار آن بزرگمرد و بزرگداشت صدمين سال در‌گذشت او ـ از طرف «مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي» در تهران ـ تشكيل شده است, قرار گيرد, و تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.

            سيد جمال الدين اسد آبادي (1252 ـ 1314 هـ ق) مصلح فرزانه و درد آگاهي كه شخصيت‌هاي بزرگ مذهبي نظير: استاد شهيد مرتضي مطهري و شيخ آقا بزرگ تهراني ـ صاحب الذريعه ـ او را با عناويني چون: «سلسله جنبان نهضت‌هاي اصلاحي صد سالة اخير»(1) و «من اعاظم الفلاسفه و كبار رجال الشيعه المصلحين»(2) ستوده‌اند, از انگشت شمار كساني است كه در مبارزات يكصد سال اخير روحانيت شعيه و مسلمانان ظلم ستيز آزاده‌اي كه در برابر استعمار و استبداد قيام كرده‌اند, سهم بسزايي دارد. و از جمله بزرگمرداني به شمار مي‌رود كه به واسطة كوششهاي نستوهي كه در جهت روشنگري جوامع اسلامي به عمل مي‌آورد, عاقبت قرباني نقشه‌هاي خائنانه سر سپردگان ضد اسلامي خارجي و نيرنگ دشمناني مي‌شود, كه با «نعل وارونه زدن» آنان را متهم و بدنام ساخته و به دربدريها و مرارتهايي جانكاه مبتلايشان كرده و سرانجام به شهادتشان رسانيده‌اند.

            اگر خواسته باشيم دورنمايي از زندگي سراسر تلاش و مبارزة سيد جمال الدين را ترسيم

كنيم, در اين خلاصه مي‌شود كه: او در سال 1252 هجري قمري مطابق با 1838 ميلادي در كوي سيدان روستاي اسد آباد همدان كه هفت فرسخي اين شهر و پنج فرسخي كنگاور واقع است, چشم به جهان مي‌گشايد. تحصيلات مقدماتي خود را تا ده سالگي در زادگاهش به پايان مي‌برد. و سپس به همدان مي‌رود و مدتي را در شهرهاي اصفهان و مشهد به كسب دانش مشغول است. در حوزة نجف اشرف نيز از محضر مجتهد شهير: حاج شيخ مرتضي انصاري (1314 ـ 1281 هـ ق) و فيلسوف و عارف معروف: ملاحسينقلي همداني درّه جزي (ف: 1311 هـ ق) كسب فيض مي‌كند. و سپس به سير آفاق و انفس مي‌پردازد و به كشورهاي: هند و افغانستان و سرزمينهاي عربي عراق و سوريه و فلسطين و حجاز و مصر, تركيه و بعضي از كشورهاي اروپايي نظر فرانسه, انگلستان و روسيه مسافرت ‌مي‌كند. و زبانهاي عربي, فرانسه و انگليسي را مي‌آموزد. و ضمن مسافرتهاي مستمر خود مطالعاتي عميق و وسيع را دربارة وضع كشورهاي اسلامي و علل عقب‌ماندگي مسلمانان انجام مي‌دهد.

            روزگار سيد جمال مقارن است با تيره‌ترين ايام تاريخ ملتهاي اسلامي كه به استعمار غرب به سركردگي انگلستان در شبه قارة هند و كشورهاي ايران و تركيه و مصر فعاليتهايي ويران كننده دارد و او كه: «بدون ترديد سلسله جنبان نهضت‌هاي اصلاحي صد سالة اخير در جهان اسلام است, دردهاي اجتماعي مسلمين را با واقع بيني بازگو مي‌كند و راه اصلاح و چاره‌جويي را نشان مي‌دهد... او مهمترين و مزمن‌ترين درد جامعة اسلامي را استبداد داخلي و استعمار خارجي تشخيص مي‌دهد و به شدت با اين دو مبارزه مي‌كند. وي براي مبارزه با اين دو عامل فلج كننده, آگاهي سياسي و شركت فعالانه مسلمانان را در سياست واجب و لازم مي‌شمرد. و براي تحصيل مجد و عظمت از دست رفتة مسلمانان و به دست آوردن مقامي در جهان كه شايستة آن هستند, بازگشت به اسلام نخستين و در حقيقت حلول مجدد روح اسلام واقعي را در كالبد نيمه‌ مردة مسلمانان زمان خود, فوري و حياتي مي‌داند. بدعت زدايي و خرافه شويي را شرط آن بازگشت مي‌شمرد. اتحاد اسلام را تبليغ مي‌نمايد دستهاي مرئي و نامرئي استعمارگران را در نقاق افكني‌هاي مذهبي و غيرمأهبي مي‌بيند و رو مي‌كند»(1)

            سيد جمال الدين اسد آبادي, به ياري استعداد فوق العاده, آگاهي و شناخت دقيق و شاغل خود از جوامع اسلامي, و در ساية نفوذ كلام و قدرت قلمي‌اش كه با نشر مقالات مايه‌دار و سازندة او در مجلة «عروه الوثقي» در سال 1301 قمري در پاريس ـ به زبان عربي ـ و روزنامه ضياء الخافقين ـ به انگليسي و عربي ـ در سال 1309 قمري در لندن و, مقاله‌هايي با عنوان معلم شفيق به زبان اردو در حيدرآباد هند, به منصة ظهور مي‌رسد, و به كمك دوستان و شاگردان وفادارش بويژه شيخ محمد عبده، زمينه تحقيق آرمان بزرگ خود, كه وحدت جهان اسلام و تقريب مذاهب اسلامي به يكديگر است, زمينة جنبش‌هاي ضد استعماري و استبدادي را در عالم اسلام فراهم مي‌آورد. كه از جملة ثمرات آن, نهضت تحريم تنباكو و توتون در سال 1308 هجري قمري به رهبري حاج ميرزا حسن شيرازي (ف: 1312 هـ ق) و رويداد عظيم مشروطيت ايران در سال 1324 هجري قمري است. و بديهي است كه زمينة چنين جنبش بزرگي را فراهم آوردن و: «از شمال ساحلهاي آمويه تا دامنه اهرام را بيدار كردن, و از صخره‌هاي درة بدخشان تا پايه‌هاي جامع الازهر را به حركت درآوردن, رسالتي بزرگ را مي‌طلبد ـ آن هم ـ در روزگار او كه خوابي‌گران بر اين قلمرو پهناور سايه افكنده و شبي ديجور بر همه سوي آن رنگ سياهي و سكوت زده بود, چون خورشيد درخشيدن و خوابها را آشفتن و سياهيها را پراكندن و سكوتها را درهم شكستن رسالتي بزرگ بود... او سكوت آن روز حوزه‌ها را تحمل نكرد و آن قفل خموشي را كه بر دهان وارثان پيامبران و مجاهدان مي‌ديد بر نتابيد. به تهران و مشهد, اصفهان, شهر ري و حضرت عبدالعظيم, قم, نجف و حوزة علميه آن, به همه جا سر زد و در هيچ جا آرام نيافت. به ديگر كشورهاي اسلامي رفت و در همه جا آن همه نابساماني را به چشم ديد و شناخت و نفوذ بيگانگان دشمن اسلام و انسان را ـ بويژه در سلاطين و حكام و منابع قدرت ـ به خوبي دريافت و آن آگاه مرد, سكوت عالمان و مدرسان و طلاب را در برابر هجوم بيگانه نپذيرفت و غفلت روحانيت اسلام را از تكاليف سياسي و اجتماعي, خلاف تكليف دانست. چه او از عالم ديني و مرجع شيعي مفهومي ديگر در ذهن داشت. لذا پس از سفرها و تأملها و مشاهدة حال اسفبار مسلمانان, از جاوه تا اسكندريه و از تهران تا قاهره و از مكه تا ماوراءالنهر و پس از ديدن اينها و خاموشي عالمان و متروك ماندن دو اصل بنيادي و احياگر: «امر به معروف و نهي از منكر» و غلبة خيانت و ستم, و اين كه ديگر به حق عمل نمي‌كنند و از باطل دوري نمي‌گزينند. پس از همة اينها, فرزند حسين عليه السلام ماندن در كعبه مسجد, مدرسه و مدرس را, و اداي مناسك, تدريس, فتوا دادن, پيشنمازي و وعظ بي‌حاصل را جايز نشمرد. و به سوي خدا و اصلاح امت جد خود راهي شد. و از نصيحت فرمايان, بيم به دل راه نداد و وارد پهنة پيكار: «ان الحيوه عقيده و جهاد» شد.(1)

 (1) شرح حال و آثار سيد جمال الدين اسد آبادي, نقل به اختصار از ص 17 تا 19.

(1) همان كتاب, صفحه 20 و 21. البته سخن ميرزا لطف الله خالي از محاسن نيست, پيدا است كه برخورد آقا سيد صادق با طلبه نابغه نوجوان انعكاس وسيعي داشته است.

(1) المآثر و الآثار, ص 150

(2) قصص العلما, چاپ اسلاميه, ص

 

(1) مأخذ أسبق ص 21.

(1) خاندان آيت الله بروجردي, ص 142.

(2) تاريخ دانشمندان بروجرد, ص 446.

(3) در زمان مرجعيت آيت الله ميرزاي شيرازي.

 

(1) اعيان الشيعه, چاپ 10 جلدي, جلد 10, ص 108.

(2) خاندان آيت الله بروجردي ص 144.

(1) تاريخ دانشمندان بروجرد, ص 246 به بعد.

(2) تاريخ دانشمندان بروجرد, ص 368.

(1) كتاب ياد شده, ص .21

(1) مأخذ سابق, ص 21 و 22.

(1) ميرزا علي خان امين الدوله خاطرات سياسي امين الدوله, به كوشش حافظ فرمانفرمائيان, (تهران, انتشارات ـ امير كبير, 1355 خورشيدي), ص 120.

(1) عباس ميرزا ملك آرا, شرح حال عباس ميرزا ملك آرا, به كوشش دكتر عبدالحسين نوامي, (تهران ـ بابك 1361 خورشيدي) ص 170.

(2) محمد محيط طباطبايي: نقش سيد جمال الدين در بيداري مشرق زمين, مقدمه و ملحقات از سيد هادي خسروشاهي, قم‌ دارالتبليغ اسلامي, تاريخ مقدمه 1350 خورشيدي) ص 140.

(3) محمد حسن خان اعتماد السلطنه, روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه, به كوشش ايرج افشار, (تهران, امير كبير, 1345 خورشيدي) ص 534.

(1) ميرزا لطف الله خان جمالي, شرح حال و آثار سيد جمال الدين اسد آبادي, با مقدمه ج.ك. ايرانشهر, (بي‌جا, بي‌نا, بي‌تا), ص 42.

(2) امين الدوله, خاطرات سياسي امين الدوله, ص 129.

(3) اعتماد السلطنه, روزنامة خاطرات اعتماد السلطنه, ص 77.

(1) لطف الله جمالي, شرح حال و آثار سيد جمال الدين اسد آبادي, ص 44.

(2) منظور شهر سن پترزبورگ است.

(3) اعتماد السلطنه, روزنامة خاطرات اعتماد السلطنه, ص 753.

(1) اعتماد السلطنه, روزنامة خاطرات اعتماد السلطنه, ص 835.

(2) محمد حسن خان اعتماد السلطنه, خلسه, به كوشش و حواشي محمود كتيرائي, (تهران, طهوري, 1348 خورشيدي) ص 116.

(3) محمد محيط طباطبايي, تاريخ تحليلي مطبوعات ايران. (بي‌جا, بعثت, 1366 خورشيدي, ص 73).

(1) ادوارد جي گرانويل براون: انقلاب ايران, ترجمة احمد پژوه, (تهران, كانون معرفت, 1338 خورشيدي (ص 399)

(2) ابراهيم تيموري, تحريم تنباكو يا اولين مقاومت منفي در ايران, (تهران, جيبي, 1361 خورشيدي). ص 57.

(3) احتمالاً اين واژه الشهير بوده است.

(4) اعتماد السلطنه, روزنامة خاطرات اعتماد السلطنه, ص 895.

(5) همان جا, ص 927.

 

(1) تاج السلطنه, خاطرات تاج السلطنه, به كوشش منصوره اتحاديه (نظام اماني) و سيروس سعدونيان (تهران, نش, تاريخ ايران, 1361 خورشيدي), ص 58

(2) اعتماد السلطنه در راستاي حمايت از روسيها كتاب «آئينه سكندري» را و در راستاي مخالفت با انگليسي‌ها كتاب خلقيات ما انگليسي‌ها را كه عبارت بود از بر شمردن اوصاف ذميمه انگليسي‌ها تأليف و ترجمه كرد. 

(1) لطف الله اسد آبادي, شرح حال و آثار سيد جمال الدين اسد آبادي, ص 104.

(2) لطف الله اسد آبادي, شرح حال و آثار سيد جمال الدين اسد آبادي, ص 105.

(3) از مهمترين آثار اعتماد السلطنه مي‌توان به مرآت البلدان, مطلع الشمس, تاريخ منتظم ناصري, تاريخ ايران, المآثر و الاثار, درر التيجان في تاريخ بني الاشكان, خلسه, صدر التواريخ, روزنامة خاطرات اعتماد السلطنه, تاريخ خيرات حسان, سفرنامه تفليس تا تهران, تاريخ اكتشافاتيكه دنيا و ... اشاره كرد.

(1) مسعود نوري: ميرزا رضاي كرماني, (بي‌جا, انتشارات نور, 1361 خورشيدي) ص 84.

(2) اعتماد السلطنه, خلسه, ص 18.

(1) در سال 1273 هجري قمري ـ دردوران سلطنت ناصر الدين شاه قاجار ـ معاهده‌اي ميان دولتهاي انگليس  ايران در پاريس منعقد شد, كه به موجب آن, ايران سپاهيان خود را از شهر هرات كه توسط سلطان مراد ميرزا ـ حسام السلطنه ـ فتح شده بود, بايد فرا مي‌خواند. و دولت انگلستان نيز در مقابل, بنادر جنوبي ايران را از قواي خود تخليه مي‌كرد. اين قرارداد كه توسط فرح خان امين الدوله ـ از طرف دولت ايران ـ و از جانب انگليس وسيلة سفير اين كشور در پاريس به امشا رسيد, به معاهدة پاريس معروف شد.

(1) پس از انعقاد قرارداد شرم آور انگلستان كه در سال 1228 هجري قمري ميان روسية تزاري با دولت ايران ـ به وساطت دولت انگلستان در محل قرية «گلستان» ـ از روستاهاي قره‌باغ ـ منعقد شد, و طبق آن, دولت ايران بخشهاي: قره‌باغ, گنجه, شروان, دربند, بادكوبه, داغستان, گرجستان و بخشي از طالش را به روسيه واگذار كرد, در سال 1243 هجري قمري نيز به هنگام سلطنت فتحعلي شاه قاجار, پس از جنگهاي دو ساله ميان روسيه و ايران, قرارداد شوم ديگري ميان اين دو كشور ـ با ميانجيگيري دولت انگلسي ـ در محل قريه تركمان‌چاي  ـ از نواحي ميانة آذربايجان منعقد شد كه بر اساس آن: رود ارس مرز ميان ايران و روسيه تعيين شد و بقية سرزمين قفقاز و بخش عمده‌اي از دشت مغان و بندر لنكران و كشتي راني در درياي خزر ـ منحصرا ـ به روسيه واگذار شد.

(2) براي آشنايي با قراردادهاي استعماري كه در اين دوران ميان دولت ايران با روس و انگليس منعقد مي‌شود, رك, عصر بي‌خبري يا: تاريخ امتيازات در ايران, تأليف: ابراهيم تيموري, تهران 1332 ش, انتشارات اقبال و شركاء.

(1) مأخذ پيشين, صفحات 89 و 90.

(2) بنابر مدارك تاريخي كه در دست است, ناصر الدين شاه قاجار كه دوران سلطنتش حدود پنجاه سال ـ از 1264 تا 1313 هجري قمري به دراز مي‌كشد, سلطاني بي‌تدبير, مستبد و عياش بوده و جز به خوشگذرانيهاي خود و اطرافيان نزديكش به چيز ديگري نمي‌انديشده است. از جمله درباره وي نوشته‌اند كه او: «مرد زن دوستي بوده است و زنان عقدي و صيغه‌اي فراواني داشته است. تعداد همسران دائم و موقت او را بالغ بر صد تن فكر كرده‌اند و بدين جهت فرزندان زيادي از وي باقيمانده است. به علاوه او مردي اكول و خوشگذران بوده و به تنقلات علاقة فراواني داشته است. به قهوه و قليان رغبتي زياد اظهار مي‌كرده به شكار و گردش و نقاشي دلبسته بوده است. خطي خوش و پخته داشته و اديب و شعر شناس بوده و خود نيز آگاهي به تفنن ابياتي مي‌سروده است. و سجع مهر او اين بيت بوده است:

تا كه دست ناصر الدين خاتم شاهي گرفت                بيت داد و معدلت از ماه تا ماهي گرفت»

رك: لغت نامة دهخدا ـ شمارة مسلسل 80 (ن ـ تار دان) ذيل عنوان: ناصر الدين شاه قاجار, ص 165.

(3) به نقل از آفاق غزل فارسي, تأليف: داريوش صبور, چاپ دوم تهران 1370 ش, انتشارات نشر گفتار, صفحات 484 و 485.

(1) رك: نهضت‌هاي اسلامي در صد سالة اخير, نوشته: استاد شهيد مرتضي مطهري, تهران (بي‌تا) انتشارات صدرا, ص 13.

(2) رك: طبقات اعلام الشيعه, تأليف: شيخ آقا بزرگ تهراني, طبع نجف 1373 هــ ق ـ المطبعه العلميه, فصل: «نقباء البشر في القرن الرابع عشر» ص 310.

(1) نهضت‌هاي اسلامي در صد سالة اخير ـ همان ـ صفحات 13 تا 15.

(1) بيدارگران اقاليم قبل, نوشتة: محمدرضا حكيمي, تهران 1356 ش, انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي, صفحات 3 و 5.

 

             رنجها و مرارتهايي كه سيد جمال ضمن مسافرتهاي خود به كشورهاي اسلامي, از ملاقات با سران آنها و ملاحظة استبداد حكّام و جهالت و بي‌خبري مسلمانان, شيوع خرافات و نفوذ استعمار مي‌كشد, در خور تأمل و عبرت‌گيري است. به عنوان مثال او طي نامه‌اي كه به مرحوم آيه الله ميرزاي شيرازي مي‌نويسد دربارة ناصر الدين شاه و اين كه او انحصار دخانبات را به انگليسها واگذارده است اين گونه با شهامت از اعمال خلاف سلطان ايران و صدر اعظم او ـ علي اصغر خان اتابك ـ انتقاد مي‌كند: «... پيشواي بزرگ! پادشاه ايران, سست عنصر و بدسيرت گشته, مشاعرش ضعيف شده, بدرفتاري را پيش گرفته و خودش از ادارة كشور و حفظ منافع عمومي عاجز است. لذا زمام كار را به دست مرد پليد و بدكردار پستي داده كه در مجمع عمومي به پيامبران بد مي‌گويد. نه فرمان دين را مي‌پذيرد, نه به رؤساي ديني ارجي مي‌گذارد. به علما بد مي‌گويد, به مردم پرهيز كار تهمت مي‌زند, به سادات بزرگوار توهين مي‌نمايد, با وعاظ مثل مردم پست رفتار مي‌كند.

            از زماني كه از اروپا برگشته, پردة شرم را پاره كرده و خود سري را پيش گرفته, بي‌پرده باده‌گساري مي‌نمايد. با كفّار دوستي مي‌ورزد و با مردم نيكوكار دشمني مي‌كند. اين‌ها كارهاي خصوصي اوست, اما آنچه به زيان مسلمانان انجام داده, اين است كه قسمت عمدة كشور و درآمد آن را به دشمنان دين (انگليسها) فروخته است كه به تفصيل عبارت است از:

            ـ معاون و راههايي كه به معادن منتهي مي‌شود, همچنين خطوطي كه از معادن به نقاط مهمة كشور متصل است.

            ـ كاروانسراهايي كه در اطراف خطوط شوسه در تمام كشور بنا مي‌شود, به انضمام مزارع و باغستانهايي كه در اطراف اين راهها واقع است.

            ـ رود كارون و مسافر خانه‌هايي كه در دو طرف اين رود تا منتهي اليه آن ساخته مي‌شود, همچنين مراتعي كه تابع اين رودخانه است.

            ـ راه اهواز تا تهران, و آنچه از ساختمانها و مسافر خانه‌ها و باغستانها و مزارعي كه در اطراف آن واقع است.

            ـ تنباكو و آنچه لازمة اين محصول است.

            ـ جمع آوري انگور به منظور ساختن شراب و هر چه از دكان و كارخانه لازم دارد ـ در همة كشور ـ بانك ـ چه مي‌داني بانك چيست؟ ـ بانك عبارت است از اينكه زمام ملت را يكجا به دست دشمنان اسلام داده و مسلمانان را بندة آنها نموده است, تا سلطنت و آقايي كفار را بپذيرند.

            آن وقت اين خائن احمق براي اينكه ملت را راضي نمايد, دليل پوچي‌ باري كردار زشت خود اقامه كرده و مي‌گويد: اينها معاهدة موقتي است كه مدتش از صد سال تجاوز نخواهد كرد, چه برهاني براي رسوايي خيانتكاران از اين بهتر؟!

            نصف ديگر مملكت را هم به عنوان حق السكوت به دولت روسيه داده ـ اگر ساكت شود! ـ آن هم عبارت است از: مرداب رشت و راه انزلي تا خراسان, و آنچه از خانه‌ها و مسافر خانه‌ها و باغستانها كه تابع اين راه است. ولي دولت روسيه به دماغش خورده و اين هديه را نپذيرفته. او در صدد است؛ اگر اين معاهده‌ها, معاهده‌هايي كه به تسليم كشور به اجانب منتهي مي‌شود, به هم نخورد, خراسان را مستعمرة خود كند و بر آذربايجان و مازندران نيز دست بياندازد. اين اولين نتيجه‌اي است كه بر سياست اين احمق مترتب مي‌شود.

            خلاصه اين مرد تبه كار, كشور ايران را اين طور به مزايده گذاشته و خانة محمد (ص) و ممالك اسلامي را به اجانب مي‌فروشد. ولي از پست فطرتي و فرومايگي كه دارد, به قيمت كم و وجه اندك حاضر به فروش مي‌شود. بلي, وقتي پست فطرتي و حرص با خست و ديوانگي آميخته شود, چنين خواهد شد(1) و يا: در ملاقاتي كه در سال 1307 هجري قمري در تهران با ناصر الدين شاه دارد, به سلطان مستبد قاجار شجاعانه مي‌گويد: « امروزه ديگر دنيا به سوي آزادي و آزادگي مي‌رود. ديگر زمان حكومت فردي سرآمده است و ملتها خود بايد بر سرنوشت خويش حاكم باشند. ديگر بسياري از كشورها نه تحت فرمان فردي به نام شاه و سلطان و امپراتور, بلكه زير لواي قانون اداره مي‌شوند. و مردم حق دارند كه همه چيز را بر اساس قانون بشناسند و بخواهند. مآلاً ايران نيز چاره‌اي جز اين ندارد كه چنين راهي را بپيمايد. و مردم حكومت مشروطه تشكيل دهند. و سرنوشت ملت در جايي به نام خانة ملت تعيين شود نه به ارادة شخص شاه ... پس از اين ملاقات ناصر الدين شاه به اطرافيانش مي‌گويد: كه از صراحت لهجه و بي‌پروايي اين مرد تندگو و تلخ زبان خوشش نمي‌آيد. و اين سخنان او را به خشم مي‌آورد و نظر او را نسبت به سيد جمال به كلي عوض مي‌كند. و وحشت ناصر الدين شاه موقعي به اوج خود مي‌رسد كه برايش خبري آوردند كه بر اثر نفوذ كلام سيد ـ در خانة امين الضرب كه محل اجتماع علما, روشنفكران و روحانيان مترقي آن روزگار بوده است ـ ميرزا ابوالحسن جلوه پس از ساعتي گفتگو با او به محض بيرون آمدن از خانة امين الضرب گفته است: مي‌روم تا كفن بر تن كنم و آمادة جهاد عليه حكومت ضد دين و دشمن اسلام شاه قاجار شوم «لذا شاه و ميرزا علي اصغر خان اتابك صدر اعظم به فكر مي‌افتند كه با يك توطئة حساب شده, سيد را در خانة امين الضرب به قتل برسانند. اما او به فراست متوجه نقشه‌هاي آنان مي‌شود, و به موقع از محل اقامت خود مي‌گريزد و به زاوية حضرت عبدالعظيم پناه مي‌برد. و وقتي خبر, به ناصرالدين شاه و اتابك مي‌رسد, چنان از اين زيركي و موقع‌شناسي سيد به خشم مي‌آيند كه مأموران دولتي را به سراغ او مي‌فرستند. و مأموران زماني به سراغ سيد مي‌روند كه او در بستر بيماري است و در تبي شديد مي‌سوزد. با اين حال, مأموران او را به بدترين و زننده‌ترين صورتي از بستر بيرون مي‌كشند. و با آن كه آن روز يكي از خنك‌ترين روزهاي زمستان و هوا به شدت سرد و يخبندان است, او را بالباسي مختصر و نازك با خود مي‌برند, و به سرحد عراق مي‌رسانند. و در طول راه زشت‌ترين رفتار و بدترين توهينها را نسبت به او روا مي‌دارند. و چون به مرز عراق مي‌رسند, او را با همان لباس كم و بدون خرج راه, از مرز بيرون كرده, و همه جا شايع مي‌كنند كه اين مرد نه تنها سيد نيست, بلكه اصلاً مسلمان هم نيست, بلكه مردي فريبكار و خطرناك است كه براي فريب و اغفال مسلمانان به كشورهاي اسلامي سفر مي‌كند و قصدي جز آشوب و خرابكاري ندارد. از اين رو شاه و صدر اعظم, براي آنكه اقدامات فريبكاري او در مردم اثر نكند و آسايش آنها را به هم نريزد, دستور اخراجش را صادر كرده‌اند و بدين گونه مسلمانان را از خطر وجود چنين مردي نجات داده‌اند!!»(1) پس از اين رويداد غم‌انگيز سيد جمال مدتي را در اروپا به سر مي‌برد و سپس به دعوت سلطان عبدالحميد عثماني به تركيه مي‌رود. و در اين كشور به تبليغ و نشر افكار انقلابي خود مشغول است تا در سال 1313 هجري قمري كه ميرزا رضاي كرماني كه از هواداران سيد است ناصر الدين شاه را ترور مي‌كند, و سلطان عبدالحميد كه آدم بسيار ترسويي است همين كه خبر قتل شاه را مي‌شنود, سخت مضطرب مي‌شود و در صدد بر‌مي‌آيد كه براي از بين‌بردن سيد جمال الدين راهي عوام پسندانه بيابد و چارة منحصر به فرد را در مسموم كردن او مي‌بيند... بالاخره به وسيلة عمال سلطان, سيد مسموم و شهيد مي‌شود.(2) و آنچه موجب دربدريها و بالأخره شهادت مظلومانة اين انقلابي سرگردان مي‌شود, اتهاماتي است كه از طرف مخالفان سيد كه متشكل از آنگلوفيلها ـ طرفداران توسعة سياست استعماري انگلستان در كشورهاي اسلامي از جمله در ايران ـ  و روحاني نماهاي دربارهاي ايران و عثماني و سلطنت طلبان اين دو كشور هستند, به شيوة «نعل وارونه زدن» بر او وارد مي‌كنند و از جمله وي را: «بابي, منكر خدا, توهين كننده به مقام نبوت, آشوبگر و جاسوس, شيطان در لباس انسان, بيگانة از دين, ناسيد, جو فروش گندم نما و ... مي‌خوانند».(3)

            مبارزات پي‌گير و نستوه و بيداري بخش زنده ياد سيد جمال الدين اسد آبادي عليه قدرتهاي استعماري غرب ـ مخصوصا انگلستان ـ مآلاً آنان را وامي‌دارد تا به فكر بدنام كردن او بيفتد و برچسب‌هايي را ـ هم در زمان حيات وي و هم پس از مرگش ـ به او بچسبانند. و از اين رهگذر, ـ به خيال خويش ـ اعتبار جهاني‌اش را خدشه‌دار سازند. كه از ميان تهمت‌هايي كه بدان اشارت شد, منسوب كردن وي به لژهاي فراماسونري و طبعاً همكاري با بيگانگان و دشمنان ايران, از ويژگي‌ خاصي برخوردار است. زيرا با اين شگرد, كه از لحاظ روانشناسي سياسي, جنبه سم‌پاشي در اذهان مردم ساده لوح و زود باور را داراست, و شايد كارسازترين نوع مبارزه ايدئولوژيك عليه شخصيت‌ها به حساب آيد, مخالفان سيد جمال با كاربرد اين شيوه, بهرة فراواني را عايد خود مي‌كنند. عده‌اي سيد جمال الدين اسد آبادي, معروف به افغاني‌ را يكي از فراماسونهاي اوليه ايران مي‌دانند كه در «9» لژماسوني عضويت داشته.

            اين مطلب و موضوعات مشابه آن كه در برخي كتابهاي ديگر ـ درباره سيد جمال ـ نوشته شده است,(1) طبعاً اين سؤال را براي هر خوانندة بي‌غرض حقيقت‌جويي, پيش مي‌آورد: كه اگر اين گونه نسبت‌ها ـ فرضاً ـ صحيح باشد, چرا سيد جمال بر همه چيز زندگاني مادي و دنيايي: از پست و رياست و مقام و مال گرفته, تا ديگر تحصيلات و زرق و برقهاي جهان هستي, حتي ازدواج ـ قلم بطلان كشيده بود, و به همه چيز و همه كس, جز كيان اسلام و سربلندي و رهايي مسلمانان از چنگال استعمارگران جهانخوار نمي‌انديشيد, به چه دليل به عضويت لژهاي متعدد فرماسونري در مي‌آيد؟ و چرا نامهاي متعدد بر خود مي‌گذارد؟ و خويشتن را در قالب ملتهاي گوناگون معرفي مي‌كند؟! جواب اين پرسشها روشن است, زيرا با توجه به اهداف مقدس و بلند سيد جمال, و ضرورت شناختي كه او براي مبارزات خود با استعمار, مي‌بايست از جمعيتها و سازمانهاي سياسي زمان خود به دست مي‌آورد, و از طرفي چون درصدد آگاه كردن افرادي مستعد و با نفوذ بر‌مي‌آمد و آنان را با خود همدل, همسو و همراه مي‌كرد, مآلاً ناگزير بود كه به جمعيت‌ها و لژهاي فراماسونري كه در آن روزگار, داعية اصلاح طلبي جوامع انساني را داشتند, نزديك مي‌شد. و براي مطلع شدن از اسرار درون گروهيشان به عضويت آنها در مي‌آمد. چه: «نوشته‌ها و مدارك روشني در دست است كه او پس از ورود به اين سازمانها, به تدريج شروع به سخنرانيها و خطابه‌هاي بيدار كننده‌اي بر ايشان مي‌كرد, و كم كم چنان پردة سياست استعمارطلبان را بر كنار مي‌زد, و چهره‌هاي واقعي آنان را نمودار مي‌ساخت, كه موجب تغيير مسير فكري اين گروهها مي‌شد. و به طوري انقلاب فكري را در ايشان فراهم مي‌آورد. كه هواداران سري انگلستان كه در اين سازمانها عضويت و پيوستگي داشتند, سخت در مي‌ماندند, و خطر پراكندگي جمعيت و بيداري افراد را از نزديك مشاهده مي‌كردند, و نتيجتاً در مقامي بر مي‌آمدند تا از هر سو بتوانند بر ضد سد ايستادگي نمايند... و سيد تا آنجا كه مي‌توانست در بيداري و هشياري اين گونه جمعيتها كوشيد و عدة زيادي را با خود همراه كرد. و وقتي ديد چندين قسمت از برنامة آنها با هدف و انديشه‌هاي او مباينت دارد و مأموران بيگانه با ساختن تهمت‌هايي سراً به فكر اخراج او حتي بازور و اجبار هستند ـ مداركي در دست است كه خود در مقام استعفا از اين سازمانها بر آمد, همچنين اسنادي نيز از مخالفان سيد نمودار است كه در اثر سخنرانيهاي بيدار كننده و نواختن زنگ بيدار باش او, كارگزاران انگليس در صدد بر آمده‌اند, تا نه تنها او را از لژهاي فراماسونري اخراج كند, بلكه با هر سياستي باشد, حتي او را از مصر ـ كه مركز تبليغات او عليه آنها شده بود, تبعيد نمايند... لذا اگر اين نابغه و متفكر اسلامي در تمام اين انجمن‌ها شركت كرده باشد, نه تنها عملي مخالف سياست فكري يا اسلامي انجام نداده است, بلكه اگر در آنها شركت نمي‌كرد, و از تشكيل و هدف اين جمعيت‌ها غافل مي‌بود, بيشتر مورد انتقاد تيزبينان قرار مي‌گرفت».(1)

            و نكته جالب توجه در ارتباط با بحث مذكور اين است: كه اسنادي كه در كتابهايي نظير «فراموشخانه و فراماسونري در ايران» براي متهم كردن مرحوم سيد جمال به فراماسونري و خيانت به ايران و اسلام ارائه شده است, غالباً جزء گزارشهاي محرمانة مأموران دولت انگلستان ـ يا دشمن شمارة يك سيد و ملت ايران ـ بوده. و يا از آرشيو مدارك لژهاي فراماسونري و از سوي كساني منتشر شده است كه يا خود فراماسونر بوده و درگيريهايي با او داشته‌اند, يا آنها را جعل كرده و به نامش منتشر كرده‌اند.

            و اما دليل اين كه چرا ـ بنابر ادعاي مخالفان سيد ـ او نامها و مليتهاي گوناگوني را براي خود انتخاب كرده است, شايد آن باشد: كه وي به منظور تحقق هدف اصلي خود كه تقريب مذاهب اسلامي و اتحاد ملت بزرگ اسلام در ساية بيدار كردن مسلمانان بود, چون سيد همة كشورهاي اسلامي را وطن واحد خويش تصور مي‌كرد و: «خود را وابسته به محل و مكان ويژه‌اي از جهان اسلام نمي‌دانست, از اين رو هر جا كه مي‌رسيد, خويشتن را از همان مكان يا محل نزديك ديگري كه مربوط به جهان اسلام مي‌شد, معرفي مي‌كرد.

            و شايد با اين عمل خود, قصد داشت تا آشكار كند كه بستگي و پيوستگي به تمام كشورهاي اسلامي دارد. و چون مسلمان است, طبق آية شريفة «انّما المؤمنون اخوه» برادر تمام مسلمانان شرق و غرب و مربوط به تمام ممالك اسلامي مي‌باشد. و آنگهي چون هدف مقدس او از مسافرت به كشورهاي اسلامي بيدار كردن قاطبة مسلمانان عالم بود, و با توجه به اين كه اين كشورها اغلب از اهل سنت پيروي مي‌كردند و در آن زمان پيروان تسنن نسبت به تشيع بيش از حد بدبين بودند و آنها را به نظر خود منحرف مي‌دانستند, لذا سيد به منظور آنكه او را رافضي و شيعه نخوانند و از گردش پراكنده نشوند, اغلب خود را وابسته به يكي از كشورهاي اهل تسنن معرفي كرده‌‌ است».(1)

                        به هر حال, سيد جمال روز سه‌شنبه پنجم شوال 1314 هجري قمري, مطابق با نهم مارس 1895 ميلادي بر اثر سمي كه از عمّال سلطان عبدالحميد به او خورانده مي‌شود, در استانبول به شهادت مي‌رسد. و دار فاني را وداع مي‌گويد. و پيكر  او در قبرستاني موسوم به «ماچكا» در طرف شمال غربي بسفر به خاك سپرده مي‌شود.(2) تا در اواخر سال 1363 هجري قمري مطابق با 1323 شمسي: «دولت افغانستان كه از شهرت افغاني بودن سيد جمال, درك شرافت و فضيلت جهاني براي خود مي‌كرد, پس از مذاكرات لازم با مقامات تركيه, كسب اجازه كرد كه نبش قبر شود و اسكلت اين نابغة اسلامي را به خاك افغانستان منتقل سازد. و با اين كه دولت ايران در آن تاريخ به اين عمل اعتراض نمود, اما برادران مسلمان افغاني با جديت تمام براي دريافت شرافت بيشتري, بدون تامل, استخوانهاي سيد را با طيّاره به افغانستان انتقال داده و در كابل ـ با كمال علاقه و تشريفات لازم به خاك سپردند. و بر بالاي آرامگاه جديد او بنايي شكوهمند و زيبا ايجاد كردند».(3)

            مبحث حاضر را دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي, و مبارزات او عليه استعمار خارجي و استبداد داخلي ايران, ضمن طلب مغفرت باري آن مصلح بزرگ جهان اسلام كه چونان «فريادي در طوفان» نداي عدالتخواهي و ظلم ستيزي خويش را در آن عصر ظلمت و بي‌خبري به گوش افزون بر 500 ميليون مسلمان در بند و مستضعف جهان رسانده زمينه‌ساز  نهضتهاي آنان در فرداهايي دور و نزديك شد, با ترجمة عباراتي از سخنان احمد امين, دانشمند و نويسندة شهير مصري (1304 ـ 1373 هـ ق) كه به هنگام زيارت آرامگاه سيد در سال 1345 هجري قمري بر مزار او ايراد كرده است, حسن ختام مي‌بخشيم:

            «اين جا خفته است: زنده كنندة جانها و آزاد كنندة خردها و تكان دهندة دلها و انگيزانندة ملتها و لرزانندة تختهاي سلاطين.

            آن كس كه پادشاهان از عظمت او رشك مي‌بردند و از زبان و حملات او بيمناك بودند.

            آن كس كه دولتهاي صاحب سپاه و سلاح, از هيبت او مي‌ترسيدند. و آزادگان كشورهاي مهد آزادي, در آزادي طلبي به پاي او نمي‌رسيدند.

            اين جا آتشي فرو مرده است, كه در هر جاي بود شعله‌ها مي‌افروخت ـ در افغانستان, در مصر, در ايران, در پاريس, در لندن, در استانبول و...

            دراين جا به خاك رفته است, پاشندة بذرهاي نهضت عرابي پاشا(1) در مصر و افروزندة شعلة انقلاب مشروطيت در ايران, و تكان دهندة ـ سراسر ـ جهان اسلام در راه پايداري در برابر حكومتهاي اجنبي.

            اين جا روي نهان كرده است, آن كس كه با حكومت استبدادي در مصر و ايران و با انگليس در پاريس, و با جهل و بيسوادي و ذلت در سر تا سر مشرق, و با جاسوسي و نفاق پيشگي در استانبول, مبارزه كرد.

            اين جا آن كسي خفته است كه سرانجام جز مرگ, كسي بر او پيروز نگشت».(2)

 

 

اصلاح جامعه در انديشه سيد جمال

 

محمود اسماعيل نيا

 

1 - مدخل: عصر سيد جمال:

 

                                                سيد جمال الدين اسد آبادي(1314 – 1254 هـ. ق/ 1897 – 1838 م) معروف به افغاني, متفكر و مصلح مسلمان, فرزند عصري بود كه امواج تغييرات ساحتهاي ذهني و عيني حيات بشر را متأثر ساخته بود. از يك سو جهان غرب با اتكاء به پيشرفتهاي علمي و فني و تحت رهبري طبقه نو پاي بورژوازي, بدنبال گسترش مرزها نفوذ خود در جهان, دست اندازيهاي استعماري خود را در سرزمينهاي شرقي و اسلامي آغاز كرده بود. و از سويي ديگر، كشورهاي شرقي و اسلامي، اسير بي خبري و ركود و انحطاطي گسترده بوده و در اين رويارويي تاريخي، شاهد دگرگوني حيات مادي و فكري خويش بودند. هم از اين روست كه اين سده را (قرن سيزدهم هجري قمري/ نوزدهم ميلادي) «سدة استعمار»(1)  ناميده‌اند.

                                                اين رويارويي تاريخي، از جمله باعث به خود آمدن جهان شرقي و اسلامي شد، و با رقه‌هايي از خود آگاهي نسبت به واماندگي خود و برتري و سلطه‌جويي استعمار، درخشيدن گرفت. تلاشهايي نيز در جهت اصلاح امور آغاز شده بود (از جمله در ايران، مصر و عثماني)(2)  كه بتدريج آثار خود را بر جاي مي‌نهاد.

 

                                    2 ـ  حيات و شخصيت سيد جمال

            سيد جمال شخصيتي جامع الاطراف و زندگي پر حادثه‌اي داشت. او عمر شصت ساله خويش را مصروف شناخت عصر خويش و تلاش در جهت ارتقاي وضعيت مسلمانان نمود. وي كه پروردة فرهنگ اسلامي بود با سفر به كشورهاي مختلف اسلامي و اروپايي، هم به تفاوت عميق ميان وضعيت دو جهان شرق و غرب وقوف يافت، و هم با انديشه‌ها و مكاتب عصر خود آشنايي پيدا كرد.

            اين مهاجرتهاي مادي و فكري ذهن جستجو‌گر و روح بيقرار سيد جمال را واداشت تا در «احوال ملل سابقه و دول لاحقه و سبب صعود و نزول و باعث طلوع و افول آنها»(1) تأمل نمايد تامگر «درد اصلي شرق»(2) و درمان آن را بيابد. سيد جمال به فراست دريافت كه مهمترين مشكل جهان اسلام خطر استعمار (بويژه انگلستان) است و مهمترين راه دفع اين خطر، دعوت مسلمانان به اتحاد و وحدت كلمه.(3). از اين رو تمام نيرو و نبوغ خود را مصروف بيداري و آگاهي مسلمانان نمود و فارغ از تعلقات معمول و بدون انتساب خويش به سرزمين و ملتي خاص، به كشورهاي مختلف سفر كرد و از انواع روشها و تلاشها، براي رسيدن به مقصود استفاده كرد.(4) تا «رستاخيزي هم در انديشه مسلمانان بوجود آورد و هم در نظامات زندگي آنها».(5) كليه شخصيت سيد جمال را مي توان «علّو همتّ» دانست كه يك تنه به هر جا سر كشيد و هر ندايي سر داد و از هيچ مانعي نهراسيد و حيات خويش را وقف آرمان اصلاحي خود نمود، تا مگر «بيداري ملل شرق»(6) را ببيند. جالب آن كه خود وي، در يكي از نامه هايش، شيفتگي خويش را نسبت به «علو همت و كارداني» ابو مسلم خراساني و «غيرت» طپ راهب (= پطرس، يكي از حواريون حضرت مسيح «ع») ابراز داشته و «دشوار شمردن كارها» را نشانة «دنائت همت و خسّت طبيعت و پستي فطرت» مي‌شمارد.(1)

          البته شخصيت پرتحرك و تكاپوهاي گوناگون سيد جمال، ارزيابيهاي متفاوتي را پديد آورده، برخي او را فيلسوف و نابغه شرق و مصلح انقلابي و بيدارگر،(2) و بعضي عامل سر سپرده استعمار انگليس و جيره خوار دربارها(3) بر شمرده‌اند. چنين ابهاماتي در زمان حيات خود سيد جمال نيز مطرح بود چنانكه وي در يادداشتي مي‌نويسد «طائفه انگيزيه اروسم مي‌خوانند و فرقه اسلاميه مجوسم مي‌دانند، سني، رافضي و شيعه، ناصبي، بعضي از اخيار چهار ياريه، وهابيم گمان كرده‌اند و برخي از ابرار اماميه، با بيم پنداشته‌اند. الهيان، دهري و متقيان، فاسقِ از تقوي بري، عالمان جاهل نادان و مومنان، فاجر بي‌ايمان انگاشته‌اند. نه كافرم به خود مي‌خواند و نه مسلم از خود مي‌داند. از مسجد مطرود و از دير مردود، حيران شده‌ام كه به كدام در آويزم و با كدام به مجادله برخيزم»(4) با اين حال با نظر به مجموعه آثار و تلاشهاي سيد جمال، ترديد نمي‌توان كرد كه وي سلسله جنبان نهضتهاي اصلاحي در جهان اسلام،‌ در دوره معاصر بوده و نقش زيادي در بيداري مسلمانان و تحولات كشورهاي اسلامي، حتي پس از مرگ خويش، داشته است.(5) اهميت و عظمت حركت اصلاحي سيد جمال را، از جمله مي توان از حجم عظيم آثاري كه درباره او نگاشته شده،‌ دريافت. به روايت يكي از منابع مربوط به حدود 30 سال قبل، بيش از 550 اثر (اعم از كتاب و رساله و مقاله) به زبانهاي مختلف در مورد وي نگاشته شد،(6) كه اين رقم امروزه قطعاً افزايش يافته است.

3 ـ  سيد جمال مرد عمل

            سيد جمال براستي مرد عمل و تحرك و بيگانه با سكون و آرامش بود. او عصر خويش را مي‌شناخت و با نگاه ژرف خويش، تحولات آينده را پيش‌بيني مي‌كرد. و مي‌گفت «بزودي حدود جغرافيايي سياسي دگرگون مي‌گردد و تحول بزرگي در خط مشي‌هاي جهاني بوجود مي‌آيد و روابط بين‌المللي بر هم مي‌خورد.»(1)                                                                  سيد ‌جمال ‌مي‌ديد كه «سيل تجدد به سرعت به طرف شرق جاري است»،(2) بنابراين موقع را براي بيداري و قيام مسلمانان مناسب ديده(3) و براي نيل به اين مقصود، ‌از روشها و وسائل گوناگون و ناهمساني بهره جست، مثل: ايراد خطابه،(4) نگارش مقاله در جرايد عصر،(5) انتشار جريده («عروه الوثقي» و«ضياء الخافقين»)(6) ـ و به اعتباري «بنيانگذار روزنامه‌نگاري سياسي در جهان مسلمانان» ـ(7) ترغيب علماي مذهبي به مبارزه عليه استعمار و استبداد (از جمله نامه معروف به ميرزاي شيرازي)،(8) تشكيل محافل درسي و سياسي،(9) فعاليتهاي تشكيلاتي (مثل تاسيس«حزب الوطني» در مصر)(10) و بالاخره اقدامات ديپلماتيك و رفت و آمد ميان دربارها با هدف ايجاد «انقلاب از بالا».(11)

            شايان ذكر است كه ورود سيد جمال به بازيهاي سياسي عصر خود، و تلاش براي بهره جويي از تضاد منافع قدرتهاي استعماري (بويژه انگلستان و فرانسه و روسيه) به نفع مسلمانان(1)، عليرغم حسن نيت و كياست وي، ثمرة چشمگيري به بار نياورد و زمينة اتهاماتي را نيز عليه او فراهم كرد. خود سيد جمال نيز در اواخر عمر با ندامت از اين روش خوش بينانة خود ياد كرده و مي‌نويسد:

            «اي كاش من تمام تخم افكارم را در مزرعه مستعد افكار ملت كاشته بودم. چه خوش بود تخمهاي بارور مفيد خود را در زمين شوره زار سلطنت نمي‌نمودم. آنچه در آن مزرعه كاشتم به نمو رسيد، هر چه در اين زمين كوير غرس نمودم، فاسد گرديد. در اين مدت هيچ يك از تكاليف خير خواهانة من به گوش سلاطين مشرق فرو نرفت. همه را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت».(2)

            با اين حال، تلاشهاي سيد جمال در بيداري مسلمانان و شكسته شدن صولت استبداد نزد آنها تاثير فراواني داشت،(3) هر چند كه عمر وي كفالت نداد تا خود «صداي آزادي را از حلقوم امم شرق» بشنود(4)

            در مجموع بايد اذعان كرد كه سيد جمال، وجدان بيدار عصر بي‌خبري مسلمانان بود كه اهداف و آرمانهاي بزرگ (همچون «اتحاد اسلام») را در سر مي‌پروراند و براي تحقيق آنها، بي صبرانه و پايدار به هر تلاش دست مي‌زد گر چه كه كمتر دغدغة تناسب يا اثر بخشي اين روشها در كوتاه مدت را، در سر داشت.(5) به همين دليل تلاشهاي وي، نه در يك جامعه معين تا بدان حد دوام يافت كه ثمر دهد، و نه در جميع ممالك اسلامي تا به آن درجه گسترش و عمق پيدا كرد كه تحقق آرمان بلند «اتحاد اسلام» را نزديك سازد.(6) مضافاً آنكه عوامل ديگري نيز بر دشواري تحقق آرمانهاي او مي‌افزود، از جمه وجود اختلافات تاريخي ميان جوامع شرقي – خصوصاً ممالك اسلامي ـ  و كار شكنيهاي عمال استبداد و استعمار.(7)

4 ـ  انديشه و آثار سيد جمال

                        سيد جمال پرودرة فرهنگ اسلامي بود و در فقه و اصول و منطق و فلسفه و تفسير و حديث و بالاخره هيأت و نجوم دستي يافته بود،(1) ولي اساساً مشربي عقلگرا داشت(2) و نيز حكمت و خرد و عرفان را در خدمت اصلاح افكار مردم مي‌خواست.(3) وي علاقه خاصي نيز به شناخت تاريخ جهان و سرگذشت اقوام و ملل داشت(4) و همواره به كمك كره جغرافيايي همراه خود، نقشه سرزمينهاي اسلامي را به ديگران نشان مي‌داد(5). علاوه بر اين روح جستجوگر سيد جمال و هجرت او از بستر مأنوس فرهنگي و جغرافيايي، موجب آشنايي وي با افكار و انديشه هاي جديد عصر خود شد.(6) او تلاش داشت تا با آموختن زبانهاي بيگانه،(7) مستقيماً سراغ آثار و متفكران ديگر جوامع رفته، تا عصر خويش و مكاتب جديد را بشناسد. آثار وي حكايت از اطلاع او از انديشه هاي ماترياليسم، ناترراليسم، داروينيسم، سوسياليسم و نيهيليسم دارد.(8)

            با اين حال سيد جمال بيشتر مرد عمل بود تا قلم، و آثار اندك بجاي مانده از او نيز، در واقع بخشي از مبارزات سياسي و فرهنگي اوست، كه دربارة موضوعات مختلف به صورت سخنراني، رساله و مقاله و نامه منتشر شده است (از جمله «رساله نيچريه»، «مقالات جماليه» و مقالات روزنامه «عروه الوثقي»).(9)

            تلاش براي ترسيم خطوط كلي انديشه سيد جمال، با توجه به ويژگيهاي آثار او، چنانكه خواهد آمد، خالي از دشواري نيست. اهم اين ويژگيها عبارتند از:

الف ـ اجماع و تنوع: پرداختن به مباحثي متنوع و متفاوت به صورت مجمل و گذار.(1)

ب ـ  رويكرد ارزشي ـ  ايدئولوژيك: برخاسته از اهداف سياسي و اصلاحي او.(2)

ج ـ جنبه خطابي ـ  ژورناليستي:  ناشي از ماهيت قالبهاي انتخابي (مثل ايراد خطابه يا نگارش مقاله ـ حاوي تفننات ادبي و بلاغي و بكارگيري لحن حماسي و ...) براي انتقال پيام.

د ـ وجود برخي ناهمساني‌ها: برخاسته از تفاوت زمان و مكان و قالب و مخاطب پيام (در زمانهاي مختلف و در جوامع گوناگون، به شيوه‌هاي متفاوت و براي مخاطبان متعدد سخن گفتن).(3)

            با اين حال در اين بررسي تلاش شده تا با مراجعه مستقيم به آثار و تاليفات سيد جمال و ضمن وفاداري به سياق و فحواي آنها، مناسب‌ترين قالبهاي تئوريك (جامعه شناختي) انتخاب شده و نوعي بازسازي مفهومي از انديشه اجتماعي او صورت پذيرد. شايان ذكر است كه در اين پژوهش، چنين فرضي مبناي كار نبوده كه داده‌هاي موجود در آثار سيد جمال لزوماً بايستي به يك نظريه منسجم و تمام و كمال در باب تحولات اجتماعي بيانجامد (و چنانكه خواهد آمد، خلاءهاي بسيار نيز در اين زمينه وجود دارد). بلكه چنين پيش فرضي راهنماي كار بوده كه سيد جمال به عنوان يك مصلح اجتماعي، كه بدنبال فهم علل ركود جامعه اسلامي و تلاش براي تغيير وضعيت آن بوده، لاجرم مي بايد تصويري از جامعه و نحوه دگرگوني آن در ذهن داشته و آن را به تصريح يا تلويح ـ در آثار خود باز نموده باشد. همچنين در استناد به اشارات و تلويحات وي (غير از موارد صريح و روشن)، هدف يافتن پيش فرضها، اصول موضوعه و تئوريهايي است كه بعضاً ممكن است مورد توجه و دقت خود او نيز نبوده باشد. و ماكس وبر (1920 ـ 1864 م) آثار بر جاي مانده از سيد جمال گواه آشنايي او با بسياري از انديشه‌هاي نوين عصر خود است، هر چند كه سالها حيات او، مصادف با آغازين سالهاي تكوين علم جامعه شناسي بود.

            بنابراين با توجه به آنكه انديشه سيد جمال متأثر از دو منبع متفاوت بود، يعني فرهنگ و باورهاي اسلامي كه عميقاً نسبت به آن تعهد مي‌ورزيد ـ و آراء جديد و انديشه‌هاي نوين، نوعي گرايش دوگانه در آثار و نظريات وي قابل بررسي است. به تعبير ديگر سيد جمال نه از آن دسته «اصلاحگران اصول گرا» بود كه بي‌اعتنا به جهان جديد، خواستار بازگشت به اسلام اوليه و سيره «سلف» بودند (امثال محمدبن عبد الوهاب)، و نه در زمرة «اصلاحگران تجدد طلب» قرار مي گيرد كه راه چاره را در رو كردن به غرب و انديشه هاي جديد مي دانستند (امثال سر سيد احمد خان هندي).(1) بلكه او بدنبال آشتي ميان اين دو وجهه نظر و بهره‌گيري از آرائ نوين در جهت احياي انديشة اسلامي و نيل به اتحاد اسلامي و بهكرد دنياي مسلمين بود.

            از همين رو شايد مهمترين ويژگي انديشه اجتماعي سيد جمال، همين «رويكرد دوگانه» نسبت به جامعه و تاريخ باشد. وي گاه با نگاهي فرا علمي به تفسير الهي جامعه و تاريخ پرداخته و «سنت الهيه» را «در عالم خلق علي الدوم بر نهج واحد» دانسته و مي گويد: «بايد وقايع زمان گذشته و حال در هر چيز مشابه باشد چونكه اشرار همگي، اگر چه در ازمنه مختلف به عالم وجود قدم نهند، ‌همگي از يك شجرة خبيثه مي‌باشند و اعمال و اقوالشان هميشه مُشاكل و مُماثل بوده است».(2) و زماني، همصدا با خلدون (و شايد تا حدودي متاثر از ماركس) بر تناسب و تلائم ميان حيات فكري و معيشتي جامعه تاكيد مي‌كند و مي‌گويد: «افكار عاليه هر قومي بلكه هر شخصي، بر حسب ادراكات كليه ابتدايي آن قوم و يا خود آن شخص مي باشد، و ادراك كليه ابتدائيه به مقدار معلومات جزئيه و معلومات جزئيه به اندازه ضروريات معيشت و وضع زندگاني ايشان خواهد بود... بنابراين امتي كه متوغل در بداوت و غريق در تو حش بوده... هيچ وقت... صاحب افكار عاليه نخواهد گرديد».(3) اين حركت ميان ديدگاههاي سنتي و جديد در مورد جامعه، در بسياري از آثار و اقوال سيد جمال قابل مشاهده است، و بخوبي گوياي عصر او يعني دوران گذرا از انديشه‌هاي سنتي به انديشه هاي نوين علمي مي‌باشد.

            با اين همه، سيد جمال هنوز وفادار به رويكردهاي سنتي نسبت به جامعه مي‌باشد و اين جنبة غالب انديشه اجتماعي اوست، گر چه او از اين حوزه هم فراتر رفته و ضمن آشنايي و تاثير پذيري از آراء نوين، از آنها هم در جهت تبيين تحولات اجتماعي بهره گرفته است. ذكر مثالهايي در اين خصوص، به روشن‌تر شدن موضوع كمك مي‌كند.

            الف ـ يكي از شاخصهاي فارق ميان تفكر اجتماعي كهن و نوين، نحوة تلقي از جامعه است: آيا جامعه همان مجموعه افراد است يا چيزي بيش و مستقل از آنها؟ پاسخ غالب در تفكر اجتماعي كهن (و بعضاً در ميان متفكران جديد ـ مثل ويلفردوپارتو ـ )، تلقي «جامعه به منزله مجموعه‌اي از قسمتهاي مجزا از هم» است، بنابراين در تحليل پديده‌هاي اجتماعي بايد از خصوصيات افراد جامعه آغاز كرد. اين رويكرد را اصطلاحاً «فرد گرايي روش شناختي» (ethodological Holism    M)                                                                                                                                                                                                                                   ناميده‌اند. به تعبير ديگر، «فرد گرايي روش شناختي» تمامي ويژگيهاي پديده هاي اجتماعي را قابل تحويل‌(Raducible) به ويژگيهاي افراد مي‌داند، ولي «كل‌گرايي روش شناختي» بر اين باور است كه پديده‌هاي اجتماعي داراي هويتهاي مشخص بوده و فهم آنها، صرفاً با مراجعه به افراد قابل حصول نمي باشد، و بلكه نيازمند دركي مستقل و مبتني بر واقعيات اجتماعي است(1)

            با مروري در آثار سيد جمال، مي توان قرابت انديشه او را با رويكرد «فردگرايي روش شناختي» مشاهده كرد. يعني در نظر او جامعه مجموعه اي از افراد است كه ويژگيهاي خود را از خصوصيات افرادش اخذ مي‌كند. براي مثال وي مي‌گويد: «افعال و اعمال افراد انسان و كيفيت معاشرت و طرز اجتماعات و وضع زيست و نوع معيشت و نهج ادارة ايشان، همگي معلولهاي افكارعقليه و حاسات معنوي و صفات نفساني ايشان مي‌باشد»(2) همچنانكه خواهيم ديد، در اين نحوه تلقي از جامعه، اهميت فوق العاده‌اي به افراد جامعه (بويژه نخبگان) و افكار و اعتقادات داده مي‌شود و در مقابل اعتناي اندكي معطوف به نهادهاي اجتماعي مي‌گردد.  ناگفته نماند كه در آثار سيد جمال اشارات پراكنده‌اي نيز وجود دارد، كه گويي او موجوديت مستقلي براي جامعه قائل بوده است. مثلاً «فضائل اساس وحدت ميان هيئت اجتماع و رابطة اتحاد ميان افراد آن است... تا آن حّد كه جمهور مردم به صورت و هيئت يك فرد واحدي در مي آيد كه ارادة  واحدي دارد و در حركت خود هم هدف واحدي را دنبال مي كند».(1) ولي اين اشارات پراكنده و معدود، غالباً از سطح تشبيهاتي ساده فراتر نرفته، چرا كه وي را متلزم به لوازم و توابع رويكرد دوم («كل گرايي روش شناختي»، و جامعه را نوعي وحدت جمعي تلقي كردن) نمي‌سازد تا مثلاً در تحليل پديده‌هاي اجتماعي، بررسي نهادهاي اجتماعي را مقدّم بشمارد.

            ب ـ يكي از موارد تاثير پذيري سيد جمال از تفكرات نوين را مي‌توان برداشتهاي «انداموار انگارانه» (ارگانيسيستي Drganicistic) از جامعه دانست. در اين رويكرد جامعه به مثابه موجودي زنده در نظر گرفته شده و در تبيين كاركردهاي آن از قياسهاي زيست شناختي استفاده مي شود.(2) براي مثال سيد جمال در خطابه‌اي «زندگي اجتماعي انسان را به يك بدن زنده تشبيه ساخت و هر يك از صنعت ها را به منزله يكي از اندام او قرار داد. مثلاً كشاورزي را به كبد، و كشتيراني را به پاها تشبيه ساخت و گفت كه از پيوند آنها جسم خوشبختي انسان فراهم مي شود و جسم زنده نيست مگر به روان و روان اين تن، يا نبوت است يا حكمت».(3) يا در جاي ديگر در بيان كاركردهاي تعصب در جامعه، از چنين رويكردي استفاده مي‌كند.(4)

                                                                                                                                                                                                            شايان ذكر است كه سابقه چنين نگاهي به جامعه، به يونان باستان مي‌رسد كه اثر آن در نوشته‌هاي حكماي مسلمان هم مشهود است، ولي آراء هربرت اسپنسر (1903 – 1820م) فيلسوف انگليسي قرن نوزدهم و مؤلف كتاب «اصول جامعه شناختي» (1855م) باعث رواج دوباره آن شد.(5) احتمال دارد كه سيد جمال در اتخاذ چنين رويكردي، كه با اهداف او در تفهيم جنبه‌هاي پيچيده حيات اجتماعي براي مخاطبان خود، تناسب كامل داشته است، از آراء اسپنسر تاثير پذيرفته باشد. زيرا هم انديشه‌هاي اسپنسر از سوي بسياري از متفكران مسلمان قرن نوزدهم (مثل قاسم امين، 1908 – 1836م روشنفكر مصري) بخوبي مورد قبول و استفاده واقع شده بود،(1) و هم شيخ محمد عبده، دوست و همكار سيد جمال، از علاقمندان آراء اسپنسر بوده و در سال 1903 در انگلستان با او ديدار كرد و بعدها كتاب «تربيت» او را به عربي ترجمه نمود و هم از افكارش براي نوسازي نظام آموزشي مصر بهره جست.(2)

 

******************************

               بنابراين انديشه اجتماعي سيد جمال،‌در مجموع و اصالتا‏ً وفادار به رويكردهاي كهن مي‌باشد، با اين تفاوت كه آشنايي او با انديشه‌ها و آراء نوين اجتماعي، در جاي جاي آثار وي به چشم مي‌خورد. اين گرايش دوگانه سيد جمال، بهترين معرف و شاخص عصري است كه او در آن مي‌زيسته است، يعني دوران بروز آراء و مكاتب جديد و شروع تحول در ديدگاههاي كهن نسبت به جامعه، كه سرانجام منتهي به پديد آمدن علم نويني به نام«جامعه شناسي»(Sociology)  گرديد. با اين توضيح مي‌توان خطوط كلي انديشه سيد جمال در باب تحولات اجتماعي و اصلاح جامعه را ترسيم كرد.

 

اصلاح جامعه در انديشة سيد جمال ـ 6

            سيد جمال فرزند عصر تحولات عميق در حيات و انديشه بشر بود، در نتيجه «دگرگوني    جامعه» براي او موضوعي آشنا بود. علاوه بر اين سفرهاي او به جوامع مختلف شرق و غرب (و آشنايي با آراء و مكاتب نوين) وي را متوجه فاصله عظيم ميان شرق عقب مانده و غرب پيشرفته كرد و سبب شد تا ذهن جستجو‌گر و روح بيقرار او, بدنبال فهم علل ركود و ترقي جوامع و راه اصلاح و نجات شرق اسلامي برآيد. از اين رو, با مروري در آثار بجاي مانده از سيد جمال, مي‌توان خطوط كلي انديشه او را در خصوص اصلاح جامعه بازسازي و ترسيم نمود, كه تحت عناوين ذيل آمده است.

 

 

 

الف ـ جامعه ( عوامل قوام, مناسبات فرد و جامعه, نقش نخبگان).

            * عوامل قوام: سيد جمل با نگرشي فرا علمي و آرمانگرايانه, «عدالت» را «پايه اجتماع انساني و باعث حيات ملت‌ها» دانسته و بي‌اعتنايي به آن را موجب تباهي اقوام و ملل مي‌داند(1) ولي نگاهي نيز به جامعه موجود دارد و برخي از عوامل عيني قوام بخش جامعه را نيز برمي‌شمارد, از جمله تعصب ديني, وحدت زباني و طن دوستي.(2)

* مناسبات فرد و جامعه: وي همچنين معتقد است كه عقايد و اخلاقيات افراد جامعه تعيين كننده وضعيت جامعه است و همانطور كه عقايد صحيح و فضايل اخلاقي باعث قوام و پايداري «هيئت اجتماعيه» است, باورهاي نادرست و رذائل اخلاقي نيز باعث زوال و تباهي جامعه مي‌باشد(3) (فرد‌گرايي روش شناختي). هر چند كه او از تاثيرات جامعه بر افراد نيز غافل نيست و بر اهميت نقش تربيت, بر شكل‌گيري باورها و خصلتهاي افراد تاكيد مي‌ورزد.(4) بعلاوه از نظر او شئون مختلف جامعه, در تناسب كامل با يكديگر بوده و براي مثال زوال و ارتقاء جامعه, به گونه‌اي همسان در تمامي ابعاد آن متجلي مي‌گردد.(5)

* نقش نخبگان: پايبندي سيد جمال به رويكرد‌«فردگرايي روش شناختي»  او را متوجه اهميت نقش نخبگان (بويژه حاكمان و پيشوايان ديني) كرده به گونه‌اي كه سعادت يا انحطاط جوامع را تا حد زيادي معلول شايستگي يا عدم كفايت نخبگان آن جوامع (امراو علما) مي‌داند.(6) سيد جمال عليرغم اذعان به نقش مهم نويسندگان و سخنگويان در ترتيب افراد جامعه،(1) با ديدي ژرف‌نگر و واقع‌بين، متوجه نقش و كاركرد مطبوعات جديد در عصر خود شده و مي‌نويسد كه در جهان جديد «جرايد و اخبار نامه‌هاي يوميه» مي‌تواند وظيفه پيشوايان و هاديان مردم را بر عهده گرفته و به منزله «سائقي به سوي فضائل و قائدي به جانب كمالات و مانعي از رذائل و زاجري از نقائص و آمري به معروف و ناهئي از منكر «عمل مي‌كنند مشروط بر آنكه ارباب جرايد بندة حق باشد و نه بندة درهم و دينار.(2) توجه سيد جمال به اهميت نقش مطبوعات جديد و استفاده همه جانبه او از اين ابزار نوين در جهت مقاصد اصلاحي خويش، گوياي ژرف انديشي و زمان آگاهي اوست در شناخت پديده‌هاي نوين عصر جديد و كاركردهاي آن.

 

ب ـ تبيين تحولات اجتماعي (اولويت فرهنگ، تقدم تغيير در افراد، نخبه‌گرايي، واقع‌نگري)

            سيد جمال در تبيين تحولات اجتماعي نيز التزام خود به رويكرد «فرد‌گرايي روش شناختي» را آشكار مي‌سازد و با تاكيد بر اولويت نقش عوامل فرهنگي و اهميت نخبگان و تقدّم تغيير افراد بر تغيير جامعه، دگرگونيهاي اجتماعي گذشته و حال را تحليل مي‌كند. هر چند كه گوشه چشمي نيز به واقعيات اجتماعي داشته و بررسي آنها را نيز از نظر دور نمي‌دارد                          .

            * اولويت فرهنگ: بطور كلي از سيد جمال «فكر و سخن»، «اساس همه نهضت‌ها  و انقلابات و تحولات تاريخ اعم از ديني و سياسي» است،(1) مثلاً مي‌گويد پيدايي «ثورة مشهورة فرانساويه» متأثر از گسترش آراء و عقايد متفكراني همچون ولتر و روسو بوده است.(2) شايان ذكر است كه فرهنگ براي سيد جمال بيش از آنكه به عنوان نهادي اجتماعي مورد توجه باشد، به منزله منبعي براي آراء و عقايد بشري مطرح بوده است. وي در برشمردن عناصر فرهنگي مؤثر در تحولات اجتماعي، خصوصاً به نقش دو عامل مهم تعاليم ديني و علوم تعاليم ديني و علوم تجربي تاكيد مي‌ورزد. يعني التزام به تعاليم اديان الهي را عامل ارتقاء جوامع بشري مي‌داند،(3) و نيز از نقش مهم علوم و فنون جديد در پيشرفت اجتماعات انساني ياد مي‌‌كند.(4) به همين ترتيب عقايد مادي و ضد ديني (مثل ماترياليسم و ناتوراليسم) را باعث انحطاط جوامع مختلف (يونان، ايران و مسلمانان در قرون گذشته، و فرانسه و عثماني در قرون اخير) بر مي‌شمارد.(5)

            * تقديم تغيير در افراد: از سوي ديگر سيد جمال تغيير افراد را مقدّم بر تغيير جامعه  دانسته و براي مثال استدلال مي‌كند كه انديشه‌هاي مادي و طبيعي ابتدا باعث رواج اباحيگري و فاسد شدن اخلاقيات اجتماعي شده و سپس با متزلزل كردن اعتقادات حقيقي مردم، سبب ضعف ملت و از بين رفتن عزت و سيادت آن مي‌شود.(1)

            * نخبه گرايي: همچنين سيد جمال كليد تحولات اجتماعي را به دست نخبگان جوامع (حكما و علما) دانسته و آنها را سررشته داران ترقي با انحطاط جوامع معرفي مي‌كند.(2) و خود نيز در عمل سراغ حكام و علماي جوامع اسلامي رفته و سعي مي‌كند با نفوذ در آنها، زمينه اصلاحات اجتماعي را فراهم آورد.

            * واقع نگري: همه اين موارد، حكايت از رويكرد «فردگرايي روش شناختي» سيد جمال دارد. با اين حال او فارغ از جنبه‌هاي عيني حيات اجتماعي نبوده و همصدا با ابن خلدون، در پي فهم علل و اسباب عيني ارتقاء و انحطاط جوامع بود.(3) زيرا وي اعتقاد داشت كه يك عالم مسلمان و مصلح به منزلة «طبيب نفوس و ارواح» افراد جامعه است و لذا براي شناخت «اسباب بيماري جامعه» و يافتن «دواي امراض اجتماعي» ناگزير بايد «آشنا به تاريخ ملت بوده» و هم با «تاريخ ديگران آشنا شود تا بداند كه سرّ تقدّم و انحطاط ملل در تمام ادوار تاريخي در چه عواملي نهفته است»،(4) و نيز بر چنين كس لازم است كه عصر حاضر شناسد و از «علل و بواعث ... فنون جديد و اختراعات» نويني كه جهان را «از حالي به حالي ديگر متحول نموده، آگاهي يابد.(5) تا ضمن اطلاع از «اسباب پيشرفت غرب» و علل «برتري و نيروي» آن(6)، قادر به هدايت جامعه به سوي سعادت و صلاح باشد. بر همين اساس سيد جمال، خود هم به مطالعه تاريخ اقوام و ملل مي‌پرداخت و هم احوال جوامع شرق و غرب را بررسي مي‌‌كرد.

******************************

            با اين همه آنچه كه باعث نااستواري ديدگاه سيد جمال در تبيين تحولات اجتماعي مي‌شود، پيش فرض او در خصوص يكساني تاثير علل تحول جوامع در طول زمان و در بستر مكان مي‌باشد. براي مثال وي رواج عقايد مادي را عامل مهمي در انحطاط جامعه دانسته و براي تحكيم اين نظريه، از شواهد متنوع و متفاوتي (از يونان و ايران باستان گرفته تا فرانسه و عثماني جديد) نام مي‌برد. حال آنكه قبول چنين پيش فرضي، موجب غفلت از تاثير عوامل زمان و مكان، و نيز ماهيت تحولات جديدي است كه هم موجب تغيير نقش و كاركرد پديده‌هاي قبلي مي‌شود و هم پديده‌هاي نويني را ايجاد مي‌كند. هر چند كه اجمال و پراكندگي آثار سيد جمال، مجال داوري قاطع در مورد ديدگاههاي واقعي او در اين موارد را دشوار مي‌سازد.

 

ج ـ تبيين ركود جامعه اسلامي (مسخ انديشه ديني، فقدان دانش تجربي، رهبران نالايق، استعمار غرب، فقدان همبستگي اجتماعي)

            سيد جمال چنين دريافته بود كه جوامع اسلامي هم از نظر فكري و فرهنگي و هم به لحاظ سياسي و اجتماعي دچار مشكلاتي هستند كه باعث عقب ماندگي آنها شده است. وي در تحليل اين عوامل، براساس همان چارچوب فكري خود در تبيين پديده‌هاي اجتماعي، حركت مي‌كند.

            *          مسخ دين و فقدان علم: از نظر سيد جمال حيات فرهنگي مسلمانان دستخوش آسيبها و اختلالاتي جدي شده بود زيرا هم آنها از تعاليم اصيل اسلامي فاصله گرفته‌اند(1) و هم به دليل نفوذ عقايد جبري، بسياري از مفاهيم اسلامي را سوء تفسير كرده و از آموزه‌هايي مثل «جهاد و دفاع» و «ساختن ادوات حرب» غافل شده‌اند و در نتيجه حياتي آميخته بازبوني و سلطه اجانب برايشان فراهم شده است.(2) علاوه بر اين مسلمانان از كاروان علوم و فنون جديد نيز دور افتاده‌اند.(3) در حاليكه «هيچ منافاتي در ميانه علوم و معارف، و اساسهاي ديانت اسلاميه» وجود ندارد.(4)

* رهبران نالايق و فقدان همبستگي اجتماعي:

            سيد جمال حيات اجتماعي و سياسي مسلمانان را نيز دچار آسيبهاي مهمي مي‌بيند كه مانع پيشرفت مسلمانان شده است. او معتقد است كه وجود «سياستمداران و حاكمان» نالايق و نيز «علماي سوء» از جمله مهمترين عوامل عقب ماندگي مسلمانان است.(1) چرا كه ظلم و فساد حكام و دوري آنها از اسلام، و نيز كوتاهي علماي اسلامي در اصلاح امور، مجموعاً سبب تجزيه جوامع اسلامي و محو فرهنگ و علوم اسلامي و در نتيجه ضعف و واماندگي و سلطه اجانب شده است.(2) سيد جمال فقدان وحدت ملي و همبستگي اجتماعي را هم، كه خود معلول عوامل دروني و بيروني متعددي است (مثل «جدا شدن مقام علمي از دستگاه خلافت») و دنيوي شدن خلافت و تجزيه آن به خلافتهاي متعدد مخالف هم، پيدا شدن «مذاهب و فرقه‌هاي مخالف هم)(3) يكي از علل دروني ركود جوامع اسلامي دانسته و با رويكردي انداموار انگارانه (Organicistic) به تشريح آن مي‌پردازد.

            «اينان (مسلمانان) در ظاهر هيأت اجتماع دارند لكن داراي وحدتي نيستند... ملت اسلام همچون جسمي عظيم و نيرومند و تندرست بود تا ايم كه عوارضي چند كه اجزاء به هم پيوسته و سالم آن را تضعيف كرد، بر آن وارد آمد و به سوي از هم گسيختگي و تلاشي سوقش داد. سرانجام هنگام آن كه هر جزئي از اين كل جدا گردد و پيكره اين جسم از هم متلاشي شود، فرا رسيد.»(4)

            * استعمار:         ولي اين نگاه به درون، سيد جمال را غافل از عوامل بيروني مؤثر در انحطاط مسلمانان نساخته، بلكه او با ژرف‌بيني به تاثير هجوم بيگانگان (در گذشته و حال) در عقب‌ماندگي جوامع اسلامي اشاراتي صريح دارد.

            از نظر سيد جمال يكي از علل تاريخي «عقب ماندگي و ضعف مسلمانان» ، «حمله چنگيزخان و تاتار» از شرق، و نيز «هجوم ملل اروپايي» و «ايجاد جنگهاي صليبي» از غرب بوده است. اين تهاجمات باعث تجزيه حكومت مقتدر اسلامي و بر سركار آمدن فرمانروايان نالايق و در نتيجه «ضعف و انحطاط» مسلمانان شده است.(1) در عصر جديد نيز عامل استعمار غرب نقشي مهم در عقب نگه داشتن جهان اسلام دارد. وي معتقد است كه ضديت استعمار غرب با ممالك شرقي ريشه در دشمني تاريخي مسيحيت و اسلام دارد.

            «عآلم نصراني با اختلاف نژاد و مذهب و ملت و جنس، با نهضت شرق عمومآً و نهضت اسلام خصوصاً مخالف و ضديت دارد. بنابراين تمام دولتهاي نصران با هم يكدل و يكصد‌اند كه ممالك اسلامي را تا مي‌توانند و راهي مي‌ببنند خرد و پايمال كنند. روح صليبي هنوز مانند اخگر سوزان به زير خاكستر، در دل نصاري نهفته است».(2)

            به عقيده سيد جمال علت اصلي سلطه استعمار انگليس) بر ممالك شرقي، صرفنظر از قدرت نظامي استعمارگران، ضعف حكام شرقي و غفلت آنها از ويژگيهاي جهان جديد و نيز وجود اختلافات داخلي عميق در اين اجتماعات است.(3)

            وي با روشن‌بيني، به تشريح اهداف استعمار پرداخته و «ايدئولوژي استعماري» غربيان را بر ملا مي‌سازد و مي‌گويد:

            «دولتهاي نصراني براي حمله و هجوم و دشمني خود نسبت به ممالك اسلامي و خواري و اجبار آنها، بهانه جسته مي‌گويند ممالك اسلامي در انحطاط و پستي به درجه‌اي رسيده‌اند كه ديگر نمي‌توانند بر پاي خود ايستند و امور خود را شخصاً اداره كنند».(4)

            سيد جمال همچنين به روشهاي نفوذ و سلطه استعمارگران در جوامع اسلامي (مثل تحقير تعصبات ملي، سركوب حركتهاي اصلاحي، استفاده از عوامل نفوذي، تشديد اختلافات محلي و ايجاد «تجزي اجتماعي»(5) اشاره مي‌كند و مسلمانان را از خطرات آن آگاه ساخته و آنها را ترغيب به مبارزه ضد استعماري مي‌كند، كما اينكه تمام انديشه و نبوغ و نيروي خود را نيز مصروف همين مبارزه مي‌كند.

           

            بدين ترتيب سيد جمال با ژرف‌نگري و واقع‌بيني، مهمترين عوامل ركود جامعه اسلامي را بر شمرده، و چنانكه بعداً خواهد آمد، براي رفع اين موانع راههايي را پيش‌بيني مي‌كند.

 

            د ـ تبيين پيشرفت غرب (اصلاحات ديني، علوم جديد، جامعه مدني)

            سيد جمال در تبيين علل پيشرفت غرب، اساساً بر نقش عوامل فرهنگي، مثل اصلاحات ديني پروتستانتيسم و گسترش علوم و فنون جديد، تاكيد مي‌كند و البته اشاراتي نيز به ويژگيهاي جامعه مدني غرب (آزاديهاي اجتماعي و سياسي) دارد. با اين حال، در آثار وي اشاره‌اي به تاريخ تحولات اقتصادي و سياسي غرب (اروپا) و تاثير آن بر پيشرفت غرب ديده نمي‌شود.

            * علوم جديد: از نظر سيد جمال يكي از عوامل پيشرفت غرب گسترش علوم و فنون جديد در جامعه است. وي معتقد است: «وسايل ارتقايي كه در ممالك غرب عموميت دارد، علم و تعليم علم است. مردم بدون مساعدت دولت به سوي علم مي‌شتابند، پس مملكت را ترقي مي‌دهند، عظمت و ثروت دولت را افزون مي‌سازند، صنايع و فنون را جلو مي‌برند... اين است جاده همواري كه به ارتقاء و عظمت منتهي مي‌شود».(1) ناگفته نماند كه سيد جمال مزاياي نوين تمدن غرب را برخاسته از تعاليم اسلام مي‌داند(2) و از جمله به تاثير آموزشهاي قرآن در پيدايي علوم استقرايي جديد در غرب، اشاره مي‌كند.(3)

            * جامعه مدني: وي همچنين با اشاره به برخي از ويژگيهاي جامعه مدني در غربي، تاثير آنها بر پيشرفت جوامعشان را يادآور مي‌گردد. براي مثال مي‌گويد: «سبب آبادي فرانسه، عدل و مساوات و اخوت و آزادي است كه تمام اينها در ايران مفقود مي‌باشد... يكي از مسائلي كه باعث ترقي غرب گرديده، آزادي مطبوعات است، اين آزادي خوب و بد حكام

را بدون استثناء نشر مي‌دهد»(4)

            * اصلاحات ديني: ولي مهمتر از همه اينها، توجه خاصي است كه سيد جمال به تاثير اصلاحات ديني پروتستانتيسم بر پيشرفت جوامع غربي مبذول داشته است. سيد جمال با كتاب معروف فرانسواپير گيوم گيزو (1874 ـ 1787م) ( (Fancois Pierr G. Guizot دولتمرد مورخ فرانسوي، با عنوان و تاريخ تمدن اروپا(ĹHistoire de la Civlization en Europe) آشنايي داشت، كه در آن به تاثيرات جنبش اصلاح ديني پروتستانتيسم بر پيشرفت و ترقي جوامع غربي، تاكيد شده است.(1) سيد جمال ضمن حسن ترقي نسبت به آراء گيزو،(2) در موارد مختلف به تاثيرات اين جنبش ديني در تاريخ غرب اشاره كرده و دو اثر مهم اين نهضت را، گسترش عقلگرايي و ايجاد رقابت سازنده (و در نتيجه پيداي تمدن جديد غرب) مي‌داند. براي مثال:

            «گيزو وزير فرنسا كه تاريخ سيويليزاسيون يعني مدنيت امم افرنجيه را نوشته است مي‌گويد يكي از اعظم اسباب تمدن يوروپ اين بود كه طايفة ظهور كرده گفتند اگر چه ديانت ما عيسويه است ولي ما را مي‌رسد كه براهين اصول عقايد خود را جويا شويم، و جماعت قسيسها اجازت نمي‌دادند و مي‌گفتند كه بناي دين بر تقليد است. و چون آن طايفه قوت گرفته افكار ايشان منتشر گرديد عقول از حالت بلادت و غباوت برآمده در حركت و جولان آمد، و در استحصال اسباب مدنيت كوشيدن گرفت».(3)

            «اگر در احوال اروپدائيها تامل كنيم و اوضاع بي‌سامان قبلي آنها را با مدنيت امروزي بسنجيم، مي‌بينيم سبب اين همه جز حركت ديني كه به دست لوتر پي‌ريزي شد، چيزي نبوده است... در اثر ظهور پروتستانت در اروپا رقابت و مسابقه‌اي ما‌بين آن و دشمنش كاتوليك پيدا شد، هر كدام از اين دو گروه... تمام قواي خود را صرف راه ترقي و تفوق بر رقيب خود مي‌نمود. در نتيجة رقابت اين دو گروه، مدنيت امروزي... ظهور كرد.»(4)

            (پيروان ديانت عيسويه) صنف قسيس‌ها را آن قدر شرافت دادند كه نيز موجب خست ساير نفوس گرديد... و تا زماني كه اين عقيده جنت بخشي نفوس (بهشت فروشي) در امت نصرانيه بلاد فرنگ، ‌متمكن و پايدار بود، هيچ‌‌‌‌‌‌‌گونه ترقيات از براي آن امت حاصل نشده، لوتر رئيس پروتستان... اين حكم را بر خلاف انجيل دفع نموده است».(1)

            شايان ذكر است كه نظريه گيزو بعدها توسط ماكس وبر (1920 ـ 1864م) جامعه‌شناس معروف آلماني، در كتاب پرآوازة «اخلاق پروتستاني و روح سرمايه‌داري» (5 ـ 1904م) به تفصيل پرورده شد.(2)

            چنين بنظر مي‌رسد كه آشنايي سيد جمال با آراء اصلاح‌ طلبان مسيحي،(3) ازجملة منابع الهام بخش او در مورد لزوم اصلاح انديشه اسلامي بوده است. نكته جالب آنكه تصوير جهان در انديشه سيد جمال، شباهت زيادي با تفاسير ژان كالون (1564 ـ 1509م) ، يكي از پيشوايان پروتستانتيسم، دارد. سيد جمال كه اساساً مخالف زهد منفي و انزواجويي صوفيانه است(4)  در جايي مي‌نويسد:

            «چنان گمان نشود كه بايد در كار جهان دست كشيد، نه، نه، بلكه بايد كار جهان را بر نهج حق و عدل را از براي خدا كرد چنانكه خدا مي‌خواهد. و خداوند تعالي مي‌خواهد كه در عوالم سفيله چون عوالم علويه همه كمالات و زيب و زينت خود را در همه چيز، در همه جا مشاهده كند،‌و همه برومندي و قدرتش در خرد انساني و صنايع و آثار آن ظاهر گردد و انسان در همه حالات خود مظهر كمال حق باشد».(5)

            بدين ترتيب سيد جمال با بذل توجهه ويژه به اصلاحات ديني پروتستانتيسم، به تحليل پيشرفت غرب مي‌پردازد، و از اين امر چنانكه خواهد آمد، در اصلاح انديشه اسلامي نيز بهره مي‌جويد.

 

هـ ـ نقد جهان غرب (استعمار، فرهنگ)

            سيد جمال، جهان غرب را به خوبي مي‌شناخت و مدتي را در آن زندگي كرده بود. وي در كنار تائيد جنبه‌هاي مثبت تمدّن غرب (بويژه علوم فنون جديد)، انتقاداتي نيز به فرهنگ و استعمار غرب داشت.

            * استعمار: او ضمن طرح انتقاداتي شديد عليه سياستهاي استعماري غرب و محكوم نمودن شيوه‌هاي غير انساني استعمارگران در قتل و غارت جهان،(1) معتقد بود:

            «اگر همه اختراعات و اكتشافات و همه مصالح و منافع حاصله از آن را، در يك كفه بگذاريم، و جنگها و مصائب و عواقب شوم و نتايج حاصله آن را در كفه‌اي ديگر، قطعاً كفه سنگين‌تر هماني خواهد بود كه وسايل تخريب در آن گذاشته شده... در اين صورت چنين ترقي و دانش و تمدن جز انحطاط و مصيبت چه ثمري دارد... آنچه فعلاً جهان دارد و در صدد افزون كردن آن است مدنيت و علم نيست، بلكه جهل است و تو حش»(2)

            * فرهنگ: سيد جمال مخالفتهايي نيز با فرهنگ غرب، بويژه آراء و عقايد ضد ديني و ضد اخلاقي (مثل ماترياليسم و ناتوراليسم)، داشت:(3) ولي همانطور كه ذكر شد او بيشتر منتقد استعمار غرب بود تا فرهنگ غرب.

 

و ـ جامعه و حكومت مطلوب

            * جامعه: سيد جمال در ترسيم جامعه آرماني، تنها اشارت كلي به كفايت و صلاحيت تعاليم اسلامي در پديد آوردن چنين جامعه‌اي دارد، چون معتقد است كه «آن مدينه فاضله كه حكما به آرزوي آن جان سپردند، هرگز انسان را دستياب نخواهد شد مگر به ديانت اسلاميه».(4) بنابراين، از ويژگيهاي اين جامعه، كمتر مي‌توان نشاني در آثار سيد جمال يافت، مگر برخي اشارات پراكنده در خصوص اهميت عدالت و مساوات.(5)

            * حكومت: همچنين سيد جمال از مخالفان سر‌سخت حكومتهاي استبدادي بود،(1) زيرا معتقد بود كه «قوة مطلقة استبداد موجب آزادي و عدالت نمي‌تواند باشد»،(2) همان عدالتي كه از نظر او هدف اصلي تشكيل حكومت‌هاست.(3) ولي در ترسيم حكومت مطلوب، آراء و نظرات متفاوتي از وي بجا مانده است. مثلاً در مورد حكومت مشروطه، گاهي آن را با وضعيت ممالك اسلامي آن روز نامناسب مي‌شمرد و زماني از لزوم برقراري آن در جوامعي مثل مصر و ايران پشتيباني مي‌كند.(4) ولي آنچه كه روشن است اين نكته مي‌باشد كه تاكيدات مكرر سيد جمال بر مشاركت مردم در قدرت حكومت و اشارت پراكنده او به نظامهاي پارلماني و مشروطه، بيش از آن كه حكايت از التزام وي به نظام مشروطية پارلماني داشته باشد. نشان دهنده تمايل وي به لزوم نفي حكومت مطلقه است.(5) زيرا از نظر او استبداد مخالف اسلام است(6) و آثار ويرانگري بر حيات جامعه دارد (سلب آزادي، سستي اخلاق اجتماعي،...)(7) و در نهايت باعث تباهي و سلطه اجانب مي‌شود.(8)

            بدين ترتيب، سيد جمال سرنگوني نظام استبدادي (از جمله در ايران) را يكي از مقدمات لازم براي ايجاد اصلاحات اجتماعي دانسته(9) و خود در اين راه تلاشهاي فراواني مي‌كند.

           

            ز ـ تبيين تجديد حيات اسلام (اولويت تحولات سياسي، رستاخيز فكري، خيزش عملي)

            سيد جمال هم از وضعيت جوامع اسلامي ناخرسند بود(1) و هم انديشه ديني مسلمانان را نيازمند اصلاح مي‌دانست،(2) بنابراين همزمان پرچمداري دو نهضت سياسي و فرهنگي را عهده‌دار شد(3) و از اين رو به «پدر رنسانس جديد در اسلام» شهرت يافت.(4)

            * اولويت تحولات سياسي: سيد جمال همانند هر مصلحي، درگير اين سوال بود كه نقطه آغاز اصلاح كجاست، تلاش فكري و روشنگري، يا مبارزه عملي و سياسي؟ به تعبير ديگر براي تجديد حيات جوامع اسلامي، آيا ابتدا بايد به روشنگري و آگاهي بخشي پرداخت و سپس تغيي نظامات سياسي را هدف گرفت يا بالعكس؟

            سيد جمال خود را در هر دو زمينه مسئول و متعهد مي‌دانست، ولي آراء و اقدامات او گوياي آن است كه براي وي مبارزه سياسي و تغيير نظامات حاكم مقدم بر فعاليتهاي فكري و فرهنگي بوده است. زيرا اعتقاد داشت كه «در زمان استبداد هيچ گونه ترقي براي افراد ملت و هيچ طور تربيتي براي احدي ممكن نيست».(5) علاوه بر اين تجربه ناموفق طرفداران اصلاحات فرهنگي (بدون تغيير نظام حكومتي) را، در ايران و عثماني، پيش چشم داشت.(6) البته در مشي عملي سيد جمال، بعضاّ ناسازگاريهايي با اين عقيده او به چشم مي‌خورد مثل تلاشهاي ناموفق او در جهت تغيير نظر حكام و دربارها («انقلاب از بالا»)، ولي مجموع اقدامات و نظرات او، گواه باور اوست به الويت فعاليتهاي اجتماعي و سياسي (در مقايسه با تلاشهاي فرهنگي صرف ـ امثال عبده ـ).(7)

            حال بايد ديد كه از نظر سيد جمال پيشبرد اين دو نهضت فرهنگي و سياسي، چه ابعادي داشته است.

            رستاخيز فكري: سيد جمال براي اصلاح انديشه و ذهنيت مسلمانان سه جنبه مختلف را مد نظر داشت: نفي جهل و خرافات، گسترش علوم و فنون جديد و بالاخره احياي تفكر ديني.

            * نفي جهل و خرافات: از نظر سيد جمال ذلت پذيري مسلمانان تا حدّ زيادي معلول افكار قالبي و عقايد نادرستي (در مورد ناتواني خود و قدرت استعمار و مشروعيت استبداد)(1) است كه مي‌بايد با روشنگري و آگاهي بخشي آنها را زدود تا موانع فكري و ذهني خيزش مسلمانان عليه استبداد و استعمار و نيل به پيشرفت و ارتقاء، از ميان برداشته شود.

            * گسترش علوم و فنون جديد: به عقيده سيد جمال يكي از علل پيشرفت غرب گسترش علوم و فنون جديد بوده، بنابراين مسلمانان هم براي توانمندي و نيل به پيشرفت، بايد اين علوم و فنون را فراگيرند، زيرا «اين علوم معاشيه سبب قوت دين است، چونكه قوت دين از متدينين است و قوت متدينين نتيجة غنا و ثروت و جاه و شوكت است و اين امور بدون اين علوم معاشيه هرگز صورت وقوع نخواهد پذيرفت»(2) وي هيچ گونه تضادي ميان اسلام و علم قائل نبود و باور داشت كه «نزديكترين دين‌ها به علوم و معارف، ديانت اسلامي است و هيچ منافاتي در ميانة علوم و معارف. با اساسهاي ديانت اسلاميه نيست»(3) از همين‌رو بود كه با تقسيم علم به اسلامي و غير اسلامي مخالف بود و مي‌گفت:

            «علماي مادر اين زمان علم را بر دو قسم كرده‌اند يكي را مي‌گويند علم مسلمانان و يكي را مي‌گويند علم فرنگ، و از اين جهت منع مي‌كنند ديگران را از تعليم بعضي از علوم نافعه. و اين را نفهميدند كه علم آن چيز شريفي است كه به هيچ طايفه نسبت داده نمي‌شود و به چيزي ديگر شناخته نمي‌شود، بلكه هر چه شناخته مي‌شود به علم شناخته مي‌شود و هر طايفه‌اي معروف مي‌گردد به علم معروف مي‌گردد. انسان را بايد به علم نسبت داد نه علم را به انسانها. چه بسيار تعجب است كه مسلمانان آن علومي را كه به ارسطو منسوب است آن را به غايت رغبت مي‌خوانند گويا كه ارسطو يكي از اراكين مسلمانان بوده است و اما اگر سخني به كليلو (گاليله) و نيوتن و كپلر نسبت داده شود آن را كفر مي‌انگارند. پدر و مادر علم برهان است و دليل، نه ارسطو و نه كليلو (گاليله)، حق در آنجاست كه برهان در آنجا بوده باشد».(1)

            البته سيد جمال بر اين نكته هم تاكيد داشت كه اخذ علوم و فنون غربي، بايد پس از تحكيم مباني اعتقادي و ايماني مسلمانان باشد، و همانطور كه «مسلمانان صدر اسلام تنها هنگامي به فراگرفتن طب بقراط و جالينوس و هندسه اقلديس و نجوم بطلميوس و فلسفه افلاطون و ارسطو همت گماشته‌اند كه پايه‌هاي ايمان خود را استوار كردند، مسلمانان امروزي نيز تنها زماني بايد به فرهنگ و تمدن اروپايي روي آوردند كه دين خويش را به وجه درست آن باز گردانند».(2)

            * احياي تفكر ديني: سيد جمال بر اين باور بود كه دين طرحي الهي و ضامن «سعادت مطلقه» انسان در دنيا و آخرت است(3) ولي هم او مي‌ديد كه «سوء تعبير» از احكام اسلام، خود يكي از عوامل ركود جوامع اسلامي است.(4) بنابراين اصلاح انديشه ديني را لازمة تجديد حيات جهان اسلام ديد(5) و با توجه به آشنايي با سابقه اين امر در تاريخ فرهنگ اسلامي (از جمله كتاب «احياء علوم الدين» امام محمد غزالي)،(6) و نيز با عنايت به اطلاع و توجه خاص به آراء و تاثيرات اجتماعي نهضت اصلاح ديني در غرب (پروتستانتيسم) ،(7) تلاش كرد چهره واقعي اسلام را مجدداً عرضه كند.

            سه هدف اصلي سيد جمال از احياي تفكر ديني عبارت بود از: ايجاد سازگاري ميان اسلام و مقتضيات عصر جديد، تفسير مجدد مفاهيم اسلامي و بالاخره استخراج احكام فراموش شده.

            * ايجاد سازگاري ميان اسلام و مقتضيات عصر جديد: سيد جمال ميان اسلام و تمدّن، تضادي نمي‌ديد. ولي بر تفسير مستمر و نو شونده اسلام، مطابق با ويژگيهاي عصر تاكيد داشت. به تعبير او «دين اسلام تنها به مقتضاي مكان و زمان احتياج به ساده‌تري و بهتري» دارد، يعني «بايد بر موجب حاجات و لوازم  هر قرني تبدل يابد تا تطابق با آن احتياجات كند». وي بي‌توجهي علماي عصر خود نسبت به اين مسئله را بر نمي‌تافت.(1) از نظر وي، اسلام با علوم جديد و «افكار آزاديخواهانه و عقايد تازه» نيز سازگاري دارد، حتي فارغ از مشكلاتي كه امثال لوتر (پيشواي جنبش پروتستانتيسم) با آن مواجه بوده‌اند.(2)

            * تفسير مجدد مفاهيم اسلامي: از نظر سيد جمال آميختگي بسياري از مفاهيم اسلامي با خرافات و عقايد نادرست، باعث ركود و بي‌عملي مسلمانان شده است. (مثل تفسيرهاي جبرگرايانه از قضا و قدر و آخر الزمان)، بنابراين براي تصحيح ذهنيت مسلمانان، بايد تفسير صحيح و تازه‌اي از اين مفاهيم ارائه كرد.(3)

            * استخراج احكام فراموش شده: يكي ديگر از تلاشهاي سيد جمال، استخراج آن دسته از مفاهيم و احكام فراموش شده‌اي بود، كه باعث بيداري و خيزش مسلمانان مي‌شد (مفاهيمي مثل تعصب ديني و احكامي مثل جهاد).                (4)

            شايان ذكر است كه تلاشهاي سيد جمال براي احياي تفكر ديني، با هدف از بين بردن موانع ذهني خيزش مسلمانان بود، هر چند او، به مانند ديگر مصلحان، مجال تبويب و تدوين انديشه‌هاي خود را نيافت، ولي ميراث فكري او براي آيندگان بسيار الهام بخش بود.(5) همچنين بايد يادآور شد كه اصلاح انديشه ديني براي سيد جمال، هرگز همانند پروتستانتيسم مسيحي نبود. زيرا او به دنبال تدوين دوبارة اصول عقايد نبود بلكه دعوت كننده‌اي بود براي بازگشت به اسلام منتهي در چهرة راستين و پيراسته از خرافات آن. از اين جهت حركت سيد جمال را، نوعي جنبش نو اتدوكسي ناميده‌اند.(1)

            * خيزش عملي: از نظر سيد جمال، مسلمانان مسئول «تجديد حيات اسلام» هستند و بايد با قيام خويش، از بند ظلم و ذلت رهايي يابند.(2) زيرا «در دو دنيا دو كلمه است كه با هم نمي‌سازند، اسلام و ذلت. مسلمان نمي‌تواند ذليل باشد، زيرا خداوند مي‌فرمايد ولله العزه و لرسوله و للمؤمنين»(3) وي تحقق اين آرمان، بيش از هر چيز به «اتحاد اسلامي» مي‌انديشيد و آن را مهمترين منبع قدرت مسلمانان، براي قيامشان،‌مي‌دانست.

            * اتحاد اسلام: سيد جمال كه از پراكندگي و اختلاف و واماندگي جهان اسلام آزرده خاطر بود و سوداي احياي مجد و عظمت جهان مسلمانان را در سر داشت: بدين نتيجه رسيده بود كه مهمترين راه دفع خطر بيگانگان، تحقق «وحدت اسلامي» ميان مسلمانان جهان است. به تعبير او «امروز هيچ چيز چاره كار را بجز اتفاق نمي‌كند»(4) و مسلمانان براي نيرومند شدن ناگزير از وحدت هستند زيرا «وحدت خاستگاه قدرت است».(5) او براي تحقق اين امر، در جوامع مختلف و به بيانهاي گوناگون مسلمانان را به ترك اختلافات و ضرورت وحدت و اتحاد (عليه استعمار) فرا مي‌خواند و هم تلاش داشت تا زمينه‌هاي وحدت بخش و قدرت آفرين را در حيات مادي و معنوي مسلمانان جستجو كرده و با يادآوري آنها (اموري مثل مجد و عظمت گذشته مسلمانان، وسعت ممالك اسلامي، توان بالقوه مسلمانان، اشتركات فكري و عقيدتي،...) گرايش به اتحاد را در ميان آنها تقويت كند.(6)

            شايان ذكر است كه عليرغم تلاشهاي فراوان سيد جمال در اين راه، و حتي ورود به بازيهاي سياسي به منظور تحقق «اتحاد اسلامي»، ‌وي در اواخر عمر به بزرگي و ديريابي اين هدف بيشتر توجه كرده، و در مقابل به حركتهاي ناسيوناليستي در جوامع مختلف اسلامي با ديدي مثبت مي‌نگرد.(1)

            * قيام مسلمانان: سيد جمال در كنار توجه به آرمان بزرگ «اتحاد اسلام»، نسبت به قيام مسلمانان سرزمينهاي مختلف اسلامي هم (عليه حكام ظالم داخلي يا استعمارگران خارجي)، توجه خاصي داشت(2) و در اين راه تلاشهاي زيادي كرد. مثل روشنگري و آگاهي بخشي به مردم(3) و ترغيب علما به مبارزه (مثلاً نامه به ميرزاي شيرازي و نامه به علماي طراز اول ايران).(4)

            وي همچنين اميدوار بود كه با شروع قيام مسلمانان در يك سرزمين، ساير بلاد اسلامي نيز تاثير بگيرند(5) و علاوه بر اين ديگر كشورهاي استعماري نيز متو حش شوند(6) و در نتيجه خطر آنها مرتفع گردد.

           

******************************

            بدين ترتيب راه تجديد حيات اسلام از نظر سيد جمال، ‌اصلاح انديشه مسلمانان و خيزش آنها، عليه استبداد و استعمار، بود. وي همه نيروي خود را مصروف روشنگري در اين زمينه و توجه دادن مسلمانان به «اتحاد اسلامي» به عنوان مهمترين منبع قدرتشان در اين مبارزه نمود. تلاشهاي سيد جمال و آراء روشنگرانه او، الهام بخش بسياري از حركتهاي فكري و سياسي در جهان اسلام شد، ‌هر چند كه عمر وي كفاف نداد تا خود شاهد به بار نشستن تلاشها و تكاپوهايش باشد.

            شايان ذكر است كه در آرمان «اتحاد اسلام» نوعي ناسازگاري به چشم مي‌خورد. زيرا براي سيد جمال، از سويي كل جهان اسلام به منزله يك واحد يكپارچه (وطن مسلمين) در مقابل استعمار مطرح بود، بنابراين مسلمانان كشورهاي مختلف را به وحدت و اتحاد فرا مي‌خواند. ولي از سويي ديگر، براي واداشتن مسلمانان جوامع مختلف به قيام عليه استعمارگران.

            وي ناچار بود كه بر بنيادهاي ملي همان قوم و جامعه تاكيد كرده و مروج نوعي ناسيوناليسم (غير ديني) شود.(1) تلاش همزمان سيد جمال در هر دو عرصه، و اظهارات گوناگون و بعضاً ناسازگار او در مورد ناسيوناليسم و معناي حقيقي اتحاد اسلام، ‌حكايت از اين ناسازگاري مفهومي دارد، كه البته به سادگي هم قابل حل نمي‌باشد. بويژه براي روح بيقراري مثل سيد جمال، كه براي دفع خطر فوري استعمار و آگاهي بخشي به مسلمانان، از هر حربه‌اي بهره مي‌جست و كمتر در انديشه تاملات نظري در خصوص لوازم و توابع آراء خويش بود.

 

7 ـ نتيجه

            سيد جمال فرزند راستين عصر خود بود و سلسله جنبان حركتهاي اصلاحي در جهان اسلام. براي او بيداري مسلمانان و قيامشان عليه استعمار، با حربه اتحاد اسلام، بيش از هر چيز ديگري اهميت داشت، بنابراين وي تمام انديشه و نبوغ خود را مصروف اين هدف كرد تا مگر مجد و عزت دوباره مسلمانان را شاهد باشد، بنابراين او نمي‌توانست نسبت به جامعه و تحولات آن خالي الذهن بوده باشد.

            انديشه اجتماعي سيد جمال و رويكرد او نسبت به پديده‌هاي اجتماعي (از جمله اصلاح جامعه)، اساساً متمايل به آراء كهن و سنتي (فردگرايي روش شناختي) نسبت به جامعه مي‌باشد، و اين با پيشينة فكري و تحصيلي او تناسب كامل دارد. ولي او فرزند قرن نوزدهم نيز بود و شخصيتي مصمم و جسور، كه يك تنه به مهاجرتهاي جغرافيايي و فكري مي‌پردازد و وارد دنياي ناشناخته مي‌گردد. همين مهاجرت از بستر فرهنگي مألوف، و آشنايي با مكاتب و آراء نوين، از جمله تاثيرات مهمي هم بر انديشه اجتماعي او بر جاي مي‌نهد و فاصله او را با قالبهاي كلاسيك تحليل جامعه بيشتر مي‌كند. از همين رو با رقه‌هاي از رويكردها و مفاهيم نوين اجتماعي در آثار او مشهود است. با اين حال هنوز نمي‌توان او را در زمره متفكران اجتماعي جديد محسوب كرد، چرا كه حيات او با آغازين سالهاي پيدايي «علم جامعه شناسي» مصادف بوده، و هنوز مباحث و آثار اين علم نوين بطور كامل مطرح و منتشر نشده بود.

            بدين ترتيب، سيد جمال را مي‌توان نماينده دورة‌گذار از انديشه‌هاي سنتي به علمي (در باب جامعه و تحولات اجتماعي) دانست و اين مقتضاي همان عصري بود كه در او مي‌زيست. به تعبير ديگر او هم وجدان بيدار عصر خود بود،‌ و هم آينه‌اي از افكار و آراء اجتماعي دوره خويش.

والسلام عليكم

 

پيوست: سالشمار حيات سيد جمال و حوادث مهم عصر او:

 

            1838/1254 ـ تولد در اسد آباد همدان.

            1839 شروع سياست تنظيمات (اصلاحات جديد) در عثماني.

            1847/1264 ـ ورود به قزوين.

            1849/1266 ـ ورود به تهران ـ عزيمت به سوي عتبات و عاليات.

            1853/1270 ـ سفر به هند.

            1857/1274 ـ قيام مردم هند عليه انگليس ـ تسلط كامل فرانسه بر الجزاير ـ ورود به مكه ـ اقامت در حجازـ سفر به عتبات عاليات.

            1860/1277 ـ ورود به ايران.

            1861/1278 ـ ورود به كابل.

            1865/1282 ـ سفر به تهران.

            1866/1283 ـ سفر به افغانستان.

            1868/1284 ـ ورود به كابل.

            1868/1285 ـ ورود به هند ـ ورود به مصر.

            1869/1286 ـ ورود به استانبول.

            1870/1278 ـ ورود به مصر.

            1872/1289 ـ تاسيس دانشگاه دارالعلوم در قاهره.

            1876/1293 ـ اعلان قانون اساسي جديد عثماني ـ ورود به محفل فراماسونري مصر.

            1877/1294 ـ تولد علامه اقبال.

            1879/1296 ـ اخراج از فراماسونري ـ تاسيس حزب الوطني ـ اخراج از مصر ـ سفر به سوي حجاز.

            1881/1298 ـ قيام عرابي پاشا در مصر عليه انگليس ـ ورود به هند ـ نگارش رسالة نيچريه.

            1882/1299 ـ اشغال مصر توسط انگليس.

            1883/1300 ـ قيام مهدي سوداني ـ مدعي مهدويت ـ ورود به لندن و سپس به پاريس ـ پاسخ به ارنست رنان.

            1884/1301 ـ ورود عبده به پاريس ـ تاسيس روزنامه عروه الوثقي به كمك عبده ـ سفر به ايتاليا ـ بازگشت به پاريس.

            1885/1302 ـ تصرف خارطوم به دست ياران مهدي سوداني/ فوت مهدي سوداني ـ ورود به لندن.

            1886/1303 ـ سفر به بوشهر.

            1887/1304 ـ ورود به تهران و ملاقات با ناصر الدين شاه ـ عزيمت به روسيه و ملاقات با تزار روس.

            1889/1306 ـ انعقاد قرداد رژي ـ سفر به روسيه ـ ورود به تهران.

            1890/1307 ـ سفر به روسيه ـ ورود به تهران.

            1891/1308 ـ اخراج از ايران ـ ورود به بصره ـ نامه به ميرزاي شيرازي.

            1892/1309 ـ فتواي ميرزاي شيرازي و شورش تنباكو در ايران ـ لغو قرداد رژي ـ ورود به لندن ـ انتشار روزنامة ضياء الخالقين ـ نامه به علماي شيعه براي خلع ناصر الدين شاه.

            1893/1310 ـ ورود به استانبول.

            1896/1313 ـ قتل ناصر الدين شاه.

            1897/1314 ـ اعدام ميرزا رضاي كرماني ـ فوت سيد جمال در استانبول.

            منابع:

            1 ـ آرون، ريمون. مراحل اساسي انديشه در جامعه شناسي، ترجمه باقر پرهام. 2 جلد (تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي ـ 4 ـ 1363).

            2 ـ ابن خلدون، عبدالرحمن. مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروين گنابادي، 2 جلد (تهران انتشارات علمي و فرهنگي، 1362).

            3 ـ اسدآبادي، سيد جمال الدين. اسلام و علم. ترجمه و توضيحات سيد هادي خسروشاهي (قم: دار التبليغ اسلامي، 1347).

            4 ـ گزيده عروه الوثقي، ترجمه عبدالله سمندر (تهران: مولي، 1360).

            5 ـ مقالات جماليه، به كوشش ابوالحسن جمالي (تهران: اسلامي، 1358).

            6  ـ اسدآبادي، لطف الله. شرح حال و آثار سيد جمال الدين اسدآبادي معروف به افغاني (تبريز: دين و. دانش، 1326). 

            7 ـ اقدامي، حسين. طرح يك نقد، گذري در هواي سيد جمال الدين اسدآبادي (تهران: سحر 1357).

            8 ـ الگار، حامد. نقش روحانيت پيشرو در جأنبش مشروطيت، ترجمة ابوالقاسم سري (تهران: توس، 1356).

            9 ـ الگار، حامد و ديگران. نهضت بيدارگري در جهان اسلام، ترجمة سيد محمد مهدي جعفري (تهران: شركت سهامي انتشار، 1362).

            10 ـ اميري، مهراب. بازيگر انقلاب شرق، جمال الدين افغاني (تهران: شرق، 1345).

            11 ـ باتامور، تي. بي. نخبگان و جامعه، ترجمه عليرضا طيب (تهران: دانشگاه تهران،‌1369).

            12 ـ بيرو، آلن. فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمه باقر ساروخاني (تهران: كيهان، 1366).

            13 ـ تقي‌زاده، سيد حسن. سيد جمال الدين اسدآبادي رهبر نهضت آزاديخواهي ايران (قم: شفق، 1350).

            14 ـ توسلي، غلامعباس. نظريه‌هاي جامعه‌شناسي (تهران: سمت، 1369).

            15 ـ جدير، حبيب الرحمن (گردآورنده) رساله‌ها و مقالات درباره سيد جمال الدين افغاني (كابل: بيهقي، 1355).

            16 ـ جمالي اسدآبادي، ابوالحسن (گردآورنده). نامه‌هاي سيد جمال الدين اسدآبادي (تهران: امير كبير، 1349).

            17 ـ جمالي اسدآبادي، صفات الله. اسناد و مدارك درباره ايراني الاصل بودن سيد جمال الدين اسدآبادي (تهران: ابن‌سينا، بي‌تا).

            18 ـ حائري، عبدالهادي. ايران و جهان اسلام (مشهد: آستان قدس رضوي، 1368).

            19 ـ تاريخ جنبشها و تكاپوهاي فراماسونگري در كشورهاي اسلامي (مشهد: آستان قدس رضوي، 1368).

            20 ـ تشيع و مشروطيت در ايران (امير كبير، 1364).

            21 ـ نخستين روياروئيهاي انديشه‌گران ايران با دو رويه تمدن بورژوازي غرب (تهران: امير كبير، 1367).

            22 ـ مجله حوزه. شماره‌هاي 60 ـ 59 و 61  (قم: دفتر تبليغات اسلامي، آذر 72 ـ ارديبهشت 73) ـ يادمان صدمين سال شهادت سيد جمال الدين اسدآبادي.

            23 ـ ؟؟؟؟

            24 ـ حسين طباطبايي، سيد مصطفي. شيخ محمد عبده مصلح بزرگ مصر (تهران: قلم، 1357).

            25 ـ حكيمي،‌ محمدرضا. بيدارگران اقاليم قبله (قم: دفتر تبليغات اسلامي، 1362).

            26 ـ خرمشاهي، بهاء‌الدين. تفسير و تفاسير جديد (تهران: كيهان، 1364).

            27 ـ خسروشاهي، سيد هادي (گردآورنده). نامه‌ها و اسناد سياسي سيد جمال الدين اسدآبادي (قم: دارالتبليغ اسلامي، 1353).

            28 ـ يادنامه سيد جمال الدين اسدآبادي (قم: دارالعلم، 1354).

            29 ـ دائره المعارف تشيع. زير نظر احمدصدر حاج سيد جوادي و ديگران ج 2 (تهران: سازمان دائره المعارف تشيع، 1368).

            30 ـ داوري، رضا شمه‌اي از تاريخ غربزدگي ما (تهران: سروش، 1369).

            31 ـ دورانت، ويل. تاريخ تمدن، ج 6 (اصلاح ديني) ترجمه فريدون بدره‌اي و ديگران (تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1368).

            32 ـ روشه. گي. تغييرات اجتماعي. ترجمه منصور وثوقي (تهران: ني، 1366).

            33 ـ رهين، سيد مخدوم (گردآورنده). گزيده آثار سيد جمال الدين افغاني. (كابل: بيهقي، 1355).

            34 ـ ستوارد، لوتروپ. عالم نو اسلام يا امروز مسلمين. ج 1 ـ تعريب عجاج نويهض ـ ترجمه سيد احمد مهذب (تهران: شركت طبع كتاب، 1320).

            35 ـ سروش، عبدالكريم. تفرج صنع (تهران: سروش، 1366).

            36 ـ شرابي،‌ هشام. روشنفكران عرب و غرب. ترجمه عبدالرحمن عالم (تهران: دفتر مطالعات سياسي و بين‌المللي، 1368).

            37 ـ شريف، ميان محمد. تاريخ فلسفه در اسلام. ج 4، ترجمه گروهي از مترجمان (تهران: مركز نشر دانشگاهي، 1370).

            38 ـ صاحبي، محمد جواد. انديشه اصلاحي در نهضتهاي اسلامي (تهران: كيهان،  1367).

            39 ـ سيد جمال الدين اسدآبادي بنيانگذار نهضت احياء تفكر ديني (تهران: فكر روز، 1375).

            40 ـ صفايي، ابراهيم. سيد جمال الدين افغاني (بي‌جا: شرق، بي‌تا).

            41 ـ عبداللهي خوروش، حسين. سيد جمال الدين اسدآبادي در سازمانهاي فراماسونري (تهران: اسلامي، 1357).

            42 ـ عدوان، محسن يادواره سيد جمال الدين اسدآبادي (تهران: پيام آزادي، 1357).

            43 ـ عنايت، حميد. اسلام و سوسياليسم در مصر (تهران: موج، 1350).

            44 ـ انديشه سياسي در اسلام معاصر. ترجمه بهاء‌الدين خرمشاهي (تهران: خوارزمي، 1362).

            45 ـ جهاني از خود بيگانه. (تهران: فرمند، 1353).

            46 ـ سيري در انديشه سياسي عرب. (تهران: امير كبير، 1358).

            47 ـ شش گفتار دربارة دين و جامعه. (تهران: موج، 1352).

            48 ـ كدي، نيكي. تحريم تنباكو در ايران. ترجمه شاهرخ قائم مقامي (تهران: امير كبير، 1356).

            49 ـ فراستخواه، مقصود. سرآغاز نوانديشي معاصر. (تهران: شركت سهامي انتشار.

1374).

            50 ـ كوزو، ليوئيس. زندگي و انديشه بزرگان جامعه‌شناسي. ترجمه محسن ثلاثي (تهران: علمي، بي‌تا).

            51 ـ مجتهدي كريم. سيد جمال الدين اسدآبادي و تفكر جديد (تهران: نشر تاريخ ايران، 1363).

            52 ـ محيط طباطبايي، محمد. نقش سيد جمال الدين اسدآبادي در بيداري مشرق زمين (قم: دفتر تبليغات اسلامي، بي‌تا).أ

            53 ـ مدرسي چهاردهي، مرتضي. آراء و معتقدات سيد جمال الدين افغاني (تهران: اقبال، 1344).

            54 ـ سيد جمال الدين و انديشه‌هاي او. (تهران: امير كبير، 1353).

            55 ـ مطهري، مرتضي. احياي تفكر اسلامي. (تهران: دانشكده الهيات و معارف اسلامي، بي‌تا).

            56 ـ نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير. (قم: صدرا، بي‌تا).

            57 ـ مهدوي، اصغر و افشار، ايرج. مجموعه اسناد و مدارك چاپ نشده درباره سيد جمال الدين مشهور به افغاني (تهران: دانشگاه تهران، 1342).

            58 ـ (مجله) نامه فرهنگ. شماره 22 تابستان 1357 (دكتر مرتضي اسعدي، تناقض در فكر اصلاح طلبي از سيد جمال تاكنون. ص 9 ـ 54).

            59 ـ نصر، سيد حسين. جوان مسلمان و دنياي متجدد. ترجمه مرتضي اسعدي (تهران: طرح نو، 1373).

            60 ـ نوئر، دليار. نهضتهاي نوين اسلامي در اندونزي. ترجمه ايرج رزاقي و محمدمهدي حيدرپور (مشهد: آستان قدس رضوي، 1370).

            61 ـ نهاونديان، محمد. پيكار پيروز تنباكو (تهران: فجر، بي‌تا).

            62 ـ واثقي، صدر. سيد جمال الدين حسيني پايه‌گذار نهضتهاي اسلامي (تهران: پيام، 1355).

            63 ـ وبر، ‌ماكس. اخلاق پروتستاني و روح سرمايه‌داري. ترجمه عبدالكريم رشيديان و پريسا منوچهري كاشاني (تهران: علمي و فرهنگي، 1373).

            64 ـ يادنامه علامه اميني. به اهتمام سيد جعفر شهيدي و محمدرضا حكيمي (تهران:  انجام كتاب، 1361) (محمد گلبن ـ چند سند دربارة سيد جمال الدين).

 

 

قرائتي همدلانه از سيد جمال

طرحواره‌اي از پنج وجهي نهضت اصلاح

 

مقصود فراستخواه

 

مقدمه:

 

                        حجم كار سيد جمال به اندازه‌اي زياد بود كه توجيه آن در قالب يك الگوي          طراحي شدة همگن و منسجم دشوار مي‌نمايد و شايد براي همين است كه برخي از نويسندگان اظهار نموده‌اند كه افكار و كارنامة وي انظباط درستي ندارد.(1)

            تنها اختصاص به سيد ندارد معمولا كسان ديگر نيز كه مثل او به فعاليتي انبوه دست مي‌زنند به موضوعي براي مطالعه و كنجكاوي پژوهشگران و نقادان اجتماعي تبديل مي‌شود تا با استفاده از داده‌ها و اطلاعات زياد يكه يك شخصيت با كار گسترده‌اش از خود براي آنها به جاي مي‌نهد به باريك‌بيني و مو شكافيها، و سنجشها و ارزيابيهاي فراوان دست مي‌زنند.

            اين نقاديها موجب مي‌شود در انگاره‌هاي آرمانسي از نخبه‌ها، آزمون و بازنگري و تجديد‌نظر صورت پذيرد و به جاي انتظارات گزاف از قهرمانان به متغييرهاي تاريخنگر و جامعه شناختي مسائل توجه بيشتر معطوف شود.

(1) عصر بي‌خبري يا تاريخ امتيازات در ايران ـ همان ـ صفحات 12 و 13.

(1) يكصد سال مبارزه روحانيت مترقي, نوشتة: عقيقي بخشايشي, چاپ قم (بي‌تا) انتشار دفتر نشر نويد اسلام, ج 1 صفحات 74 ـ 76.

(2) رك: سيد جمال الدين پايه گذار نهضتهاي اسلامي, نوشتة: صدر واثقي, تهران 1335 ـ ش, انتشارات پيام, صفحات 354 و 356. به منظور آشنايي بيشتر با اتهاماتي كه مخالفان سيد جمال به شيوه «نعل وارونه زدن» به او وارد مي‌كنند, رك: به كتابهايي نظير سيد جمال الدين اسد آبادي در سازمانهاي فراماسونري, تأليف, حسين عبداللهي خوروش, چاپ تهران 1355 ش, مؤسسه انتشارات اسلامي.

(3) همين مأخذ صفحات 227 تا 279.

(15) در كتابهاي ديگري نظير: فراماسونري در ايران,‌ نوشته: محمود كتيرائي چاپ تهران 1347 ش, و كتاب: سازمان جهاني فراماسونري, تأليف: ولي الله يوسفيه, چاپ تهران ـ ارديبهشت 1352 ش ـ نيز مطالبي ناروا درباره شخصيت, انديشه‌ها و مبارزات مرحوم سيد جمال نگاشته شده است.

(1) رك: سيد جمال الدين اسد آبادي در سازمانهاي فراماسونري, تأليف حسين عبداللهي خوروش ـ همان ـ صفحات 201, 202, 204 تا 227, 232, 239 و 240.

(1) رك: سيد جمال الدين اسد آبادي در سازمانهاي فراماسونري, تأليف حسين عبداللهي خوروش ـ همان ـ صفحات 201, 202, 204 تا 227, 232, 239 و 240

(2) رك: نعل وارونه زدن و شواهدي از آن در گذرگاه تاريخ ايران اسلامي, نوشتة؛ دكتر حسين رزمجو, تهران 1375 ش, انتشارات آواي نور, صفحات 77 تا 84.

(3) رك: سيد جمال الدين اسد آبادي در سازمانهاي فراماسونري ـ همان ـ ص 318.

(1)عرابي پاشا (1839 ـ 1911 م) از مردان سياسي و مبارز مصر است, كه به مخالفت با نفوذ كشورهاي استعمارگر مغرب زمين ـ مخصوصاً دولت انگلستان ـ در مصر قيام مي‌كند, و در راه آزادي اعراب مسلمان, فداكاريهايي از خويشتن نشان مي‌دهد.

(2) رك: زعماء الاصلاح في العصر الحديث, تأليف: احمد امين, قاهره 1984 م. ك: بيدار گران اقاليم قبله ـ همان ــ صفحات 89 و 90.

 

 

 

(1) حائري، نخستين روياروئيها، ص 546.

(2) فراستخواه،  سرآغاز نوانديشي. ص 153، محيط طباطبائي. نقش سيد جمال. ص 18، عنايت، سيري در انديشه سياسي عربي، ص 16 ـ 9، و  Competiny Identities. P. 8وHovsepian

(1) مهدوي و افشار. مجموعه اسناد و مدارك. تصوير 26.

(2) حوزه، شماره 60 – 59 ص 67.

(3) همان.

(4) دائرة المعارف تشيع. ج 2 ص 130، مهدوي و افشار مجموعه اسناد و مدارك لوحه 8 تصوير 27، جدير، رساله ها و مقالات. ص 207.

(5) مطهري، نهضتهاي اسلامي. ص 15

(6) واثقي، سيد جمال الدين. ص 348.

 

(1) مهدوي و افشار، مجموعه اسناد و مدارك. ص 15.

(2) از جمله: واثقي در سيد جمال الدين, حكيمي در بيدارگران اقاليم قبله و محيط طباطبايي در نقش سيد حمال.

(3) مثلا صفايي در سيد جمال و اميري در بازيگر انقلاب شرق.

(4) مهدوي و افشار، مجموعه اسناد و مدارك. لوحه 3 تصوير 9.

(5) عنايت. انديشه سياسي عرب ص 79، محيط طباطبايي،‌ نقش سيد جمال، ز ص 2 – 51، حائري، ‌تشيع و مشروطيت. ص 60 ـ 59، دليار نوئر، نهضتهاي نوين اسلامي. ص 93، 69، 364.

 (6)  Kudsi - Zadeh٫ AL ـ  AFGHANI. PP. 19 - 94

(1) سمندر. گزيده عروه الوثقي. ص 248.

(2)واثقي، سيد جمال الدين. ص 349.

(3) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 4 ـ 3 و 7.

(4) اقدامي، طرح يك نقد. ص 32، واثقي، سيد جمال الدين. ص 54، 79، 87، 95، 131، 206.

(5) واثقي، سيد جمال الدين. ص 89، 95، 99، 7 ـ 116 و 206، محيط طباطبايي نقش سيد جمال. ص 101، مهدوي و افشار، مجموعه اسناد و مدارك. ص 26، حائري، تاريخ ... فراماسونگري. ص 99، جدير. رساله ها و مقالات. ص 73، تقي زاده، سيد جمال الدين. ص 27.

(6) محيط طباطبايي، نقش سيد جمال. ص 22، 70، 113، حكيمي، بيدارگران. ص 60 ـ 52، واثقي، سيد جمال الدين، ص 231 و 243.

(7) فراستخواه، نوانديشي. ص 315.

(8) حائري، ايران و جهان اسلام. ص 134، خسرو شاهي، نامه ها و اسناد. ص 192 ـ 173.

(9) واثقي، سيد جمال الدين. ص 3 ـ 62، 141، 249، اقدامي، نقد. ص 6 ـ 75.

(10) واثقي، سيد جمال الدين. ص 86 ـ 77، 93، الگا، نقش روحانيت. ص 273.

(11) اقدامي، نقد. ص 50، واثقي، سيد جمال الدين. ص 9 ـ 38، 53، 62، 93، 3 ـ 122، 140، 153، 158، 163، 50 ـ 249، دائرة المعارف تشيع ج 2 ص 131، حوزه، شماره 61 ص 103.

(1) واثقي، سيد جمال الدين. ص 106، 111، 6 – 125، 150، 201، اقدامي، نقد. ص 6 ـ 51، مهدوي و افشار، مجموعه اسناد. لوحه 8 تصوير 26، خسرو شاهي، نامه ها و اسناد. ص 165.

(2) واثقي، سيد جمال الدين. ص 348.

(3) اقدامي، نقد. ص 5 ـ 63.

(4) واثقي، سيد جمال الدين. ص 348.

(5) اقدامي، نقد. ص 40، 49 و 5 ـ 64.

(6) شرابي، روشنفكران عرب. ص 61، اقدامي، نقد. ص 39.

(7) اقدامي، نقد. ص 39، 4 – 63.

(1) واثقي، سيد جمال الدين. ص 28.

(2) شريف، تاريخ فلسفه جلد 4 ص 94، فراستخواه، نو انديشي. ص 154.

(3) طباطبايي، عبده. ص 45.

(4) جدير، رساله ها و مقالات ص 85، اسد آبادي، شرح حال و آثار. ص 90.

(5) واثقي، سيد جمال الدين. ص 6 ـ 135، خسرو شاهي، يادنامه سيد جمال. ص 3 ـ 212.

(6) عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 80.، 129 و 4 ـ 82 محيط طباطبايي، نقش سيد جمال. ص 50.

(7) اسد آبادي، شرح حال و آثار. ص 79، مدرسي، سيد جمال و انديشه هاي او. ص 309.

(8) صاحبي، سيد جمال. ص 80 ـ 78 و 87.

(9) مهدوي و افشار، مجموعه اسناد. ص 23، 7 ـ 26.

Kidsi - Zadeh٫ OP. PP. 3 – 18

(1) عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 87.

(2) مجتهدي، سيد جمال. ص 7 – 16.

(3)   Keddie٫ Iran. P. 29

(1) نصر، جوان مسلمان. ص 2 – 170.

(2) واثقي، سيد جمال الدين. ص 189.

(3) اسد آبادي، مقالات جماليه. ص 138، مقايسه شود با مقدمه ابن خلدون ج 1 ص 76 و ج 2 ص 793 و 2 – 881.

(1) Abercrombie٫ Sociology. PP. 102٫ 134٫ Marshall٫ Sciology. PP. 239 -  40

(1) مدرسي، آراء و معتقدات. ص 57.

(1) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 7 – 76.

(2) بيرو، فرهنگ علوم اجتماعي. ص 253، Abercrombie٫ op. cit. p. 147

(3) واثقي، سيد جمال الدين. ص 7 – 56.

(4) سمندر، گزيده عروه الوثقي، ص 3 – 52.

(5) كوزر, زندگي و انديشه بزرگان جامعه‌شناسي, ص 40 ـ 137, توسلي, نظريه‌هاي جامعه‌شناختي. ص 9 ـ 96

 

 

(1) شرابي، روشنفكران عرب. ص 108.

(2) عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 129.

(1)

(2) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 4 – 52، مدرسي، آراء و معتقدات. ص 112 و 140، مدرسي، سيد جمال و انديشه‌هاي او. ص 333.

(3) مدرسي،‌آراء و معتقدات. ص 8 – 35، 90 و 57، سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 8 – 76، 81، 83، 106 و 108، حكيمي، بيدارگران. ص 56، حوزه، شماره 61، ص 7 – 136.

(4) مدرسي، آراء و معتقدات، ص 7 – 96، سمندر، گزيده عروه الوثقي ص 32.

(5) مدرسي، سيد جمال و انديشه‌هاي او، ص 2 – 341، مهدوي و افشار، مجموعه اسناد، لوحه 48 تصوير 185.

(6) سمندر, گزيده عروه الوثقي. ص 84, 138, 232, مدرسي, آراء و معتقدات ص 159.

(1) مدرسي، آراء و معتقدات. ص 7 – 136.

(2) اسد آبادي، مقالات جماليه. ص 112 – 105.

(1) واثقي، سيد جمال الدين. ص 422.

(2) مدرسي، آراء و معتقدات. ص 49.

(3) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 28.

(4) اسد آبادي، مقالات جماليه. ص 90.

(5) عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 2 ـ 91.

(1) همان.

(2) سمندر، گزيده عروه الوثقي، ص 5 ـ 123، 232، 120، 8 ـ 97 و 8 ـ 137، مدرسي، آراء و معتقدات. ص 7 ـ 135، اقدامي، نقد. ص 50.

(3) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 132، مقايسه شود با مقدمه ابن خلدون ج 1 ص 6 ـ 2، 21 ـ 13، 51 و 75 ـ 64.

(4) مدرسي، آراء و معتقدات ص 6 ـ 135.

(5) همان. ص 132.

(6) ستوراد، عالم نو اسلام، ج 1 ص 357.

(1) حائري، ايران و جهان اسلام. ص 141 ـ 138.

(2) واثقي،‌سيد جمال الدين.ص 400 ـ 391.

(3) محيط طباطبايي، نقش سيد جمال. ص 50.

(4) مدرسي، آراء و معتقدات. ص 158.

(1) حائري، تشيع و مشروطيت. ص 98، اسد آبادي، شرح حال و آثار ص 109.

(2) مدرسي، سيد جمال و انديشه‌هاي او. ص 370، سمندر، گزيده عروه الوثقي، ص 16 و 84، خسرو شاهي، اسلام و علم.. ص 3 ـ 71، واثقي، سيد جمال الدين. ص 9 ـ 208. و 11 ـ 409، جمالي، نامه‌هاي سيد جمال. ص8 ـ 136، مدرسي، آراء و معتقدات. ص 159.

(3) جمالي، نامه‌هاي سيد جمال. ص 30 ـ 1298 و 6 ـ 135.

(4) همان. ص 9ـ 128.

(1) خسرو شاهي، اسلام و علم. ص 2 ـ 150.

(2) ستوارد، عالم نو اسلام. ص 6 ـ 355.

(3) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 5 ـ 174، 80 ـ 179، 2 ـ 230، 81 و 83.

(4) ستوارد، عالم نو اسلام. ص 356، مقايسه شود با روشه، تغييرات اجتماعي. ص 8 ـ 256.

(5) ستوارد، عالم نو اسلام. ص 7 ـ 356، سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص7 ـ 26، 44 ـ 238، 8 ـ 216، 1 ـ 120.

(1) واثقي، سيد جمال الدين. ص 10 ـ 409، شرابي، روشنفكران عرب. ص 3 ـ 52، مدرسي، آراء و معتقدات. ص 3 ـ 152، واثقي، سيد جمال الدين. ص 79.

(2).Keddie٫ AL – afghani. P. 165

(3)  .Rahman. Islam. PP. 49 - 51

 (4) واثقي, سيد جمال‌الدين. ص 10 ـ 409

(1) عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 30 ـ 129.

(2)  .Keddie٫ AL – afghani. P. 179

(3) مدرسي، آراء و معتقدات. ص 62.

(4) جدير، رساله‌ها و مقالات. ص 6 ـ 235.

(1) فراستخواه، نوانديشي ص 174.

(2) وبر، اخلاق پروتستاني و روح سرمايه‌داري.

(3) براي اطلاع بيشتر رجوع شود به تاريخ تمدن ويل دورانت. ج 6  (اصلاح ديني).

(4) طباطبايي ـ  عبده، ص 45، اسد آبادي، شرح حال و آثار. ص 8 ـ 78.

(5) مهدوي و افشار، مجموعه اسناد. لوحه‌هاي 79 و 80 تصاوير 175 و 176.

(1) ستوارد، عالم نو اسلام. ص 6 ـ 355.

(2) خسرو‌شاهي، يادنامه سيد جمال. ص 4 ـ 223.

(3) عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 3 ـ 92.

(4) مدرسي، آراء و معتقدات. ص 63.

(5) همان، ص 2 ـ 161.

(1) جدير، رساله‌ها و مقالات. ص 45.

(2) مدرسي، سيد جمال و انديشه‌هاي او. ص 321.

(3) همان. ص 44، واثقي، سيد جمال الدين. ص 408.

(4) حائري، تشيع و مشروطيت. ص 9 ـ 57.

(5) همان. ص 7 ـ 56.

(6) جدير، رساله‌ها و مقالات. ص 45.

(7) مدرسي، سيد جمال و انديشه‌هاي او. ص 44، صفايي، افغاني ص 34، مهدوي و افشار، مجموعه اسناد. لوحه 84 تصوير 185.

(8) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 8 ـ 137.

(9) الگار، نقش روحانيت. ص 285.

(1) رهين، گزيده آثار سيد جمال. ص 4، جدير، رساله‌ها و مقالات. ص 7، مهدوي و افشار، مجموعه اسناد. ص 81 و 7 ـ 86.

(2)  .Gibb٫ Modem Trends. P. 28

(3) حكيمي، بيدارگران، ص 54.

(4) شريف، تاريخ فلسفه. ج 4 ص 98.

(5) صفايي، سيد جمال. ص 34.

(6) محيط طباطبايي، نقش سيد جمال. ص 3 ـ 162.

(7) عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 130.

(1) واثقي، سيد جمال الدين. ص 65، 9 ـ 208، صفايي، سيد جمال. ص 35، سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 176، 178، 1 ـ 180، جدير رساله‌ها و مقالات. ص 5 ـ 184، عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 100 ـ 99.

(2) مدرسي، آراء و معتقدات. ص 146.

(3) همان. ص 158.

 

(1) همان.

(2) خسروشاهي، يادنامه سيد جمال. ص 180.

(3) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 33، واثقي، سيد جمال الدين ص 4 ـ 372.

(4) جدير، رساله‌ها و مقالات، ص 211، مجتهدي، سيد جمال. ص 19، سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 9 ـ 28.

(5) صاحبي. سيد جمال. ص 203.

(6)  .Gidd٫ OP. cit. P. 32

(7) عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 30 ـ 129، شهرابي، روشنفكران عرب ص 34، فراستخواه، نوانديشي. ص 174. ‍.Keddie٫ Al- afghami. P. 179

(1) اسد آبادي. شرح حال و آثار. ص 89.

(2) واثقي. سيد جمال الدين. ص 208، مجتهدي، سيد جمال. ص 19، صاحبي، سيد جمال. ص 264.

(3) عنايت، انديشه سياسي در اسلام معاصر. ص 235، خسروشاهي. اسلام و علم. ص 7 ـ 136، 9 ـ 147، 2 ـ 140، واثقي، سيد جمال الدين ص 375 ـ 282، عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 7 ـ 96 .

(4) عنايت، انديشه سياسي عرب. ص 102.

(5) سروش، تفقرج صنع. ص 2 ـ 371.

(1) فراستخواه، نوانديشي. ص 174.

(2)  .Smith٫ Islam. P. 50

(3) خسروشاهي،‌ يادنامنه سيد جمال. ص 212.

(4) واثقي، سيد جمال الدين. ص 405.

(5) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 140.

(6)  .Smith٫ OP. cit. PP. 49 - 50

(1) اقدامي، نقد. ص 3 ـ 62، حوزه شماره 61 ص 129.

(2) واثقي، سيد جمال الدين. ص 204 ـ 196، 409 با حكيمي، بيدارگران ص 9 ـ 68.

(3) سمندر، گزيده عروه الوثقي. ص 5 ـ 194.

(4) حائري، ايران و جهان اسلام. ص 134.

(5) واثقي، سيد جمال الدين ص 209، مدرسي، سيد جمال و انديشه‌هاي او. ص 442.

(6) خسروشاهي، نامه‌ها و اسناد سياسي. ص 30 ـ 129.

(1) نامة فرهنگ شماره 22. ص 9 ـ 54.

(1)     ايدئولوژي نهضت مشروطيت، فريدون آدميت، پيام 1335، ص 32.

     الف ـ موضوعي براي مطالعه و نظرپردازي و نه قهرمان آرماني.

            ب ـ متني ديروزي براي تأويلهاي امروزي.

 

طرح موضوع:

            از كار سيد ممكن است قرائتهاي گونه‌گوني بشود يكي از آنها قرائت همدلانه است. در اين قرائت، سيد جمال مثل فصلي از متن تاريخ خويش، خوانده مي‌شود، زيباشناسانه نگريسته مي‌شود در شرائط آن روزي، واقع‌بينانه، درك، و با ديدرسهاي امروزي، آينده‌نگرانه، تأويل مي‌شود.

            در ديدگاه هر مونتيك به كارنامة سيد جمال چونان مواد و مصالحي نگاه مي‌كنيم كه مي‌توان با بازسازي و بازپردازي آن نقطة عريمتي براي حركت خود اتخاذ كرد. با متن سيد جمال مي‌توان به گفتگو پرداخت از سيد جمال ممكن است سئوالات تازه‌اي پرسيده شود. تجربه‌هاي او امكان دارد با تجربه‌هاي ما تركيب شود. از ادقام افقهاي روزگار سيد جمال و آنچه در زير آسمانهاي جهان معاصر ديده مي‌شود، چشم‌اندازها گسترش مي‌يابد.

            بذرهاي بسياري از رويكردهاي مثبت اجتماعي در اقوال سيد جمال نهفته است كه با تأويلهاي ما مي‌جنبد، جوانه مي‌زند و رشد مي‌كند و بروبار مي‌دهند در واقع تأويلهاي ما معناهاي تازه‌اي از سيد جمال مي‌آفريند و متن سيد جمال ميداني براي بازيهاي سودمند نسلهاي بعدي در جهت حل مسائل زندگي اجتماعي و تغيير در سمت بهبود و پيشرفت مي‌شود در اين گفتار به پاره‌اي از اين مسائل در قالب طرحواره‌اي پنج‌وجهي اشاره مي‌كنيم:

 

 طرحواره‌اي از پنج وجهي نهضت اصلاح

 

 

1 ـ مسألة امنيت:

        مسألة مسأله‌ها بر سر بودن و نبودن است. يك ملت پيش از هر چيز بايد به بودن به بودن خود مطوئن باشد و ثبات اجتماعي و امنيت ملي او در حدي متزلزل و ناپايدار نشود كه شانس ماندن و اميد به زندگي را از وي بربايد و حاصل تمام كوششهايش را برباد دهد و جاي پايي براي زيستن و ادامة هستي او باقي نگذارد.

            پاره‌اي موقعيتهاي جغرافيايي و نيز وضعيت‌هاي درون ـ ساختاري، مصونيتهاي امنيتي جوامع را به منتهاي آسيب‌پذيري مي‌رساند. پس، پيش از هر چند بايد به سروقت آن موقعيتها و وضعيتهاي شكننده رفت كه امنيت ملي از جانب آنها در معرض مخاطره و تهديد قرار مي‌گيرد.

            تا آنجا كه به جوامع مسلمين مربوط مي‌شود سيد جمال در گذشته به دو حادثة ناگوار يعني حملات مغول و جنگهاي صليبي و در روزگار خود به تهديدات استعمار اشاره مي‌كند و از عوامل انحطاط اين جوامع بر مي‌شمارد(1) براي همين است كه سيد، رويارويي با استعمار را در صدر دستور كار خود قرار داده بود به مبارزات استقلال طلبانه براي حفظ تماميت و كيان اجتماعي آن همه تاكيد داشت. اما از جاي پرسيدن است كه چگونه مي‌توان شكنندگي موقعيتهاي جغرافيايي و وضعيتهاي درون ساختاري را دفع و رجوع كرد و به مصونيتهاي امنيتي افزود. مثلا در گذشته چه كارهايي بايستي انجام مي‌پذيرفت و كدام تدابير اتخاذ مي‌شد تا بهانه‌ها و زمينه‌هاي حملات مغول و جنگهاي صليبي به حداقل خود مي‌رسيد يا كشور بسهولت و آساني، مورد طمع و در معرض نفوذ و سلطة استعمار قرار نمي‌گرفت. اكنون چه بايد كرد (آسيب‌شناسي و استراتژي امنيت ملي و منطقه‌اي).

(1) اسلام و علم، سيد جمال اسدآبادي، سيد هادي خسروشاهي، تبريز 1348 ص 70 و 152.

 اطمينان از «بودن» و تضمينهاي آن

 

 

2 ـ مسألة (خودآگاهي جمعي):

 

                        به محض اطمينان از «بودن» از نخستين چيزهايي كه براي يك ملت بايد تداعي شود و بدان حضور ذهن بيابد، «خوديابي» است و اينكه حس كند، تاريخ و تباري دارد و بي‌ريشه نيست. از اينجاست كه به «خودباوري» مي‌رسد و انگيزه‌اي براي بقا و تداوم، و ظهور آثار وجودي پيدا مي‌كند.

            «تجربة خود بودن» بسيار دلپذير و لذتبخش است. براي يك ملت احساس«معني‌داري» مي‌دهد و در او شور زندگي و نشاط و تكاپوي حياتي مي‌دمد. وقتي مي‌بيند گذشته‌اي داشته است، قوه‌ها و قابليتهاي در حال كمون و استعدادهاي خاموش خود را سراغ مي‌گيرد و به فكر «خودشكوفايي» مي‌ا‌فتد.

            «خودآگاهي جمعي» پيش شرط همة خواسته‌هايي است كه معمولاً در ادبيات اجتماعي با شور و اشتياق از آنها ياد مي‌شود (مثل توسعه، عدالت اجتماعي، آزادي، برابري، دمكراسي، جامعة مدني و ...) همة اين خواستني‌ها وقتي دست يافتني است كه در فضايي از خودآگاهي جمعي مأوي بگزينند و برويند و ببالند.

            در واقع، همة آن واژه‌ها، مضاف اليه محذوفي دارند كه در محاورات براي اختصار حذف مي‌شود و چه بسا كه بتدريج در ذهنيت و آگاهي اجتماعي نيز به فراموشي و غفلت سپرده مي‌شود. همين يك كاركرد دستور زباني (:«حذف») موجب غلتيدن به پارادوكسي زبان ـ شناختي و مغالطه‌اي معنايي و منطقي مي‌شود (ايجاز مخل).

            براي مثال، «توسعه» يعني «توسعة من، تو، او، ما، شما، ايشان». طبيعي است تا اين ضماير مجزا، با چرخش زباني، در قالب يك ضمير بزرگتر و جمعي خودآگاه، نيز تعريف و تعبير مجدد نشوند و آن «روح جمعي» مثل ملاطي استوار آنها را با هم نپيوندد و نيروهايشان را به هم نيفزايد، توسعه‌اي در كار نخواهد بود.

براي همين است كه سيد جمال آن همه از تاريخ درخشان جوامع مسلمين در گذشته سخن مي‌گويد(1) بر روح استقلال آنها تأكيد مي‌كند(2) و اينكه قبل از هر چيز بايد پايه‌هاي ايمان خود را استوار بدارند(3) و اينكه از خود بيگانه شوند پيشرفتهاي مقطعي و ظاهري، دوام و عمقي نخواهد داشت.(4) در همين راستا سيد جمال بر اتحاد و همبستگي و همگرايي پاي مي‌فشرد و از تعصبات مذهبي و قومي پرهيز مي‌داد.(5)

 

 

* تبصره:

            البته خود هويت، استقلال و اتحاد نيز استعداد بد فهميده شدن دارد. براي نمونه چند مورد ذكر مي‌شود:

            ـ چنين تصور‌ شود كه هويت امري ثابت و ايستاست و با پويايي و تحول منافات دارد.

            ـ خودباوري به خودبيني و تعصب و تجزم و سختگيري و سختكيشي بدل شود.

            ـ عقيده به استقلال به استعفاي كاذب و به گريز بيمار گونه از ارتباط با ديگري بينجامد و مانع تجربه‌‌‌‌اندوزي از ديگري بشود و به خشونت، پرخاش بدگماني، ستيزه‌جويي و ناسازگاري در مناسبات با غير دامن بزند.

            ـ آزادي و استقلال افراد و آحاد مردم خصوصا اقليتها، در چيزي به نام هويت جمعي و كلي (Universal) و امثال آن استحاله يابد و محو شود.

            ـ وحدت و همبستگي، بهانه و توجيهي براي فرار از كثرت‌پذيري و تنوع و تفاوت آراء و عقايد بشود بحثها را ببرّد و گفتگوهاي اجتماعي را تعطيل كند.

 

 

شكل (5): «جدول مغالطات هويت»

 

و نه متحول و پويا

هويت: امري ثابت

خودبيني, تعصب و تجزّم

خودباوري

استفناي كاذب

گريزاز ارتباط با ديگري وتجربه‌اندوزي از ديگري

خشنونت پرخاش و بدگماني, ستيزه جويي وناسازگاري

در مناسبات با غير

استقلال

استحاله افراد و گرهها و اقليتها در چيزي به نام

هويت جمعي و كلي

هويت جمعي

فرار از كثرت‌پذيري تنوع و تفاوت آرا و عقايد

وحدت

 

 

3 ـ مسألة باروري / «عقلانيت فرهنگي»

(خردگرايي، نوزايي و آزاد فكري)

 

            پس از «خود بودن» نوبت به «درّاك و نقّاد بودن» مي‌رسد. وقتي آن «ما» كه درباره‌اش سخن گفتيم، تشكّل پيدا كرد اين بار بايد سبز شود و ريشه بدواند يعني در جامعه روح تحقيق و بحث بشكفد نهضت فكري و فرهنگي جوانه بزند خردگرايي رواج يابد، ابداع و نوآوري  به يك ارزش و الگوي رفتاري در اخلاق اجتماعي بدل شود.

            سيد جمال بر آن بود كه وقتي در جامعه مسلمين نهضت فكري و فلسفي رواج داشت رشد و تكامل كردند و از هنگامي كه تحقيق و بحث را ترك گفتند عقب ماندند(1) وي مي‌گفت: روح اسلام، اگر درست و عميق فهميده شود منافاتي با خردگرايي ندارد بلكه به عقل و برهان و آزاد فكري توصيه و تأكيد مي‌كند و از تقليد پرهيز مي‌دهد.(2)

          مسأله باروري، البته مسأله‌اي چند مجهولي است، چند فاكتوري است، لوازمي ساختاري (اجتماعي، سياسي، اقتصادي) دارد، تابعي از چند و چون ارتباطات دروني و بيروني جامعه و ميزان شهرنشيني آن است با افزايش ثروت و سواد و تكنولوژي مرتبط است، حكومتي دمكراتيك طلب مي‌كند، مستلزم مقداري توسعه اقتصادي است و اما بخشي از آن نيز، مطمئناً مربوط به فرهنگ عمومي است و آن اينكه يكسري انديشيدن، كنجكاوي و چون و چرا را بياموزد، خلاقيت، نوآوري و نقادي را مثل يك الگوي رفتاري و هنجار اجتماعي ياد بگيرد با آزادي فكر كردن خوبگيرد از علل و اسباب امور بپرسد، زود قانع نشود و چند و چون مسائل را مورد انتقاد قرار دهد و به تعبير سيد چون گاو شخم‌زني نباشد كه در راهي كه به او ترسيم مي‌كنند قدم بردارد،(1) بلكه خود بينديشد، بسنجد و برگزيند. عقلگرايي مي‌تواند در رفتار شناسي اجتماعي و در فرهنگ همچون يك «قاعدة كرداري» تلقي شود، نگاهها تيز و محاسبه‌گر و عقلايي باشد، دينداري نيز صورتي بخردانه و منطقي به خود بگيرد.

شكل (6) 

(1) اسلام و علم.. ص 55.

(2) اسلام و علم... ص 170.

(3) سيري در انديشه سياسي عرب، سميه عنايت، تهران 1360 ص 111.

(4) روشنفكران عرب و غرب، هشام شراري، عبدالرحمان عالم دفتر مطالعات سياسي 1368 ص 37.

(5) اسلام و علم... ص 55.

(1) اسلام و علم... ص 55.

(2) نيچريه (حقيقت مذهب نيچري و بيان حال نيچريان، سيد جمال اسدآبادي، نشر كتابخانة شرق، بي‌تا، ص 80 ـ 79 روشنفكران عرب... ص 31.

(1)اسلام و علم... ص 52.

 

 خودبودن ــ خودشكوفائي                               درّاك و نقّاد بودن

 

 

4 ـ مسألة توانايي در دانايي

            (توليد علم و اطلاعات)

 

            وقتي ملتي، خود بود، و نقّاد هم بود، مي‌رويد و تناور و بارزترين ثمرة آن زايندگي علم و فنّ، و توليد اطلاعات و دانايي است و هر چه در يك جامعه، اطلاعات بيشتري توليد و توزيع و مصرف شود آن جامعه تواناتر خواهد بود (توانا بود هر كه دانا بود).

            سيد جمال يك رئاليست واقعگرا بود و به راز قدرت در حل مسائل و معادلات زندگي تفطّن و توجه داشت. بارها تكرار كرده بود كه موجوديت ملل شرق به كسب دانش و از اين طريق مي‌توانند آزادي خود را به دست آوردند.(1) در واقع ما مي‌بينيم كه نابرابريهاي موجود در جهان به نابرابريهاي ريشه‌اي در توانايي توليد و تبادل دانش و اطلاعات، بر مي‌گردد.

            *مثالهايي از فرايند توليد اطلاعات:

            ـ افزايش ميزان بودجه سرانه آموزش و پژوهش از در صد توليد ناخالص ملي.

            ـ افزايش كمي مدارس و دانشگاهها.

            ـ داير شدن مراكز آموزشي خصوصي و رقابت بين مراكز در جهت بهينگي.

            ـ كاربردي شدن سواد (زبان كامپيوتر و...)

            ـ آموزشي فني و حرفه‌اي.

            ـ نهادي شدن پژوهش در جامعه.

            ـ حمايت از خلاقيتهاي علمي، فني، مخترعان و مكتشفان و نو آوران.

            ـ توسعة نظام اطلاع رساني و ارتباطات در جامعه.

 

(1) روسنفكران عرب... ص 53.

 

زايندة اطلاعات بودن        فعال, متصرف و گزينشگر در امور خويش بودن

 

5 ـ مسألة آزادي

 

            اطمينان از بودن/ خود بودن/ نقّاد و دانا بودن/ با فعّال و متصرّف و آزاد بودن و زينشگر در امور خويش بودن، تداوم، توسعه و تعالي مي‌يابد. اما آزادي در خلأ صورت واقع نمي‌يابد و لوازمي دارد:

 

* الف: مشاركت اجتماعي مردم:

            آزاد بودن مستلزم آن است كه در يك جامعه «انسان» به منزلت و كرامت، و اصالت و استقلال در خور خويش نايل آيد و «مردمان» در مقابل دولتها، به صفت سروري موصوف شوند و به مقام سالاري برسند و نبود خويش، متصّرف فعّال و گزيننده باشند و در مسائل زندگي خود، آزادانه مشاركت كند. طبيعي است كه مشاركت مردم روزانه و نهادينة مردم چيزي غير از و فراتر از جامعة توده‌وار (Mass Society) است كه مردم بر اثر احساسات و هيجانات و القائات، توسط حكومتهاي متمركز با تبليغات سازمان يافته، بسيج و در جهت منويات مراجع ذي نفوذ، مورد استفاده قرار مي‌گيرند.

            سيد جمال به خديو مصر تأكيد مي‌كرد كه مردم بايد در كار حكمراني شريك و سهيم باشند واقعاً محل مشورت قرار بگيرند و با انتخابات عمومي آزاد، به حاكميت خود تحقق ببخشند.(1)

 

*ب : ضرورت ساختار دمكراتيك:

            آزادي احتياج به ساختار سياسي مناسبي دارد. در جامعه‌اي كه حكومتي «خودكامه و تمامي طلب» به آن سايه افكنده و مي‌تواند در همة امور تصميم‌گيريها يكجانبه دخالت كند و به حريم و حقوق همه آحاد و گروهها دست ببرد، چگونه مي‌توان آزاد بود.

            سيد جمال به اين موضوع توجه داشت. در عروه الوثقي، استبداد را نكوهش كرده است و الگوهاي حكومتي ايران و عثماني و مصر را به باد انتقاد گرفته است. در ايران، خود با استبداد درگير شده است. با آزاديخواهان مرتبط بوده و در نامه‌هايي كه در دست است، ملك المتكلمين، نجم‌آبادي و دولت‌آبادي را بر ضد استبداد برانگيخته است(2) وي يكي از مهمترين عوامل عقب‌ماندگي و انحطاط جوامع مسلمين را، حكومتهاي استبدادي دانسته است. زمانداراني كه مي‌توانستند بي‌هيچ مانع و رادعي به مخالفت با علوم و افكار و ايده‌ها برخيزند.(3)

 

*ج ـ نهادي شدن مخالفت و اپوزسيون (Opposition)

            بذرهاي آزادي، همچنين، احتياج به پذيرفتگي مخالفت در فرهنگ و مناسبات سياسي دارد (رسمي بودن و نهادي شدن اپوزسيون در جامعه). همان طور كه خود سيد جمال در واقع جزو اپوزسيون فعّال بود. مثلاً در ايران همواره از روش حكمراني و پريشاني احوال مردم بي‌پرده سخن مي‌راند، خواستار اصلاح، آزادي، قانون و عدالت بود و طرح قانون اساسي مي‌ريخت،(1) به گونه‌اي كه با وجود اينكه شاه و صدراعظم از او دعوت كرده بودند (1307) فعاليتهايش را بر نتافتند و به فرمان ناصر الدين شاه، از ايران تبعيد شد.(2)

           

* د ـ لوازم ساختاري جامعة مدني مثل مطبوعات و احزاب...

            آزادي نهادي نمي‌شود مگر اينكه جامعة مدني شكل بگيرد و مطبوعات و احزاب مستقل از دولت و آزاد تأسيس گردد. چنين تأسيساتي، ‌بمانند اهرمي در دست آحاد و گروههاي اجتماعي به صورت يك مكانيسم «كنترل دمكراتيك اجتماعي» عمل مي‌كنند و موجب شفافيت و انتقادپذيري، كاهش خطاها و برقراري تعادل پايدار مي‌شوند.

            سيد جمال در اين جهت نيز از پيش كسوتها بود:

 

اول ـ مطبوعات:

            برخي از محققان، او را پي‌ريز و بنيانگذار روزنامه‌نگاري سياسي در جهان مسلمانان برشمرده‌اند(3) در پاريس عروه الوثقي را منتشر كرد با روزنامة قانون و اختر همكاري داشت مشوق مؤيد الاسلام در انتشار روزنامه «حبل المتين» و ذكاء الملك فروغي در انتشار روزنامة «تربيت» بود.(4)

 

دوم ـ احزاب:

            در مصر وي دوستان و مخاطبانش را به تأسيس حزب وطني (ملي) تشويق كرده تا از اين‌طريق‌بتواند از مصالح مردم و كشور پشتيباني كنند و حكومتي پارلماني تشكيل دهند.(1)

 

 هـ ـ قانونمندي اجتماعي:

            آزادي تنها در ساية قانونمندي اجتماعي تضمين مي‌شود. به گونه‌اي كه امور جامعه بر قاعده‌هايي مبتني باشد كه حالتي قراردادي، عقلايي و عرفي دارند و مورد به مورد به صورت شفاف و توسط مردم جعل و اعتبار و تدوين مي‌شوند. براساس اين قاعده‌ها، همه چيز قابل پيش‌بيني و استناد است تكليف مسائل در هاله‌اي از ابهام و منوط و موكول به اذهان و اميال افراد و گروههاي خاصي نيست.

            سيد جمال به اندازه‌اي بر قانون تأكيد كرده بود كه ناظم الاسلام در تاريخ بيداري مي‌نويسد، او جمهوريت را طالب و قانونيت مملكت را مايل بود به حدي كه «سيد جمال قانوني» مي‌ناميدندش. طرفه اينكه صفت قانوني به تعبير ناظم الاسلام،‌در آن زمان، مترادف با كفر و نوعي فحش و دشنام و سبب اتهام بود.(2)

 

سيد جمال الدين اسد آبادي

فرزند حوزه علميه شيعه

 

محمدرضا جواهري

 

            سيد جمال الدين در حوزه‌هاي علميه شيعه پرورش يافت. از اين پايگاه ريشه‌دار برخاست معرفت و شناخت او نسبت به علوم و معارف و فرهنگ اسلامي در حوزه‌هاي علميه بوجود آمد و شخصيت اسلامي و مكتبي او شكل گرفت.

                                    او در  حوزه‌هاي علميه همدان, قزوين, مشهد, اصفهان(1)           تهران, بروجرد و از همه مهمتر نجف اشرف, تحصيل كرده است.

            از پنج سالگي در مكتبخانه روستاي اسدآباد به خواندن و نوشتن و قرائت قرآن مشغول گرديد و تا ده سالگي مكتبش, خانه و آموزگارش هم‌ پدر فرزانه‌اش سيد صفدر بود, كتاب امثله را كه در آن موقع از آن استفاده مي‌نموده و در چند جاي آن, اسم خود را يادداشت كرده و در نزد صفات الله جمالي فرزند ميرزا لطف الله, خواهرزاده سيد جمال الدين موجود است.(2) در اين دوران كودكي روزي كه مشغول خواندن سورة مباركه الم نشرح بود, باصرار ترجمه و معني آن را از پدرش سؤال مي‌نمايد, پدر در خور فهم او آيه را ترجمه مي‌كند ولي سيد جمال قانع نمي‌شود و مي‌گويد مي‌خواهم بدانم اين چه منّتي است كه خدا به پيغمبر گرامي خود مي‌نهد؟ سيد صريحاً به پدر مي‌گويد تا معني آن را درست به من حالي نكني و براي من روشن نگردد درس نخواهم خواند, به همين جهت درس را تعطيل و با همبازيهاي خود سرگرم‌ بازي مي‌شود و سوار اسبهاي چوبي شده به اين طرف و آن طرف مي‌تازد, هنگاميكه سرا پا گرم بازي است يكمرتبه بازي را ترك مي‌كند, و شتابان به سوي خانه مي‌رود و با آواز بلند پدر را صدا مي‌زند: آقا ملا, آقا ملا, حالا معني آيه را فهميدم و طوري به زبان كودكانه معني و مفهوم آن را بيان مي‌كند كه باعث حيرت و تعجب پدرش مي‌گردد.(1)

            ده سال داشت كه با پدرش براي ادامة تحصيل به همدان و بعد به قزوين رفت, مدت چهار سال در قزوين توقف مي‌‌كنند. سيد جمال در اين مدت با حدت ذهن و استعداد خدادادي در حوزة علميه به تحصيل علوم اسلامي اشتغال پيدا مي‌كند در ايام پيوسته در حجرة خود مي‌نشست و مشغول مطالعه بود و حتي روزهاي عيد و جمعه هم از بيرون رفتن خودداري مي‌كرد هر چه طلاب و بويژه پدرش به او اصرار مي‌كردند كه ساعتي از روز براي رفع خستگي و تفريح به تماشاي شهر و گردش برود قبول نمي‌كند و مي‌گويد: «خشت و گل هم تماشائي دارد؟!»(2)

            در همين دوران تحصيل در قزوين در شبهاي ايام البيض هر ماه پشت بام مدرسه مي‌رفته و مشغول رصد و دقت درستارگان و منظومه شمسي بوده و غرق در بزرگي خدا مي‌شده است, هنگاميكه بعضي از طلاب مدرسه به كنايه به او گفته‌اند جمال الدين كارهاي زمين را درست كرده, حالا به تحقيق در ستارگان آسمان مي‌پردازد در پاسخ گفته است:

            اتفاقاً همين طور است كه شما مي‌گوئيد.(3)

            در روزهايي كه به سرپرستي پدر در قزوين به تحصيل مشغول بوده است مرض خطرناك و با شيوع پيدا كرده و چنان گسترش پيدا مي‌كند كه جمع كثيري هلاك مي‌شوند و مردم شهر را خالي كرده و به جاي مناسب مي‌روند هر كس مي‌مرد جسدش را در همان سرداب مدرسه‌اي كه سيد در آن به تحصيل مشغول بوده مي‌گذاشتند, روزي سيد براي گرفتن نان از حجرة خويش بيرون آمده بود به بازار مي‌رود بين راه با شيخ حسين كه دوست و رفيق پدرش بوده برخورد مي‌كند سلام كرده و احوالپرسي مي‌كند و مي‌گذرد. وقتي برمي‌گردد مي‌بيند شيخ حسين بر اثر و با جان سپرده است با چند نفر از طلبه‌ها او را غسل مي‌دهند و داخل سرداب مي‌اندازند ولي از فوت ناگهاني دوست پدرش در حيرت و تعجب فرو مي‌رود كه اين چه مرض مهلك و مزمني است كه به كسي مهلت نمي‌دهد و در آن واحد انساني را هلاك مي‌كند؟! در صدد كشف كيفيت آن برمي‌آيد و چند دسته شمع و كبريت تهيه مي‌كند, نيمه‌هاي شب!! مخفيانه بدون اطلاع پدر, وارد سرداب مي‌شود شمعها را روشن مي‌كند كفن از روي مردگان باز مي‌كند و به دقت پلك چشمها و ناخنها و سر و صورت و دهان آنها را بررسي و مشاهده مي‌كند سپس كفن آنها را پيچيده مي‌خواهد باز‌گردد كه پدرش خبردار مي‌شود و سر سيد جمال فرياد مي‌كشد: همه مردم از وبا مي‌گريزند تو چگونه جرأت نمودي كه به مردگان دست بزني؟! سيد جمال پاسخ داد:

            مي‌خواهم بدانم كه اين مرض چه هست و چه اثري بر روي انسان دارد؟!

            پس از اين جريان سيد صفدر پدر سيد جمال توقف را در قزوين روا نمي‌دارد و به همراه فرزند خويش رهسپار طهران مي‌گردند.(1)

            در طهران نيز مدتي به تحصيل مشغول مي‌شود, روزي سيد جمال از چند نفر مي‌پرسد:

            امروز ملاي معروف عالم و مجتهد بزرگ طهران كيست؟ مردم سيد صادق طباطبائي را معرفي مي‌كنند روز بعد بدون اطلاع پدر مطابق آدرس كه گرفته بود به مدرسه رفت, ديد عده‌اي از طلاب اطراف آقا نشسته‌اند و آقا هم مشغول درس است چون جا  نبود جلوي در اطاق درس نشست, استاد موضوعي را از مسائل فقه و اصول براي طلاب توضيح داد, پس از پايان درس سيد جمال صدا زد:

            آقا توضيحات شما كوتاه بود استفاده كامل نبرديم لطفاً بيشتر توضيح دهيد تا مورد استفادة طلاب واقع گردد. آقا نگاه تندي به او انداخت و توجهي به گفتة او نكرد دو مرتبه سيد جمال اعتراض خود را تكرار كرد. آقا قيافه‌اش را در هم كشيد و با لحني تند گفت:

            فضولي موقوف, تو را چه كار به اين فضولي‌ها؟ سيد جواب داد:

            آقا تحصيل علم و فهميدن مسائل علمي چه ربطي به فضولي دارد. دانستن هم به بزرگي و كوچكي نيست.

            سيد جمال خود مسئله را به خوبي توضيح داد و بررسي نمود كه همه تعجب كردند.

            توضيحات سيد كه به پايان رسيد ناگهان آقا سيد صادق از سرجايش بلند شد و به طرف سيد رفت دستش را به طرف او دراز كرد. سيد فكر كرد مي‌خواهد او را كتك بزند و آماده دفاع شد سيد صادق چون نزديك او رسيد, صورتش را بوسيد و نوازش كرد دست او را گرفت و برد پهلوي خود نشاند و به او مهرباني كرد, از حال وي و وطن او و پدرش سؤال كرد. سيد جمال به سؤالهاي او پاسخ گفت و خودش را معرفي كرد.

            همينكه اطلاع پيدا كرد پدر سيد جمال كجاست فوراً‌ دنبال پدرش آقا سيد صفدر فرستاد او را آوردند. هنگاميكه سيد صفدر وارد شد به او احترام كرد و گفت, به خاطر داشتن چنين فرزندي به تو تبريك مي‌گويم.

            در همان مجلس فرستاد كه يكدست لباس زيبا آوردند آقا سيد صادق بدست خود عمامه را بست و به سر سيد جمال الدين نهاد اين اولين باري بود كه سيد جمال الدين لباس روحانيت پوشيد. پس از اين جريان مدتي ميهمان سيد صادق بودند و سيد جمال به تحصيل مشغول بود و مردم كه شرح حال اين نابغة خردسال را مي‌شنيدند شيفتة او مي‌شدند و به ديدارش مي‌شتافتند.(1)

            ابو تراب عامي خادم آقا سيد صادق طباطبائي بود با طيب خاطر و با علاقه و كسب اجازه از آقا سيد صادق مخدوم خويش, همراه سيد جمال الدين شد و بعدها به بركت مصاحبت و مجالست با سيد جمال الدين به عارف ابو تراب شهرت يافت، او در هند و مصر همراه سيد جمال الدين بود.(1)

            آقاي مدرسي چهاردهي مي‌نويسد: يكي از دانشمندان روحاني حكايت كرد هنگامي كه سيد در آغاز نوجواني در طهران مشغول تحصيل علوم اسلامي بود, در مدرسه, ميان بعضي طلاب متهم به طبيعي بودن شد و پس از انتشار اين خبر ناگوار, اثري از سيد جمال نبود ايران را ترك كرده و نام و نشاني از او بين طلاب باقي نمانده تا آنكه كتاب «رد نيچريه» او از هند به ايران رسيد همه دانستند كه اشتباه كرده‌اند و او در اين مدت بي‌كار نبوده مشغول تحصيل علوم اسلامي بوده و بهترين اثر علمي در ردّ ماديگري و طبيعت گرائي نوشته است و مصداق اين شعر شيخ الرئيس ابوعلي سينا قرار گرفت.

 

  كفر چون مني گزاف و آسـان نبـود               محكمتـر از ايمان من ايمـان نبـود

  از دهر چون من يكي و آن هم كافر            پس در همه دهر يك مسلمان نبود(2)

 

تحصيل در حوزه علميه نجف اشرف:

            سيد جمال همراه پدر خويش سيد صفدر از راه بروجرد عازم عتبات عاليات و نجف اشرف مي‌شوند. در بين راه چند ماه در بروجرد توقف مي‌نمايند و از محضر ميرزا محمود مجتهد كه عالمي مشهور بود استفاده مي‌نمايد.(3) سپس به طرف عتبات حركت مي‌كنند پس از زيارت قبور ائمه «ع» در نجف به نزد فقيه بزرگ و مجتهد عاليقدر آيت الله شيخ انصاري مي‌رسند.

            شيخ مرتضي انصاري از سيد جمال و پدرش با كمال خوشروئي پذيرائي نمود, سيد صفدر آنچه را كه راجع به فرزندش لازم مي‌ديد به شيخ انصاري گفت, شيخ مرتضي انصاري كمي با سيد جمال صحبت كرد دريافت پسري باهوش و زيرك است او را به شاگردي پذيرفت, رو كرد به سيد صفدر گفت: شما مي‌توانيد به وطن برگرديد من عهده‌دار تربيت و تأمين مخارج سيد جمال الدين هستم.

            بعد از اينكه منزل و وسائل زندگي براي سيد جمال مهيا شد, سيد صفدر كه سه ماه در آنجا توقف كرده بود, فرزند را در نجف گذاشت و به اسد آباد همدان برگشت.

            شيخ انصاري را خاتم الفقهاء و المجتهدين لقب داده‌اند. او از كساني است كه در دقت و عمق نظر بسيار كم‌نظير است. علم اصول و فقه را وارد مرحله جديدي كرد. او در اصول و فقه ابتكاراتي دارد كه بي‌سابقه است. دو كتاب معروف او «رسائل»  و «مكاسب» كتاب درسي طلاب شده است. علماء بعد از او شاگرد و پيرو مكتب اويند. حواشي متعددي از طرف علماء بعد از او بر كتابهاي او زده شده است, بعد از محقق حلي (ره) و علامه حلي (ره) و شهيد اول (ره), شيخ انصاري تنها كسي است كه كتابهايش از طرف علماء بعد از خودش مرتب حاشيه خورده و شرح شده است.... تقواي او نيز ضرب المثل است و داستانها از آن گفته مي‌شود. شيخ انصاري در سال 1281 در نجف درگذشت و همانجا دفن شده در سال 1266 كه مرحوم محمد حسن نجفي صاحب جواهر درگذشت, مرجعيت شيعه به مرحوم شيخ انصاري رسيد او در صد ساله اخير مهمترين شخصيت اصولي است كه همه را تحت الشعاع قرارداده است. آراء و نظريات او هنوز مورد بحث است.(1)

            شيخ انصاري از بزرگترين علماء متأخر است كه بواسطه تحقيقات عميق و بي‌نظير در فقه و اصول و به خاطر نوآوريهاي فراوان در ايندو علم, كه با نبوغ خود دنياي ديرين آن را زير و رو كرد و افق‌هاي باز و گسترده‌اي را به روي آن گشود, او را مجدد اصول و فقها ناميده‌اند.(2)

            سيد جمال با آن هوش و استعداد فراوان مدت چهار سال در نجف در محضر چنين فقيه عاليقدري به تحصيل پرداخت, معاصران سيد جمال الدين و كساني كه در ارتباط با زندگاني او تحقيق كرده‌اند مسافرت او به عراق و تحصيلات در نجف و شاگردي در محضر مرحوم شيخ مرتضي انصاري را تأييد كرده‌اند.(1)

            سيد صالح شهرستاني مي‌نويسد: ان السيد صفدر والد السيد جمال جاء الي طهران مع  ولده جمال الدين اوائل عام 1266 و بعدما مكث فيها مايزيد علي خمسه اشهر مسافرا الي العراق و دخلا النجف في عصر الشيخ مرتضي الانصاري فاعتني الانصاري بجمال الدين وبقي السيد صفدر في النجف مده شهرين ثم عاد الي اسد آباد وبقي جمال الدين في النجف اربع سنوات درس في السنتين الاوليتين منها العلوم الاوليه و المتوسطه من دينيه و المتوسطه من دينيه و عربيه و في السنتين الاخيرتين, العلوم العاليه من التفسير و الحديث و الفقه و الاصول و الكلام و المنطق و الحكمه الالهيه و الرياضيات و الطبيعيات و مقدمات الطب و التشريح و الهيأه و النجوم و غيرها.(2)

            شيخ مرتضي انصاري به سيد جمال علاقه و محبت فراوان داشت و در تعليم و تربيت سيد جمال همت گماشت و براي او آينده درخشاني را پيش‌بيني مي‌كرد.

            صاحب اعيان الشيعه مي‌نويسد: ان الشيخ مرتضي كان يوليه لطفاً و حباً و يبشر اباه في رسائله اليه بحسن مستقبله.

            شيخ مرتصي انصاري بالطف و محبت سرپرستي سيد جمال الدين را بر عهده داشت و در نامه‌هايي كه به پدرش سيد صفدر نوشت آيندة نيكو و درخشاني را بشارت مي‌داد.(1)

            سيد جمال در نجف همراه با بهره‌برداري از محضر مرحوم شيخ مرتضي انصاري از محضر حكيم متأله فيلسوف عاليقدر و عارف بزرگ ملا حسينقلي همداني كه همشهري ابو نيز بود استفاده فراوان برد. سدي جمال از اين دانشمند بزرگ كه از شاگردان برجسته مرحوم حاج ملا هادي سبزواري بوده  علوم عقلي را فرا گرفت و در مكتب اخلاقي و تربيتي و عرفاني او پرورش يافت آخوند ملاحسينقلي همداني در جزيني نجفي اخلاقي در سال 1311 درگذشت و در صحن مقدس مولي الموحدين اميرالمؤمنين علي ابن ابي‌طالب‌(ع) دفت گرديد. صاحب اعيان الشيعه در توصيف ايشان مي‌نويسد: كان فقيها اصولياً‌ متكلماً اخلاقياً من الحكماء العرفاء السالكين مراقباً‌محاسباً‌ لنفسه بعيداً عن الدنيا و اسبابها و الريّاسات, لم يتعرض للفتوي و لم يتصد للزعامه, أقرأ في الفقه و الاصول ماسمعه من استاذه الشيخ مرتضي انصاري و ما استخرجه بنفسه و عرف بعلم الاخلاق و كان يدرس الاخلاق كل يوم صباحا في داره و يدرس بعده الفقه و الاصول.(2)

            آيت الله محسن امين, صاحب اعيان الشيعه كه خود محضر آخوند ملا حسينقلي همداني را درك كرده مي‌نويسد:

            و لم يكن في زمانه و لاقبله بسنين و لابعده كذلك من يماثله في علم الاخلاق و تهذيب النفوس.

            در دوران حيات او و سالها قبل و بعد از اين دوران, كسي همانند او در علم اخلاق و تهذيب نفوس نبوده است.(1)

            در ادامه مي‌نويسد: من مدت كوتاهي در درس اخلاق ايشان حاضر شدم و به خاطر كارهاي مهمتري از ادامه باز ماندم و تأسف مي‌خورم به خاطر اينكه به هر دليل نتوانستم ادامه بدهم. بسياري از فضلاء عرب و عجم كه خدا ارادة خير براي آنها كرده بود در درس اخلاق مرحوم آخوند ملا حسنقلي همداني حاضر مي‌شدند (و وجدنا اثر ذلك فيهم) و اثر حضور در اين درس را در زندگاني و رفتار آنها يافتيم.(2)

            يكي از فضلاء عجم كه در درسهاي اخلاق و فلسفه و حكمت علمي مرحوم آخوند ملا حسينقلي همداني حضور يافت سيد جمال الدين اسد آبادي بود كه در محضر اين مرد بزرگ كه ضمناً همشهري سيد نيز بود با سير و سلوك الهي و مسائل معنوي و عوالم عرفاني آشنا گرديد.(3)

            دوستي و رفاقت سيد جمال با دو بزرگ ديگر در نجف, يكي مرحوم آقا سيد احمد تهراني كربلائي عارف و حكيم بزرگ عصر خويش, و ديگر مرحوم سيد سعيد حبوبي شاعر و اديب و عارف و مجاهد بزرگ عراقي كه در انقلاب عراق نقش برجسته‌اي داشته است در محضر مرحوم آخوند ملاحسينقلي همداني صورت گرفته است.(4)

اين هر دو از شاگردان مرحوم آخوند ملاحسينقلي همداني در درسهاي اخلاق و فقه و اصول  بوده‌اند.(5) صاحب  اعيان  الشيعه كه هر دو را از نزديك ديده است در رابطه با عالم

بزرگوار مرحوم كربلائي مي‌نويسد:

            سيد احمد بن سيد ابراهيم الموسوي الطهراني معروف به سيد احمد كربلائي 27 شوال سال 1332 از دنيا رفت.

            او شيخ و استاد ما بود, فقه و اصول را در نجف در حد سطح نزد ايشان خواندم از علم و اخلاق او استفاده بردم او عالم, فاضل, با ورع, با تقوي, اهل رياضت, تهذيب كننده نفوس از شاگردان ميرزا حسنقلي همداني نجفي بود... او داراي تأليفاتي در فقه و اصول است, نامه‌هايي به فارسي در رابطه با اخلاق براي دوستان خويش نوشته كه جمع‌آوري شده و به نام تذكره المتقين چاپ شده است.(1)

            در رابطه با عالم بزرگوار ديگر سيد محمد سعيد حبوبي نجفي شاعر مي‌نويسد: در 14 جمادي الثاني سال 1266 بدنيا آمد و در اوائل شعبان در مركز ناصريه هنگام بازگشت از شعيبه در دوران جهاد با انگليس در نهضت مشهور عراق در سال 1333 از دنيا رفت جنازه او به نجف انتقال يافت و در صحن مطهر دفن گرديد در اخلاق شاگرد مرحوم حسنقلي همداني و در فقه شاگر شيخ محمد حسين كاظمي بود او داراي كتابي در فقه و كتابي در اصول است و ديوان شعر او چاپ شده است, آنگاه بخشهايي از اشعار گوناگون او را مي‌آورد.(2)

            دكتر سيد جلال الدين مدني مي‌نويسد:

            سيد محمد سعيد حبوبي از علماء بزرگ عرب, صاحب ديوان شعر معروف, در جنگ جهاني در نبرد با استعمار انگليس و اجراي فتواي مرحوم ميرزا محمد تقي شيرازي حضور داشت.(1)

            استاد شهيد مرتضي مطهري پس از اشاره به تحصيل سيد جمال الدين در نجف مي‌نويسند: كساني كه شرح حال سيد را نوشته‌اند به علت آنكه با مكتب اخلاقي و تربيتي و سلوكي و فلسفي مرحوم آخوند همداني آشنائي نداشته‌اند و همچنين شخصيت مرحوم آقا سيد احمد طهراني كربلائي و مرحوم سيد سعيد حبوبي را نمي‌شناخته‌اند به گزارش ساده‌اي قناعت كرده, درنگ نكرده و از آن به سرعت گذشته, توجه نداشته‌اند كه شاگردي سيد در محضر مرحوم آخوند همداني و معاشرتش با آن دو بزرگ ديگر چه آثار عميقي در روحية سيد تا‌ آخر عمر داشته است. بنده از وقتي كه به اين نكته در زندگي سيد پي بردم. شخصيت سيد در نظرم بعد ديگر و اهميت ديگري پيدا كرد.(2)

 

آثار تحصيل سيد جمال در حوزه‌هاي علميه بويژه حوزه نجف

            حضور سيد جمال الدين اسد آبادي در مدارس و حوزه‌هاي علميه شيعه و تعليم و تربيت در نزد علماء بزرگ شيعه, در شكل‌گيري شخصيت افكار و آراء‌ و نظريات او تأثير شديد و عميقي گذاشت, مهمترين آثار او عبارتنداز:

            فرهنگش فرهنگ اسلامي شد و همواره از موضع اسلام سخن گفت و وفادار به اين فرهنگ تا آخر عمر باقي ماند, و همين بزرگترين امتياز او بود.(3)

            پس از سفر به غرب, خودباخته و مجذوب و مرعوب تمدن و فرهنگ غربي نشد, فرهنگ او آميخته با فرهنگ پر بار و فوق‌العاده غني اسلامي شد. در مواجهه با فرهنگ غربي, به او خود باختگي دست نداد. پوچي و تهي بودن جهانبيني مادي آنها را درك كرد و به راه آنها كشيده نشد.

استاد شهيد مطهري مي‌نويسد:

            «مسلمانان قرن سيزدهم هجري و نوزدهم مسيحي يا از آنچه در غرب مي‌گذشت بي‌خبر بودند و يا اگر سفري به غرب رفته بودند و كم و بيش از آنچه در جهان پيشرفته غرب مي‌گذشت آگاه مي‌شدند, سخت مرعوب يا مجذوب مي‌شدند و از اينكه شرق اسلامي بتواند در برابر غرب مسيحي به نحوي, چه به شكل رقابت و چه به شكل مبارزه قد علم كند مأيوس بودند. گويند ناصر الدين شاه در بازگشت از يكي از مسافرتهاي فرنگ, به صدر اعظم خود گفت:

            صدر اعظم!‌ ما هرگز به غرب نخواهيم رسيد تو فقط كاري بكن تا من زنده هستم صدائي از كسي بلند نشود.

            پسر سيد احمد خان هندي در عصر خود رهبر مسلمانان هند به شمار مي‌رفت. و در ابتدا با استعمار مبارزه مي‌كرد در سال 1284 هجري, سفري به انگلستان رفت به اقرار دوست و دشمن, آن سفر, اثري عميق در روحيه او باقي گذاشت.

            آنچنان مرعوب فرهنگ و تمدن غرب شد كه آن را غير قابل خدشه و چون و چرا و قدرت انگلستان را مقاومت ناپذير و مبارزه با آن را بيهوده دانست و از اين پس تبديل شد به يك فرد مبلغ تمدن و فرهنگ غرب».(1)

            تقي‌زاده نيز آنچنان شيفته  مجذوب تمدن غربي شد كه عقيده داشت راه نجات ايران اين است كه بمب تسليم به فرنگي را در اين محيط در اندازيم. و منفجر كنيم و بالاخره از فرق سر تا ناخن پا فرنگي شويم.(2)

            شرائط به گونه‌اي بود كه «همانطور كه تحصيلكرده‌هاي ما براي تحصيل به اروپا مي‌روند و مهندس و جراح پلاستيك و زمين شناس و ... باز مي‌گردند, روشنفكران ما نيز به صورت سوسياليست و فاشيست و اگزستانسياليست و ماركسيست و راديكاليست و گرفتار بيماري تجدد‌بازي مي‌آيند و در جامعه مشغول كار مي‌شوند!(3)

            در دوران تجددگرائي افراطي و خودباختگي در برابر غرب و گسترش موج گرايشهاي انحرافي تسليم در برابر غرب, سيد جمال با اينكه مدت طولاني در غرب اقامت داشت هرگز مجذوب تمدن و فرهنگ مبتذل غرب نشد مسلمان و مؤمن باقيماند و رنگ عوض نكرد. از طرفي به مسلمين هشدار مي‌داد ترس و نا اميدي به خود راه ندهند و در مقابل ابوالهول استعمار غربي ايستادگي كنند و از طرف ديگر با چهره‌هاي غربزده, مصلحين عوضي و قلابي, عوامل تهاجم فرهنگي غرب, نوكران استعمار و شيفتگان آداب و رسوم ضد اسلامي غرب, در كشورهاي اسلامي چون سر سيد احمدخان و ... به شدت مبارزه كرد.

            او كساني را كه با يك سفر به ديار غرب خود را باختند رنگ عوض كردند به مكتب اسلام و ارزشهاي مترقي و جاويدان آن پشت كردند فاسد و بي‌شخصيت و چنين روحيه‌اي را ناشي از ضعف ايمان و معرفت مي‌دانست.

            در نامه به مرحوم ميرزا محمد حسن شيرازي (ميرزاي بزرگ) رهبر نهضت تحريم تنباكو, ميرزا علي اصغرخان امين السلطان, صدر اعظم ناصر الدين شاه را اينگونه معرفي مي‌كند: اي پيشواي بزرگ, پادشاه ايران (ناصر الدين شاه) سست عنصر و بد سيرت گشته, مشاعرين ضعيف شده. بدرفتاري را پيش گرفته, خودش از ادارة كشور و حفظ  منافع عمومي عاجز است. لذا زمام كار را به دست مرد پليد بدكردار پستي داده كه در مجامع عمومي, آشكارا به پيامبران الهي بد مي‌گويد, شريعت الهي را قبول ندارد براي رؤساي دين ارزش قائل نيست, دانشمندان را اذيت و شكنجه مي‌كند به پرهيزكاران تهمت مي‌زند, به سادات بزرگوار توهين مي‌كند با وعاظ مثل مردم پست رفتار مي‌كند.

            و ادامه مي‌دهد: انه بعد رجوعه من البلاد الافرنجيه قد خلع العذار  و تجاهر بشرب العقار و موالاه الكفار و معاداه الابرار.

            او پس از بازگشت از بلاد فرنگ, پرده شرم را پاره كرده و خونسردي را پيش گرفته, علني و آشكارا و بي‌پرده باده‌گساري ميكند با كفار دوستي مي‌ورزد با مردم نيكوكار دشمني مي‌كند. آنگاه نقش اين عنصر فاسد و غربزده را در انعقاد قراردادهاي استعماري بيان مي‌كند.(1)

            همانگونه كه مشاهده مي‌كنيد سيد جمال الدين در اين نامه روي سفر اين صدر اعظم به غرب و تأثير فراوان سفر بر او به گونه‌اي كه تبديل به مهره استعمار انگليس و عامل قراردادهاي استعماري شد تأكيد مي‌كند و مرحوم ميرزاي شيرازي را به مبارزه جدي با اين گروه دعوت مي‌نمايد.

            او در نامه به جوانان مصر از توفيق پاشا خديو مصر كه زمينه نفوذ انگلستان در مصر را فراهم آورده به شدت حمله مي‌كند و بر اين انحراف او با همه توان فرياد بر مي‌آورد و در پايان مي‌نويسد:

            مادر كوچه‌ها سرمان را از خجالت نمي‌توانيم بلند كنيم رجال و زعماي قوم ما دست انگليسي‌ها را مي‌بوسند!! اي خواننده اگر از وضع سپاه و لشكر ما بپرسي همين كافي است كه بگويم ژنرال وود انگليسي رئيس كل قواي مملكت اسلامي مصر مي‌باشد و او را براي اضمحلال و محو كردن ما فرستاده‌اند. دست فرزندان مصري را در قاهره و اسكندريه از كارها كوتاه و به جاي آنان افراد انگليسي گمارده‌اند.(1) سيد جمال در يكي از مقالات مجله عروه الوثقي از فرنگي مآبان و غربزدگان در تنظيمات عثماني و حكومت مصر انتقاد مي‌كند و مي‌گويد: تقليد از سازمانها و شيوه‌هاي اداري و فرهنگي و سياسي غرب و فرستادن گروه گروه دانشجوي ترك و مصري به غرب هيچيك احوال تركان را بهتر نكرد كه زندگي سياسي و اجتماعي آنان را آشفته‌تر كرد حال آنكه رفتار درست در برابر معارف غربي بايد همانند رفتار مسلمانان صدر اسلام در برابر فلسفه يوناني باشد, مسلمانان صدر اسلام تنها هنگامي به فراگرفتن طب بقراط و جالينوس و هندسه اقليدس و نجوم بطلميوس و فلسفه افلاطون و ارسطو همت گماشتند كه پايه‌هاي ايمان خود را استوار كردند. مسلمانان امروز نيز تنها زماني بايد به فرهنگ و تمدن اروپائي روي آورند كه دين خويش را به وجه درست آن بشناسند.(2)

            قدرت و توانائي نفوذ فوق العاده در ميان مسلمين را پيدا كرد رمز توفيق او در بيداري جهان اسلام و علت استقبال گسترده و وسيع مردم از او همين اسلامي بودن فرهنگ او بود.

            دكتر علي شريعتي دربارة سيد جمال و شعاع گسترده عملش و اينكه چگونه يك سيد يك لا قبا توانست رستاخيز در جهان اسلام برپا كند مي‌گويد: روشنفكر جامعة ما بايد اين دو اصل را بداند كه اولا جامعة ما اسلامي است و ثانياً‌ اسلام يك حماسة اجتماعي و متحرك است. اگر يك متفكر بتواند نهضت خود را براي بيداري و آگاهي و رشد اجتماعي و فرهنگي توده‌هاي ما بر اين پايه استوار كند موفقيتش حتمي و سريع است. سيد جمال را نگاه كنيد, يك سيد گمنام آسمان جل دهاتي, از اسد آباد همدان مي‌آيد بدون اينكه وابسته هيچ طبقه‌اي, خانواده‌اي, حزبي گروهي, يا دسته‌اي باشد يك آواره‌اي كه مثل توپ فوتبال از اين مملكت به آن مملكت پرتابش مي‌كنند, آن هم در عصري كه استعمار غرب در اوج سلطنت جهاني و شرق در حضيض خواب خرگوشي آن هم در جامعه‌هاي اسلامي, كه بر سر هر كشوري شاه وزوزك‌ها و آدمكهائي از قبيل ناصر الدين شاه حكومت مي‌كردند, فريادي از حلقوم تنهايش بر مي‌آورد, همچون صور اسرافيل و ملتهاي مسلمان كفن بر خويش مي‌درند و از قبرستان سكوت و ركود بر مي‌شورند.

            اين همه قدرت و نفوذ چرا؟ چه عاملي موجب شد كه فرياد اين يك تن تنها تا اعماق دلها و تا اقصاي سرزمينها راه گشايد؟ جز اين بود كه ملت‌هاي مسلمان اين ندا را نداي دعوت يك آشنا احساس كردند؟ احساس كردند كه اين صدا از اعماق روح فرهنگ و تاريخ پر از افتخار و حيات و حماسه خودشان بر آمده است؟

            اين صداي غريبه نيست, ترجمه آخرين موج فكري خارجي نيست, اين صدا يكي از انعكاسات همان فريادي است كه در حرا, در مكه, در مدينه, در احد, در قادسيه, بيت المقدس در تنگه الطارق, در جنگهاي صليبي مي‌پيچيد. همان صداي حيات بخش دعوت به جهاد و عزت و قدرت است كه در گوش تاريخ پر از حماسه اسلام طنين افكن است.

            اين ندا با جان و تارهاي انديشه و احساس مسلمانان بازي‌يي آشنا دارد, و اطمينان بخش است و خاطره‌انگيز, از اينرو هر كس آن را از عمق جان مي‌شنود, اين است زبان روشنفكري كه با فرهنگ و تاريخ و زبان ملت خود آشنا است. اين آشنائي است كه عليرغم زمان و قدرتهاي حاكم به سرنوشت, به روشنفكر نيرو و امكان و موفقيت مي‌بخشد. اين قدرت عظيم مذهبي در جامعه اسلامي به سادگي مي‌تواند تبديل شود به يك نيروي سازندة آگاهي بخش: اگر روشنفكر ما بداند و بشناسد.(1) استاد شهيد مرتضي مطهري در كتاب نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير پس از اينكه بخشي از اين سخنان مرحوم دكتر شريعتي را در متن كتاب آورده‌اند مي‌نويسند:

            آري سخن درست همين است, صداي سيد جمال از آن نظر در گوشها و هوشها و دلها طنين داشت كه از اعماق روح فرهنگ و تاريخ پر افتخار اسلامي برمي‌خاست, چرا اين صدا از اعماق چنين روحي بر مي‌خاست زيرا سيد جمال خود پروردة همين فرهنگ بود, ابعاد روحش در فضاي همين فرهنگ ساخته شده بود.(1)

            موجب گرديد سيد جمال آگاهانه به ميدان مبارزه با استعمار در همة ابعاد وارد شود مبارزة او با استعمار صرفاً در بعد سياسي محدود نشود فراگير و گسترده عميق و ريشه‌اي باشد او با همة توان و نيرو به ميدان مبارزه با استعمار خارجي آمد «اعم از استعمار سياسي كه در مسائل داخلي كشورهاي اسلامي دخالت مي‌كرد و استعمار اقتصادي كه منجر به كسب امتيازات ظالمانه و غارت كردن منابع مالي و اقتصادي جهان اسلام مي‌شد و استعمار فرهنگي كه به نوعي فرهنگ زدائي از نظر فرهنگ اسلامي مي‌پرداخت و آنها را به آنچه خود داشته و دارند بي‌اعتقاد مي‌كرد و برعكس فرهنگ غربي را يگانه فرهنگ انساني و سعادتبخش معرفي مي‌كرد تا آنجا كه برخي از روشنفكران مسلمان را معتقد ساخت كه اگر شرقي مي‌خواهد متمدن شود بايد از فرق سر تا ناخن پا فرنگي شود, خطش خط فرنگي, زبانش زبان فرنگي, طرز لباس پوشيدنش همان طرز لباس پوشيدن فرنگي, آرايش, مراسمش, تشريفاتش, ادبياتش, عقائدش, فلسفه‌اش, هنرش, اخلاقش همه فرنگي شود».(2)

دكتر علي شريعتي مي‌نويسد:

            در دنياي اسلام نهضت سيد جمال الدين را در دو جبهة فرهنگي و سياسي پيش مي‌رفت و خود‌آگاهي مترقي اسلامي ضد استعمار, توده‌هاي وسيعي را بسيج مي‌كرد.(3)

            استعمار فرهنگي خطرناكترين نوع استعمار است, استعمار تجربه كرده بود كه تا ملتي براي خود شخصيت قائل است نفوذ در او ساده نيست. فرهنگ و تاريخ در يك ملت شخصيت و تعصب ايجاد مي‌كند و ناچار براي رسوخ در او بايد او را از تاريخش بريد با فرهنگش بيگانه كرد و در اين صورت وي كه خود را پوك, فاقد اصالت و بي‌ريشه و شخصيت زده احساس مي‌كند, ناچار خود را, آگاه و ناآگاه, به اروپائي كه در اين حال در چشمم او به يك اصالت انساني مطلق و صاحب فرهنگ و ارزشهاي معنوي ايده‌آل و كمال مطلق بدل شده است نزديك مي‌كند شيفته او مي‌شود و بيزار از خويش و با تظاهر به خصوصيات اروپائي و تشبه به شخصيت وي, فقدا خصوصيات اصيل و فقر و خلاء شخصيت خويش را جبران مي‌كند, اين يك اصل روانشناسي مسلمي است كه فرد بي‌شخصيت و بي‌اصالت, نوكر مآب و بي‌مايه, همواره با تقرب و تظاهر و تقليد, كمبود خويش را روحاً‌ تأمين مي‌كند و با نفي و انكار و تحقير خويش و هر چه به خويش منسوب است و فرار از هر چه او را به ياد خود و گذشته خود مي‌آورد و تشبه به ديگري, شخصيت تازه و صفات و ارزشهاي تازه‌اي مي‌جويد.

            استعمار اروپائي با كشف اين اصل علمي روانشناسي, كوشيد تا ملتهائي را كه صاحب تاريخ عميق و فرهنگي غني بودند به لطائف الحيل علمي و جامعه‌شناسي بسيار پيچيده و هوشيارانه‌اي خالي از محتوي كند و پس از آنكه نسل نو نوار و شسته رفته‌اي بريده از گذشته و بيگانه با فرهنگ و دور از خويش ساخت كه هيچ چيز در خود نمي‌يافت و نمي‌شناخت به مسخ و تحقير تاريخ و فرهنگ و همه ارزشهاي معنوي و سنتي را پرداخت و چون وي با آنها آشنا نبود آن را سخت باور كرد و چون استعمار به اين مقصود رسيد براي ورود و تسلط و غارت و اسارت او ديگر كاري نداشت زيرا او با نفرت و كينه‌اي خارق‌العاده به ويران كردن هر چه بيشتر خود و تحقير مذهب و اخلاف و اصالتهاي دگرگون شدة خويش كوشيد و با اشتياق و اصرار خود را به دامن اروپائي افكند و حتي به بيزاري از خويش و كتمان پيوند فرهنگي و قومي و تاريخي خود و توسل به خصوصيات اروپائي تسليم به ارزشهائي كه استعمار مي‌كوشيد بر او تحميل كند تظاهر كرد وي كه از طرف استعمارگر, فرهنگ و شخصيتش نفي مي‌شد خود را با تشبه به استعمارگر در پناه او گرفت تا از هجوم او در امان بماند. اين است دياليك تيكي كه سور دل و سزر در رابطة فرهنگي و انساني ميان استعمارگر و استعمار شده, كشف كرده‌اند, چه كودك هنگامي كه از سوي مادر مورد حمله قرار مي‌گيرد براي مقابله با آن به خود او پناهنده مي‌شود و خود را در دامن او مي‌افكند.(1)

            آري! خطرناكترين و در ضمن ناشناخته‌ترين و پنهاني‌ترين قيافه استعمار غربي!‌ امپرياليسم فرهنگي و فكري اوست كه اول فكر و تعصب و انديشه را از بين مي‌برد طرز برداشت ما را از دين تغيير مي‌دهد و جادة نفوذ و زمينه‌استقرار خودش را در اذهان و در متن جامعه غير اروپائي مي‌كوبد و صاف مي‌كند و هجوم اقتصادي و نظامي را بدنبال مي‌آورد اگر امپرياليسم فرهنگي وجود نداشت راه باز نبود.(1) سيد جمال در ارتباط با ترسيم كار انگليسي‌ها در كشورهاي اسلامي‌مي‌نويسد: انگليسي‌ها هر وقت به كشوري تسلط مي‌يابند مردمان را ذليل, آشيانه‌اشان را خراب, سكنه را متواري, اجتماعات را پراكنده, شخصيت‌ها را پايمال زعماء و برجستگان قوم را مقتول و محبوس و يا به فساد معتاد مي‌كنند.(2)

            و در نامه به جوانان مصر پس از اشاره به سوابق اسلامي مصر مي‌نويسد:

            اكنون با اينكه هنوز يك سال نشده كه انگليس‌ها پا به سرزمين مصر گذارده‌اند درهاي الازهر را به روي مردم بسته, علماء را به سودان تبعيد مراسم مذهبي را متوقف, ايراد وعظ و خطابه را در منابر قدغن, نماز جماعت را در روزهاي جمعه موقوف كرده‌اند چنانچه نظير اين  رفتار  را در تمام كشورهاي اسلامي كه تحت سلطه و نفوذ آنان در آمده انجام داده‌اند.(3)

            در بخشي از نامه به علماء ايران, با عنوان الحجه البالغه, نامه به نگهبانان دين پس از دعوت علماء به عزل ناصرالدين شاه و تأكيد فراوان بر آن مي‌نويسد: بر ما مسلمانان چه خواهد گذشت اگر نگاه كنيم و ببينيم كه فرومايگان فرنگ, ناموس ما را هتك مي‌كنند و اموال ما را غارت مي‌نمايند و حقوق ما را غصب مي‌كنند و دين ما را مورد اهانت قرار مي‌دهند و شريعت ما را تحقير مي‌نمايند؟

            همه اينها سرانجام عملي خواهد شد اگر پشتيبانان و حاميان دين, به سرعت اين خطري را كه بر حوزه اسلام مسلط شده است بر كنار نكنند و سرزمين ايران را با نيرو و قدرت شرع از چنگ ديوانگي و چنگال زندقه نجات دهند.(4)

            در هر حال اولين بار سدي بود كه اين شگرد و ترفند استعمار را شناخت و فهميد در نخستين قدم بايد در برابر هجوم فرهنگي استعمار غربي ايستاد, بدنبال آشنائي عميق با فرهنگ و معارف اسلامي به عنوان يك قرارگاه وابسته به فرهنگ بزرگ اسلامي و انديشهاي مترقي و جاويدان آن به ميدان آمد در معركة جنگ و نبرد بي‌ايمان با هجوم وحشتناك و نابود كنندة غرب در همة چهره‌هايش بويژه خطرناكترين چهرة غرب, يعني استعمار فرهنگي و امپرياليسم فكري وارد شد و تا پايان عمر لحظه‌اي گريبان استعمار را رها نكرد, تكيه سيد بر خويشتن فرهنگي اسلامي مسلمين بود و شعار و بازگشت به اسلام ناب محمدي (ص), نامي كه خود براي نهضت برگزيد نهضت سلفيه بود, بازگشت به حيات گذشته, تلاش براي باز آوردن حيات گذشته به كالبد مرده و بي‌حركت عصر خويش, مكتب, مسجد و قرآن را سنگر مستحكم مبارزه با استعمار مي‌دانست و مي‌گفت: انسان هرگز به مدينه فاضله‌اي كه حكماء در آرزوي آن جان سپردند نمي‌رسد مگر به ديانت اسلاميه.        (1)

            تقيد به اتيان فرائض و كوشش در انجام تكاليف شرعي و واجبات اثر ديگر آن بود او اهتمام شديد به اداي فرائض مذهب داشت چنانكه شيخ محمد عبده مي‌گويد:

            «هو اشد من رأيت في المحافظه علي اصول مذهبه و فروعه».

            او شديدترين و محكمترين انساني است كه من ديده‌ام در محافظت بر اصول و فروع مذهب خويش.(2)         

            ميرزا حسين دانش اصفهاني مقيم اسلامبول كه در دوران حضور سيد جمال در محدوده حكومت عثماني او را از نزديك مي‌ديده است مي‌نويسد:

            سيد تمامي ماه رمضان را در اسلامبول سراسر روزه‌دار بود و شب زنده‌دار ... روزهاي جمعه مرتباً به نماز جمعه و در مسجد حميديه حاضر مي‌شد.(3)

            براي اداء فريضة حج (حج واجب. حج تمتع) به حجاز و مكه و مدينه سفر كرد.(4)

 

            سيد شيعة علوي و متديني بود مخلص, بصير و بينا در دين, و چون داراي نفسي شريف بود و از تكبر و غرور و پستي‌ها و پليديها دور, بزرگي بزرگان را درك مي‌كرد در او عقدة حقارتي و خبث نفسي و رسوخ فجوري نبود تا نتواند عظمت پيامبران الهي, ائمه معصومين(ع) و اولياء خود و صالحين و پيشوايان بشريت را درك كند. او با نفس پاك و مقدس خويش به مقدسات مكتب حرمتي ژرف مي‌گذاشت, به همين دليل به جز جنبه اعتقادي و ديني از نظر ادب عقلي و تاريخي خويش, همواره براي پيامبر اكرم (ص) احترام فراواني قائل مي‌شد گفته‌اند هر گاه نام رسول الله در مجلس او برده مي‌شد به تمام قد بپا‌‌مي‌خاست.(1)

            بعضي از خواص او نقل كرده‌اند كه مرد بزرگي در حضور سيد نسبت به حضرت محمد(ص) كلمه جسارت آميزي بر زبان راند سيد جمال به چند نفر افغاني كه در حضور او نشسته‌ بودند امر كرد تا آن مرد را به شدت زدند و با صورت خونين از مجلس او را بيرون بردند.(2)

            استاد مصطفي عبدالرزاق مي‌نويسد: لم يكن جمال الدين ذا لهو و لا شهوانياً.

            سيد جمال اهل لهو و لعب و شهو تران نبود.(3)

            در كتاب از صبا تا نيما آمده است:  سيد فرائض را بجا مي‌آورد و اصول و فروع دين را به دقت تمام رعايت مي‌كرد سيد مردي بود داراي قلب سليم و صفات پسنديده و ساده و حليم و بردبار, اما اگر كسي به شرف يا دين و عقيده‌اش اهانت مي‌كرد تند و آتشي مي‌شد و تا انتقام نمي‌گرفت از پاي نمي‌نشست(4)

            شيخ محمد عبده در توصيف استاد خويش سيد جمال مي‌نويسد: «فخور بنسبته الي سيد المرسلين (ص) لايعد لنفسه مزيه ارفع و لا‌عزا امنع من كونه سلاله ذلك البيت الطاهر».

            بسيار فخر و مباهات مي‌كرد به اينكه نسبش به سيد المرسلين پيامبر اسلام (ص) مي‌رسد با اينكه از سلاله پاك پيامبر بود براي خود مزيت و مقامي نائل نبود.(1)

            سيد حسين عدالت تبريزي كه بارها سيد جمال را ديده است مي‌گويد: حضرت رسول اكرم (ص) را خيلي محترم مي‌داشت.(2) پروفسور حامد الگار مي‌نويسد:

            در برخي مقاله‌ها و سخنراني‌ها به فضيليت سيد بودن خود با عنوان فرزند رسول ياد مي‌كرد.(3) و در جاي ديگر مي‌گويد: در آخرين سفري كه به ايران كرد آداب مذهبي شيعه را مراعات مي‌كرد... شايد به سبب تحصيلات ابتدائي‌اش در حوزه شيعه بوده است.(4)

            محمد البهي در تجزيه و تحليلي كه از انديشه جديد اسلامي ارائه مي‌كند نوشته است كه:

            همه فعاليت سيد جمال رنگ سياسي داشت اما اساس و منشأ آن فعاليت قرآن بود در تأييد اين مدعا به سخنان جمال الدين در عروه الوثقي استناد مي‌كند كه مي‌گويد: من آرزو دارم كه سلطان همة مسلمانان قرآن باشد و مركز وحدت آنان ايمان.(5)

            سيد جمال تعصب آگاهانه نسبت به دين و مكتب داشت از ارزشهاي ديني با همة توان دفاع مي‌كرد و از شعائر الهدي با احترام فراوان ياد مي‌كرد. بر قرآن كريم تسلط داشت و همواره آيات قرآن را در سخنراني‌ها و نوشته‌هاي خويش مي‌آورد در مسائل اخلاقي فردي و اجتماعي, فلسفه‌اي داشت مبتني بر آيات قرآني و تعاليم ديني.

            ديگر اثر حضور در حوزه و استفاده از مراكز علمي شيعه در جهان, اين بود كه در سيد جمال روح خردگرائي و ضديت با جمود انديشي, ظاهر نگري و قشر انديشي پديد آمد. سيد جمال در حوزه علميه دانشمند چند بعدي بار آمد علاوه بر آشنائي با فقه و اصول و تفسير قرآن و حديث با كلام و فلسفه و منطق و رياضيات و طبيعيات و پزشكي و تشريح و هيأت و نجوم نيز آشنا گرديد.(1)

            سيد جمال بويژه درون حوزه با حكمت و فلسفه اسلامي آشنا شد, تحت تأثير آموزشهاي خويش در محافل علمي شيعه نگاهي عقلي به بنيادهاي ديني داشت و براي عقل و برهان و استدلال اعتبار فراواني قائل بود.

            بر همين اساس معتقد بود بايد ايمان و عقائد جامعه پيراسته و تحكيم گردد تقليد در عقايد و اصول دين را همچون ديگر علماي اسلام, درست نمي‌دانست.

            در كتاب نيچريه راه رسيدن به ترقي و كمال و سعادت و عزت را چنين ارائه مي‌كند:

            بايد احاد هرامتي از امم عقايد خود را كه اول نقشه الواح عقول است بر براهين متقنه و ادله محكمه مؤسس سازند از اتباع ظنون در عقائد دوري گزينند و به مجرد تقليد آباء و اجداد خويش قانع نشوند زيرا اگر انسان, بلاحجت و دليل, به اموري اعتقاد كند و اتباع ظنون را پيشة خود سازد و به تقليد و پيروي آباء خرسند شود, عقل اولا محاله از حركات فكريه بازايستد و اندك اندك بلادت و غباوت بر او غلبه نمايد, تا اينكه خود او بالمره عاطل و از ادراك خير و شر و خود عاجز ماند و شقاوت و بدبختي از هر طرف او را فروگيرد.(2) در ادامه مي‌گويد:

            دين اسلام آن يگانه ديني است كه ذم اعتقاد بلا دليل و اتباع ظنون را مي‌‌كند و سرزنش پيروي از روي كوري را مي‌نمايد و مطالبة برهان را در امور به متدينين نشان مي‌دهد و در هر جا خطاب به عقل مي‌كند, و جميع سعادات را نتايج خرد و بينش مي‌شمارد و ضلالت را به بي‌عقلي و عدم بصيرت نسبت مي‌دهد و از براي هر يك از اصول عقائد به نهجي كه عموم را سودمند افتد اقامه حجت مي‌نمايد بلكه غالب احكام را با حكم فوائد آن ذكر مي‌كند. به قرآن شريف رجوع شود هيچ ديني نيست كه اين فضيلت در او باشد.(3) و باز ادامه مي‌دهد:

            بايد در هرامتي از امم جماعتي علي الدوام به تعليم سائرين مشغول بوده باشند و در تخليه عقول آنها به معارف حقه كوتاهي نورزند.(1)

            استاد شهيد مرتضي مطهري مي‌نويسند:

            سيد مخصوصا روي توحيد اسلامي و اينكه اسلام توحيد را جز بر مبناي تعيين برهاني پذيرفته نمي‌داند و اينكه توحيد برهاني و استدلالي ريشه سوز همة عقائد باطله است تأكيد فراوان داشت و معتقد بود جامعه‌اي كه معتقد باشد اساسيترين معتقداتش را بايد با نيروي برهان و يقين, نه ظن و تخمين و نه تعبد و تقليد به دست آورد كافي است كه زير بار خرافه و اوهام نرود پس بايد مردم را به توحيد برهاني دعوت كرد تا احترام و اعتبار عقل از نظر ديني براي آنها مسلم و مسجل گردد, به همين جهت سيد براي فلسفه الهي اسلامي ارزش قائل بود فلسفه تدريس مي‌كرد و پيروان خويش را به آموختن حكمت الهي اسلامي تشويق مي‌كرد.(2)

            تأثير گذاري فراوان در تحول فكري جامعه سني مذهب پيامد ديگر تحصيل در حوزه علميه شيعه و آشنائي با حقائق ديني و معارف قرآني در محافل علمي شيعه و مكتب اهل بيت (ع) بود.

            فلسفه اسلامي در جوامع شيعي به رشد و تكامل خود ادامه داده است ولي در ميان اهل سنت پس از تهاجم غزالي بر فلسفه و دورة ابن رشد اندلسي از حركت باز ايستاد و با افول حكمت و فلسفه اسلامي, روح عقلگرائي درون اهل سنت غروب كرد نوعي ظاهربيني ديني و جمود در جوامع سني رواج يافت و با ظهور سيد جمال درون اين جوامع, روح عقلگرائي و ضديت با جمود انديشي و ظاهر فكري پديد آمد. سيد در جوامع سني مذهب براي شاگردان خويش از اهميت عقل و استدلال و برهان سخن مي‌گفت كلام عقلي و فلسفه و حكمت الهي تدريس مي‌كرد و از اين طريق در تحول فكري جامعه سني مذهب تأثير گذاشت. احمد امين مصري مي‌گويد: شيخ عبدالكريم سلمان, شيخ ابراهيم لقاني شيخ سعود زغلول شيخ ابراهيم هلباوي ... بيشتر كتابهائي كه براي ايشان مي‌خواند كتابهاي منطق و فلسفه و عرفان و هيئت بود مانند شرح قطب رازي بر شمسيه منطق, هدايه ابن اثير, اشارات, حكمه العين, حكمت الاشراق و تذكره خواجه طوسي در علم هيئت قديم و كتابي در علم هيئت جديد ... در واقع ارزش نهائي از آن كتابهاي ياد شده نيست... بلكه ارزش اصلي تدريس اين متون, در اين بود كه هر فصلي و هر جمله‌اي از آنها گريز گاهي بوده است براي سيد تا آراء و افكار خويش را شرح دهد و انديشه و ذهن طلاب را بازكند و علوم كتابي را با حيات واقعي و زندگي خارج از مدرسه تطبيق دهد و جهان را همچون يك واحد بنگرد. اين است آنچه شيخ عبده را قانع كرد و جان او را سيراب ساخت. عبده چنانكه خود مي‌گويد: پس از دو سال كه در الازهر درس مي‌خواند از برنامه‌هاي معمول آنجا خسته مي‌شود و همواره مطلب تازه و انديشه نو مي‌طلبد تا سيد مي‌آيد و او در نزد سيد آرزوي خويش را مي‌يابد. پس اين كتابهائي كه سيد درس مي‌داد ارزش آنها در دم گرم مدرس بود, آري زندگي و جهان با عينكهاي گوناگون ديده مي‌شود كتاب زندگي و كتاب طبيعت و كتاب جامعه در پيش چشم همة مردم باز است. اما آنان كه سطور آن را مي‌خوانند و مي‌فهمند اندكند.(1)

            استاد شهيد مطهري مي‌نويسد:

            سيد جمال شاگرد وفادارش عبده را به مطالعة فلسفه وادار مي‌نمود, گويند عبده دو دستنويس از اشارات بوعلي به خط خود نوشته و يكي را به ستايش از استاد خويش سيد جمال پايان برده است. ظاهراً در اثر همين تشويق سيد بود كه عبده به چاپ و نشر برخي كتب فلسفي پرداخت. نجات بوعلي و همچنين البصائر النصيريه ابن سهلان ساوجي و علي الظاهر قسمتي از منطق المشرقيين بوعلي را براي اولين بار چاپ و نشر كرد.(2)  

            خود عبده مي‌گويد:

            در همان حال كه مردم در غفلت و محروميت و بدبختي به سر مي‌بردند يعني نه نويسنده‌اي بود كه آنان را بيدار كند و نه واعظي به هم مي‌رسيد كه حرف حسابي به مردم بگويد, در اين وضعيت امري اتفاق افتاد كه در ابتدا كمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد اگر چه سنت الهي در همة زمانها و ادوار, بر ظهور اينگونه امري در چنان احوالي جريان داشته است, آن امر اين بود كه مردي غريب وارد مصر شد مردي آگاه و با خبر از دين, آشنا به احوال ملتها, مردي پر اطلاع و داراي فرهنگي وسيع و شجاع و پردل كه معروف شده بود به سيد جمال الدين افغاني اشتغل بالتدريس لبعض العلوم العقليه و الفلسفه ... مشغول تدريس برخي از علوم عقلي و فلسفه شد طلاب درس او را مي‌نوشتند و معارف و علومي را كه از او مي‌آموختند, در ايام تعطيل به شهرها و آبادي‌هاي خويش مي‌بردند و مي‌پراكندند. كساني كه به ديدار او مي‌آمدند نيز مطالب و آگاهيهايي را كه از او فرا مي‌گرفتند به ميان اقوام و قبائل خويش مي‌رسانند و نقل مي‌دادند بدينگونه بود كه شعود خفتة اجتماع بيدار شد و عقول مردم از خواب درآمد و پردة غفلت و بي‌خبري او به پاره شدن گذاشت.(1)

            احمد امين مصري دربارة هشت سال اقامت سيد جمال در مصر از اول محرم سال 1288 هـ ق تا سال 1296 مي‌نويسد:

            8 سالي كه از بهترين و با بركت‌ترين سالها بود براي مصر و براي همه شرق نه به اين دليل كه سيد توانست در اين مدت, زيبائي و شكوه اين سرزمين را زنده كند و سعادت و خوشبختي را به مردم آن ارزاني داد بلكه به اين جهت كه در همين سالها بود كه او بذرهائي در زمين افشاند كه در نهان براي رشد و نمود آماده مي‌گشت و براي روئيدن و شكوفه دادن پرورده مي‌شد هر چه پس از اين 8 سال اقامت سدي جمال, در مصر پديدار گشت يعني عشق به آزادي جهاد در راه آن اينهمه از همان بذري بود كه او افشاند, اگر چه در كنار آن عوامل ديگري به كمك آمد.(2)

            احمد امين مي‌گويد: فلسفه با فكر شيعي سازگارتر است تا فكر سني!

            بعد با تكيه بر نقش سيد جمال در گرايش اهل سنت به سوي فلسفه, چنين دليل مي‌آورد: در زمان فاطميان كه شيعه بودند و بر مصر حكومت مي‌كردند فلسفه در مصر رواج داشت, رفتن فاطمينان و حلول روح سني, فلسفه از مصر رخت بربست, در عصر اخير سيد كه گرايش شيعي داشت به مصر آمد بار ديگر فلسفه در مصر رواج يافت.(3)

            پروفسورها حامد الگار در توصيف انديشه فلسفي سيد مي‌نويسد: نفوذ شيوه فلسفي اين سينا از افكار و آثاريش لايح است و مؤيد اين دعوي آن است كه در آن روزگار آموختن فلسفه در ميان شيعيان بيش از سنيان رواج داشته است. (1)

            شيخ عبده در درسهاي سيد جمال در مصر حاضر شد و تحت تأثير افكار و انديشه‌هاي او قرار گرفت و به فرهنگ و مكتب سيد جمال پيوست. او نامورترين مريد سيد و مشهورترين شاگرد او بود. هيچكس به اندازة سيد جمال الدين اسد آبادي در تحول روحي عبده مؤثر نبوده است روش سيد جمال در تفسير قرآن و احاطه‌اش بر تفسير و ذوقش در مباحث عرفاني و فلسفي و اخلاق اجتماعي اسلام چشم عبده را به جهاني كه الازهر از او پنهان نگاه مي‌داشت گشود. در ميان شاگردان سيد, عبده از همه به او نزديكتر بود و با او احساس همدلي مي‌كرد, اعتراف خود عبده به تأثير سيد جمال بر او, هر چند به گزافه آميخته است, از اندازه دلبستگي او به سيد در اين دوره حكايت دارد مي‌گويد: پدرم به من حياتي بخشيد كه علي و محروس (دو برادرش كه كشاورز بودند) در آن با من سهيم بودن. ولي سيد جمال به من حيات بخشيد كه من در آن با محمد و ابراهيم و موسي و اولياء و قدسيان شريكم.(2)

            خردگرائي سيد جمال در شاگردش عبده به شدت تأثير گذاشت به گونه‌اي كه هدف عبده در تأليف كتاب رساله التوحيد, آشكار كردن اين مطلب است كه چگونه توحيد كه در اصطلاح او همان علم كلام پيشنيان است, در آغاز تاريخ اسلام با معيارهاي عقلي سازگار بوده است و بعدها به سبب اختلافات داخلي مسلمانان, فرقه بازي و تعصب و مبالغة پيروان عقل, دچار آشفتگي و بيخردي شده است. او مي‌گويد: كه قرآن نه تنها به ما مي‌آموزد كه چه چيزهايي را مي‌توانيم و بايد دربارة خدا بدانيم بلكه در اثبات آنچه مي‌آموزد دليل و برهان مي‌آورد و هيچ گاه از ما نمي‌خواهد كه گفته‌هاي آن را صرف اينكه فرمودة خداست بپذيريم, قرآن نه تنها آموزشهاي خويش را اعلام مي‌كند.

            بلكه از مذاهب مخالفان نيز گزارش مي‌دهد و با دليل و حجت آنها را رد مي‌كند و عقل را مخاطب قرار مي‌دهد و فكر را به تلاش بر مي‌انگيزد, قرآن نخستين كتاب مقدسي است كه از زبان پيامبر خدا برادري و همبستگي عقل و دين را به شيوه‌اي آشكار و تاويل ناپذير اعلام مي‌دارد. بدين جهت در آغاز اسلام, مسلمانان به جز آنان كه نه عقلي درست داشتند و نه ديني استوار, همگي پذيرفتند كه پاره‌اي از قضاياي ديني را تنها از اهل عقل مي‌توان پذيرفت مانند علم به وجود خدا و توانائي او در فرستادن پيامبران و علم به‌ آنچه به پيامبران وحي شده است. به همينگونه همداستان شدند كه هر چند پاره‌اي از تعاليم دين از فهم آدمي‌ برتر باشد. ليكن به هر حال چيزي كه نزد عقل محال باشد  در آنها نتوان يافت.(1)

            عبده در اين كتاب دنبال اين دست كه ثابت كند تعقل و تفقه, فريضة هر مسلمان مكلف است(2) و اسلام پشتيبان تعقل است و ايمان را به صورتي درست مي‌داند كه بر عقل استوار باشد.(3)

 

نقش سيد جمال در طرح نهج البلاغه درون جامعه اهل سنت

            سيد جمال الدين, نهج البلاغه, مولي الموحدين امير المؤمنين علي بن ابيطالب (ع) را به درون جوامع سني مذهب برد و در آن محيط نهج البلاغه را زنده كرد دانشمند و نويسندة بزرگ و معروف مصر, شيخ محمد عبده, بوسيله سيد جمال با نهج البلاغه آشنا شد(4) بر نهج‌ البلاغه شرح نوشت گرچه شرح او به نكته‌هاي لغوي مربوط مي‌شود ولي پاره‌اي موارد, مطالبي را در توضيح رويدادهاي تاريخي آورده كه انصاف و بي‌طرفي او را نمايان مي‌كند, شرح نهج البلاغه او سه جلد است بر خلاف نظر برخي دانشمندان سني مذهب خطبة شقشقية را هم جزء خطبه‌هاي امام علي (ع) دانست.(5) در شرح خطبه شقشقيه, نكوهش علي را از كار شورايي كه پس از درگذشت عمر, به وصيت او براي تعيين خليفه تشكيل شده با نظر موافق تفسير مي‌كند.

            عبده به تفسير عبارتهاي كوتاه امام علي «ع» در رابطه با شوري, به تفصيل شرح مي‌دهد كه چگونه بيشتر اعضاي شورا از ميان مخالفان علي (ع) برگزيده شدند و چگونه به زيان مسلمانان تمام شد. خلاصة شرح عبده چنين است:

            اعضاي شوري شش تن بودند, علي و عثمان و طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابي وقاص. طلحه با عثمان خويشاوندي داشت و از بني تميم نيز بود كه در حق بني‌هاشم دشمني مي‌ورزيدند, عبدالرحمن بن عوف و سعد نيز از بني‌زهره بودند كه علي بسياري از بزرگان آنان را كشته بود, عمر وصيت كرده بود كه جلسة شوري سه روز بيشتر طول نكشد و اگر روز چهارم فرارسيد و مسلمانان خليفه نداشتند, با هر كس كه عبدالرحمن نامزد كند بيعت كنند. چنين نيز شد, و عبدالرحمن با عثمان بيعت كرد. مقداد بن اسود, عبدالرحمن را سرزنش كرد كه چرا جانب علي را فروگذاشت حال آنكه علي پاسدار حق بود؟ بعد كه آن فتنه‌ها در زمان عثمان برخاست مردم به عبدالرحمن مي‌گفتند: اينها همه از دست تست.(1)

            شيخ عبده جز شرح كامل نهج البلاغه در سه جلد, كتابي هم به عنوان «كلمات الامام» با مقدمه‌اي شامل تعريض عظيم از نهج‌ البلاغه و كتاب ديگري به نام «مقتبس السياسه» در شرح عهدنامة مالك اشتر و سياست حكومتي امام علي بن ابيطالب (ع) نوشت شيخ محمد عبده تحت تأثير ارتباط با سيد جمال نهج البلاغه را به سراسر سرزمينهاي اسلامي سرازير كرد به طوري كه تاكنون بارها نهج البلاغه در كشورهاي اهل تسنن چاپ شده است و استادان و محققان اهل سنت آن را به صور گوناگون با حاشيه و شرح با حفاظ هم ان متن عربي و عين انتقادات و اعتراضاتي كه از ناحية امام بر دستگاه خلافت شده است چاپ كردند و اين همه دنباله‌ كار شيخ عبده است.(2)

            تنها شرح نهج البلاغه شيخ محمد عبده يكبار با تحقيق استاد محمد محيي الدين عبدالحميد در قاهره و بار ديگر با تحقيق استاد عبدالعزيز سيد الاهل در بيروت چاپ شده و بارها انتشارات ديگر همان كتاب را تجديد چاد كرده‌اند.(1)

            در ادامه همين حركت است كه دكتر صبحي صالح دانشمند بزرگ سني مذهب و استاد دانشگاه بيروت نهج البلاغه را در دانشكده ادبيات به عنوان بهترين متن نثر فني صدر اسلام تدريس مي‌كند و بار كار گسترده براي نهج البلاغه بيست فهرست ارزشمند, (فهرست الفاظ غريب و پيچيده نهج البلاغه و شرح و توضيح آن, فهرست موضوعي, فهرست آيات قرآني, فهرست احاديث نبوي (ص), فهرست عقائد ديني, فهرست احكام شرعي, فهرست عبادات شبيه به فلسفه و كلام, فهرست تعاليم و وصاياي اجتماعي, فهرست ادعيه, فهرست ابيات شعري, فهرست وقائع تاريخي و ...) در بيش از 30 صفحه تنظيم نموده و به چاپ مي‌رساند و بر نهج البلاغه مقدمه‌اي نوشته كه در آن مقدمه اعتراف مي‌كند در دوران خلفاء راشدين, علي بن ابيطالب شايستگي براي خلاف بر مسلمين داشت و خلافت حق او بود اما براي حفظ اسلام و حفظ وحدت, با ايثار از اين حق گذشت.(2)

            او در بخشي از مقدمه چنين مي‌نويسد:

            عشق من به امام علي (ع) و بر اهل بيت طيبين طاهرين, و به هر مبارز مخلصي كه پرچم اسلام را برافراشته مي‌رساند, امروز و پس از پايان خدمتي كه دربارة نهج البلاغه به خاطر خداي كريم توانسته‌ام انجام بدهم ـ از من مي‌خواهد كه از همه مسلمانان در شرق و غرب جهان بخواهم كه زير پرچم وحدت گردهم آيند.(3)

            وقتي شنيد مركز بررسيهاي اسلام قم تصميم گرفته نهج البلاغه او را چاپ كند و حاضر است حق التأليف هم به ايشان بپردازد, با خوشحالي از چاپ نهج البلاغه استقبال مي‌كند و مي‌گويد: نهج البلاغه مال من نيست متعلق به همه مسلمانان است و حق التأليف من هم همان نشر كتاب در سطح جهاني است من فقط افتخار اين را يافته‌ام كه با توفيق الهي بيست فهرست مفيد و ارزشمند بر آن بيافزايم كه اميدوارم خداوند آن را قبول كند و عشق اهل بيت را بعنوان پاداش آن در قلب من جاي دهد. و در نامه‌اي چنين مي‌نويسد:

            «اني بدوري ـ بوصفي محققا للكتاب و شارحاً‌ له و ضابطاً لنصه ـ اري ان نهج البلاغه لامير المؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام يجب ان يطبع و ينشر و يوزع من جميع انحاء العالم ليستفيد منه الجيل المسلم الجديد». من به نوبة خود, بعنوان شارح و محقق و ضابط نص كتاب معتقدم كه ضروري است نهج البلاغه امير المؤمنين امام علي عليه السلام, در سراسر جهان چاپ و توزيع گردد تا نسل جديد مسلمان از آن بهره‌مند شوند. (1)

            البته مرحوم دكتر صبحي صالح خود شيخ عبده را به خاطر پيشگامي در معرض نهج البلاغه مي‌ستايد, در بخشي از مقدمه مي‌نويسد: بر ما لازم است كه پيشگامي امام محمد عبده را در خدمت آشكار به فكر عربي اسلامي با نشر نهج البلاغه و شرح مختصر آن بزرگ بشماريم فضيلت انتشار اين كتاب بزرگ كه كسي از ادباء و متأدبين از آن آگاه نبوده(!!) به عبده بر مي‌گردد براي عبده همين افتخار است كه شرح نهج البلاغه او در شرق و غرب جهان بارها چاپ شده است.(2)

و السلام عل يمن يخدم الحق لذات الحق

 

 

سيد عبدالرحمن كواكبي

و سيد جمال الدين اسدآبادي

 

دكتر سيد احمدرضا خضري

 

            «سيد عبدالرحمن كواكبي» اهل سوريه و صفوي نژاد است، يعني نسب و پيشينه‌اش به شيخ صفي الدين اردبيلي مي‌رسد(1) با زبان تركي و فارسي آشنائي داشته و از پيروان «عبده» و به يك واسطه از پيروان سيد جمال به شمار مي‌رود. كواكبي در سال 1271 هجري قمري در سوريه به دنيا آمد و بيشترين ايام عمر خود را در همان سوريه گذرانيد اواخر به مصر آمد و چند سالي هم در مصر به سر برد كه اجلش فرا رسيد و در سال 1320 هجري قمري در سن پنجاه سالگي در گذشت. كواكبي يك متفكر اسلامي ضد استبداد بود،‌ با استبداد تركان عثماني كه بر سوريه حكومت ميكردند، سخت مبارزه ميكرد.

            از كواكبي دو اثر باقي مانده است، يكي به نام «طبايع الاستبداد» كه در صدر مشروطيت ايران به فارسي ترجمه شده است و ديگري «ام القري»، آراء اصلاحي او در آن كتابها مندرج است.

            كواكبي مانند سيد جمال، آگاهي سياسي را براي مسلمانان واجب و لازم مي‌شمرد و معتقد بود «رژيم سياسي» كه مثلاً مشروطه باشد يا چيز ديگر، به تنهائي قادر نخواهد بود كه در مقابل استبداد ايستادگي كند، هر رژيمي ممكن است شكل استبداد پيدا كند، در نهايت امر آنچه ميتواند جلو استبداد را بگيرد، شعور و آگاهي سياسي و اجتماعي مردم و نظارت آنها بر كار حاكم است، وقتي كه چنين شعور و چنين احساس و چنين آگاهي در تودة مردم پيدا شد، آنوقت است كه اژدهاي سپاه استبداد، در بند كشيده مي‌شود. و البته اين بدان معني نيست كه نبايد به رژيم كار داشت و رژيم هر گونه بود،‌ بود. بلكه به اين معني اينست كه رژيم خوب آنگاه مفيد است كه سطح شعور سياسي مردم، بالا رود. بنابراين كواكبي مانند سيد جمال (و بر خلاف عبده) براي فعاليتهاي سياسي و بالا بردن سطح شعور سياسي تودة مسلمانان نسبت به ساير شئون اصلاحي زندگي آنها، حق تقدم قائل بود. او معتقد بود كه شعور سياسي را با استمداد از شعور ديني آنها بايد بيدار كرد.

            كواكبي به همبستگي دين و سياست سخت پايبند بود و مخصوصاً دين اسلام را يك دين سياسي مي‌دانست: و معتقد بود كه «توحيد اسلام» اگر درست فهميده شود و مردم مفهوم حقيقي كلمة توحيد يعني «لا اله الا الله» را درك كنند به استوارترين سنگرهاي ضد استبدادي دست مي‌يابند.

            كواكبي مانند دو سلف ديگرش، سيد جمال و عبده، تكيه فراواني بر روي «اصل توحيد» از جنبة علمي و سياسي مي‌كرد، اما مي‌گويد: معني كلمه «لا اله الا الله» كه افضل ذكرها در اسلام شمرده شده، و بنام اسلام بر آن نهاده شده، اين است كه معبود به حقي جز خداي بزرگ نيست و معني عبادت، فروتني و خضوع است. پس معني «لا اله الا الله» اينست كه جز خداي يگانه، هيچ موجودي شايستة فروتني و كرنش نيست، هر خضوع و فروتني كه در نهايت امر، اطاعت امر خداي بزرگ نباشد، شرك و بت‌پرستي است. كواكبي توحيد اسلامي را تنها توحيد فكري و نظري و اعتقادي كه در مرحلة انديشه پايان مي‌يابد نمي‌داند، آن را تا مرحلة عملي و عينيت خارجي توسعه و گسترش مي‌دهد، يعني بايد «نظام توحيدي» برقرار كرد.

            كواكبي مدعي است كه هر مستبدي كوشش دارد براي تحكيم و تثبيت پايه‌هاي استبداد خود، به خودش جنبة «قدسي» بدهد و از مفاهيم ديني براي اين منظور بهره‌جويد، تنها آگاهي و بالا بردن سطح شعور ديني و سياسي مردم است كه جلو اين سوء استفاده‌ها را مي‌گيرد.

            كواكبي برخي علماء پيشين اسلامي را در مورد انتقاد قرار ميدهد كه آنها به نظم و امنيت، بيش از حد بها داده‌اند تا آنجا كه عدل و آزادي را خداي نظم و امنيت كرده‌اند، يعني به بهانة نظم و امنيت مانع رشد آزادي شده‌اند و اين همان چيزي است كه مستبدان و ستمگران مي‌خواهند، ستمگران و مستبدان همواره به بهانة برقراري نظم و حفظ امنيت، آزادي را كه عاليترين موهبت الهي است و جوهر انسانيت است كشته‌اند و عدل را زير پا قرار داده‌اند. كواكبي در رابطة نظم و آزادي، براي آزادي حق تقدم قائل است و در رابطة دين و سياست و يا دين و آزادي دين را عامل با ارزش تحصيل آزادي واقعي و بيدار كنندة احساس سياسي مي‌شمارد. و در رابطة علم و آزادي يا علم و سياست معتقد است همة علوم الهام‌بخش آزادي نيستند و از نظر آگاهي اجتماعي دادن، در يك درجه واقع نشده‌اند. لذا مستبد از برخي علوم ديگر سخت وحشت دارد، زيرا به مردم آگاهي و شعور سياسي و اجتماعي ميدهد و احساس آزاديخواهي و مبارزه با احتناق و فشار استبداد را در افراد بر مي‌انگيزد. كواكبي مي‌گويد:

            «مستبد را ترس از علوم لغت نباشد، و از زبان آوري بيم ننمايد، مادامي كه در پس زبان‌آوري، حكمت شجاعت انگيزي نباشد كه رايتها برافرازد، يا سحر بياني كه لشكرها بگشايد چه او خود آگاه است كه روزگار، از امثال كميت و «حسّان» شاعر زدان بخل ورزد كه با اشعار خويش جنگها برانگيزند و لشكرها حركت دهند و همچنين منتسكيو و شيلا را. همچنين مستبد از علوم ديني كه تنها متوجه معاد باشد (و ميان معاد و معاش، زندگي و معنويت جدائي قائل باشد) بيم ندارد علومي كه مستبد از آنها بيم دارد، علوم زندگاني هستند. مانند حكمت نظري و فلسفة عقلي و حقوق امم و سياست مدني و تاريخ مفصل و خطابة ادبيه و غير اينها از علومي كه ابرهاي جهل را بود آفتاب درخشان را طالع نمايد تا سرها از حرارت بسوزد.(1)

            كواكبي چندي سردبير مجله «الفرات» بود و مجله‌اي هم بنام «الشهباء» در سال 1293 هجري منتشر كرد كه دولت پس از انتشار 15 شماره امتياز آنرا ملغي ساخت، پس از آن مجله‌اي بنام «الاعتدال» بدو لغت تركي و عربي منتشر كرد كه عمر آنهم كوتاه بود.

            كواكبي براي مطالعة احوالات و وضع مسلمانان و تحقق دادن افكار بلندش كه بيشتر متوجه در هم شكستن بندهاي استبداد و آزاد ساختن و حركت دادن جهان اسلام بود، چاره‌اي نديد جز آنكه از خانه و وطن و شغلهائي كه داشت چشم بپوشد و به مسافرت در سرزمينهاي اسلامي پردازد، و انديشه‌ها و افكاري كه در سر دارد به سرزمينهاي آماده‌تر و دورتر از محيط‌هاي ارعاب و قدرت نفوذ استبداد، منتقل نمايد.

            كواكبي بي‌پرده با دستگاه استبداد عثماني اعلان جنگ داد و خود را سپر بي‌پناهان و مظلومين نمود و آشكارا اعلان نمود كه: «دستگاههاي استبداد از مشتي مردم فرومايه و پست بر پا مي‌شود كه با ترس و تقرب به درگاه مستبد بزرگ و پرونده‌سازي و جاسوس و خدمت به شهوات، پشتيباني مي‌شوند و از خون و سرمايه‌هاي عمومي مال مي‌اندوزند و حكومت استبداد، خودكامي و قانون‌شكني‌اش از مستبد بزرگ تا پاسبان و فراش و رفتگر ظاهر مي‌شود(1) اختر فكر و نفوذ شعاع منطق سيد كواكبي، هر چه فروزانتر و بيشتر مي‌شد، نگراني دستگاه ظلم و استبداد خلافت عثماني بيشتر مي‌گرديد. زيرا همچنانكه فضاي تاريك شب، محيط مساعد تاخت و تاز راهزنان و درندگان و حشرات موذي است،‌ جهل و نفاق و غفلت عمومي مردم، محيط مساعدي براي نمو و دوام و استبداد و ظلم و خودسري است،‌ آنچه پردة تاريك استبداد را متلاشي مي‌سازد، ‌هشياري و ايمان و پيوستگي و توجه به مسئوليت است، بدين جهت كساني كه براي هشياري و پيوستن طبقات و ايجاد روح مقاومت و مسئوليت مردم بكوشند، دشمن شمارة يك استبداد و خود‌سري فردي و طبقاتي به شمار مي‌آيند و عمال استبداد با هر وسيله‌اي كه در دست دارند. براي محدود ساختن و از ميان برداشتن چنين مرداني مي‌كوشند و با هزار چشم مراقب اعمال و حركات آنها هستند و بر سر راهي كه اين مردان، قصد خير و اصلاح دارند، موانعي مي‌گذارند و دام‌هايي مي‌گسترانند.

            او مي‌ديد كه سياست استعماري با وسائل و ابزار نوين خود چون سيلي خروشان پيش مي‌آيد و استبداد و خودسري در اثر پائين بودن سطح فكري مردم و خيانت‌هاي داخلي راه را براي آن باز كرده و هستي مسلمانان را در معرض آن قرار داده. پس از رنجها و محدوديتهائي كه كواكبي در «حلب» و «سوريا» تحمل نموده و تجربياتي كه در اين مدت  بدست آورد، به اين نتيجه رسيد كه براي ثمربخش شدن بذرهاي فكريش محيط آماده‌تري مي‌يابد، محيطي كه از فشار سخت و مركز خلافت استبدادي و مراقبت عمال آن دورتر باشد، و مردمش براي درك فهم مطالب اجتماعي مستعدتر باشند او با نظري بلند هر كشور اسلامي و عربي را وطن خود مي‌دانست و يقين داشت كه موج آزادي از استبداد و خودسري از هر كرانه كشور برخيزد به كرانه‌هاي ديگر مي‌رسد، با اين انديشه در سال 1318 هجري به مصر هجرت نمود. گر چه مصر هم در زير فشار استبداد، ‌دوران خاموشي را مي‌گذراند و توده مردم در حال جمود فكري بسر مي‌بردند، ولي هجرت سيد جمال به مصر و خطابه‌ها و نوشته‌ها و مناظرات او و جمعيت برادران اسلامي كه تشكيل داد و پيدايش مردان ديگري از صاحبان نظر و ايمان و عزم، مردمي را مستعد و هشيار كرده بود. شيخ محمد عبده در توصيف مصر، ‌پيش از رفتن سيد جمال به آنجا مي‌گويد:

            «مردم مصر پيش از سال 1293 شمسي همه خود را، ملك حاكم اعلي و عمال او مي‌دانستند كه هر جور بخواهد تصرف نمايد و در مقابل راه او خود را صاحب رأي نمي‌پنداشتند، انقلابهائي كه در مصر و سودان پيش آمد مانند انقلاب اعرابي پاشا و متمهدي سوداني گر چه آرام و خاموش شده بود ـ ولي آثار و حركتي در افكار و اعصاب باقي گذارده بود، از جهت ديگر: شاخ بشاخ شدن سياست استعماري غرب كه از طريق آفريقا پيش مي‌آمد و استعمار ترك كه در داخل بلاد اسلامي بود، محيط حركت و تكاني براي مردم آن سرزمين بوجود آورده بود، در اين ميان مردان آزادمنش و متفكري براي مبارزه همصدا شده بودند و قلمهائي بكار افتاده بود.(1) اين بود اجمالي از وضع مصر هنگامي كه كواكبي وارد آن شد، مردان صاحب‌نظر، قائدين فكري، مقدم وي را گرامي داشتند و با هم اجتماعات و مجالسي داشتند و با جامعة صاحبان قلم و نويسندگان نامي نيز همكاري ميكرد و مقالاتي درباره استبداد و علل و آثار آن منتشر نموده.(2) كه پس از انتشار آنها را يكجا جمع كرد و مطالبي بر آن افزود و بصورت كتاب پر ارزشي و موثري بنام «طبايع الاستبداد» چاپ گرديد. اين كتاب كه در موضوع و نوع خود بخصوص در آن زمان بي‌سابقه و بي‌مانند بود تأثير بسزائي در افكار اهل‌نظر و دانشمندان اسلامي نمود. چنانچه در فكر عميق و روح آرام آيه الله نائيني اثري ايجاد كرد و موجي پديد آورد كه منجر به نگارش و تأليف كتاب دقيق و مستدل «تنبه الامه و تنزيه المله» گرديد گر چه اين كتاب در حين جنبش آزادي خواهي بعنوان مشروطيت نوشته شده ولي هدف كلي آن بيان احوال و شرايط حكومت از نظر اسلام و شيعه است، و با آنچه در كشورهاي اسلامي بصورت مشروطيت در آمده تطبيق نمي‌نمايد. اين كتاب سالها قبل با مقدمه و پي‌نوشتهاي مرحوم آيت الله طالقاني تجديد چاپ شده است. «نائيني» نه تنها از بسياري از انديشه‌هاي كواكبي در طبايع بهره گرفته، بلكه وي، حتي عين واژه‌ها و اصطلاحات بكار برده شدة در طبايع را، در «تنبيه الامه» بكار برده است.

            مطالعة دقيق اين دو كتاب نشان مي‌دهد: اگر چه رابطة محسوسي بين مطالب آن دو ديده مي‌شود، ولي به هيچ وجه داراي يك مضمون نيستند،‌ زيرا كه كواكبي در «طبايع» ، درد را نشان مي‌دهد و نائيني در «تنبيه الامه» درمان را معرفي ميكند، و به عبارت ديگر اين دو اثر لازم و ملزوم و مكمل يكديگرند.

            كواكبي به عنوان متفكري اصلاح‌طلب و مسلماني بيدارگر، از افكار و انديشه‌هاي زمان خويش آگاه بوده و با استفاده از همة آنها در مسير فكر اسلامي خويش سود جسته است.

            اهميت كار كواكبي در اين است كه تا زمان وي،‌ نويسندگان و گويندگان اسلامي، مسائل سياسي را بطور مستقلي بررسي نمي‌كرده‌اند، بلكه در ضمن رساله‌هاي خود دربارة اخلاق و دين و ادب، از آن سخن مي‌گفتند اما كواكبي، براي نخستين بار تعريف و شرحي جامع، پيرامون استبداد ارائه داد و در ضمن آن به بسياري از انديشه‌هاي سياسي متفكران غير مسلمان اشاره كرد.

            او استبداد را وصف حكومت افسار گسيخته‌اي مي‌داند كه: «در شئون رعيت، به هر گونه كه دلخواهش باشد و بدون ترس بازخواست تصرف كند».

            به نظر كواكبي، استبداد، مخصوص به شكل يا نظام خاص از حكومت نيست، بلكه هر گونه حكومتي ممكن است استبداد پيشه كند، چه فردي باشد چه جمعي، اگر چه منتخب باشد. زيرا: «اشتراك در رأي، دفع استبداد ننمايد، جز اينكه آن را في الجمله تخفيف دهد».

            مستبد بر شئون مردم، نه به ارادة آنان و مطابق شريعت آنان، بلكه به ارادة خود فرمانرواست و خود مي‌داند كه غاصب و متعدي است، بدين جهت «لاجرم پاشنة پاي خويش، بر دهان ميلونها نفوس گذارده كه دهان ايشان بسته ماند و سخن گفتن از روي حق يا مطالبة حق نتوانند»(1)

            اما اهميت كار كواكبي، تنها در ابداع يك بررسي جامع و كامل از استبداد و بكارگيري دهها و صدها تعريف و تعبير جديد از آن نيست، زيرا آنچه را كه كواكبي پرخاشگرانه و شجاعانه بطور گسترده و مبسوط بيان داشته است، در گذشته نيز نويسندگان اسلامي با شيوه‌اي خاضعانه، ‌در «نصيحه الملوك»ها و ساير آثارشان به شكلي مختصر و مجمل مطرح كرده‌اند و از آن مهمتر پيكار مستمر و بي‌امان مسلمانان و بخصوص شيعيان، با مستبدين و زمامداران خودسر است كه هيچگاه بطور كامل متوقف نشده است.

            ولي آنچه در «طبايع» بيش از معرفي استبداد، در خور اهميت است و اين اثر و نويسندة آن را، از ساير نويسندگان و انديشمندان گذشته ممتاز مي‌سازد، نكته‌اي است كه تا قبل از كواكبي، كمتر كسي آنرا يادآور شده است. كواكبي، به نقطة ضعفي در «نهضتهاي مشرق زمين اشاره ميكند و آنرا مورد انتقاد قرار ميدهد او ميگويد:

            «شرقي، در باب ستمكار مستبد، خويش اهتمام ورزد، ولي چون او برطرف شود، فكر ننمايد تا كدام كسي جانشين او شود».(1)

            در آن زمان اين بزرگترين آسيبي بود كه نهضتهاي اسلامي را تهديد ميكرد و كواكبي بسيار خوب آنرا شناسايي نمود بايد در نظر داشت كه افكار سيد جمال، كواكبي در پيدايش تفكر نوين اسلامي معاصر، بسيار مؤثر بوده است و بايد دانست كه رشد يك انديشة اصلاحي، همواره يك پديدة اجتماعي جديد را اقتضا ميكند. كه مرحلة كمال آن، در گرو مطالعه سير تاريخي تفكر حاكم بر آن پديده است.

            استبداد بارزترين مظهر قدرت نمايي و ابتدايي‌ترين شكل حكومت مطلقه است. استبداد را در هر كالبدي توان ديد حتي بر تارك تنديس «آزادي»، هر كس كه جامة حكومت بر تن كرده و بر كرسي فرمان نشست، «خود را مصيب و خصم را مخلي» ديد. و فرمان خويش را وحي منزل كه: «اين است و جز اين نيست». و همين است شعار استبداديان. كواكبي به مسلماناني كه در خواب جهل و ناداني فرو رفته‌اند و در اثر تعاليم غلط حكومت استبداد و حاميان آنها ـ در هر لباس و منصب و مقام ـ راه صحيح را باز نمي‌شناسد و در اعماق بي‌خبري، از فرط ترس و جبوبي، اطاعت خويش را از اين حكومت‌ها، اطاعت از خداوند مي‌دانند، و از قافلة فرهنگ اجتماعي و سياست عقب مانده‌اند تا استعمار بر سر آنها تباني و هستي‌شان را به يغما برد، و استبداد بر مغز آنان بكوبد و زبانشان را در كام، با تيغ جبر مثله كند، به شدت تاخته است. وي با قدرتي تمام، روايات مجعولي را كه استبداديان براي بقاي خويش ساخته‌اند كه: «السلطان ظل الله في الارض» تا فجايع و مظالم خود را لباس دين بپوشانند به باد مسخره گرفته و خطاب به مردم فرياد بر مي‌آورد:

            «... گويا شيطان و جن شما را آسيب رسانيده تا از ساية خويش همي ترسيد و از قوت خود هراس داريد، و از خويش بر خويش لشكر همي كشيد تا بعضي را به قتل رساند؟ از بيم مرگ خويشتن به مرگ درافتيد و آنرا طول عمر پنداريد. در تمام عمر، فكر خويش در دماغ، و نطق خود در زبان،‌ و احساس خويش در وجدان حبس كنيد، از بيم آنكه روزي چند ستمكاران، پاهاي شما را محبوس دارند...»(1)

            كتاب طبايع الاستبداد را برخي جنبه‌ها با «قرارداد اجتماعي» نوشتة روسو مقايسه كرده‌اند، زيرا همانند آن نادر نوع خود، نخستين كتاب در مشرق زمين است كه مسائل مهم اجتماعي و سياسي را كه مبتلا به همه ملل مسلمان و مشرقيان است مورد تجزيه و تحليل قرار داده است.

            كواكبي معتقد بود كه «استبداد سياسي از دين توليد شود(2) او اضافه مي‌كند «هيچ مستبد سياسي نباشد جز اينكه از بهر خويش صفت قدسي اخذ نمايد تا با خداوند شريك شود»(3) او بين استبداد سياسي و ديني مقارنه‌اي بدون انفكاك، ترسيم نمود كه هر زمان يكي از اين دو در ملتي موجود شود آن ديگري را نيز بنزد خود كشاند.

            كواكبي سه پيشنهاد مشخص براي رفع استبداد مطرح نموده است.

            اول ـ ملتي كه تمامي آنها يا اكثر ايشان دردهاي استبداد را احساس نكنند مستحقق آزادي نيستند.

            دوم ـ استبداد را با سختي مقاومت نمايند جز اينكه با نلايمت بتدريج با او مقاومت جويند.

            سوم ـ واجب است پيش از مقاومت استبداد، تهيه نمايند تا استبداد را بچه چيز بدل كنند كه امور مملكت مختل نشود؟(4)

            خاتمة اين مقال را با ذكر جمله‌اي از آخرين فصل كتاب «طبايع الاستبداد» ـ بدون توضيح و تأ‌كيد خاص ـ پايان بخشيده و همه دوستان را به تعقل در اين جملت فرا مي‌خوانم.

            «و من اين بحث را با اين سخن ختم نمايم كه خداي سبحان جلت حكمته هر ملتي را از اعمال كسي كه بر خويش حاكم ساخته‌اند مسئول قرار داده و اينست يعني اين كلام حق كه: چون ملتي سياست خويش نيكو ننمايد، خداوند او را زبون ملت ديگر فرمايد تا بر او حكم نمايد. همچنانكه در شريعت‌ها معمول است كه بر غير بالغ يا سفيه، قيم تعيين كنند. و اين است معني كلام حكمت نماي كه هر زمان ملتي بدرجة رشد رسد عزت خويش باز آرد. و اين معني اين سخن عدل است كه: خداوند مردمانرا ستم ننمايد بلكه مرمدان بر خويش ستم روا دارند. «ان‌ الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم»(1) خداوند هيچ تغييري در يك قوم و ملتي نمي‌دهد مگر آنكه خود نفسهاي خود را دگرگون سازند.

 

والسلام

 

 

اصلاح جامعه در انديشه سيد جمال

 

محمدرضا حكيمي

 

            زندگي بيشتر از آنكه والاييها را مجسم سازد انسان را در مسائل عادي غرق مي‌كند. تا جايي كه چه بسا اشخاصي بپندارند كه اين همه، آمدن، رنج بردن و رفتن است و عمق آن، جز منجلابي فريبا چيزي چيزي نيست. اكنون چه بايد كرد اين طبيعت زندگي است و عاديات آن و آيا اين تمام حقيقت است؟ نه، ابدا.

            در درون اين كوير و در جاي جاي اين پهنه، چشمه‌ساران زلال و جوشان حقيقت، فرازهاي شكوهمند، صخره‌هاي نستوه، درختان خرم و سركش و قله‌هاي افراشته‌اي نيز هست. و شرط كمال، و رهايي از حيرت و پوچي، رسيدن به آنهاست و شرط رسيدن به هر چيز نخست شناخت آن چيز است، تا سپس كششي پديد آيد و كوششي.

            و اين معلوم است كه هر كسي را، راه شناخت آن والادها و بالاها هموار نيست، به ويژه جونان و نوجونان را بايد اينان را در اين راه توان داد و كمك كرد. از اينجاست كه علماي تربيت گفته‌اند: «براي مطالعه جوانان، هيچ چيز بهتر از شرح حال بزرگان نيست زيرا وجود نوابغ مجسمه كليه فضايلي است كه ما مي‌خواهيم با نصايح و دستورهاي خود به فرزندان امروز، تعليم دهيم».

            بزرگاني كه در تاريخ بشر وجود داشته‌اند و دارند، همه خطهاي قرمز بطلاني هستند كه بر پوچي و پوچ‌انگاري كشيده شده‌اند و مي‌شوند. اينان با زندگاني و آثار خويش كه حتي همان پوچگرايان در پرتو همان آثار زندگي مي‌كنند و با همان علوم و افكار و وسايل و اختراعات عمر مي‌گذرانند ـ به هستي مفهوم داده‌اند و به زندگي ارج. در اين ميان افرادي هم پديد مي‌آيند كه به سائقه‌اي به سوي نمونه‌اي ـ يا نمونه‌هايي ـ از اينگونه كسان سوق داده مي‌شوند و اين چهره‌ها را مي‌شناسند. در اين حال بزرگترين خدمتي كه اين گونه افراد مي‌تونند به هم نوعان خود بكنند، شناساندن انسانهاي زبده‌اي است كه آنان را شناخته و در خور شناساندن يافته‌اند. اين خدمت ـ يا به تعبير درستتر: وظيفه ـ هنگامي تشديد مي‌يابد كه معلوم گردد در مقياسهاي كلي مسائل انساني و فرهنگ بشري و مقومات ملي نيز، شناساندن اين گونه كسان، ارزشي بس والا دارد.

            اگر مي‌خواهيد آتيه هر اجتماعي را از هم اكنون پيش‌بيني كنيد تا حدود زيادي از اين زاويه مي‌توانيد ديد كه اكنون از چه چيزها و چه كسان و چه حرفه‌ها و امثال آن تقدير مي‌شود. نسل جوان،‌ كمتر مي‌تواند از احساسات خود خلاص شود و به تأملگرايي در هر چيز و هر انتخاب دست زند. بنابراين آنچه امروز بر سر بازار است سازنده نسل حاضر است، يعني عناصر عمدة جامعة فردا.

            در اين جا تنها مايه خوشوقتي كه وجود دارد تميزي است كه به هر حال در نسل جوان مشهود است كه به اين سادگيها و با اين هياهوها براي خويش معبودي نمي‌گزيند.

******************************

            قبل از ورود به بحث اصلي لازم است اين مسأله طرح شود كه امروزه چگونه رابطة نسل حاضر با فرهنگ گذشته ـ گذشته‌اي كه در حال و هم اكنون نيز ساري و زنده است ـ گسسته است.

            ويژه فرهنگ عظيم چهارده قرن اخير ايران اسلامي. امروز نوع صاحبنظراني كه در وجودشان هم روح علم و هم خون مليت هر دو، سريان دارد. به سختي از اين مسأله رنج ميبرد: چرا بار ذهني نسل جوان تا اين اندازه ناچيز است؟.

            چرا از معارف و علوم و ارزشهاي آبا اجدادي خود تا اين حد بيخبر است؟. چرا يك جوان ايراني اگر چه هم مي‌داند كمتر ايراني است و بيشتر بيگانه؟ چرا؟.

            به گفتة يكي از مطلعان: «از آغاز اين قرن، آشنائي با معارف اسلامي بين گروهي از فرنگرفته‌ها و بعدا «غربزده»ها تا آن حد تضعيف شد كه برخي اصلا منكر وجود آن شد و جهت پنهان ساختن «جهل» خود اهميت آن را نيز انكار كردند و علاقه آنها به علوم و معارفي كه ساخته اجداد آنهاست، از خود غربيها كمتر شد. افراد اين گروه كوشيده‌اند تا با فراموشي گذشته، خود را غربي جلوه دهند، ‌با اين نتيجه،‌ كه هم معارف ارزنده پيشين را از دست داده‌اند و هم موفق به كسب علوم غربي نشده‌اند، ‌مگر در موارد بسيار ظاهري و پيش پا افتاده.

           

            «چون كسب تمدن جديد، براي تمدني كه خود داراي علوم و معارف ريشه‌دار و عميق است، بدون آگاهي از زمينه تاريخي و فكري خود آن تمدن مقدور نيست، براي ترجمة دو زبان لازم است: بايد مطلبي را از زباني به زباني ترجمه كرد نمي‌توان زباني را به يك خلاء منتقل ساخت... نمي‌توان با جهل درباره گذشته به سوي آينده رفت، چون گذشته فقط گذشته نيست، بلكه ريشه حال و آينده است،‌ مخصوصاً در مسائل مربوط به تفكر و معارف كه فوق زمان و تقسيم بنديهاي بين گذشته و حال و آينده قرار دارد. امروزه بايد معارف اسلامي و ايراني را شناخت و با آگاهي كامل به حل مسائلي كه عصر حاضر در مقابل ايرانيان و مسلمانان و شرقيان به طور كلي قرار داده است،‌ مبادرت ورزيد».

            پس بايد دقيق بنگريم كه مضار اين گسستن و بيخبري اندك نيست درست است كه يكي از كوششهاي پيگير استعمار در راه همين گسستن و همين بي‌خبري است و درست است كه دهها كس ـ حتي گاه اشخاصي در سمت استادي دانشگاه ـ دانسته يا ندانسته به اين خواسته استعمار كمك مي‌كنند، اما آگاهان و مطلعان را مي‌سزد كه دم فرو بندند؟ استعمار مي‌كوشد تا پيوندها بگسلد، مخصوصا پيوندهاي استوار ديني و فرهنگي و معلوم است كه اگر ملتي از گذشته خود گسست از حماسه خود گسسته است و ملتي كه از حماسة خود گسست زودتر رام مي‌گردد، اين است آمال نهايي آنان كه مروج گسستن از گذشته‌اند.

            و اگر در ميان اينان برخي هستند كه توجه ندارند ـ چه در مورد همه اين گونه كسان نمي‌توان معتقد به بي‌توجهي شد، زيرا كه در عده‌اي مبعوثيت و مأموريت كاملا تشخيص داده شده است و مي‌شود ـ بايد توجه داشته باشند كه اين است موضعشان و بازدهشان.

            ايران گذشته ـ به ويژه ايران اسلامي ـ داراي فرهنگ عظيمي است كه يك جوان ايراني با آشنا نبودن با اين فرهنگ، بسياري از عناصر ايراني بودن خويش را فاقد است.

            جامعه شناسان مي‌گويند: «شخصيت از عوامل فرهنگ غير مادي مانند اخلاق و فلسفه و علم ودين و هنر نيز تأثيرات گوناگوني بر ميدارد»(1) بنابراين يك جوان غير آگاه از اخلاق و فلسفه و علم و دين و هنر گذشته، از چه عوامل فرهنگ غير مادي تأثيرات گوناگوني خواهد برداشت؟ جواب معلوم است.

            از اين رو، من همواره آرزو داشته‌ام كه رابطة نسل حاضر با فرهنگ و معارف پيشين حفظ شود و از اين رهگذر شخصيت نسل جديد ايران از مايه‌هاي اصيل و اصالتهاي ژرف‌بارور گردد و كمتر طعمه استعمار شود و بيشتر سازنده باشد تا ساخته شده و به اصطلاح به جاي پوچي و تحيّر، يا بيگانه گرايي يا فريب‌پذيري، شخصيت جوان داراي آن اصالت و اسطقسي كه بايد، باشد.

            و اينكه بيشتر توجه من به فرهنگ «ايران اسلامي» معطوف است چه در واقع، «انسان ايراني»، در دوره اسلامي بود كه توانست همه طاقت علمي و فرهنگي و اجتماعي و معنوي خويش را به روز رساند و حتي مقياس شخصيت خود را ـ به عنوان يك انسان به مفهوم وسيع كلمه ـ به دست آورد. آنهمه مسائلي كه در ايران پيش از اسلام ـ بويژه در دوره ساساني ـ بر مردم حكمفرما بود: حفاظت شديد طبقات، برده وار زندگي كردن اكثريت، محروميت وحشتناك و فاجعه‌بار عامه مردم از تحصيل، آزادي در تعدد همسر تا سر حد امكان مالي(1) و امثال اينها همه با ورود اسلام به ايران از ميان رفت. در آن روزگار، هنر و علم و تمدني هم كه بود از آن مردم نبود، ويژه طبقات بالا و در انحصار آنان بود، اما اسلام هنگامي كه وارد ايران شد و در كوي و برزنهاي اين مرز و بوم فرياد زد: «اِنﱠ اَكْرمَكُمْ عِنْدَ اللهِ اَتْقاكُم: در نزد الله، پرهيزگارترين گراميترين است». همة تمايز‌ها و عناوين و امتيازات را زير پا گذاشت و له كرد، اسلام هنگامي كه وارد ايران شد و در كوي و برزنهاي اين آب و خاك فرياد زد: «طلب العلم فريضه علي كل مسلم و مسلمه: آموختن دانش بر هر زن و مرد مسلمان واجب است»، همة محدوديتهاي استعدادكش را بر باد فنا داد، و علم طلبي را مانند قناتي كه چون به مظهر رسيد به هر سوي روان تواند شد، در سراسر ايران بزرگ،‌ساري و جاري ساخت(2) ديگر براي تحصيل علم، مطرح نبود كه اين كفشگرزاده است يا اميرزاده يا مؤبدزاده.(1) اين بود كه از گمنامترين خانوارها نام آورترين دانشمندان، اديبان، متفكران، رياضيدانان، آسمان شناسان، محدثان، مفسران، متكلمان و شاعران بيرون آمدند، مانند: بيروني، ابن سينا، بهمنيار، خواجه نصير الدين طوسي، شيخ صدوق، شيخ كليني، شيخ طبرسي، ابو الحسن عامري نيشابوري، محمد بن زكرياي رازي، حكيم عمر خيام، ‌حجه الاسلام غزالي، زمخشري، ابو العباس لوكري مروي، عبدالقادر جرجاني، امام مرزوقي، خطيب تبريزي، سيبويه، ابو الفتوح رازي، فخر رازي، ابوزيد بلخي، ابو معشر بلخي، ابو حاتم رازي، ابو يعقوب سجستاني، عزالدين علي جلدكي، شيخ اشراق، مولوي، عطار، سنايي، ناصر خسرو، سعدي، حافظ، سرخسي، طبري، امام الحرمين جويني، محمد بن اسماعيل بخاري، مسلم بن حجاج نيشابوري، ابو علي فارسي، مجد الدين فيروزآبادي، غياث الدين جمشيد كاشاني، غياث الدين منصور دشتكي، سيد حيدر آملي، ملا محسن فيض، لاهيجي، قاضي سعيد قمي، ميرداماد حسيني، جلال الدين دواني، علامة مجلسي، ملا صدراي شيرازي، مير فندر سكي و مهيار ديلمي، قاضي عضدايجي، سعد تفتازاني، مير سيد شريف جرجاني، ملا محمد مهدي نراقي، ملا فتح الله كاشاني، حاجي ملا هادي سبزواري، سيد جمال الدين اسدآبادي، ميرزاي شيرازي(2) و صدها چهرة ديگر، كه يكي از اين سان و از اين دست را، در ايران پيش از اسلام نداشته‌ايم و با آن فرهنگ انحصاري نمي‌توانستيم داشت.

                        در حقيقت سخني را كه گيبون، دربارة آيين مسيح و امپراتوري روم گفته است: «رسميت يافتن آيين مسيح را مي‌توان يكي از مهمترين تحولات داخلي امپراتوري روم دانست»(3) دربارة اسلام و ايران نيز كاملاً صادق است و البته اين تأثير اسلام، منحصر به ايران نبود، بلكه اين ماهيت تعليماتي اسلام بود كه در هر جا استعدادي يافت پرورش داد، يعني در واقع ديني بود استعداد پرور نه استعدادكش.

            چنانكه در ديگر سرزمينها صدها انسان بزرگ و نمونة كامل تربيت كرد مانند ابوذر غفاري، مقداد كندي، عمار ياسر، شهداي عاشورا، سعيد بن جبير، ابن رشد، ابن هيثم، ابن طفيل، ابن خلدون، بتاني، امام شافعي، شيخ مفيد، سيد مرتضي، سيد رضي،‌ شهيد اول، ‌شهيد ثاني، علامه حلي، ‌فلاسفه مصر فاطمي، كميت اسدي، دعبل خزاعي، ابو تمام،‌ حميري، بحتري، ابن فارض، ابن الاعلم بغدادي، كامل الصباح عاملي(1) و صدها و هزارها چون اينان و اينها همه، بجز تأثير كلي و دگرگوني اجتماعي و تربيت ديني و نشر اخلاق والاي اسلامي بود در سرزمينها و در راه تهذيب اجتماعات و پيراستن اقوام و نشر فضيلت و حماسه در ميان خلقها و توده‌ها،‌كه همه حاكي از ماهيت انقلابي اسلام است.

            و از اين روست كه اين سخن مايرون وينر: «سطحي‌ترين مشاهدات امروز در مورد مذاهب آسيايي،‌نشان مي‌دهد كه اين مذاهب به هيچ وجه متحجر نبوده و هرگز چون صخرة سنگيني راه پيشرفت را سد نكرده‌اند»(2) از همه بيشتر در مورد دين اسلام صادق است كه به راستي راه پيشرفت را نه تنها سد نكرد،‌بلكه گشود و تأييد كرد و بلكه در اين مقوله، در موارد بسيار،‌به مرحله آفرينش رسيد.

            پس با يك نگاه به گذشته، با آفاقي عظيم و وسيع روبرو مي‌شويم، آفاقي از فرهنگ و دانش و معرفت و تجربه و تاريخ و اصالت و عظمت و حماسه و سرانجام به اين نتيجه ميرسيم كه:

                                                1 ـ گسستن زياد نسل جوان از اين گذشتة غني و سيراب،‌هم حيف است و تأسف آور و هم خيانت است به ايراني و ايراني بودن،‌ صرف‌نظر از خيانت به معنويات عالية بشري و خيانت به اسلام.

            2 ـ كوشش براي آشنا ساختن نسلهاي معاصر با اين گذشته، همواره خدمتي است مقدس و حركتي است انسان ساز، مكتب آموز، حماسه آفرين و غرورزاي... و روشن است كه يكي از راههاي ايجاد رابطه بين نسلهاي معاصر و گذشتگان، معرفي آنان است و معرفي كارهائي كه كرد‌‌‌‌‌‌ه‌اند و خدماتي كه تقديم داشته‌اند و نشر آثارشان و تجليل و تكريم از مقامشان. به گفته حسين كاظم‌زادة ايرانشهر: «حكما گفته‌اند كه ابراز حق‌شناسي و تكريم دربارة بزرگان، نشانه نجابت و بزرگي است».

            اين مسأله نه تنها در روابط افراد با يكديگر، بلكه در زندگي اجتماعي ملتها نيز حقيقت و اهميت دارد و به قدر حفظ آثار عتيقه و صنايع ظريفه! جالب دقت است.

            «اظهار قدرداني و حرمت در حق مردان نامور و صاحبان فضل و هنر در ميان يك ملت از يك طرف نام و نشان و عظمت مدني آن ملت را از محو شدن نگه مي‌دارد و او را در نظر تاريخ و اهل تحقيق بزرگ مي‌نمايد و از طرف ديگر براي افراد نسل حاضر و نژاد آينده ماية تشويق و سربلندي و وسيلة پرورش دادن حس غرور و قوة اراده مي‌گردد.»(1)

            و من در تجليل از بزرگان تنها به تجليل از قدما و اشخاص قرون بسيار پيش معتقد نيستم، بلكه فكر مي‌كنم كه بيشتر بايد از معاصران ـ البته آنان كه به حق شايسته‌اند ـ تجليل به عمل آيد. زيرا نسل جوان، در مورد پيشينيان، به خاطر بعد زماني، دچار بعد ذهني ميشود و گمان مي‌كند اين گونه فداكار بودن و عالم شدن و فايده رسانيدن و مشعل گشتن،‌ در همان روزگاران ممكن بوده است و در اين روز و روزگار و با اين شرط و شرايط،  چون آنان نمي‌‌توان شد. اما هنگامي كه كساني را شناسانديم كه در همين روز و روزگار و با همين شرط و شرايط،‌ به قلة عظمتها رسيده‌اند و در راه علم و اخلاص و فداكاري و جهاد از همه چيز گذشته‌اند و حتي به زرق و برق جهان قرن بيستم به ديدة تحقير نگريسته‌اند و اشتغال به اموري را كه ديگر همقطارانشان ـ در هر صنف ـ بدانها اشتغال ورزيده‌اند،(2) و در نتيجه توانسته‌اند در پرتو رياضت و محروميت و كوشش و جهاد، فرهنگ و تمدن را گامي به پيش رانند، ‌و خلاصه والاييها را رها نكرده‌اند تا به دونيها گرايند، وقتي از اين گونه كسان تكريم به عمل آيد آن نتيجة مقصود سهل‌تر و نزديكتر به دست مي‌آيد.

            و اين،‌به معناي نفي لزوم تجليل از پيشينيان نيست، بلكه پيشنهادي است در اين زمينه كه البته در موارد چندي هم اين گونه عمل شده است و براي استادان و نويسندگان و شاعراني چند از معاصران يادنامه و ويژه‌نامه انتشار يافته است.

            اما از نظر اسلامي و ايران اسلامي، مي‌دانيم كه در همين سده،‌ چهرءه‌هاي عظيم سازنده‌اي وجود داشته‌اند كه بي‌گمان شناساندن صحيح و كامل آنان به نسل جوان جزء واجبات است، مخصوصاًَ نماياندن نقاط اوجي كه زندگي آنان را مضموندار ساخته است.

            از اين شمارند: سيد جمال الدين حسيني اسدآبادي، ميرزا محمد حسن شيرازي، شيخ محمد عبده، شيخ سليم بشري، عبدالمحسن كاظمي، مير حامد حسين نيشابوري هندي، سيد محسن امين عاملي، سيد عبدالحسين شرف الدين عاملي،‌ شيخ محمد جواد بلاغي، شيخ محمود شلتوت، شيخ محمد حسين كاشف الغطاء،‌ شيخ محمد خياباني،‌ سيد حسن مدرس، سيد موسي زرآبادي قزويني، ميرزا مهدي اصفهاني خراساني، ميرزاي نائيني، شيخ مجتبي قزويني خراساني، سيد هبه الدين شهرستاني، شيخ آقا بزرگ تهراني، علامه اميني و گروهي ديگر در همين زمره‌ها.

 

مصلح عالم اسلام

            مي‌دانيم كه سيد جمال الدين را اهل تحقيق و اطلاع «مصلح عالم اسلام» خوانده‌اند. سيد جمال الدين مسأله‌اي را مطرح كرد كه هر روز ملتهاي مسلمان بخواهند از اين بدبختي و استعمارزدگي رهايي يابند، جز همان راه كه سيد پيشنهاد كرده بود و در آن، همة هستي خود را داد، نمي‌تواند رهايي يافت و آن «اتحاد اسلامي» است. استعمار از آغاز خوب به هدف سيد و نتيجة آن پي‌برد، و هنگامي كه سيد چوب را برداشت گربة دزد به جاي اينكه فرار كند مقاومت كرد تا چوب را بشكند، نخست خود سيد را به دهها مهلكة سياسي و اجتماعي افكند. آنگاه بدست ناصر الدين شاه در زمستاني مهيب، از آستانة «حضرت عبدالعظيم» به كرمانشاه تبعيدش كرد و سرانجام در مقر سلطان عثماني، سر به نيستش نمود. بعد هم همواره كوشيد تا سكوتي را كه دربارة سيد به دست عمال خود، با رعب به وجود آورده بود، ادامه يابد، سپس نيز يارانش را يكي پس از ديگري از ميان برد.

            اما چون نگريست كه به گفتة خود سيد: «انعدام صاحب نيت اسباب انعدام نيت  مي‌شود.(1) كوشيد تا آنچه را سيد رشته بود پنبه كند. از اين رو اشخاصي را واداشت تا دهها كتاب عليه شيعه بنويسند و باز روابط اين دو فرقة بزرگ قرآني را (كه تماس ممتد سيد جمال الدين با شيخ محمد عبده و ديگر افاضل مصر و ساير سرزمينهاي اسلام، تا حدود زيادي به نزديكي آنان كمك كرده بود و شيخ محمد عبده، به همين ملاحظه نهج البلاغه را ـ حتي با خطبة شقشقيه ـ شرح و چاپ كرد و در سراسر بلاد اسلامي عرب منتشر ساخت) تيره سازند.

            ‌

 

 

 

 

(1) تشيع و مشروطيت ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق عبدالهادي حائري امير كبير، 1364، ص 57.

(2) تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، مهدي ملكزاده، ابن سينا، 1328 ص 1/196.

(3) اسلام و علم... ص 55.

(1) تشيع و مشروطيت.. ص 57.

(2) ايدئولوژي نهضت مشروطيت... ص 32.

(3) تاريخ تحليلي مطبوعات ايراني، محمد محيط طباطبايي، بعثت، 1366 ص 77 مطبوعات سياسي ايران در عصر مشروطه، عبدالرحيم ذاكر حسين، دانشگاه تهران 1368 ص 42.

(4) تاريخ تحليلي... ص 53.

 

(1) تشيع و مشروطيت... ص 57 به نقل از:

110 .Keddie٫ Nikki R. : Sayyid Jamal ad-Din (AL- Afghani) Berkeleg٫ 1972 P. (2) تاريخ بيداري ايرانيان، ناظو الاسلام كرماني، امير كبير، 1363 ص 49.

 

(1) به تحصيل سيد جمال در مشهد و اصفهان در كتابهاي ذيل اشاره شده است:

*بيدارگران اقاليم قبله ص 79.

* تاريخ بيداري ايرانيان ص 61.

(2) اسناد و مدارك درباره سيد جمال الدين اسد آبادي ص 45.

(1) سند پيشين ص 206.

(2) سند پيشين ص 45.

* تاكتيكهاي انقلابي سيد جمال الدين اسد آبادي ص 10.

(3) اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي ص 209.

* تاكتيكهاي انقلابي سيد جمال الدين اسد آبادي ص 10.

(1) صفات الله جمالي. نوة خواهري سيد جمال, دوربار اين جريان را در كتاب اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي صفحات 46, 208 از زبان خود سيد جمال خطاب به ميرزا لطف الله جمالي خواهرزاد سيد پدر صفات الله جمالي آورده است.

(1) سيد جمال خود مي‌گويد تا آن وقت مكه بودم آقا سيد صادق به دست خود عمامه بر سر گذارد.

* اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي ص 46 و ص 209 و ص 210.

* تاكتيكهاي انقلابي سيد جمال الدين اسد آبادي ص 11 و ص 12 و ص 13.

(1) تاريخ بيداري ايرانيان ص 61.

* اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي ص 210.

(2) سيد جمال الدين اسد آبادي تأليف مدرسي چهاردهي انتشارات مجله ماه نو ص 46.

(3) اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي ص 47 و ص 210.

(1) دورة كامل آشنائي با علوم اسلامي از استاد شهيد مرتضي مطهري, دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم زمستان 1362 ص 262 و 263 و ص 308 و ص 309.

(2) مبادي فقه و اصول تأليف دكتر عليرضا فيض مؤسسه چاپ و انتشارات دانشگاه طهران دي ماه 1371 ص 67 و ص 396.

(1) تاريخ بيداري ايرانيان مقدمه ص 78.

* اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي, صفات الله جمالي به نقل از پدر خويش ميرزا لطف الله جمالي خواهرزاده سيد جمال ص 47 و ص 210.

* مجموعه اسناد و مدارك چاپ نشده درباره جمال الدين مشهور به افغاني از اصغر مهدوي و ايرج افشار, طهران, انتشارات دانشگاه, 1342 ص 100 و ص 101.

* سيري در انديشه سياسي عرب از دكتر حميد عنايت ص 80.

* يادواره سيد جمال الدين اسد آبادي دفتر اول از محسن عدوان ص 19 و ص 55.

* نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير از استاد شهيد مرتضي مطهري ص 37.

* اعيان الشريعه ج 4 ص 208.

* انقلاب اسلامي و ريشه‌هاي آن از عباسعلي عميد زنجاني ص 254.

* نقش روحانيت پيشرو و در جنبش مشروطيت از حامد الگار ترجمه دكتر ابوالقاسم سري ص 270.

* تاريخ تحولات سياسي و روابط خارجي ايران ج 2 ص 32.

(2) اعيان الشيعه قطع بزرگ ج 4 ص 208 به نقل از سيد صالح شهرستاني در مجله العرفان مي‌نويسد: سيد صفدر پدر سيد جمال اوائل سال 1266 بعد از پنج ماه مكث در طهران به همراه فرزندش به عراق سفر كردند و دوران شيخ مرتضي انصاري وارد نجف شدند شيخ انصاري براي سيد جمال اهميت قائل شد و سيد صفدر دو اه در نجف ماند و سپس به اسد آباد برگشت و سيد جمال الدين چهار سال در نجف ماند در دو سال اول علوم ابتدائي و متوسط ديني و عربي وارد و سال آخر علوم عالي از قبيل تفسير و حديث و فقه و اصول و كلام و منطق و حكمت الهي و رياضيات و طبيعيات و مقدمات پزشكي و تشريح و هيئت و نجوم و غير اينها را فرا گرفت.

(1) اعيان الشيعه ج 4 ص 209.

(2) سند پيشين ج 6 ص 136. سيد محسن امين مي‌نويسد: آخوند ملا حسينقلي همداني فقيه, اصولي, حكومي, اخلاقي از حكيمان عارفان اهل سلوك, مراقب, و حساب كننده نفس خويش دور از دنيا و اسباب و رياستها بود. در صدد فتوي بر نيامد و به زعامت و رياست ميرزاخت و دنبال آن نبود در فقه و اصول آنچه را قرار از دست و خويش شيخ مرتضي انصاري شنيده بود و آنچه خود با نبوغ ذاتي استخراج كرده بود خواند. با علم اخلاق آشنا شد و هر روز صبح در منزلش ابتداء اخلاق درس مي‌داد و بعد به تدريس فقه و اصول مي‌پرداخت.

(1) اعيان الشيعه ج 6 ص 136.

(2) اعيان الشيعه ج 6 ص 136 مي‌نويسد: و كان جارنا اول ورودنا الي النجف سنه 1308 و حضرنا درسه الاخلاقي اياما قليله وصدنا عن المداومه عليه استنفالنا بما هو اهم و مع ذلك فقد اسفنا علي عدم المداومه علي باي نحو كان, و انتفع بدرسه الاخلاقي خلق كثير من فضلاء العرب و العجم ممن اراد الله بهم الخير رأينا جمله منهم و وجدنا اثر ذلك فيهم.

(3) نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير از استاد شهيد مرتضي مطهري ص 37 و ص 38.

* يادواره سيد جمال الدين اسد آبادي از محسن عدوان ص 19.

* تاريخ تحولات سياسي و روابط خارجي ايران ج 3 ص 32.

(4) نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير ص 38.

* اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي ص 43.

(5) اعيان الشيعه ج 6 ص 136.

(1) اعيان الشيعه ج 2 ص 472, مي‌نويسد توفي في 27 شوال سنه 1332 شخنا و استاذنا قرأنا عليه في الفقه و الاصول في النجف سطحا و استفدنا من علمه و اخلاقه كان عالما فاضلا ورعا تقيا كاملا مرتاضا مهذب النفوس من تلامذه ميرزا حسينقلي الهمداني النجفي المدفون بالحائر, الاخلاقي الشهير تلمذه عليه في علم الاخلاق و غيره و من تلامذه الشيخ ملا كاظم الخراساني... و له مؤلفقات في الفقه و الاصول و له كتب في الفارسيه ارسلها الي اصدقائه في الاخلاق جمعت و طبعت باسم تذكره المتقين.

(2) اعيان الشيعه ج 9 ص 343 مي‌نويسد: ولد في 14 من جمادي الثانيه سنه 1266 و توفي في اوائل شعبان بمركز الناصريه في رجوعه من الشعيبه حينما خرج لجهاد الانكليز في نهضته الشهيره و نقل الي النجف فدفن في الصحن المطهر سنه 1333 تلمذ علي المولي حسينقلي همداني في الاخلاق و علي الشيخ محمد حسين الكاظمي في الفقه و علي الشيخ محمد طه يخف و غيرهم له كتاب في الفقه و كتاب في الاصول و ديوان سفره مطبوع.

(1) تاريخ تحولات سياسي و روابط خارجي ايران ج 2 ص 282.

(2) نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير ص 38.

(3) سند پيشين ص 33 و ص 37 و ص 38.

(1) سند پيشين ص 32 و ص 33.

(2) مجموعه آثار دكتر علي شريعتي ج4, بازگشت به خويشتن ص 41, پاورقي.

(3) سند پيشين ص 301.

(1) اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي ص 69 و ص 76.

* اعيان الشيعه ج 4 ص 214.

* نهضت روحانيون ايران. علي دواني ج 1 ص 83.

* نامه‌ها و اسناد سياسي سيد جمال الدين اسد آبادي ص 94.

(1) نامه‌ها و اسناد سياسي سيد جمال الدين اسد آبادي ص 120.

(2)  سيري در انديشه سياسي عرب, از دكر حميد عنايت ص 111 به نقل از عروه الوثقي.

(1) مجموعه آثار مرحوم دكتر علي شريعتي ج 5, من و اقبال ص 98.

(1) نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير ص 85.

(2) سند پيشين ص 26 و 27.

(3) مجموعه آثار ج 4, بازگشت به خويشتن ص 40.

(1) سند پيشين ص 97 و 89 و 99.

(1) مجموعه آثار ج 5, ما و اقبال ص 80.

(2) نامه‌ها و اسناد سياسي سيد جمال الدين اسد آبادي ص 115 و ص 116.

(3) سند پيشين ص 116.

(4) سند پيشين ص 185.

(1) رد نيچيريه يا ماديگري تأليف سيد جمال الدين اسد آبادي چاپ انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم ص 80.

(2) اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي ص 158.

(3) سند پيشين ص 155 و ص 156.

(4) اعيان الشيعه ج 4 ص 208 ـ به نقل از شيخ محمد عبده. * تاريخ بيداري ايرانيان ص 54.

 

(1) بيدارگران اقاليم قبله ص 67.

(2) مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادي ص 115.

* فيض الخاطر ج 5 ص 170.

(3)  مقدمه مصطفي عبدالرزاق بر چاپ مجموعه مقالات العروه الوثقي, دار الكتاب العربي. بيروت لبنان چاپ اول ذوالحجه 1389 ق ص 21.

(4) از حب تا نيما تأليف يحيي آرين ‌پور ج 1 ص 381.

* تاريخ تحولات سياسي و روابط خارجي ايران ج 2 ص 43.

(1) اعيان الشيعه ج 4 ص 210.

* سيد جمال الدين اسد آبادي از مرتضي مدرسي چهاردهي ص 107.

* اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي ص 115.

(2) اسناد و مدارك دربارة سيد جمال الدين اسد آبادي ص 176.

(3) نقش روحانيت پيشرو در جنبش مشروطيت تأليف حامد الگار ترجمه دكتر ابوالقاسم سري ص 284.

(4) سند پيشين ص 271.

(5) سند پيشين ص 274 نقل از الفكر الاسلامي الحديث و صلات بالاستعمار الغربي تأليف محمد البهي ص 63.

(1) اعيان الشيعه ج 4 ص 208 نقل از سيد صالح شهرستاني در مجله العرفان.

* اعيان الشيعه ج 4 ص 209 نقل از شيخ محمد عبده.

(2) رد نيچريه يا ماديگري ص 78.

(3) سند پيشين ص 78 و ص 79.

(1) سند پيشين ص 79.

(2) نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير ص24 و ص 25.

(1) بيدارگران اقاليم قبله ص 29.

* زعماء الاصلاح في العصر الحديث ص 65.

(2) نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير ص 25.

(1) مقدمه ترجمه عربي روبرو نيچريه ص 28.

(2) زعماء الاصلاح في العصر الحديث ص 62.

(3) نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير ص 25 نقل از ضحي الاسلام احمد امين ج 1 ص 190.

(1) نقش روحانيت پيشرو در جنبش مشروطيت ص 270.

(2) سيري در انديشه سياسي عرب, دكتر حميد عنايت ص 118.

* زعماء الاصلاح في العصر الحديث ص 293.

(1) سيري در انديشه سياسي عرب ص 131 نقل از رساله التوحيد شيخ محمد عبده چاپ محمد رشيد رضا, قاهره 1361 هـ ق ص 26.

(2) رساله التوحيد شيخ محمد عبده ص 187.

(3) سيري در انديشه سياسي عرب ص 137.

(4) سيد جمال الدين اسد آبادي از مدرسي چهاردهي ص 160.

(5) نهج البلاغه, ترجمه و شرح سيد علينقي فيض الاسلام خطبه سه ص 46.

(1) شرح نهج البلاغه شيخ محمد عبده ج 1 ص 29 الي ص 32.

در عنوان اين شرح در روي جلد چنين آمده است: نهج البلاغه و هو مجموع ما اختاره الشريف ابو الحسن محمد الرضي بن الحسن الموسوي من حكام امير المؤمنين ابن الحسن علي بن ابي‌طالب. شرحه الاستاذ الامام المرحوم الشيخ محمد عبده مفتي الديار المصريه سابقا, حققه وزاد من شرحه زيادات هامه محمد محيي الدين عبدالحميد مطبقه الاستقامه, قاهره.

(2) بيدارگران اقاليم قبله ص 38 و ص39.

(1) نهج البلاغه دكتر صبحي صالح, دار الكتاب البناني بيروت مقدمه به قلم دكتر صبحي صالح ص 19.

(2) سند پيشين ص 8 و ص9.

(3) سند پيشين ص 29 چنين مي‌نويسد: نداء لامه الاسلام: ان حبي للامام علي عليه السلام و لال البيت الطيبين الطاهرين ولكل مجاهد مخلص يرفع رايه الاسلام, يدعوني اليوم ـ وقد منّ الله علي بخدمه النهج ابتغاء وجهه الكريم ـ لمناشده المسلمين جميعا في مشارق الارض و مغاربها الي الانضواء تحت لواء التوحيد.

(1) روزنامه اطلاعات, 25/9/65 مقاله شيخ صبحي صالح و شهيد راه نهج البلاغه از سيد هادي خسروشاهي ص 13 فتوكپي متن نامه به صورت كامل چاپ شده است.

(2) عبارت عربي او چنين است, و ان علينا ان نكبر ما قدمه الامام محمد عبده من خدمه جلي للفكر العربي الاسلامي يوم نشر نهج البلاغه و شرحه بايجاز.. فله يرقد العقل في انتشار هذا الكتاب العظيم الذي بات لايجهله احد من الادباء و المتأدبين و حسب الشيخ محمد عبده فخرأ ان عشرات الطبعات التي نشرت شرقا و غربا ظلت الي عهده قريب تستند الي النص الذي اثبته, و تكتفي بالشرح الذي اقتبسه و انتقاه.

(1) نقش سيد جمال الدين در بيداري مشرق زمين، انتشارات پيام، صفحه 113 و 114.

(1) «سيري در انديشة سياسي عرب» دكتر حميد عنايت، انتشارات امير كبير صفحه 169.

(1) همان مأخذ.

(1) دكتر عنايت مي‌نويسد: در نظر اول در مصر به زودي به محافل آزاديخواهان و روشنفكران مصري پيوست و براي روزنامه «المؤيد» مقاله نوشت همچنين در كتاب اصلي خود را به نام «طبايع الاستبداد» و «ام القري» در آنجا به پايان برد.

(2) همان مأخذ.

(1) طبيعت استبداد، ترجمه عبدالحسين ميرزاي قاجار، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم، صفحه 12 ـ 15.

(1) مأخذ قبلي، صفحه 133.

(1) مأخذ قبلي، صفحه 141.

(2) طبايع الاستبداد، به كوشش صادق سجادي، تهران نشر تاريخ ايران صفحه 23.

(3) همان مأخذ، صفحه 25.

(4) همان مأخذ، صفحه 157.

(1) همان مأخذ، صفحه 163 و 164 (آيه مورد استناد، رعد آيه 11).

(1) زمينة جامعه شناسي، تأليف: اگ برن (W. F. Ogburn) و نيم كف (M. F. Nimkoff) اقتباس اميرحسين آريان پور، (تهران: انتشارات دهخدا، 1350) ص 183.

(1) براي مأخذ اين مسائل، رجوع كنيد به طبري و مسعودي و ابن اثير و ابو الفدا و جاحظ و از متأخران گيرشمن و كيريستن سن، و كتابهاي ارزنده كارنامه اسلام از عبدالحسين زرين‌كوب، خدمات متقابل اسلام و ايران از مرتضي مطهري، علم و تمدن در اسلام از سيد نصر،‌ترجمه احمد آرام و مأخذ مشابه.

(2) و تا آنجا در ترويج علم و تحصيل كوشيد كه قرآن كريم گفت: «هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ـ آيا دانشمندان و بيدانشان همسانند،» و در سخنان ايراني آمد: «النظر الي وجه العالم عباده: نگاه به صورت دانشمندان عبادت است» و «النظر الي باب العالم عباده: نگاه كردن به در خانه دانشمند، (خيره شدن به محل سكناي يك دانشمند) عبادت است».

ادامه از پاورقي صفحه قبل و اين سخن امام زين العابدين: «اطلبوا العلم و لو بسفك المنهج و خوض اللجج: دانش را بجويد اگر چه خونتان در راه آن ريخته شود و بر سر گردابهاي مرگبار سفر كنيد» يا اين روايت پيامبر به نقل امام صادق: «اكثر الناس قيمه اكثرهم علما: قيمت آن كس در اجتماع انساني بيشتر است كه دانشش بيشتر است» و دهها امثال اين تعليم.

(1) اشاره به داستان معروف شاهنامه: نيز رجوع شود به ايران در زمان ساسانيان.

(2) در ذكر نام اين بزرگان هيچگونه ترتيبي رعايت نشده است.

(3) انحطاط و سقوط امپراتوري روم، تأليف ادوارد گيبون (Edward Gibbon) ترجمة ابوالقاسم طاهري (چاپ جيبي) ص 303.

(1) دربارة اين شخصيت علمي و اختراعات به ثبت رسيده او (66 اختراع) و اختراعات ديگر او (بيش از 96 اختراع عمومي) رجوع شود به كتاب فلاسفه شيعه، تأليف: شيخ عبد الله نعمه، ترجمه سيد جعفر غضبان، ص 337 به بعد.

(2) نوسازي جامعه، تأليف: مايرون وينر (Myron Weiner) ترجمة رحمت الله مقدم مراغه‌اي (انتشارات فرانكلين، 1350)، ص 47.

(1) از مقدمه ايرانشهر، بر كتاب شرح حال و آثار سيد جمال الدين اسدآبادي، تأليف: ميرزا لطف الله اسدآبادي (قم: دارالفكر).

(2) مي‌توان در اين قسمت،‌ از باب مثال مرحوم دكتر محمد معين را نام برد ـ رحمه الله عليه.

(1) نقش سيد جمال الدين اسدآبادي در بيداري مشرق زمين، ص 282.