درباره مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی

مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي ، مؤسسه اي است اسلامي، علمي، فرهنگي و جهاني با ماهیت غير انتفاعي كه به دستور حضرت آيت الله خامنه اي ، ولي امر مسلمين در سال 1369 هجري شمسي برای مدت نا محدود تأسيس شد و داراي شخصيت حقوقي مستقل است . و محل اصلي آن تهران می باشد و مي تواند در صورت ضرورت در نقاط مهم ايران و ساير كشورهاي جهان شعب يا دفاتري تأسيس كند.

 

شنبه 27 مرداد 1397 6 ذی‌الحجه 1439 Saturday 18 August 2018

.

.

.

.

.

پیام‌ها:
حضرت علی علیه السلام : من از همه حریص تر به وحدت مردم در جامعه مى باشم
بازدید کنندگان محترم آماده دریافت پیشنهادات و انتقادات شما عزیزان در بخشهای مختلف وب سایت معاونت امور ایران هستیم
حضرت رضا سلام الله علیه : عبادت به بسیاری روزه و نماز نیست بلکه عبادت به زیاد اندیشیدن در کار خداست
حضرت علی سلام الله علیه : هر کس عمل امروز خود را اصلاح و کوتاهی های دیروز خود را جبران کند ، رستگار شود.
شیخ محمد عبده
1021

شیخ محمد عبده

تولد

در سال 1266 ه .ق. در دهكده «محلة نصر» يكى از روستاهاى شبراخيت كه از شهرهاى استان بحيره است نوزادى زيباروى، ديده به جهان گشود و قلب پدر و مادرش را غرق شادى نمود.

نام دل‏انگيز محمّد را برايش برگزيدند؛ به اين اميد كه از راه و رسم پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله الگو بردارد و در راه شناخت و عمل به سنت نبوى قدم گذارد

 پدر وى «عبده» نام داشت و بعدها نام پدر به اسم فرزندش محمّد افزوده شد. پدر محمد مرد محترمى بود و در منطقه‏اى حاصلخيز، كشاورزى مى‏كرد. محمد عبده درباره پدر و مادر خود چنين سخن مى‏گويد:

در چشم من، پدرم بزرگترين مرد روستا بود؛ و حتى بزرگترين مرد دنيا. زيرا دنيا در چشم من همان روستا بود. بعضى از حاكمان منطقه، وقتى به روستا مى‏آمدند در خانه پدرم منزل مى‏كردند؛ با وجود آن كه افراد پولدارتر نيز در روستا بودند. به همين سبب، عقيده پيدا كردم كه بلندمرتبگى به ثروت بستگى ندارد. پدرم ثابت قدم و در برخوردها محكم و بر دشمنانش سرسخت بود. و من از وى همه اين خصوصيت‏ها را به ارث بردم؛ به جز شدت عمل در مقابل دشمنان را.

 

اما منزلت مادرم در ميان زنان روستا، كمتر از منزلت پدرم در ميان مردان روستا نبود. مادرم به فقيران ترحم مى‏كرد و مهر مى‏ورزيد و هميشه خدا را شاكر بود...(1)

روزى پدر، برادران محمد را به كشاورزى فراخواند و به هر كدام قطعه زمينى اهداء كرد، تا مشغول كار شوند و براى خود درآمدى داشته باشند. اما محمد را به مدارس علوم دينى فرستاد.(1)مرحوم مصطفى عبدالرزاق، يكى از شاگردان شيخ، مى‏گويد: پدر محمد عبده، او را از ميان برادران برگزيد و به خاطر منزلتى كه نزد پدر داشت، به درس خواندن وادار نمود. در اين مورد آمده است:

 

رشد شيخ محمد عبده در هنگامى بود كه خانواده در راحتى نسبى به سر مى‏برد. چون پدر شيخ محمد عبده به خاطر قساوت‏هاى حاكمان و ظلم آنان مجبور به فرار شد، در اثناى مسافرت از روستاى خود، با «جنينة» مادر شيخ محمد عبده ازدواج كرد و به وطن خود «محلة نصر» بازگشت و برخى از اموال از دست رفته خود را بازستاند. به همين خاطر، محمد عبده در زمانى به دنيا آمد و رشد نمود كه پدر از لحاظ تمكن مالى در وضع خوبى به سر مى‏برد و مى‏توانست زمينه تعليم محمد را فراهم سازد؛ در حالى كه چنين موقعيتى براى ديگر برادران وى به وجود نيامد.(2)

حفظ قرآن

ده بهار از عمر محمد گذشته بود كه خواندن و نوشتن را فراگرفت. سپس به مكتب مردى كه حافظ قرآن كريم بود، رفت تا قرآن بياموزد. وى قرائت را نزد آن حافظ قرآن تمرين نمود تا از لحاظ نكات تجويدى مشكلى نداشته باشد؛ و آن قدر اين كار را ادامه داد، تا در مدت دو سال، تمام آن را حفظ كرد.

 

عبده، پدر محمّد، كه از حفظ قرآن توسط فرزندش بسيار خرسند بود، در سال 1279 ه .ق. براى تكميل قرائت قرآن و تجويد وفراگرفتن ديگر علوم دينى، وى را به شهر «طنطا» فرستاد، تا در مسجد احمدى اين شهر به تحصيل مشغول شود.(1)

طنطا كه از شهرهاى قديمى است، در استان غربى مصر واقع شده و نام قبلى آن در عصر فراعنه، طنتاثو بود. به مرور زمان به طندتا و طنتدا تغيير پيدا كرد و در سال 1205 ه .ق. به طنطا تغييرنام يافت. اين شهر از سال 1215 ه .ق مركز استان غربى، بازار بزرگ تجارت مصر و مركز خطوط آهن و جاده‏هاى شوسه مى‏باشد و داراى 000/150 نفر جمعيت است. سيد احمد البدوى از اولياء قرن دوازدهم هجرى و همچنين طنطاوى، صاحب تفسير مشهور، از اين شهر برخاسته ‏اند.(2)

 

آن روزها، مسجد احمدى در شهر طنطا مركز آموزش علوم قرآنى اعم از حفظ، تجويد و تفسير قرآن بود. برنامه فعاليت‏هاى فرهنگى اين مسجد هر شب بين نماز مغرب و عشاء انجام مى‏شد و هر هفته بعد از نماز جمعه، كلاس تجويد و حفظ قرآن برگزار مى‏گرديد. و محصّلان اين كلاس‏ها معلمان آينده همين كلاس‏ها مى‏شدند.(1) دايى شيخ محمد عبده به نام شيخ مجاهد نيز يكى از استادان تجويد مسجد احمدى بود.(2)

تحصيلات حوزوى

محمد كه پس از آموزش كامل قرآن و تجويد، پانزده ساله شده بود، در همان مسجد احمدى شروع به تحصيل ادبيات عرب نمود و فراگيرى كتاب «شرح كفراوى» بر كتاب «الأجروميه» را آغاز كرد.

 

كتبى كه در زمينه ادبيات عرب تدريس مى‏شد، خصوصاً كتاب فوق، پيچيدگى خاصى داشت و در تأليف آن، رعايت حال تازه واردان نشده بود و از همان ابتدا، دانشجو را با اصطلاحات دشوار ادبى روبه‏رو مى‏ساخت؛ به‏طورى كه اين ضعف نظام آموزشى و متون درسى مدارس علميه، باعث نا اميدى محمد از ادامه تحصيل شد و مقدمات بازگشت وى را فراهم نمود.(1)محمد با شجاعتى كه در وجود خود احساس مى‏نمود، توانست خود را از آن فشار روحى نجات دهد. وى در اين باره مى‏گويد:

 

در سال 1281 ه .ق. در مسجد احمدى كه در طنطا واقع شده است به فراگيرى دانش پرداختم و فراگرفتن «شرح كفراوى» را بر «الأجروميه» آغاز كردم. يك سال و نيم را بر اين منوال گذراندم و هيچ نفهميدم! زيرا روش آموزش مدرّسين بد بود. آنها ما را با هجوم اصطلاحات نحوى يا فقهى روبرو مى‏كردند وما آن‏ها را نمى‏فهميديم؛ آنها توجهى به فهماندن معانى اصطلاحات مزبور براى امثال ما را نداشتند! به همين جهت، نا اميدى از موفقيت مرا فراگرفت و از درس گريختم و مدت سه ماه نزد دايى‏هايم پنهان شدم!

برادر محمد كه متوجه شد وى تحصيل را رها كرده، تلاش كرد محمد را براى ادامه تحصيل به مسجد احمدى بازگرداند؛ اما فايده‏اى نداشت و سرانجام محمد لباس و وسايل خود را برداشت و به روستاى محلة نصر بازگشت. او براى اين كه تا مدتى ذهن خانواده را از اين مطلب دور نگه دارد، تصميم به ازدواج گرفت و در سال 1282 ه .ق. با يكى از دختران روستاى خودش ازدواج نمود.(1)

ادامه تحصيل

پدر محمّد كه همه تلاش خود را براى تحصيلات محمد به كار گرفته بود، از اين كه وى درس را رها كرد و مى‏خواست به كشاورزى بپردازد، ناراحت بود ومى‏كوشيد محمد را به محيط علم بازگرداند. شيخ محمد عبده در زندگى‏نامه خويش مى‏نويسد:

پس از آن كه چهل روز از ازدواجم سپرى شد، پدرم در يك روز آفتابى به سراغم آمد و مرا به رفتن به طنطا براى آموختن علم وادار كرد! هر چه دليل آوردم و از رفتن امتناع ورزيدم، پدرم قبول نكرد. نخواستم امر پدر را اطاعت نكنم؛ مخصوصاً كه ديدم پدرم اسبى را آماده ساخته تا مرا روانه كند. به ناچار سوار شدم و همراه يكى از نزديكان كه پدرم او را به ملازمت با من سفارش كرده بود، حركت كردم. وى مردى نيرومند و قوى بود و تا ايستگاه راه آهن من را مشايعت كرد.

آن روز هوا به شدت گرم بود و باد تند و سوزانى مى‏وزيد و ريگ‏هاى ريز داغ صحرا را به صورتم مى‏زد. من كه توان ادامه راه را نداشتم به همراهم گفتم «بايد به دهكده‏اى برويم و در آن‏جا منتظر بمانيم تا هوا بهتر شود.» او از اين كار خوددارى كرد ولى من او را پشت سر گذاشته و اسبم را تاختم و فرياد كنان به وى گفتم «من به دهكده كنيسه اورين مى‏روم.» بيشتر ساكنان اين دهكده، خانواده دايى‏هاى پدرم بودند.

جوانان دهكده از ديدن من خوشحال شدند؛ زيرا من به سواركارى و بازى با اسلحه در آن‏جا معروف بودم و آنان آرزو داشتند مدتى در ميانشان بمانم تا با يكديگر به تفريح و بازى بپردازيم. همراه سفرم نيز به آن‏جا آمد و تا عصر اصرار مى‏كرد كه مرا به ايستگاه راه‏آهن ببرد. به او گفتم «اسبت را بگير و برگرد! من نيز فردا صبح به طنطا مى‏روم؛ و اگر ميل دارى به پدرم مى‏گويى كه من به طنطا رفته‏ام!» وى نيز بازگشت و هر چه خواست به پدرم گفت. من)در آن دهكده پانزده روز ماندم. در اين مدت، ماجرايى پيش آمد كه حال مرا دگرگون كرد و ميل و رغبتى ديگر به سويم آمد.

 

با درويش

در دهكده كنيسه اورين كه محمد به آن‏جا رفت، پيرمردى وارسته زندگى مى‏كرد كه محمد خضر نام داشت(2) و به شيخ درويش معروف بود. وى كه يكى از دايى‏هاى پدر محمد بود، چندين بار به صحراى ليبى و طرابلس سفر كرده بود(3) و از عقايد سنوسيّان تأثير گرفته بود.(4)

شيخ درويش مدتى نيز در استانبول از محضر سيد محمد مدنى استفاده كرده بود. سيد محمد مدنى والد شيخ الظافر بود كه در آستانه (مركز خلافت عثمانى) زندگى كرد و در همان جا فوت نمود.(5) شيخ درويش، از سيد محمد مدنى طريقه شاذليه(1) را فراگرفت. او قرآن كريم و كتاب «المُوطّأ» مالك بن انس (متوفاى 179 ه .ق.) را حفظ كرده بود و در همان روستا به كار كشاورزى اشتغال داشت.

درويش روزى كتابى را كه سيد محمد مدنى نگاشته بود، برداشت و به سراغ محمد رفت و به او گفت «چشمانم كم سو است؛ اگر مى‏توانى قسمتى از اين كتاب را برايم بخوان.» محمد كه از كتاب خواندن متنفر شده بود، اين پيشنهاد را رد كرد و كتاب شيخ را گرفت و كنار گذاشت. پيرمرد صبور و با وقار چندين بار تقاضاى خود را تكرار كرد تا اين كه محمد راضى شد قسمتى از آن را بخواند. وقتى چند سطر از كتاب را خواند، شيخ درويش شروع به تفسير معانى كتاب نمود. محمد پس از ساعتى، شيخ را رها كرد و به بازى با بچه‏ها مشغول شد.

روز دوم، پيش از غروب آفتاب، شيخ كتابش را برداشت و به سراغ محمد رفت و مثل روز قبل مقدارى از آن را براى محمد تفسير كرد. روز سوم، محمد حدود سه ساعت كتاب شيخ را خواند و او توضيح داد و احساس خستگى نكرد؛ بلكه وقتى پيرمرد براى كار كشاورزى مى‏خواست از خانه خارج شود، كتاب را از او به امانت گرفت و شروع به مطالعه آن كرد و هر جا كه متوجه نمى‏شد، علامت گذاشت تا از شيخ سؤال كند. به اين ترتيب علاقه به خواندن كتاب دوباره در محمد زنده شد. محمد در اين باره مى‏گويد:

رسائل شيخ، مقدارى از معارف صوفيّه را دربرداشت و بسيارى از سخنان ايشان در آداب نفس و ترغيب به مكارم اخلاق و تطهير روح از پليدى رذائل و بى ميلى نسبت به امور باطل در زندگى دنيا را شامل بود.

هنوز روز پنجم نيامده بود كه حالم دگرگون شد و از هيچ چيز به اندازه امورى كه قبلاً آن‏ها را دوست داشتم ـ مثل بازى و تفاخر و پرداختن به كارهاى باطل ـ متنفر نبودم! در اثر مطالعه و فهم، محبوبترين كارها در نظرم به بدترين عمل مبدّل شد. و از قيافه جوانانى كه مرا به آن چه دوست داشتم دعوت مى‏كردند و از معاشرت با شيخ (خدا رحمتش كند) مرا بى رغبت مى‏ساختند، بيزار گشتم؛ به طورى كه قدرت تحمل و ديدن يكى از آن‏ها را هم نداشتم و از ديدار همگى مى‏گريختم؛ آن سان كه شخص سالم از بيمارى كه مبتلا به مرض مسرى شده، مى‏گريزد!!»(1)

در حقيقت مى‏توان شيخ درويش را نجات دهنده محمد از سرخوردگى و فرار از تحصيل علم دانست؛ زيرا پس از آشنايى با وى، محمد دوباره تصميم گرفت به مسجد احمدى بازگردد و تحصيل را ادامه دهد. وى در دوران تحصيل نيز رابطه خود را با آن دهكده قطع ننمود.(1)سنوسيه

تاريخ جديد ليبى پيش از آن كه متأثر از حضور تركان عثمانى ـ كه در مجموع مدت آن نسبتاً محدود بوده است ـ باشد، متأثر از استقرار و پرتوافكنى يك طريقه جديد پرقدرت به نام سنوسيه است كه توسط محمد سنوسى تأسيس شد.

مؤسس اين سلسله فردى به نام محمد بن على سنوسى، چهل و دومين فرزند از سلاله پيامبر بود كه در تاريخ 22 دسامبر 1787م. مطابق با 1166 ه .ش. در «تورش» نزديك به «مستغانم» در الجزاير به دنيا آمد. سنوسى از سال 1209ه.ش. مدتى را در مكه شاگرد احمد بن ادريس فاسى، مؤسس طريقه‏هاى قادريه ـ ادريسيه بود و در پى فوت وى در سال 1216 ه .ش. درمنطقه كوه ابوقبيس واقع در نزديكى مكه، اولين زاويه(2) خود را تأسيس كرد. سنوسى، پس از چندى به برقه بازگشت و در سال 1234 ه .ش. زاويه‏اى در البيضاء و زاويه‏اى در جغبوب تأسيس كرد و در سال 1238ه.ش. در همان محل فوت نمود.(1) در پى مرگ سنوسى، پسر وى به نام محمّد المهدى جايش را گرفت و با تسلط بر بخش قابل توجهى از صحراى شرقى، شعباتى از طريقه را در كانم، اوآداى، و بوركو تأسيس كرد. محمد المهدى در گورو به سال 1280 ه .ش. فوت كرد،(2) وبرادرزاده وى به نام محمد الشريف جانشين او شد (1259 تا 1312 ه .ش.) و به دليل آمدن فرانسويان به چاد (كانم، و تيبستى) به كُفره نقل مكان كرد و در آن‏جا دست به تشكيل گروهى چريكى عليه استعمارگران اروپايى زد. محمد الشريف در پى تشكيل اين گروه در سال‏هاى 1294 تا 1295ه .ش. عليه انگليس‏ها در مرز مصر و عليه فرانسويان در صحرا جنگيد و عاقبت در پشت دروازه‏هاى آگادِس و در جنوب تونس شكست خورد و مجبور به ترك ليبى شد. نوه مؤسس سنوسيه موسوم به محمد ادريس كه در سال 1268ش. متولد شد، در سال 1295 ش. امير برقه شد و در سال 1301 ش. توسط موسولينى اخراج گرديد و به قاهره گريخت و 24 سال بعد براى به دست گرفتن قدرت به ليبى بازگشت.

ايتاليايى‏ها در پى عهد نامه اُوش، جاى ترك‏ها را گرفتند و بلافاصله پس از جنگ، تمامى كشور را زير سلطه خود درآوردند؛ ولى با وجود تلاش طاقت فرسا و مقاومت طولانى سنوسى‏ها (عمر مختار در القصور نزديك برقه) جنگ با تسخير كفره در سال 1310 ش. به پايان رسيد و اموال سنوسيه ضبط و زاويه‏هاى آنان به استثناى زاويه جغبوب تعطيل شد.

در جريان جنگ جهانى دوم، امير ادريس با اعزام نيروهاى ليبيايى غرب به مصر، جانب انگليسى‏ها را گرفت و «سر آنتونى ايدن» در سال 1321 ش. به سلسله سنوسيه قول استيفاى حقوق آنان را براى سال 1325ش. داد. ادريس سه سال بعد، امير برقه مستقل و در سال 1331 ش. فرمانرواى كشور پادشاهى ليبى (شامل برقه، طرابلس غرب و فزّان) شد.

پس از دستيابى ليبى به سرمايه گران‏قدر نفت و صدور آن توانست بودجه زيادى را كسب نمايد. اما اوضاع سياسى داخلى، خيلى زود دگرگون شد و ملك ادريس كه در ابتدا چهره‏اى مردمى داشت به سبب سوء استفاده‏هاى درباريان مستبد و فاسد، اعتبار و نفوذ خود را از دست داد.

تظاهرات دانشجويى و اعتصابات كاركنان نفت در سال 1346 ش. نيز نشانه خوبى براى ادامه سلطنت وى نبود. ارتش ليبى كه از شكست در جنگ شش روزه(1) سرخورده بود، و بى تفاوتى سلطان در مورد فلسطين را نظاره مى‏كرد، هنگامى كه ادريس از تركيه و يونان بازديد مى‏نمود، ضربه آخر را وارد كرد. و با تصرف نقاط حساس كشور در سال 1348 ش. اعلام جمهورى كرد.

تفكر سنوسيه كه از يك قرن پيش نقش مهمى در حيات مذهبى ليبى ايفا كرده بود، با قيام سال 1348 ش. تضعيف شد و حذف جامع البيضاء كه مدرسه علميه سنوسيه به شمار مى‏رفت، ضربه مرگبارى بر پيكره اين طريقه وارد نمود.(2)

سنوسيّان معتقدند كه مسلمانان بايد به همان روش مسلمانان صدر اسلام زندگى كنند و با هم متحد و يكپارچه شوند.

شاذليه

رهبر اين گروه ابى الحسن على بن عبدالله بن عبدالجبار شاذلى است. وى از نسل امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و در مذهب مالكى (يكى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت) فقيه بود. او در سرزمين مغرب رشد نمود و مسافرت‏هاى زيادى به سرزمين‏هاى اسلامى داشت و عاقبت در سال 656 ه .ق. در كشور مصر فوت نمود و در ساحل درياى سرخ به خاك سپرده شد.(1)قديمى‏ترين طريقه در سودان شاذليه است كه در سال 849 ه .ق. توسط جزولى، مشهور به شريف حمد ابودونانه، در ميان قبايل برابره رايج شد. جانشينان وى تا امروز منصب خليفه را عهده‏دار بوده‏اند. جزيره توتى در نيل آبى، محل آرامگاه خوجلى (خواجه على) بن عبدالرحمان (متوفى 1122 ه .ش.) يكى از شخصيت‏هاى مقدس در طريقه شاذليه است.(2)شاذليه پيروان زيادى در مناطق مختلف دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:

1. جزاير كومور: مبلّغ اين فرقه در اين منطقه سعيد بن محمد المعروف بود كه در سال 1283 ش. وفات يافت. آرامگاه وى در مورونى و در زاويه ميره رِنى قرار دارد و مورد احترام زيادى است. نزديك به 50% مسلمانان كومور از اين طريقه پيروى مى‏كنند.

2. شمال كنيا

3. تانزانيا كه دو فرقه در آن نفوذ زيادى دارند: شاذليه و قادريه.

4. كشور مالاوى: اين طريقه در اين كشور كه از جنوب به موزامبيك و از غرب به زامبيا محدود است، پيروان زيادى دارد. و نمايندگان اين طريقه با خليفه شاذليه كه در زنگبار ساكن است در ارتباطند.(1)

محمّد در طنطا

محمد شانزده ساله بود كه در جمادى‏الاخر سال 1282ه.ق. به طنطا بازگشت و در مسجد احمدى با روحيه‏اى تازه و هدفمند به تحصيل پرداخت. البته اين بار كتاب آسان‏ترى به نام «شرح شيخ خالد» بر «اجروميه» را تدريس مى‏كردند.

محمد عبده تقريباً چهار ماه ديگر در آن جا به فراگيرى مقدمات مشغول شد و پس از آن تصميم گرفت به دانشگاه معروف الازهر برود. بنابراين در نيمه شوال سال 1282ه .ق. به قاهره مسافرت نمود.(2)

دانشگاه الازهر

تاريخ و قدمت اين دانشگاه به حدود سال‏هاى 350 تا 360 ه .ق. برمى‏گردد. بنيان‏گذار مسجد جامع الازهر جوهر كاتب صِقِلّى غلام و سردار نيرومند المعزلدين‏الله (حكومت از 341 تا 365 ق) چهارمين خليفه فاطمى بود. و در پى فتح مصر، شهر قاهره تحت عنوان (القاهرة المعزيه) به دستور او ساخته شد. او نخستين مسجد قاهره را به نام مسجد الازهر در جنوب شرقى و سمت قبله قصر خليفه در ميانه محله ترك و ديلم بنا كرد. و چون خلفاى فاطمى شيعه بودند، آن مسجد را به افتخار نام مبارك حضرت زهرا عليهاالسلام «جامع الازهر» ناميد. ساختمان «جامع» از 24 جمادى الاولى سال 359 تا نهم رمضان سال 361 ه .ق. به طول انجاميد و تا پايان دوره فاطميان، مركز علوم مذهبى شيعيان اسماعيلى بود.

به مرور زمان، هر يك از مذاهب چهارگانه (حنفى، شافعى، حنبلى و مالكى) در جامع الازهر نماينده مخصوص داشتند. اما چون مذهب دربار حنفى بود، شيخ جامع الازهر به فرمان شاهانه از ميان حنفيان برگزيده مى‏شد.(1)

تغيير نظام آموزشى الازهر از سنتى به علوم جديد در كنار علوم فقهى از زمان عباس حلمى، جانشين محمدعلى پاشا آغاز شد. در سال 1325 ه .ق. مدرسه دارالعلوم وابسته به الازهر پديد آمد كه توجه استادان الازهر را به تدريس تاريخ، هندسه، موسيقى وغيره جلب كرد. در اين زمان، الازهر 314 مدرّس و نزديك به ده هزار دانشجو از مذاهب چهارگانه اهل سنت داشت.(1)در سال 1329 ق. الازهر به عنوان برترين نهاد آموزشى مصر اعلام شد و مدارس واقع در شهرهاى طنطا، دسوق، دمياط، اسكندريه و نيز مدرسه تربيت قضات (القضاء الشرعى) به تابعيت الازهر درآمد.

كليه امور دانشگاه الازهر به وسيله انجمنى به نام «مجلس الازهر الاعلى» با تشكيلات زير اداره مى‏شد: رئيس الازهر و معاون او، مفتى مصر، نمايندگان وزارت دادگسترى و دارايى و فرهنگ و اوقاف و چهار تن از دانشمندان.(2)

اين مدرسه طلاب زيادى را در حجره‏هاى خود جاى مى‏داد. كف هر حجره حصيرى انداخته شده، و صندوقى نيز در گوشه حجره براى لباس و لحاف وغيره پيش بينى شده بود. غذاى طلاب بر عهده خودشان بود.

برنامه شبانه روزى طلاب اين حوزه چنين بود: سحرگاهان از خواب بيدار مى‏شدند، نماز صبح مى‏خواندند و پس از آن در كلاس فقه كه تا طلوع آفتاب ادامه داشت، شركت مى‏كردند. پس از اتمامِ درس صبحگاهى، به دنبال صبحانه و هر كس براى خود چيزى تدارك مى‏ديد. آن گاه طلاب تا اذان ظهر، به مطالعه دروس خود مى‏پرداختند. پس از اداى نماز و خوردن ناهار، درس نحو شروع مى‏شد و گاهى تا عصر طول مى‏كشيد. شب را نيز به استراحت مى‏پرداختند و خود را براى كلاس صبح فردا آماده مى‏كردند. پس از چند سال كه فقه و نحو مى‏خواندند، دروس اصول فقه و بلاغت جاى فقه و نحو را مى‏گرفت.

دروس اصلى اين دانشگاه همان بود كه ذكر شد. البته برخى از دانش‏پژوهان كه علاقه بيشترى به يادگيرى داشتند، در اوقات فراغت به آموختن تفسير، حديث و منطق مى‏پرداختند.(1)

بر كرسى تدريس

استاد محمّد عبده در سال 1294 ه .ق. از علماى الازهر درخواست نمود كنفرانسى ترتيب دهند تا از پايان‏نامه تحصيلى خود دفاع كند. گرچه شيوخ الازهر نسبت به وى به خاطر شركت در كلاس‏هاى سيد جمال ديد خوبى نداشتند، او از اين امتحان سربلند بيرون آمد و شيوخ الازهر اذعان كردند كه كسى را مانند او نديده‏اند.(1)

پس از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه بزرگ الازهر، كلاس درسى در منزل خود تشكيل داد و براى عده‏اى از دانشجويان كتاب «تهذيب الاخلاق» نوشته ابن مسكويه را كه به‏روش عقلى و فلسفى درباره علم اخلاق نگاشته شده است، تدريس مى‏نمود.

وى براى آشنايى دانشجويان از اوضاع و تمدن غرب كتاب «تاريخ تمدن اروپا» را كه فرانسوا پيرگيوم گيزو(2)نوشته و نعمة‏اللّه‏ خورى آن را به عربى ترجمه كرده است، به دانشجويان تعليم مى‏داد.

مدرّس دارالعلوم

استادان الازهر از ميان دانشجويان آن دانشگاه عده‏اى را انتخاب مى‏كردند تا دروس مربوط به قضاوت را به آن‏ها آموزش دهند و آنها را براى قاضى شدن تربيت كنند.

شيخ محمد عبده به عنوان استاد تاريخ اين مؤسسه برگزيده شد. وى به جاى اين كه «كامل التواريخ» نوشته ابن‏اثير و يا «تاريخ طبرى» را براى دانشجويان تدريس كند، «تاريخ ابن خلدون» را به‏آنها تدريس مى‏كرد؛ چون كتابى جامع‏تر از كتاب‏هاى فوق بود.(1) وى كه مرد تلاش‏هاى علمى و اصلاحى در جامعه آن روز مصر بود، از طرف مدرسة الألسن (مدرسه زبان‏ها) نيز به استادى منصوب شد.

تفسير قرآن

هنگامى كه محمد عبده در بيروت به سر مى‏برد، در دو مسجد آن شهر، كلاس تفسير قرآن كريم برگزار كرد. روش او در اين درس تفسير بدين گونه بود كه آيات قرآن را با توجه به آيات ديگر قرآن تفسير مى‏كرد و در زمان مناسب درباره عقايد مسلمين و مسائل اجتماعى براى آنان سخن مى‏گفت.(1)تدريس در مدرسه سلطانيّه

مسؤولان مدرسه سلطانيه بيروت كه منزلت علمى شيخ محمد عبده را مى‏دانستند، از وى دعوت كردند در آن مدرسه تدريس كند. شيخ محمد عبده ضمن قبول اين پيشنهاد، شروع به اصلاح برنامه درسى آن مدرسه كرد و طى زمان اندكى، اين مدرسه را به يك مدرسه عالى تبديل نمود. شيخ بيش‏تر اوقات خود را در اين مدرسه مى‏گذرانيد و در زمينه توحيد، بلاغت، فقه و تاريخ اسلام تدريس مى‏كرد.(2)

 

تفكرات و نقش وى در تقريب مذاهب

اصلاح نظام آموزشى

شيخ محمد عبده كه خود يك بار به علت ضعف نظام آموزشى از درس گريزان شده بود، پس از رسيدن به مقامات بالاى علمى و عملى، دغدغه او اصلاح اين نظام آموزشى بود. به همين خاطر در نوشته‏ها و گفتارهايش سعى داشت اين مسئله را توضيح دهد تا بلكه شيوخ بزرگ مصر در اين باره با او هماهنگ شوند.

بخشى از يكى از سخنرانى‏هاى اين مرد بزرگ درباره اصلاح وضعيت آموزشى را با هم مى‏خوانيم:

از اصمعى سؤال كردند كه مسلم بن وليد شاعرتر است يا ابونواس؟ او ابونواس را ترجيح داد. به وى گفتند كه ابوعبيد، مسلم را برتر مى‏داند.

اصمعى گفت «ابوعبيد روايت‏گر شعر است؛ اما در راه عملى آن، متحمل مشقت نشده است. در نتيجه نمى‏تواند براى حكميت اهليت داشته باشد.» سخن اصمعى حق است. زيرا آن كسى كه چيزى نچشد، از شناخت آن ناتوان است.

برخى گمان مى‏برند كه طلبه مى‏تواند بعد از شناخت اصطلاحات علم معانى، به كتاب‏هاى تفسير، مشابه «كشاف» رجوع كند و بلاغت آيات را از آن بيابد و در زمره آشنايان و آگاهان بلاغت و اعجاز قرآنى درآيد. اين گفتار، از پژوهندگان واقعى به دور است؛ زيرا در اين فرض نيازى به گذران فرصتى طولانى در راه تحصيل علم معانى نبوده، بلكه بايستى چنين مى‏گفتيم كه قرآن معجزه است چون نويسنده كشاف آن را معجزه دانسته است. و اين ادعا، غير معقول است.

... حقيقت آن است كه مسائل بر ما مخلوط شده است. در معانى اصطلاحى، مى‏نگريم و از آن به اطناب و تفصيل بحث مى‏كنيم و به مصيبتى گرفتار گشته‏ايم كه در دانش و خردمان، جاى يافته و از مطلوب و مقصود دور مانده‏ايم. از اين رو، ضرورى است راهى را در علوم، پيگيرى كنيم كه فراگيرى آن به سهولت ميسر باشد و دانش پژوه بتواند به راحتى دريابد. گمان من آن است كه اگر راه‏هاى فراگيرى پالايش شود، دانشجوى فن بلاغت با پيمودن سه سال مى‏تواند به قله اين علم دست يابد و همچنين دانش‏پژوه نحو براى رسيدن به مرتبه والاى آن دانش به بيش از اين مقدار نيازمند نيست؛ به گونه‏اى كه پس از آن آموزش گيرنده، فصيح و بليغ شود و ميان طبقات بلاغت، تمييز دهد و اعجاز قرآن را درك كند و بر شناخت كلمات گذشتگان، توانايى يابد و در زندگى دنيوى و اخروى از آن اندوخته، سود جويد... در برخى از علوم اسلامى، علم و عمل وحدت دارند؛ مثل علم كلام كه مقصود از آن دسترسى به يقين در مسائل كلامى است.

برخى به هنگام سؤال از مسائل اعتقادى، پاسخ مى‏دهند كه اين مطلب را مگوى كه كافر مى‏شوى و يا در زمره معتزله محسوب مى‏گردى و يا سخنانى از اين قبيل. اين گفتار سلاح و سپرى است كه كسانى كه در عقايد خويش شك دارند برمى‏گزينند تا با آن، از شبهاتى كه اعتقادات آنان را متزلزل مى‏كند، دفاع نمايند؛ ولى اين گونه پاسخ، قبل از هر گونه دفاعى از ترديد و شك پاسخ دهنده، پرده برمى‏دارد. زيرا كسى كه يقين دارد، آسوده خيال، گوش فرا مى‏دهد و اگر شبهه‏اى را در مخاطب ديد، توانايى آن را دارد كه از او بزدايد.

... از روش‏هاى نادرست در آموزش اين است كه مثلاً متن «سنوسيه» را تعليم مى‏دهند؛ در حالى كه دانش پژوه از مقدمات آن، چيزى فرانگرفته است. به او گفته مى‏شود كه حكم عقلى، داراى سه قسم است: واجب، محال و جايز و سپس تعاريف اصطلاحى اين اقسام را براى او مى‏خوانند؛ در حالى كه نسبت به مفاهيم آن، در جهل كامل به سر مى‏برد. پژوهش‏گر، الفاظ را بدون تصورى از مفاهيم آن، حفظ مى‏كند و فقط خيالاتى غير حقيقى در ذهن او باز مى‏ماند.

... برخى از پژوهندگان از پذيرش نصايح سرباز مى‏زنند و عذر مى‏آورند كه چاره‏اى جز گذراندن عمر در راه تحصيل «مطوّل»(1) و امثال آن ندارند. زيرا مثلاً كتاب‏هاى ديگرى چون كتاب «الصناعتين» از دروس قانونى محسوب نمى‏شود و يا آن كه استادى آن را تدريس نمى‏كند. يا استدلال مى‏كنند به اين كه قصد دارند دانشمندى مشهور بشوند و اين تلقى در ديد عموم، پديد نمى‏آيد مگر آن كه مطول را با تمامى حواشى در زمان مشخص آن، و يا حتى بيش از آن تحصيل كنند.

مطالب فوق را عذرى صحيح نمى‏توان دانست. من توصيه نمى‏كنم كه دانش پژوه با استاد خويش احياى سنت آنان است و چون آنان در تعليم و آموزش اين راه درست را پيمودند، نور دانش بر مسير آنان تابيد و آنان را در معاش و معاد، به سعادت و رستگارى رسانيد و ملتهايى كه اكنون دارنده چراغ دانش هستند از تابش نور آنان روشنايى گرفتند.

اعتراض كنندگان مى‏گويند: پيجويى تغيير سبك و روش نوگرايى، عشق و شيفتگى به بدعتهاست. ولى حقيقت غير از آن است. بدعت‏ها و نوگرايى‏ها، روشى است كه اينان برگزيده‏اند و اكنون آفات و ضرر گسترده آن، ظاهر گشته است. بنابراين، آنچه ما به آن مى‏خوانيم، دعوت به گذشته اصيل است؛ چيزى كه به نظر ما، جز با اتكاى بر آن دستيابى به مقصود حاصل نخواهد شد.

... من نظريات خويش را عرضه مى‏كنم و شنوندگان را به پذيرش آن مجبور نمى‏سازم و الا با آنچه به آن مى‏خوانم (آزاد انديشى و استقلال فكرى) تعارض خواهد داشت. علاوه بر آن، گمان نمى‏كنم شنوندگان با اجبار من، التزامى به اين عقايد پيدا كنند. بنابراين نظرياتى است كه به آنان ارائه گرديده. اگر آن را درست يافتند به آن تمسك خواهند كرد و در فرض كه آن را ناروا ديدند، دلهره‏اى نخواهد داشت و فقط تحمّل گرماى اين مجلس بر آنان خواهد ماند و در اين مقدار من و آنان همدرديم و خداوند در اصلاح امور دنيوى و اخروى، توفيقمان دهد.(1)نظر استاد مطهرى در باره شيخ محمد عبده

استاد شهيد مرتضى مطهرى درباره شيخ محمد عبده مى‏گويد:

عبده همان دردهايى را كه سيد جمال تشخيص داده بود احساس مى‏كرد. چيزى كه عبده را از سيد جمال متمايز مى‏سازد توجه خاص عبده به بحران انديشه مذهبى مسلمانان در اثر برخورد با تمدن غربى و مقتضيات جديد جهان است كه مسلمانان در اثر ركود چند ساله، آمادگى درستى براى مقابله با اين بحران نداشتند. به عبارت ديگر، عبده پس از جدا شدن از سيد جمال و بازگشت به مصر در جستجوى راه حلى بود كه از طرفى در اثر جمود فكرى و قشرى مآبى برخى علماى دينى، اسلام مانع پيشرفت و تكامل جامعه مصرى تلقى نشود و... و از طرف ديگر با نام انطباق اسلام با علم، افراط كارى‏ها صورت نگيرد، اصول و مقررات اسلامى با ذوق و سليقه‏هاى روز تطبيق داده نشود و به شكلى ديگر عملاً اسلام از صحنه خارج نگردد. عبده ـ بر خلاف سيد جمال ـ آن نوع مسؤليتى را احساس مى‏كرد كه يك عالم دينى احساس مى‏كند. از اين رو، عبده مسائلى را طرح كرد كه سيد جمال طرح نكرده است؛ از قبيل فقه مقارن از مذاهب چهارگانه، دخالت دادن مبانى فلسفه حقوقى در اجتهاد، ايجاد نظام حقوقى جديد در فقه كه پاسخگوى مسائل روز باشد... عبده كه مانند سيد جمال در پى وحدت دنياى اسلام بود، و با تعصب‏هاى فرقه‏اى ميانه خوشى نداشت، وقتى كه به قول خودش نهج‏البلاغه را كشف كرد، در صدد شرح و نشر آن برآمد و در تحشيه و پاورقى به همه آن كتاب حتى به خطبه‏هايى كه عليه خلفا بود درنگ نكرد؛ همچنان كه از ستايش بليغ و بى‏مانند سخنان على عليه‏السلام خوددارى ننمود.(1)

نامه‏اى به تولستوى

شيخ محمد عبده در رويارويى با غرب عقيده داشت كه بايد به اسلام راستين بازگشت كه اگر چنين شود، تمامى مشكلات جامعه اسلامى حل خواهد شد. وى درباره اسلامى كه در جامعه آن روز جارى بود مى‏گويد: «بسيارى از آنچه مى‏بينيد مردم به آن اسلام مى‏گويند در واقع اسلام نيست؛ بلكه نگهدارى از ظاهر و صورت نماز و روزه و حج است. و از گفتارها جز مختصرى همگى از معانى خود دور شده و وارونه گشته‏اند؛ و در نتيجه آنچه كه از بدعت‏ها و خرافات در اسلام عارض شده، مردم مسلمان به جمود فعلى كه آن را دين مى‏شمارند رسيده‏اند... وصله‏هاى ناجورى است كه به غلط اسم آن را اسلام گذاشته‏اند.»

تولستوى (از اديبان روسى كه كتاب معروف جنگ و صلح او به زبان‏هاى زنده دنيا ترجمه شده است) نيز عقيده داشت كه بايد به مسيحيت اصيل بازگشت و تنها راه درمان جامعه مسيحيت را همين مى‏دانست. تولستوى مى‏گفت:

پس از آن كه ملت‏ها به حكم مقامات حاكمه دسته جمعى به كيش مسيح درآمدند، تعاليم كليسايى كه به مراتب به بت پرستى نزديك‏تر بود تا به تعاليم مسيح، ظاهر شد و اين مسيحيت كليسايى از مسيحيت نخستين به كلى جداست.

طبقات مرفه و عاليه آستانه رنسانس ديگر قادر نبودند به مذهب كليسا مؤمن باشند؛ زيرا دروغ آن هويدا شده بود. و نيز قادر نبودند تعاليم مسيحيت را كه سراپاى حيات آنان را مردود مى‏شمرد، قبول كنند. و بى هيچ گونه بينش دينىِ زندگى بر جاى مانده بودند و بى اختيار به سوى جهان بينى بت پرستى كه معناى حيات را در لذت مى‏داند روى آوردند. ايمان كليسايى و مخصوصاً ايمان كاتوليك دستگاه به هم پيوسته‏اى است كه تغيير و يا ترميم آن، بى تخريب آن ممكن نيست... .(1)شيخ محمد عبده كه از افكار به حق تولستوى با خبر گشته و آثارى از او را خوانده بود، براى وى نامه‏اى نوشت كه بدين شرح است:

فيلسوف بزرگ آقاى تولستوى

تا كنون به ديدار شخصى شما موفق نشده‏ام ولى از شناخت آثار روحى شما محروم نيستم. نورانيت افكار شما اشعه‏اى به ديار ما افكنده كه افكار دانشمندان را به سوى شما كشانده است.

خداوند تو را به شناخت اسرار فطرت، كه بشر را بر آن نهاد خلق كرد، هدايت فرمايد. و به شما آن توفيق را بدهد كه به هدف و غايت آفرينش برسيد و دريابيد كه وجود بشر براى آن است كه با دانش رشد كند و با عمل و كوشش خود به ديگران فايده بخشد و نتيجه سعى او باقى بماند تا روح او از آن‏ها بهره گيرد. در چنين صورت خواهيد يافت كه بشر كنونى از راه راست انحراف پيدا كرده و قواى خود را در مواردى به كار مى‏برد كه به جاى آسايش و راحتى، نا آرامى و اضطراب ايجاد مى‏كند. ديد شما درباره دين با كنجكاوى خاصى توأم بوده است كه پرده‏هاى تقليد را پاره كرده و به حقيقت توحيد رسيده‏ايد و به آنچه رسيده‏ايد مردم را نيز با اعتقاد و عمل به آن دعوت مى‏كنيد. چنانچه با گفتار خود آنان را تشويق مى‏نماييد با كردار خويشتن نيز اراده‏ها و تصميم‏ها را برمى‏انگيزيد.

وجود شما همچنان كه مايه توبيخ و سرزنش ثروتمندان بوده، يار و مدد مستمندان و بيچارگان هم است و عالى‏ترين مدال افتخارى كه از اين فعاليت‏ها و كوشش‏هاى خود گرفته‏ايد اين است كه نادانان افكار شما را تحريم نموده‏اند (اشاره به حملات كليسا به تولستوى) و اين تحريمى كه از رؤساى مسيحيت به شما رسيده، اعتراف جالبى است كه آنان به مردم اعلان داشته‏اند. تو از گمراهان نيستى؛ پس حمد و ستايش خداوند را به جا بياور كه آنان تورا در گفتارها، از خود جدا ساخته‏اند زيرا تو در عقايد و افكار با آنان جدايى داشتى.

دل‏هاى ما به رشحات قلمى شما كه در آينده منتشر خواهد شد مشتاق است. از خداوند متعال مسئلت مى‏داريم كه به شما طول عمر عنايت كند و نيروهاى جسمى و فكرى شما را محفوظ بدارد و دل‏ها را براى شنيدن گفتارتان باز نگه دارد و مردم را به پيروى از كردار شما موفق بدارد.(1)

وى نامه ديگرى نيز به تولستوى نوشته است كه براى جلوگيرى از اطاله كلام، آن‏را ذكر نمى‏كنيم.(2)

وهابيت از ديدگاه شيخ

شيخ محمد عبده درباره وهابيت عقيده داشت كه آن‏ها در بعضى مسائل اسلامى غلو مى‏كنند؛ به طورى كه ساير مسلمين نمى‏توانند عقايد آن‏ها را بپذيرند.(3) عبده عقيده دارد اگر چه وهابيون بدعت‏هايى را از دين برداشتند، اما خود گرفتار ظاهر الفاظ شده و از معانى حقيقى دين به دور ماندند. وهابيها از اصولى دست برداشتند كه دين بر پايه

آن‏ها استوار است. اين‏ها نه دوستدار دينند و نه دوستدار تمدن.(4) وى در جاى ديگر پيرامون وهابيت مى‏گويد: «وهابيت براى اصلاح قيام كردند و مذهبشان نيكو بود؛ اگر در آن غلوّ و افراط نمى‏كردند. چه حاجتى به انهدام مقبره پيامبر است.؟ چرا بايد به تمام مسلمين غير از پيروان اين مذهب كافر گفته شود؟! و چرا بايد با زور سلاح، مسلمانان را به فرمانبردارى وادار كرد؟ اگر لااقل فقط در مقام حرف بود و (به اين تهديدها) عمل نمى‏كردند، مشكلى نبود؛ آن‏ها به حرفهاى ناحق خود عمل مى‏كنند.(1)محمد عبده در آراء فقهى خود بدون هيچ گونه تعصب به فرقه خاصى حكم مى‏كرد و با اين عمل، مذاهب را به هم نزديك مى‏ساخت و حساسيت‏ها را مى‏زدود. عقيده وى درباره اين كه آيا مى‏شود مردى زن خود را در يك مجلس سه طلاقه كند اين است كه نمى‏تواند چنين كارى انجام دهد و در صورت انجام اين كار فقط يك طلاق به حساب مى‏آيد. وى با استناد به آيه 229 سوره مباركه بقره «الطلاق مرتان فامساك بمعروف او تسريح باحسـان...» مى‏گويد: «خداوند فرمود دو بار. (يعنى طلاق دو بار انجام شود) پس منظور آيه اين است كه در دو مرحله، نه دو طلاق در يك بار و در يك زمان. » وى اشاره مى‏كند كه بين مفسرين و فقها در اين مسأله اختلاف است و اكثر آنها قائل به قول اولند؛ يعنى سه طلاقه كردن در يك مجلس درست است! اما قول دوم قول حق است. وى با اشاره به اين كه اماميه (شيعيان) نيز قول دوم را برگزيده‏اند، به ذكر دلائل پذيرش اين قول مى‏پردازد: « ابن اسحاق، و طاووس و عكرمه (طبق آنچه در صحيح مسلم آمده است) از ابن عباس نقل مى‏كنند كه گفت: طلاق در زمان رسول خدا و ابوبكر و دو سال از خلافت عمر اين چنين بود كه سه طلاق در يك مجلس هم يك طلاق محسوب مى‏شد. سپس عمر گفت «مردم در مثل چنين كارهايى عجله دارند.» و اين حكم سه طلاق در يك مجلس را امضاء نمود.»(1)

تقريب مذاهب

شيخ محمد عبده همچنان كه در سخنان شهيد مطهرى خوانديم داراى تعصب فرقه‏اى نبود. او عقيده داشت مذاهب اسلامى و حتى فراتر از آن، اديان الهى بايد با يكديگر وحدت داشته و با هم همكارى‏هاى نزديكى داشته باشند. هنگامى كه در بيروت به سر مى‏برد، كانونى را در آن شهر به نام «جمعية التقريب بين الاديان و المذاهب» ايجاد كرد كه عده زيادى از علما و ادبا در آن شركت مى‏كردند و مسيحيان نيز به اين مجالس مى‏آمدند. وى در اين كانون درباره وحدت اديان الهى سخن مى‏گفت و عقيده داشت كه پيروان سه دين بزرگ الهى (اسلام، مسيحيت و يهوديت) بايد با هم برادر باشند. اين مجالس تأثير خود را گذاشت؛ به‏طورى كه اسحاق تيلور(1) كشيش كليساى انگليس به اين جمعيت پيوست و در لندن نيز مقالاتى درباره دين اسلام و تجليل از آن نگاشت.(2)

دعوت به اصلاح

عبده شاگرد مكتب سيد بود امّا در شيوه برخورد، با او همگون نبود. در دوره حيات فكرى، عبده خط سيرى محافظه كارانه و اصلاح طلبانه داشت؛ ولى هر گاه در كنار سيد قرار مى‏گرفت، اسلوب و منش سيد در او آثارى مى‏آفريد و به بيان و نوشته‏اش حرارت مى‏داد.

عبده تا زمانى كه سيد در مصر مى‏زيست، چونان سايه‏اى افكار او را پى مى‏گرفت. پس از تبعيد سيد تا قيام عرابى پاشا، عبده در روزنامه‏هاى مصرى، خط اصلاح طلبانه‏اى داشت و گرايش انقلابى را با مماشات و رعايت تمام جوانب دنبال مى‏نمود. پس از شكست آن قيام و هنگامى كه عبده در تبعيد بود، پيامى از سيد دريافت كرد كه او را به سفر به لندن فرامى‏خواند. عبده در كنار سيد به نشر «عروة الوثقى» پرداخت. مقالات عروة الوثقى جانمايه آتشين كلام سيد را داشت و عبده همگام و همراه سيد بود. با تعطيل عروة الوثقى و سفر سيد به ايران، عبده به لبنان، رفت و مجدداً به خوى و خصلت محافظه كارانه و اصلاح طلبانه خويش باز گشت.

داعيه اصلاح مذهبى و نهادهاى دينى توسط او، موجب شد كه شيوخ الازهر و محافظه كاران، او را به بى دينى و يا انهدام بنيادهاى شريعت متهم كنند. برنامه‏هايى كه او براى تغيير نظام و متون درسى الازهر ارائه داد، نظريه آزادى اجتهاد، فتاوى بديع و تازه او وغيره تماماً خشم الازهريان و محافل سنتى را برمى‏انگيخت. از سوى ديگر، احتراز او از همراهى با انقلابيون عليه سياست‏هاى انگليس موجب مى‏شد كسانى چون مصطفى كامل و اصحاب او، عبده را همكار و جاده صاف كن سياست انگليس بشمرند. وفادارى عبده به گرايش اصلاح‏طلبى موجب شد كه حركت احياى دينى به دو شاخه تقسيم گردد: گروهى به شيوه سيد وفادار ماندند و انقلاب عظيم را خواهان بودند. گروه ديگر از شيوه و مسلك عبده پيروى و اصلاح درونى و حركت گام به گام را توصيه مى‏كردند.

شيوه‏هاى متفاوت

سيد و عبده، هر دو، اقتدار دين و بازسازى فهم شريعت را جستجو مى‏كردند. آنها خرافه زدايى و پيرايه فكنى از چهره ديانت را در آمال خويش جاى مى‏دادند و عزت و شكوه مجدد مسلمانان را در سر مى‏پروراندند. از اين نقاط اشتراك، بسيار بود. ولى در شيوه‏ها و ديدگاهها، تفاوت‏هاى نيز وجود داشت. در اين جا شمارى از اين تفاوتها را بررسى مى‏كنيم:

1. عبده پس از جدا شدن از سيد در اروپا، روحيه سياست‏گريزى پيدا كرد. دلزدگى او از مسائل سياسى و امور وابسته به آن، چيزى نبود كه پوشيده‏اش بدارد. او نه تنها از سياست بلكه از واژه‏هايى كه با سياست ارتباط داشتند، متنفر بود.(1)

در نقطه مقابل، سيد جمال تا پايان حيات، رجل سياسى باقى ماند. دعوت عبدالحميد (سلطان عثمانى) را براى رفتن به باب عالى پذيرفت و به اميد دستيابى به انقلابى از بالا، به آن سامان سفر كرد و تا پايان عمر، دغدغه دگرگونى‏هاى عظيم سياسى را در جهان اسلام داشت. او با انقلابيون ايران در جنبش عظيم تنباكو و حوادث پس از آن، تماس‏هاى پيگير برقرار كرد. و پس از سفر دوم به ايران و تبعيد آزاردهنده‏اش، به پيكار بى امان با شاه ايران پرداخت. با عالمان ايرانى از طريق مكاتبه ارتباط برقرار كرد و آنان را به جهاد عليه ناصرالدين شاه فراخواند و جنايات رژيم قاجارى را براى آنان برشمرد. سيد در هيچ جا با رخدادهاى جدى سياست دوره خود بيگانه نبود. در براندازى، در ميانجيگرى، و در بنيان‏سازى حكومت‏هاى زمان خود، نقش پيگير و جدّى داشت. و گر چه شرايط براى سيد كاملاً مساعد نبود، اما ما حضورش را در حوادث عظيم دوره او به راحتى مشاهده مى‏كنيم. در ميانجيگرى و طرح روابط ميان ايران و روسيه، در انقلاب تنباكو، در بسيج عالمان و مردمان عليه حكومت قاجارى و در نهايت در قتل ناصرالدين شاه، حضور او ملموس و مشهود است. در افغانستان، در حوادث داخلى آن كشور ميان امراى افغان، نقش او را مشاهده مى‏كنيم. در مدت اقامت در مصر، در تنازعات و اختلافات با دربار خديو و نيز سياست انگليس، نقش او مشهود است. در قيام مهدى سودانى نيز رد پاى فكرى او ديده مى‏شود. و اين نكته از تمايزات اصلى و جدّى سيد و عبده است. حركت سياسى براى عبده، حركت قَسرى و خلاف تمايل است. او گاه و بيگاه در زمان اوج حضور مردم (در جنبش عرابى پاشا) و يا در كنار مزاج آتشين سيد، به سوى سياست، خيزى برمى‏دارد و احساس تمايلى نشان مى‏دهد؛ اما آن گاه كه از شرايط فاصله مى‏گيرد، به سرشت خود بازمى‏گردد و چهره غير سياسى خود را به نمايش مى‏گذارد.

2. عبده اصلاح تربيتى و فرهنگى را مقدم بر همه چيز مى‏دانست. او معتقد بود كه بايستى باورها و روان جامعه اسلامى را پالايش كرد و آراست و آن را بر هر چيز اولويت داد. او اظهار مى‏داشت: «بر مسلمانان لازم است كه خود را به تربيت اسلامى، پرورش دهند تا بتوانند اين دستاورد را بچينند... بدون آن، تمام آرزوها باطل و پوچ است و تمام خواسته‏ها و آرمان‏ها، خواب‏هاى آشفته و اوهام‏اند.» با اين ديدگاه، او به مسأله تعليم و تربيت بهاى فراوانى مى‏دهد. در ارتباط با گسترش آموزش عمومى، تأسيس مدارس جديد توسط مسلمانان، اصلاح نظام آموزشى جديد و نظام الازهر وغيره تلاش‏هايى انجام مى‏دهد و حتى در برخى از موارد، به تدوين لوايح و برنامه اقدام مى‏كند.

از سوى ديگر، سيد به اصلاح تربيتى و فرهنگى از زاويه مسائل سياسى مى‏نگرد. او از منظر سياست، به دگرگونى تربيت و فرهنگ مى‏پردازد. امور فرهنگى و تربيتى‏اى كه او بر آن تأكيد مى‏ورزد، رابطه‏اى پيوسته و تنگاتنگ با دنياى سياست دارد. در نظر سيد، روح و هويت فرهنگ را سياست و اقتدار شكل مى‏دهد. او مى‏خواهد بنيادهاى عزّت مجدد را پايه‏سازى كند و در اين ميان، مى‏كوشد سطح و شالوده اين بنا را با پيكره آن متناسب و همگون سازد.

3. عبده در شكل مبارزه، به سازمان دهى و تربيت نيرو معتقد بود. او بارها از پيشنهاد خود به سيد ياد مى‏كند و از اين كه سيد به پيشنهاد او بذل توجه نكرد، به اظهار تأسف مى‏پردازد. از عبده نقل كرده ‏اند:

سيد جمال‏الدين قدرت شگرفى داشت. اگر آن را در راستاى تعليم و تربيت مصروف مى‏داشت، اسلام فايده بيشترى مى‏برد. من در پاريس، به او پيشنهاد كردم كه سياست را ترك كنيم و به مكانى كه از نظارت و مراقبت حكومت‏ها به دور است، سفر كنيم. گروهى از شاگردان را برگزينيم و با شيوه و مشرب خود، پرورش دهيم. ده سال نخواهد گذشت كه ما چنين و چنان شاگردانى خواهيم داشت كه ما را در ترك وطن و سياحت در زمين، پيروى كنند تا بتوانيم اصلاح مطلوب را سامان دهيم و آن را به بهترين وجه گسترده سازيم... اما سيد جمال به من گفت «تو حرف‏هاى دلسرد كننده و يأس‏آورى مى‏زنى...» سيد مردى دانشمند بود. به اسلام و احوال مسلمانان آشناترين بود. مى‏توانست از طريق افاده و تعليم، فايده گرانبارى را به دست آورد. اما تمام همّت خويش را به سياست معطوف داشت و استعداد او ضايع شد...

بيان فوق، تفاوت مشرب سيد و عبده را در روند احيا و جنبش بازسازى فهم دينى و بازگرداندن اقتدار مسلمانان نشان مى‏دهد. عبده معتقد است كه بايستى عده‏اى (هر چند محدود) را پروراند و سپس از آنان به عنوان اشاعه دهندگان پيام احيا و اصلاح استفاده كرد. اين روش مقبول سيد نبود؛ البته نه اين كه با تربيت نيرو مخالف باشد كه اين جزء اركان كار هر مصلحى است. بلكه با تعليم و تربيت جداى از معركه سياست مخالف بود. همان گونه كه به خود عبده اظهار كرده بود، پيشنهاد انزواگرايانه وى را ناشى از يأس و دلمردگى مى‏دانست. سيّد يكپارچه شور و نشاط بود. او نيروهاى خويش را از ميان توده‏هاى مردم برمى‏گزيد. عزلت‏نشينى براى سازمان‏دهى و نيروپرورى را روا نمى‏دانست. او معتقد بود كه جهان اسلام فرصت بازيابى قوا را ندارد و بايستى با قواى موجود، بر ارتش مهاجم و طمع‏پيشه، تهاجم بَرد تا كيان خويش و موجوديت خود را پاس دارد. در نوشته‏اى، سيد اظهار مى‏كند: «ديانت اسلامى در هنگامه حاضر، چونان كشتى است كه ناخداى آن، پيامبر و كشتى نشينان، تمام مسلمانان هستند (خواص و عوام). در شرايط حاضر، اين كشتى در درياى مواج سياست جهانى در آستانه غرق شدن است. و شايد حوادث ديپلماسى و دسيسه‏هاى دولت‏ها، به غرق شدن و نابودى آن بينجامد...»

سيد، جهان اسلام را در شرائط مخاطره‏انگيزى مى‏ديد. از اين رو فرصت را تنگ مى‏ديد و كار را صعب و بى‏مهلت. در تصويرگونه‏اى كه از شرايط دشوار جهان اسلام دارد، مى‏گويد:«اين چه فلاكت است! مصر و سودان و شبه جزيره بزرگ هندوستان را كه قسمت بزرگى از ممالك اسلامى است، انگلستان تصرف كرده؛ مراكش و تونس و الجزائر را فرانسه تصاحب نموده؛ جاوه و جزائر بحر محيط را هلند مالك‏الرقاب گشته؛ تركستان غربى و بلاد وسيعه ماوراءالنهر و قفقاز و داغستان را روس به حيطه تصرف درآورده؛ تركستان شرقى را چين متصرف شده و از ممالك اسلامى جز معدودى بر حالت استقلال باقى نمانده؛ و اين‏ها در خوف و خطر عظيمند.»(1)4. چگونگى برخورد با استعمار، از نكات ديگر افتراق و تمايز ميان عبده و سيّد است. عبده مقامات انگليسى مصر را متقاعد مى‏كند كه با منافع سياسى آنان ستيز و اصطكاكى نخواهد داشت. او همچنين در مسافرتى كه در سال 1282ه.ش. به الجزاير و تونس دارد، ديدگاه‏هاى خويش را به مردم آن سامان منتقل مى‏كند. خلاصه‏اى از آن ديدگاه‏ها در مجله المنار با عنوان «نصيحة الامام لاهل الجزائر و تونس» نشر يافت. او به مردمان آن منطقه كه تحت سلطه استعمار فرانسه مى‏زيستند، توصيه مى‏كند: «با حكومت [استعمارى[ مدارا كنند و از اشغال به سياست بپرهيزند. به اين شيوه مى‏توانند از يارى حكومت فرانسوى بهره جويند. زيرا حكومت‏هاى [استعمارى] در تمامى مناطق وقتى اعتقاد داشته باشند كه مردم منطقه از آنان ناخشنود يا به حكومت ديگر دل سپرده‏اند، با آنان سخت‏گيرانه برخورد خواهند كرد.»

عبده همچنين در نامه‏اى كه به عالم جزايرى عبدالحميد سمايا در سال 1282 ه .ق. مى‏نويسد، به او چنين توصيه مى‏كند: «هر چند به خرد والايت اطمينان دارم و نيز آگاهم كه نياز مسلمانان را به خويشتن مى‏دانى، امّا چاره‏اى جز آن نمى‏بينم كه بگويم مبادا به بررسى سياست حكومت [فرانسوى در الجزاير] و يا حكومت‏هاى ديگر بپردازى و در باره آن سخن بگويى. اين مقوله خطرناك است و ضرر آن سريع و قريب مى‏باشد همانا مردمان به نور دانش و راستى در عمل و جديّت در تلاش محتاج‏اند تا بتوانند در سلامت و امنيّت با امت‏ها و ملت‏هاى مجاور خود زندگى كنند.»

عبده در تحليل ميزان اقتدار نيروهاى استعمارى، قدرتى ژرف و گسترده براى آن قائل است. از اين روى، حركت‏هاى ضد استعمارى را تخطئه و رهبر آنها را به كوته‏نظرى متهم مى‏كند. او گر چه تسليم و اطاعت از قدرت‏هاى استعمارى را پذيرا نيست، اما مى‏گويد: «اخراج انگليس از خاك مصر، عملى دشوار و سنگين است. بايستى براى رسيدن به‏آن، جهاد از روش حكيمانه‏اى برخوردار باشد. همچنين بايستى عمل دراز مدتى كه شايد قرن‏ها به طول بينجامد، را در نظر گرفت. اين مسأله، كار كوچكى نيست كه تنها با سخن گفتن در محافل و نوشتن در جرائد به دست آيد.»

5. عبده جهان اسلام را در زمان خويش فاقد زمينه و صلاحيت لازم براى پذيرش دموكراسى و نهادهاى آن تلقى مى‏كرد. او معتقد بود مسائلى همچون تشكيل پارلمان، احزاب وغيره به شرايط و زمينه‏هايى نياز داشتند كه هنوز پديد نيامده بودند. او در مقاله‏اى كه با عنوان «خطاء العقلاء» نگاشت، داعيان قانون اساسى و پارلمان را خردمندان خطاكار دانست.

6. عبده از خشونت و خونريزى پرهيز دارد. مسيرى را مى‏پويد كه به جنگ و درگيرى نينجامد. حتى هنگامى كه در قيام عرابى پاشا حضور پيدا مى‏كند، از دستاوردهاى آن چنين ياد مى‏كند: «اين اولين گام در تاريخ نوين ماست. ميوه نوبرى كه ديگران آن را با خون آبيارى كردند و ما با آب نيل. صفاى اين قيام با خون انسان‏ها كدر نشد و اشك ديدگان با آن مخلوط نگشت و...»

7. معاشران و مخاطبان عبده عمدتاً تحصيل كردگان محافل حوزوى و دانشگاهى بودند. محفل درس و سخن او را اين كسان گرم نگه مى‏داشتند. حتى مستمعان سخنرانى‏هاى او در مساجد را عمدتاً اين طبقه تشكيل مى‏دادند. امّا سيّد چنين نبود. از هر صنف و طائفه‏اى مستمع و مخاطب داشت. مسجد و مدرسه، كوچه و بازار و خيابان و دكان، محفل سيد بودند. هر طبقه‏اى به آن راه داشت. هر فردى در حدّ بضاعت خويش، خوشه‏چين كلام و پيام و آرمان‏هاى سيد بود.

عبده چهره‏اى صد در صد آكادميك و علمى است كه تنها در محافل دانش‏پژوهى، ديدگاه‏هاى خويش را ارائه مى‏كند و يا نظريّات خويش را براى ايشان مى‏نگارد و نشر مى‏دهد. اما سيد عوام و خواص را در محفل خويش دارد. برخى از فدائيان او كسانى بودند كه شايد از خواندن و نوشتن هم بهره‏اى نداشتند؛ اما طنين كلام سيد را باجان شنيدند، آرمان او را دريافتند و در پى او رفتند .

8. عبده در باورهاى كلى، فردگراست. گرچه به زندگى اجتماعى و احكام آن بى توجه نيست، اما راز و رمز سعادت را در دنياى فرد جستجو مى‏كند. صلاح اجتماعى را در پرتو صلاح فردى مى‏داند. سعادت جوامع را در تغيير و تحول افراد معرفى مى‏كند.

عبده بر آزادى فردى و صلاح شخصى تأكيد مى‏كرد؛ اما سيّد راه ديگرى را پيمود. گر چه از اصلاح افراد غافل نبود، اما همت و آرمان خويش را متوجه تغييرات و اصلاحات عام و جمعى كرد. او تغييرات گسترده اجتماعى را تمنّا داشت و در يك كلام، سيد دلبسته دگرگونى‏ها و اصلاحات فراگير اجتماعى بود. او به دنبال آن نبود كه با پرورش يك گل در گلدان و گسترش آن، در نهايت يك گلستان درست كند. او مى‏خواست محيطى را فراهم كند كه از دشت و بيابان آن گل برويد و كوير خشكيده آن به جنگل سبز مبدل گردد.(1)

شهيد مطهرى در اين باره مى‏گويد:

عبده بر خلاف سيد جمال آن نوع مسؤوليتى را احساس مى‏كرد كه يك عالم دينى احساس مى‏كند. از اين رو در پى كشف ضوابطى بود كه جلو افراط و تفريط را بگيرد؛ لذا عبده مسائلى را طرح كرده كه سيد جمال طرح نكرده است.... و همچنين ديد خاصى درباره اجماع و اين كه اعتبار اجماع همان اعتبار افكار عمومى است و همچنين اين كه اصل شورى در اسلام همان اصل دموكراسى است كه غرب قرن‏ها بعد طرح كرده است.

عبده با سيد جمال در دو جهت اختلاف نظر داشت: يكى اين كه سيد انقلابى فكر مى‏كرد و عبده طرفدار اصلاح تدريجى بود. ديگر اين كه سيد مبارزه با استبداد و استعمار را در رأس برنامه‏هاى خود قرار داده بود و معتقد بود اول بايد ريشه اين ام‏الفساد را كند و دور انداخت؛ ولى عبده لااقل در اواخر عمر و بعد از جدا شدن از سيد در پاريس و بازگشت به مصر معتقد بود كه آموزش و تربيت دينى جامعه تقدم دارد بر آموزش و پرورش سياسى آن‏ها و بر هر حركت سياسى.(1)

نتايج كار سيد و عبده نتايج كار سيد و عبده از حيث تأثيرى كه اين دو بر تاريخ بيدارى مسلمانان داشته‏اند، از يكديگر بسيار متفاوت بوده است. سيد جمال بيشتر مرد پيكار و سختكوشى بود و عبده مرد انديشه و ميانه روى. سيد جمال آزادى مسلمانان را تنها راه تحرك فكرى آنان مى‏دانست؛ و عبده بيشتر انديشه تربيت اخلاقى و دينى مسلمانان را داشت. سيد جمال دامنه كوشش‏هاى خود را كم و بيش به سراسر جهان اسلامى كشاند؛ و عبده بيشتر در اصلاح احوال مصريان كوشيد. ولى شايد به دليل همين تفاوت‏ها بايد بگوييم كه حاصل كار سيدجمال و حاصل كار عبده مكمل يكديگر بوده است. مخصوصاً كه هر دوى آن‏ها ضرورت بازگشت مستقيم به منابع اصلى فكرى دينى و توجيه عقلى احكام شريعت و هماهنگى آن‏ها با مسائل عصر، و پرهيز از پراكندگى و فرقه بازى و پافشارى بر سر احياى اجتهاد و كوشش براى شناخت روح و جوهر دين اسلام در وراى قواعد خشك و بينش قشرى علماى چاكر حكومت، همداستان بودند. و همين خواست‏ها و آرزوها بود كه به نام اصول اساسى تجدد خواهى اهل سنّت پذيرفته شد.(1)

 مبارزه براى اصلاح

 

مصر در عصر محمد عبده

قبل از اين كه به‏مبارزات شيخ محمد عبده ـ كه غالباً به همراه سيد جمال بوده ـ بپردازيم، جامعه آن روز مصر را مرور مى‏كنيم.

مصريان آن روز به پادشاه آن كشور «خديو» مى‏گفتند. در زمان شيخ محمد عبده، چندين خديو حكومت كردند. اولين آن‏ها كه بخشى از مبارزات شيخ محمد عبده در عصر وى صورت گرفت، اسماعيل پاشا بود. وى فرزند ابراهيم پاشا و نوه محمدعلى پاشاى بزرگ بود و مدت زيادى را در پاريس به سر برده و در آنجا تحصيل كرده بود. وى پس از برادر زاده خود سعيد پاشا به عنوان خديو مصر، بر مردم حاكم شد. و در طول حكومتش تلاش كرد فرهنگ مصرى را به فرنگ فرانسوى مبدّل سازد. او شانزده سال حكومت كرد و سلطنت را در خانواده خود موروثى نمود.

نخستين مجلس مشورتى مصر كه شامل 75 نفر بود، به دستور خديو اسماعيل و در پى فشارهايى كه سيد جمال وارد كرد، تحقق پذيرفت.(1)وى اگر چه تمايلات غربى داشت، اما سرانجام به خاطر فشارهايى كه از سوى مردم به او وارد مى‏شد، در مقابل غربى‏ها ايستاد و تن به خواسته‏هاى اقتصادى انگليس نداد. وى پس از مدتى در اثر فشار اقتصادى دول اروپايى، با موافقت دولت عثمانى از سلطنت بر كنار شد.

پس از اسماعيل، فرزندش توفيق پاشا بر مسند حكومت نشست كه به مراتب بدتر از پدر خود عمل كرد. وى ابتدا با سيد جمال از در دوستى وارد شد، اما پس از اندكى در مقابل وى موضع گرفت.

شخصيت دوم حزب وطنى

سيد جمال الدين اسدآبادى عقيده داشت بايد مصلحين اجتماعى گرد هم آمده و در قالب يك سازمان و تشكيلات به فعاليت بپردازند تا بتوانند با نيروى استعمار كه آن روز به شدت در مصر نفوذ كرده بود، مبارزه كنند.

سيد جمال براى اين كار دست به تأسيس يك تشكّل سياسى به نام حزب وطنى زد و از دانشجويان زبده و خوش فكر خود عده‏اى را كه بيش از سيصد تن شدند، جمع كرد. سيد شاگردان را به تمرين سخنرانى وامى‏داشت و اصول و اسلوب سخنورى را به آنان آموزش مى‏داد و در ضمن، هدف مبارزات را تبيين و احساسات ميهنى را در آنان زنده مى‏كرد.

هدف عمده اين حزب اين بود كه از نفوذ بيگانه جلوگيرى كند و مصر را از دست عناصر ناشايست كه در اركان نظام نفوذ كرده بودند و همه چيز را براى خود مى‏خواستند، نجات دهد و كشور را از سلطه يك نفر درآورد و مقيد به قانون كند.(1)

اين حزب به سرعت موفقيت‏هاى زيادى به دست آورد و وظيفه خود را كه اعلان خطر نفوذ بيگانگان بود، به خوبى انجام داد.

شيخ محمد عبده نيز به عنوان شخصيت دوم اين حزب فعاليت‏هاى زيادى انجام داد. وى در جلساتى كه پيرامون برنامه‏هاى مفيد اين حزب در جامعه تشكيل مى‏شد، هفده مادّه مهم را تصويب كرد كه باعث انقلابى در مصر شد. در اين جلسات همچنين مقرّر گرديد هر يك از اعضاء گام‏هايى را كه در راه اين هفده ماده برداشته است، يادداشت و سپس گزارش كند. آن هفده ماده به شرح ذيل بود:

1. اعضاء انجمن در شبانه روز حداقل يك حزب قرآن مجيد را با دقت و تفكر بخوانند.

2. نمازهاى واجب خود را با جماعت بخوانند.

3. امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنند.

. مردم غير مسلمان را دعوت به اسلام نمايند.

5. با مبلغين نصارى به بهترين وجه مباحثه نمايند.

6. نسبت به فقرا در حد امكان احسان كنند.

7. هر عمل مشروعى كه از آن‏ها خواسته شد، انجام دهند و يا اگر آن‏ها خود از احتياج كسى مطلع شدند، بدون درخواست او اقدام نمايند.

8. بخشش و نيكى به خويشاوندان يا احوالپرسى كردن از آنها را فراموش نكنند.

9. مريض‏ها را عيادت كنند.

10. اگر يكى از نمازگزاران را در مسجد محل نديدند، علت غيبت او را جستجو نمايند تا اگر غيبت او به دليل داشتن مشكلى بوده، در رفع آن بكوشند.

11. از كسانى كه از مسافرت مشروع برگشتند، ديدار و احوالپرسى كنند.

12. حق وحقوقى را كه بايد به نيازمندان بدهند، به‏آنها بپردازند.

13. افرادى را كه از قوانين شرعى و اجتماعى بى خبرند، راهنمايى كنند.

14. صفات رذيله مخصوصاً كبر و خودخواهى و خودپسندى و رياست‏طلبى را از خويشتن دور نمايند.

15. از لغزش‏ها و خطاهاى برادران مسلمان خود (آنجا كه موجب طغيان آن‏ها نمى‏شود) بگذرند.

. با مردم، تندخو و غضبناك نباشند.

17. از انجام عمل و گفتن سخنى كه نفعى براى آنان و يا ديگر مسلمين از نظر مادى و معنوى ندارد، خوددارى كنند.

چون اجراى بعضى از اين مواد، احتياج به پيشتوانه مالى داشت، چهل نفر از اعضا در مرحله اول تصميم گرفتند تجملات زندگى خود را عموماً بفروشند و با حداقل ضروريات زندگى به سر برند؛ لذا آنها مجموع حاصل از فروش تجملات زندگى و پس‏انداز خود را به صندوق اين حزب تحويل دادند تا در موقع نياز از آن استفاده كنند.

اين حزب در مدت اندك يك ماه كه پابرجا بود توانست به موفقيت‏هاى كم نظيرى دست يابد. كارهاى انجام شده به‏شرح ذيل است:

1. هزار و پانصد مريض را عيادت نمودند.

2. دو هزار و هفتصد نفر از مسافرين را ديدن كردند.

3. پانصد نفر از مسلمانان را كه براى نماز به‏مسجد نرفته بودند، از حال آن‏ها جويا شدند.

4. دوازده هزار حاجت نيازمندان را برآورده كردند.

5. هشتصد نفر معتاد به مشروبات الكلى را توبه دادند.

6. هزار و سيصد نفر از مسلمانانى را كه نماز نمى‏خواندند، به خواندن نماز واداشتند.

7. چهارصد نفر از زنان بدكاره را وادار به توبه نمودند.

8. هشتاد نفر از مستخدمين ادارات انگليسى را وادار به استعفا كردند.

9. پانصد نفر از ثروتمندان مصر را از خريدن اشياء لوكس و تجملات زندگى كه از ممالك بيگانه و مخصوصاً انگلستان وارد مى‏شد، منصرف كردند.

10. به هفتاد و پنج نفر ورشكسته سرمايه دادند.

11. دويست و شش نفر از فقراى حقيقى را براى مدت يك سال تأمين كردند.

12. سى و پنج نصرانى و پانزده يهودى و هفتاد نفر بت‏پرست را مسلمان كردند.

13. با مبلغين نصارى كه تحت حمايت دولت انگليس در مصر مشغول فعاليت بودند، 44 مجلس بحث تشكيل دادند و 120 اشكال و ايراد كه از دادن جواب به‏آنها عاجز ماندند، مطرح ساختند.

پس از فعاليت يك ماهه اين حزب، لرد كرومر مستشار مالى انگليس در مصر، ديد يكباره 45% از نفوذ دولت انگليس در مصر كاسته شد و تجارت انگلستان 35% تنزل يافت. هشتاد نفر از مستخدمين با تجربه مسلمان كه در ادارات انگليسى مشغول كار بودند از شغل خود استعفا دادند و ديگر كسى حاضر نيست در ادارات انگليسى مشغول به كار شود. لرد كرومر با كمال تعجب ديد كه نمايندگان شركت‏هاى انگليس مخصوصاً كارخانه‏هاى اشياء تجملى و لوكس از عدم مراجعه مشتريان فريادشان بلند است و مى‏گويند ما به اندازه مخارج مغازه و حقوق كاركنان آن هم فروش نمى‏كنيم. همچنين برخى از مأمورين دولت مصر كه مأمور وصول ماليات مشروبات الكلى و زنان روسپى و سينماها و تئاترها بودند، از شغل خود استعفا دادند. لرد كرومر ديد كه فعاليت‏هاى 35 ساله مبلغين نصارا در مصر نسبت به عمليات يك ماهه حزب وطنى مصر يك به شانزده است. او در يكى از گزارشات خود مى‏نويسد: «بدين وسيله به زمامداران انگلستان اعلام خطر مى‏كنم كه اگر يك سال ديگر حزب وطنى تحت رهبرى سيد جمال‏الدين اسدآبادى ادامه پيدا كند، نه تنها سياست و تجارت دولت انگليس در آسيا و آفريقا يكسره نابود خواهد شد، بلكه ترس آن است كه نفوذ كشورهاى اروپايى يكباره در سراسر جهان به خطر افتد.» وى در گزارش ديگرى مى‏نويسد:«انجمن وطنى مصر بهترين شاهد است بر استيلاى محيرالعقول مسلمين در سيزده قرن قبل كه در مدت كوتاهى بر ثلت كشورهاى جهان تسلط يافتند.»(1)اين اعترافات نشان‏گر اين است كه شيخ محمد عبده به درستى تشخيص داده بود كه بايد به اسلام راستين بازگشت؛ چنانكه گفته است: «اروپا از آن روزى كه مذهب (انحرافى) خويش را رها كرد جلو رفت و ما از روزى كه مذهب خويش را رها كرديم عقب رفتيم.»(2)خديو مصر (توفيق پاشا) كه از ادامه فعاليت اين حزب نگران شده بود از سيد دعوت كرد و كوشيد تا او را از ادامه كار بازدارد. وى به سيد جمال گفت: «بسيار شادمان مى‏شوم كه ببينم شهرها و شهرنشينان در بالاترين درجات پيشرفت قرار گرفته‏اند. اما متأسفانه اكثر مردم اين كشور كودن و نادانند و مصلحت نيست كه درس‏ها و گفته‏هاى هيجان‏انگيز شما را بشنوند و مملكت را در معرض هلاكت افكنند!» سيد در پاسخ ابراز داشت: «توده مصرى مانند ساير توده‏ها، از افراد كودن و نادان خالى نيست. ولى مردم دانا و عاقل نيز زياد دارد. و شما با هر نظرى كه به مردم مصر نگاه كنيد آنان نيز همان گونه به شما خواهند نگريست. اگر نصيحت اين مخلص را مى‏شنويد به زودى مردم را از راه ايجاد شورى در اداره امور شهرها سهيم كنيد. اين كار بيش از هر چيز ديگر موجب پايدارى حكومت و سلطنت شما خواهد شد.

عدم توجّه سيد جمال به سخنان خديو از يك سو و فشار سفير بريتانيا براى اخراج وى از سوى ديگر، باعث شد كه سيد جمال به عنوان «رياست جمعيتى سرّى كه باعث فساد در دين و دنياى مردم‏اند» شناخته شود و در سال 1296 ه.ق. محكوم به اخراج از مصر گردد.(1)

شيخ محمد عبده كه تا آن زمان در مدرسه دارالعلوم و مدرسة الالسن به تدريس مشغول بود، از استادى بر كنار گرديد و در اواسط رمضان سال 1296 ه .ق. مجبور شد به دهكده خود بازگردد.(1)هنگامى كه سيد جمال از مصر بيرون مى‏رفت اين جمله را بر زبان آورد: انى تركتُ الشيخ محمد عبده، و كفاهُ لمصرَ عالماً. «من شيخ محمد عبده را در مصر گذاشتم و براى كشور مصر دانشمندى چون او كافى است.»(2)بعد از تبعيد سيد جمال، در ميان شاگردان او سه گرايش پديد آمد:

1. گروه مبارزى كه عقيده داشتند براى رسيدن به مقاصد خود بايد از اسلحه نيز استفاده كرد. از اين گروه، احمد عرابى، وعبدالعال حلمى را مى‏توان نام آورد.

2. گروه دوم همان افكار سيد جمال را داشتند و تأكيد آنان بر استفاده از قدرت مردم بود.

3. گروهى كه رياست آن را عبده بر عهده داشت ؛ اين گروه عقيده‏اى به اصلاح از طريق جنگ نداشتند و بيشترين تأكيد آنها بر اصلاح تدريجى مردم بود تا به اين بلوغ برسند كه بايد از حضور بيگانه در اركان كشور جلوگيرى شود.(3)

مبارزه از طريق مطبوعات

شيخ محمد عبده اگر چه به دهكده خود تبعيد شده بود، ولى به دهكده خود نرفت؛ بلكه در اطراف قاهره مخفى شد تا در فرصتى مناسب به فعاليت‏هاى علمى خود برگردد.(1)

رياض پاشا به ادبيات و فعاليتهاى ادبى در كشور علاقه وافرى داشت. هنگامى كه وى به رياست الوزرايى مصر برگزيده شد، از نويسندگان برجسته حمايت كرد؛ به‏طورى كه با حمايت وى دائرة المعارف بستانى نوشته شد.

شيخ محمد عبده با وى تماس گرفت و از طريق وى مورد عفو خديو واقع شد و توانست بار ديگر به عرصه فعاليت‏هاى دينى وادبى خود بازگردد. وى در سال 1297 ه .ق. اداره روزنامه «الوقائع المصريه» را پذيرفت و دوستان خود از قبيل سعد زغلول و ابراهيم هلباوى را به همكارى دعوت كرد و به نگارش روزنامه مشغول شد.

دوران سردبيرى محمد عبده براى اين روزنامه هجده ماه به طول انجاميد و وى در همين مدت كوتاه، مقالات متعدد دينى، ادبى، و اجتماعى ارزشمند عرضه نمود. او در ضمن اين مقالات از نحوه اداره حكومت انتقاد مى‏كرد و پيشنهادات خود را مبنى بر ساماندهى اوضاع كشور از طريق تقويت مجلس ارائه مى‏داد. وى از عملكرد هر كس و يا مؤسسه و وزارتخانه‏اى كه در مسير الهى قدم بر نمى‏داشت، انتقاد مى‏نمود. او از اين موقعيت براى اصلاح دين و دنياى مردم ستمديده مصر بهره جست. عناوين برخى از مقالات وى بدين شرح است:

ما اكثر القول و اقلّ العمل؟(1)

ما هو الفقر الحقيقى فى البلاد؟

تأثير التعليم فى الدين و العقيدة

الشورى و القانون(2)

مصر و اسماعيل باشا

الشورى

الشورى و الاستبداد(3)

مقالات متعدد شيخ محمد عبده در زمينه ضرورت وجود مجلس اعلاى تصميم گير، باعث شد مجلس اعلاى مصر تشكيل شود و وى نيز به عضويت آن نائل آيد.(4)قيام عرابى پاشا

احمد عرابى پاشا يكى از افسران ارتش مصر بود. در سال 1275 ه .ق. اختلاف او با فرمانده چريكى‏اش خسرو پاشا موجب اخراج او از ارتش شد كه با عفو خديو مصر «اسماعيل پاشا» به منصب خود بازگشت.

در سال 1298 ه .ق. رفقى پاشا كه ترك زبان بود، قانونى وضع كرد كه به موجب آن، ارتقاء به مقامات عالى ارتشى منحصر به فارغ التحصيلان دانشگاه جنگ مى‏شد. و فارغ التحصيلان اين دانشگاه همه غير مصرى بودند.

در سال 1298 ه .ق. روز شانزدهم ژانويه 1881 م. عده‏اى از افسران مصرى در خانه عرابى پاشا گرد آمدند، او را رهبر خود خطاب كردند و ضمن بيانيه‏اى خواستار بركنارى رفقى پاشا كه وزير جنگ بود، شدند. پس از رسيدن به اين هدف، خواستار استعفاى رياض پاشا كه در آن موقع نخست وزير بود، شدند. رياض پاشا به ناچار استعفا داد. پس از وى شريف پاشا نخست وزير پيشين و يكى از هواخواهان مجلس ملى نخست وزير شد. ولى او نيز نتوانست كارى از پيش برد. پس از وى سامى البارودى كه از دوستان افسران انقلابى بود به سمت نخست وزيرى رسيد.

خديو توفيق پاشا كه از اين تحولات نگران شده بود، نخست وزير را بركنار كرد و وزيران جديدى منصوب نمود. عرابى پاشا و يارانش كاخ خديو را محاصره، و از طرف مردم دو درخواست را مطرح كردند: 1. همه وزيران را عزل و مجلس ملّى برپا كند؛ 2. شماره نفرات ارتش را به هجده هزار نفر افزايش دهد.

خديو كه چاره‏اى نداشت تسليم شد و شريف پاشا بار ديگر به نخست وزيرى انتخاب گرديد و مجلس ملّى آغاز به كار كرد. انگلستان و فرانسه كه چنين تغييراتى را معارض با منافع خود در مصر مى‏ديدند، با بيانيه مشتركى حمايت خود را از خديو اعلام داشتند.

اختلافاتى بر سر بودجه مملكت بين مجلس و خديو به وجود آمده بود كه در نتيجه، شريف پاشا استعفا داد و بار ديگر بارودى به نخست وزيرى رسيد و وزارت جنگ را به عرابى پاشا تفويض كرد.

انگلستان كه راهى جز جنگ در برابر عرابى پاشا نمى‏ديد، دست به حمله نظامى زد و يازدهم ژوئيه 1882 م/ 1299ه.ق. ناوگان انگلستان، اسكندريه را بمباران كرد و روز چهاردهم سپتامبر همان سال پس از شكست نيروهاى عرابى پاشا از انگلستان در تل الكبير، عرابى دست از مقاومت برداشت. سپس خديو مصر كه مورد حمايت انگلستان بود، وى را به كشور سيلان تبعيد كرد.(1)

شيخ محمد عبده عقيده داشت براى اصلاحات نيازى به اين گونه برخوردها نيست؛ بلكه با تربيت جامعه و بالا بردن روحيه اجتماعى در مردم مى‏توان به نتايج دلخواه رسيد. وى به رهبرى عرابى پاشا در اين انقلاب نيز اعتراض داشت و مى‏گفت:«عرابى پاشا در سخن گفتن با شهامت ولى در رزمندگى ناتوان است. و به جاى اين كه به حكم عقل تن دهد، تحت تأثير آرزوها و خيالات تصميم مى‏گيرد.»(1) و در سخنرانى‏هاى ديگر خود اذعان كرده بود كه:«انقلاب نظامى عرابى پاشا صحيح نيست. او با روش خود، مصر را در دامان بيگانه مى‏افكند و قدرت و نفوذ اجانب را در اين كشور توسعه مى‏دهد.»(2)اما با وجود اين، وقتى مصر را در خطر ديد، دست در دست عرابى پاشا گذاشت و از او حمايت كرد. چون با توجه به شرايط موجود، براى ممانعت از نفوذ فيزيكى انگلستان در مصر چاره‏اى جز اين نداشت.

پس از اين كه عرابى پاشا شكست خورد و تبعيد شد، شيخ محمد عبده نيز به‏علت همكارى با او سه ماه به زندان رفت و سپس از مصر اخراج و تبعيد شد.

در زندان

محمد عبده مدتى را كه در زندان بود قيام عرابى پاشا و نظرات خود پيرامون اين قيام و نقش خود در اين قيام را به رشته تحرير درآورد. وى كه در برابر انگليس سمبل مقاومت محسوب مى‏شد، در نوشته‏اى كه در زندان نگاشت، تصريح كرد كه مقاومت در برابر انگليس بايد در قيام عرابى پاشا ادامه مى‏يافت. اما افسوس كه عده‏اى مثل سلطان پاشا خيانت كردند.(1) محمد عبده در مدتى كه در زندان به سر مى‏برد سختى‏هاى زيادى را تحمل كرد. وى در نامه‏اى كه از زندان براى يكى از دوستانش نوشت اين سختى‏ها را بيشتر فشارهاى روحى بيان كرده است.(2)

شيخ محمد عبده در غرب

شيخ محمد عبده كه هنگام تبعيد 33 ساله بود، به بيروت مسافرت كرد و در آن‏جا اقامت گزيد. سيد جمال كه در پاريس بود طى نامه‏اى از وى دعوت كرد به او بپيوندد تا در كنار هم و با كمك هم فعاليت‏هاى سياسى خود را از سر گيرند. وقتى شيخ محمد عبده به پاريس رفت، در كنار سيد جمال دست به انتشار مجله‏اى به نام «العروة الوثقى» زدند كه باعث آگاهى امّت اسلامى شد واستعمارگران را نگران ساخت.

مدير مسئول اين مجله سيد جمال و سردبير آن شيخ محمد عبده بود. شمارى از مقالاتى كه در اين مجله به چاپ مى‏رسيد، لبه تيز خود را متوجه استعمار كهنه انگليس كرده بود. فهرست برخى از آن مقالات به شرح ذيل است:

- الجبن

- زلزال الانجليز فى السودان

- اضطراب سياسة انكلترا فى مصر

- برلمان انكلترا

- مقاصد انكلترا فى مصر

- انكلترا و الجيش

- الانجليز و الاسلام

برخى از مقالات نيز پيرامون وحدت اسلامى و اديان آسمانى بود؛ از قبيل:

- النصرانيّة و الاسلام و اهلهما

- الوحدة الاسلامية

- دعوة الفُرس الى الاتحاد مع الافغان(1)

توزيع جهانى

مجله پر شور العروة الوثقى در سرزمين‏هاى مختلف نمايندگى ايجاد نمود و به طور مخفيانه چاپ و منتشر شد؛ زيرا دولت‏هاى اسلامى از ترس انگلستان اجازه پخش علنى آن را نمى‏دادند و حتى در برخى كشورها مثل هند و مصر براى خوانندگان اين مجله جريمه تعيين كردند. از طرف ديگر، شيخ محمد عبده براى يافتن نمايندگى انتشار و پخش اين مجله، مخفيانه سفرهايى به كشورهاى تونس و مصر نمود تا زمينه پخش آن را در اين كشورها فراهم سازد.(1)

عبده در لندن

در آن ايام، سياستمداران انگليس به چند دليل از سيد جمال دعوت كردند كه به لندن سفر كند و با آنان مذاكره نمايد:

1. شخصى به نام محمد احمد متمهدى (معروف به مهدى سودانى) در سودان ادعاى مهدويّت مى‏نمود و با نمايندگان انگلستان در آن‏جا به شدت مبارزه مى‏كرد و مشكلاتى براى آنان پديد آورده بود و از طرفى به سيد جمال ارادت مى‏ورزيد. انگليس‏ها با دعوت از سيد جمال مى‏خواستند از وجود وى در ساكت كردن محمد احمد متمهدى استفاده كنند.

2. مقالات مجله سيد جمال آنان را به وحشت انداخته بود؛ به همين خاطر مى‏خواستند با دعوت وى به لندن موجبات تعديل مقالات آن مجله را فراهم آورند. سيد جمال كه به شيخ محمد عبده از هر جهت اطمينان و به هوش سرشار و ذكاوت كم نظير او اذعان داشت و شجاعت او را هم امتحان كرده بود، وى را به نمايندگى از خود به لندن فرستاد. شيخ محمد عبده در اين سفر، خواسته‏هاى مصرى‏ها و سودانى‏ها را به پارلمان انگلستان ابلاغ كرد تا شايد در رفتار خود با اين كشورها تجديد نظر كنند. وى در لندن با سياستمداران آنجا درباره دخالت‏هاى نارواى انگلستان در سرزمين‏هاى اسلامى نيز سخن گفت. بخشى از اين مذاكرات را كه در مجله العروة الوثقى تحت عنوان «هولاء رجال الانجليز و هذه افكارهم» به چاپ رسيد، در اينجا مى‏آوريم:

وزير جنگ انگليس پرسيد «آيا مصرى‏ها راضى نيستند كه با امنيّت و آسودگى زير سلطه انگلستان به سر ببرند؟! و آيا حكومت ما را بهتر از حكومت تركان عثمانى و فلان پاشا نمى‏دانند؟»

شيخ پاسخ داد «هرگز! مصرى‏ها، قومى عرب هستند و همگى ـ جز اندكى ـ مسلمانند و همان گونه كه در ميان انگليسى‏ها وطن دوستانى وجود دارد، در ميان ايشان نيز كسانى هستند كه سرزمين‏هاى خود را دوست دارند؛ و به ذهن احدى از آنان اين فكر راه نمى‏يابد كه در برابر سلطه كسانى كه با دين و نژاد آن‏ها بيگانه‏اند، خضوع و فروتنى كنند! و درست نيست كه حضرت لرد با آگاهى از طبايع اُمم چنين تصوّر كنند كه در مردم مصر اين تمايل وجود دارد.»

وزير گفت «شما قبول نداريد كه جهالت و بى‏سوادى در سرزمين‏هاى مصر عموميت دارد و توده مردم ميان فرمانده بيگانه و فرمانده وطنى فرقى نمى‏گذارند؟! و اين كه گفتيد مصريان از تسلّط اجانب نفرت دارند، اين روحيه در ملت‏هايى است كه تهذيب شده و تربيت شده باشند...»

در اين هنگام، خشم تمام وجود شيخ محمد عبده را فراگرفت؛ خشمى كه شايسته هر فرد مسلمان غيرتمند است... و پاسخ داد:

«اولاً، نفرت از حكومت بيگانه و نپذيرفتن سلطه او، از جمله حالاتى است كه در طبيعت بشر به وديعه نهاده شده و نياز به درس و مطالعه ندارد و مولود شعور انسانى است كه در وحشى‏ترين امت‏ها نيز با قوت ظهور دارد! مانند قبايل زولو كه فراموش نكرده‏ايد در دفاع از وطنشان شما را چگونه به زحمت انداختند!

ثانياً، مسلمانان در هر سرزمينى كه باشند و بر هر درجه‏اى كه بتوان آنان را يافت، به آن مرتبه از نادانى كه وزير تصور مى‏كند نمى‏رسند! زيرا بى‏سوادان مسلمين و نيز آن‏هايى كه نمى‏توانند بنويسند ولى مى‏خوانند نيز معمولاً علم به ضروريات دين را از دست نمى‏دهند و از جمله آشكارترين و بارزترين ضروريات دينى نزد ايشان آن است كه مطيع مخالفين خود نباشند. و در خطبه‏هاى نماز جمعه و اندرزهاى واعظان مساجد، آموزش‏هايى هست كه لااقل جانشين معلومات ابتدايى مى‏شود و تمام اندرزهاى دينى كه آنان فرا مى‏گيرند، ايشان را از خضوع در برابر مخالفان دين بر حذر مى‏دارد و احساسات شريف انسانى را در آن‏ها پديد مى‏آورد؛ به گونه‏اى كه با وجود احساسات مزبور، از ساير امم عقب نمانند؛ به ويژه مصريان كه به زبان عربى سخن مى‏گويند و دقايقى را كه در اين زبان نهاده شده مى‏فهمند و زبان عربى، زبان دين ايشان است.

ثالثاً، از زمان محمدعلى، (محمدعلى پاشا خديو بزرگ مصر) علوم و فنون جديد همان گونه كه در كشورهاى اروپا رواج دارد، در سرزمين مصر نيز انتشار يافته و هر مصرى به اندازه خودش نصيبى از آن‏ها گرفته است و هيچ دهكده‏اى از دهكده‏هاى كوچك مصر از كسانى كه بتوانند بخوانند و بنويسند، خالى نيست و روزنامه‏هاى عربى، اخبار عمومى را به ايشان مى‏رسانند و كسانى كه روزنامه نمى‏خوانند اخبار را از ديگران كه مى‏خوانند، جويا مى‏شوند و از اين راه وطن دوستى را بر شعور طبيعى و اطاعت دينى مى‏افزايند...»(1)وى در پاسخ به سؤال ديگرى درباره توفيق پاشا خديو مصر اين گونه پاسخ داد: «توفيق پاشا بدترين رفتار را درباره ما مصرى‏ها معمول داشت! زيرا او زمينه را براى ورود شما (انگليسى‏ها) به سرزمين ما مهيّا ساخت و براى مردى چون او ـ كه در روزهاى جنگ به‏دشمنان ما پيوست ـ ممكن نيست كه ما كمترين احترامى در خود احساس كنيم. با وجود اين، اگر از زياده‏روى‏ها و تجاوزات خود پشيمان گردد و براى رهايى مصر از چنگ شما به كار و تلاش برخيزد، شايد گناه او را ببخشيم! ما خيانتكارانى را كه چهره‏هاى مصرى و قلبهاى انگليسى دارند نمى‏خواهيم.»(2)سرانجام انگليسى‏ها از شيخ محمد عبده و سيد جمال مأيوس شدند و دانستند كه نمى‏توانند از آن‏ها به نفع خود استفاده كنند. از طرف ديگر، شيخ محمد عبده مى‏دانست كه آنان در سياست‏هاى خود عليه كشورهاى اسلامى تجديد نظر نمى‏كنند. به همين دليل به پاريس بازگشت و به فعاليت‏هاى مطبوعاتى خود در كنار سيد جمال ادامه داد؛ هر چند اين فعاليت‏ها به دليل ممنوعيت چاپ و سخت‏گيريهاى گوناگون در سال 1302 ه .ق. تعطيل شد. اين ممنوعيت پس از هجده ماه از عمر اين مجله و پس از مسافرت شيخ محمد عبده به لندن بود.

بازگشت به بيروت

پس از تعطيلى مجله العروة الوثقى، سيد جمال براى ادامه مبارزات خود به ايران سفر كرد. شيخ محمد عبده نيز از استاد خود جدا شد و به بيروت بازگشت؛ زيرا از رفتن به مصر محروم بود. اين آخرين ديدار اين دو مرد بزرگ و الهى بود.

محمد عبده در بيروت بيش‏تر از طريق نوشتن كتاب و مقالات بيدارگرانه به كارهاى اصلاحى پرداخت و عملاً از شركت در مسائل سياسى دورى كرد. وى در بيروت با نهج البلاغه آشنا شد و شرحى بر آن نوشت. او همچنين در روزنامه «ثمرات الفنون» كه در بيروت به چاپ مى‏رسيد مقالاتى نوشت.(1)

اصلاح برنامه‏ هاى مدارس اسلامى

شيخ محمد عبده كه شاگرد سيد جمال بود همانند او روحيه اصلاح طلبى و مبارزاتى فراتر از محدوده جغرافيايى خود داشت؛ او به تمام دنياى اسلام مى‏انديشيد. هنگامى كه در بيروت به سر مى‏برد، از سوى سلطان عبدالحميد، پادشاه عثمانى، دستورى صادر شد كه طى آن هيئتى با رياست شيخ الاسلام عثمانى به اصلاح برنامه‏هاى مدارس اسلامى بپردازد. شيخ محمد عبده لايحه‏اى در اين باره نوشت و آن رابراى شيخ الاسلام عثمانى فرستاد و با اين كار، در اصلاح مدارس اسلامى شريك شد.

وى در اين لايحه پيشنهاداتى در مورد هر يك از دوره‏هاى تحصيلى و حتى معلمان ارائه داد. متن كامل اين لايحه در كتاب الاعمال الكاملة لامام الشيخ محمد عبده، ج 1، ص 75 به بعد موجود است.

جمعيت مقاصد خيريه بيروت

شيخ محمد عبده در بيروت احساس كرد فرانسه و انگليس با نفوذ فراوان خود در مراكز قدرت لبنان، تهاجم فرهنگى گسترده‏اى براى انحراف فكرى نسل جوان جامعه ترتيب داده‏اند. به همين دليل، جمعيت خيريه‏اى ايجاد كرد كه در آن براى تربيت فرزندان مسلمانان و تحت پوشش آموزشى گرفتن آن‏ها و براى زنده كردن عقايد دينى در دلهايشان و براى جلوگيرى از نفوذ افكار بيگانه در اذهانشان تلاش مى‏شد.

برخى مسيحيان وابسته كه ادامه كار اين جمعيت را به زيان خود مى‏دانستند، با شايعه پراكنى كه اين جمعيت، آموزشى نيست و سياسى عمل مى‏كند، باعث شدند كه اين جمعيت ملغى شود و به حد مجالس عادى كاهش يابد و سپس به مرور زمان از بين برود.(1)

بازگشت به مصر

در سال 1306 ه .ق. اوضاع سياسى مصر كمى دگرگون شد و رياض پاشا دوباره به قدرت رسيد و وزير كشور شد و زمينه براى بازگشت شيخ به مصر فراهم گرديد.

از طرف ديگر، نام شيخ محمد عبده زبانزد مردم شده بود و موقعيت وى از لحاظ سياسى اجازه نمى‏داد كه بيش از اين در تبعيد به سر برد. از اين رو برخى از دوستان شيخ مثل سعد زغلول و غازى مختار كوشيدند تا با واسطه‏هاى گوناگون از خديو اجازه بازگشت شيخ را بگيرند. خديو توفيق پاشا با وجود اين كه بسيار از دست شيخ ناراحت بود، اجازه داد به شرطى كه در مسائل سياسى دخالت نكند به مصر بازگردد.(1)شيخ با پذيرفتن اين شرط به مصر بازگشت. دليل پذيرفتن شرط اين بود كه وى از روش‏هاى سياسى محض نااميد شده و تصميم گرفته بود از طريق بالا بردن معلومات عمومى مردم و فهم و درك آنان، جامعه را اصلاح كند.

تأليف كتاب الاسلام والنصرانية

در اوايل سال 1279 ه .ش. هاناتو (وزير خارجه فرانسه) در يكى از نشريات پاريس مقاله‏اى به مناسبت استعمار ممالك اسلامى توسط فرانسه به چاپ رسانيد. وى در اين مقاله دو عقيده مسلمانان را باعث عقب‏ماندگى ذكر كرد: اول اين كه به الله عقيده دارند و خدا را يكى مى‏دانند و دوم اينكه به قضا و قدر عقيده دارند. وى در مقاله خود تأكيد مى‏كند كه عقيده مسيحيت به تثليت باعث مى‏شود مرتبه انسان بالا رود؛ اما مسلمانان با تنزيه خدا از شريك و يكى خواندن او، اين حس ترفيع را در خود از بين برده‏اند. از سوى ديگر، مسيحيت با عقيده به حريّت انسان، زمينه‏هاى پيشرفت او را فراهم مى‏سازد؛ در حالى كه مسلمانان با عقيده به قضا و قدر، آزادى انسان را از او سلب مى‏كنند.

شيخ محمد عبده پس از ديدن اين مقاله، شب را نخوابيد و در ردّ اين ادعاهاى واهى مقاله‏اى نگاشت. عبده در مقاله خود يادآور شد كه اسلام قائل به جبرى كه هاناتو فهميده نيست؛ بلكه در قرآن 64 آيه، آزادى اراده انسان را گواهى مى‏دهد.

همين موضوع باعث شد كه شيخ محمد عبده تصميم به تأليف كتاب «الاسلام و النصرانية» بگيرد.(1)

پاسخ به كشيش

سؤالى كه گاهى درباره تمدن غرب و اسلام مطرح مى‏شود اين است كه چرا مسلمانان عقب مانده‏تر از غربى‏ها هستند؟ بعضى سعى كرده‏اند دليل اين عقب‏ماندگى را در دين معرفى كنند و مى‏گويند: ما چه كار داريم كه متن و محتواى اسلام يا مسيحيت چيست. ما به ميوه آن‏ها نگاه مى‏كنيم. كشورهاى مسيحى پيشرفته‏اند، هم در فرهنگ و

هم در تمدن مادى و معنوى؛ اما مسلمانان عقب‏مانده ‏اند.

شيخ محمد عبده در جواب كشيشى كه به همين شكل استدلال كرده بود، گفت:

بسيار استدلال صحيحى است كه مى‏گوييد هر درختى را از روى ميوه‏اش بايد شناخت. ما هم اين مطلب را قبول داريم؛ ولى به شرط اين كه بدانيم اين ميوه مال همين درخت است. پس بايد ميوه‏اى را ببينيم كه صد در صد مال اين درخت است؛ نه

اين كه ما خيال كنيم مال اين درخت است و در واقع مال جاى ديگرى است... ما تا آن روزى كه به اسلام و لو به طور نسبى عمل مى‏كرديم، پيشرفته‏ترين ملت‏هاى دنيا بوديم. به اتفاق تمام اهل تحقيق، از ابتداى ظهور اسلام تا قرن پنجم و بلكه قرن ششم هجرى، مشعلدار تمدن و فرهنگ جهان، اسلام بوده است... و در آن وقت، دنياى مسيحيت در نهايت توحش و بربريت زندگى مى‏كرد.(1)جمعيت خيريه اسلامى

در سال 1310 ه .ق. عبده براى اصلاح تفكر آموزگاران و استادان مدارس مختلف مصر، در تأسيس مركزى به نام «جمعيت خيريه اسلامى» مشاركت نمود و در سال 1318 ه.ق. رياست اين جمعيت را به عهده گرفت.(2) او ضمن فعاليت‏هاى عام المنفعه، جلسات تفسيرى زيادى در اين مركز برگزار كرد و توانست انقلاب فكرى بزرگى ايجاد كند. زيرا كلاس‏هاى تفسير براى آموزگاران برقرار مى‏شد و از طريق آن‏ها به ذهن جوانان منتقل مى‏گرديد.(1)

در مسند قضاوت

عبده پس از ورود به مصر خواست، در مدرسه دارالعلوم تدريس كند؛ اما خديو «توفيق پاشا» موافقت نكرد، وبه جاى آن، پيشنهاد داد شيخ محمد عبده به عنوان قاضى در محاكم مصر مشغول به كار شود. او پس از دو سال فعاليت قضايى، به عنوان مستشار (رايزن) در محكمه استيناف تعيين گرديد.

رؤساى دادگاه‏ها با حقوق قضايى فرانسه آشنا بودند. از اين رو شيخ محمد عبده براى درك بهتر قواعد و احكام قضايى فرانسه تصميم گرفت زبان فرانسه را ياد بگيرد.

دكتر عثمان امين در كتاب «محمد عبده» كه پيرامون زندگى وى تأليف كرده مى‏نويسد: «تمام كسانى كه با استاد محمد عبده مصاحبت داشتند و نيز خواص او اتفاق نظر دارند كه وى زبان فرانسه را به خوبى فراگرفته بود؛ به طورى كه مى‏توانست به اين زبان سخن بگويد و بخواند و نيك بفهمد! با آن كه از آغاز فراگرفتن اين زبان تا وقتى چنين تسلطى پيدا كرد، مدت زيادى نمى‏گذشت...»

هدف شيخ از يادگيرى زبان فرانسه و فهميدن حقوق قضايى فرانسه آن نبود كه آن حقوق را بفهمد و طبق آن عمل كند؛ زيرا او مى‏دانست از احكام نورانى اسلام بهتر نيست. هدف وى استفاده از اين زبان براى شناساندن عظمت دين اسلام و احكام آن بود. شيخ طبق نظريه اسلام عمل مى‏كرد؛ تا آن جا كه عده‏اى از قضّات اعتراض كردند كه شيخ طبق قوانين قضايى فرانسه عمل نمى‏كند.(1)

اصلاح الازهر

در سال 1309 ه .ق. خديو «توفيق پاشا» فوت نمود و پسرش عباس، خديو مصر شد. در آن زمان، شيخ محمد عبده هنوز كارهاى قضاوت را انجام مى‏داد.

مشى سياسى عباس بر خلاف پدر بود. وى حتى عده‏اى از افراد نزديك به عرابى پاشا را به كارگمارد و از آن پس به جاى انگليس، فرانسه و دولت عثمانى از مصر حمايت مى‏كردند. شيخ محمد عبده فرصت را غنيمت شمرد و به عباس پاشا، خديو مصر، نزديك شد و به وى پيشنهاد داد كه يكى از شيوخ الازهر شود تا بتواند در دانشگاه معروف الازهر دست به اصلاحاتى بزند. و تأكيد كرد كه اين كار اصولاً سياسى به حساب نمى‏آيد و يك كار فرهنگى دينى است. خديو اين پيشنهاد را پذيرفت و دستور داد شورايى براى اداره و تنظيم برنامه‏هاى الازهر تشكيل شود. شيخ حسونه به عنوان رياست آن شورا و شيخ محمد عبده به‏عنوان يكى از اعضاى آن برگزيده شدند.

عبده توانست از اين موقعيت خود بهره بگيرد و به اصلاحاتى دست بزند. ابتدا به تنظيم برنامه‏هاى طلاب و وضع بهداشتى آنان پرداخت و سپس تصميم گرفت به اصلاحاتى در زمينه امور درسى آنان دست بزند كه فرياد اعتراض از گوشه و كنار بلند شد. شيخ تصميم گرفته بود كتاب‏هاى سودمندى براى دانشجويان انتخاب كند و از آنان امتحاناتى بگيرد.

يكى از شيوخ مصر در نامه‏اى به شيخ نوشت: «...فراگرفتن حساب به روش عملى، عقل را تباه مى‏كند و افراد را از دين بازمى‏دارد. و امتحان طلاب از بزرگترين موانع تحصيل است.»(1)

شيخ محمد عبده پس از مدتى در سال 1313 ه .ق. به عنوان رياست دانشگاه الازهر برگزيده شد و توانست به اقداماتى از جمله تغيير برخى متون درسى دست بزند. او به رغم كارشكنى مخالفان، با ايراد سخنرانى‏هاى متعدد و تطبيق آيات قرآنى با بسيارى از كشفيات جديد علمى، دانش آموختگان الازهر را به تأليف مقالات تحقيقى تشويق كرد و آنان را در مسير بهره‏گيرى از دانش‏هاى نوين و آموزش‏هاى سودمند قرار داد.(1)ديگر فعاليت‏ها

شيخ محمد عبده كه در 24 محرم سال 1317 ه .ق. به عنوان مفتى اعظم مصر برگزيده شد،(2) توانست از اين موقعيت استفاده كند و دامنه اصلاحات خود را وسعت بخشد. از همان تاريخ به بعد، دروس تفسير خود را در الازهر آغاز كرد. در 18 صفر سال 1317 ه .ق. عضو مجلس شوراى قوانين شد. و در سال 1318، جمعيتى به نام «جمعية احياء العلوم العربية» را تأسيس كرد كه تحقيق و نشر آثار اسلامى را بر عهده داشت.(3)

استادان و شاگردان

 

استادان:

شيخ درويش

شيخ درويش در حقيقت اولين مربّى استاد محمّد عبده به شمار مى‏رود. وى هميشه تأكيد مى‏كرد كه محمد علوم ديگر را از قبيل: منطق، حساب، اصول و مبادى هندسه فراگيرد. از اين رو محمد هر گاه كسى را كه اين علوم را فراگرفته بود، مى‏ديد، از او درخواست مى‏كرد به وى هم بياموزد؛ او هميشه در كتابخانه دنبال گوهر مقصود خود مى‏گشت. و البته گاهى به نتيجه مطلوب نيز مى‏رسيد؛ او از جمله كتاب «شرح قطب الدين رازى بر منطق» (شمسيه) را يافت و از آن بهره برد.

شيخ حسن الطويل

در دانشگاه الازهر، علوم عقلى تدريس نمى‏شد. محمد براى فراگرفتن اين علوم، از جمله منطق و فلسفه، به محضر شيخ حسن الطويل راه يافت كه اين گونه علوم را تدريس مى‏كرد.

وى طلاب الازهر را بر خلاف جوّ موجود به فراگيرى علوم گوناگون فرامى‏خواند و شروع به تدريس كتب ابن سينا و منطق ارسطو مى‏نمود.(1) او با فلسفه قديم و مصطلحات آن آشنا بود و از علوم رياضى و هندسى نيز بى بهره نبود. لذا به جهت تدريس منطق و فلسفه، برخى برچسب انحراف مذهبى و زندقه بر او مى‏زدند.

شيخ حسن الطويل مردى زاهد و قانع بود و لباس ساده‏اى بر تن مى‏كرد و در عين حال درباره مسائل اجتماعى و سياسى اظهار نظر مى‏نمود. روزى به او گفتند: فلان شخصيّت فردا به «دارالعلوم» مى‏آيد. بهتر است لباس خوبى بر تن كنى. وى در پاسخ گفت: در اين صورت من لباسى از پشم و حرير به دارالعلوم مى‏فرستم تا آقا با آن ملاقات كند! اما اگر حسن الطويل را مى‏خواهيد، همين است كه در اين لباس به سر مى‏برد.

كلاس درس شيخ حسن الطويل، محمد را سيراب نمى‏كرد و هرگز جوابگوى ذهن پويا و كنجكاو او نبود. محمد خود در اين باره مى‏گويد: «شيخ حسن الطويل قسمتى از فلسفه را براى من و ديگران درس مى‏گفت ولى يقين نداشت كه مقصود همان باشد كه او دريافته... تا اين كه سيد جمال به مصر آمد.»(1)سيد جمال الدين اسدآبادى

تأثير گذارترين فرد بر شيخ محمد عبده، اين استاد والامقام بود. آنها سال‏هاى زيادى را با هم بودند و شيخ محمد عبده نزديكترين شاگرد سيد جمال محسوب مى‏شد.

شيخ محمد عبده به استاد خود عشق مى‏ورزيد و خود را در مقابل او بسيار كوچك مى‏شمرد. وى در آغاز نامه‏اى كه از بيروت براى سيد جمال در پاريس ارسال كرد، مى‏نويسد:

مولاى الأعظم حفظه الله و أيد مقاصده. ليتنى كنت اعلم ماذا اكتب اليك. و انت تعلم ما فى نفسى كما اعلم ما فى نفسك. صنعتنا بيديك، و أفضت على موادنا صورها الكماليه، و أنشأتنا فى أحسن تقويم. فبك عرفنا أنفسنا، و بك عرفناك، و بك عرفنا العالم أجمعين. فعلمك بنا كما لا يخفاك علم من طريق الموجب، و علمك بذاتك، و ثقتك بقدرتك و إرادتك، فعنك صدرنا، و اليك اليك المآب.(2)

آقاى بزرگ من، خداوند تو را حفظ كند و اهدافت را تأييد نمايد. اى كاش مى‏دانستم چه چيزى برايت بنويسم. تو خود آن چه را كه در دل من است مى‏دانى؛ و من نيز آن چه را تو در دل دارى مى‏دانم. تو با دست خودت ما را ساختى و صورت كماليه را تو به ماده وجود ما افاضه كردى و ما را در بهترين ساختار پديد آوردى. به واسطه تو ما خود را شناختيم و به واسطه خودت تو را شناختيم و به وسيله تو تمام عالم را شناختيم. شناخت تو به ما مثل شناخت علت به معلول است. و آن دانش تو به ذات توست و اطمينان تو به توانايى و اراده‏اى است كه دارى. ما از تو پديد آمديم و به سوى تو بازمى‏گرديم.

شيخ محمد عبده در جاى ديگر درباره استاد خود مى‏گويد: «من يكى از شاگردان سيد هستم. اگر بگويم بعد از پيغمبران، هيچكس داراى چنين فكر صائب و رأى متين نبوده قطعاً در گفتار خود مبالغه نكرده‏ام.»(1)

سيد به تدريس علوم عقلى مشغول شد و محمد عبده اولين شاگردى بود كه به وى پيوست. او سايرين را نيز به شركت در كلاس‏هاى سيد تشويق مى‏كرد. محمد عبده از سال 1287 ه .ق. كه سيد به مصر رفت، نزد وى به فراگيرى علوم رياضى و فلسفى و علم كلام پرداخت.

استادان و عموم طلاب الازهر، شروع به تهمت زدن به شاگردان سيد و شخص محمد عبده كردند.آنها چنين تصور مى‏كردند كه اين علوم باعث سستى عقايد مى‏شود! و آن چنان انسان را در غفلت فرو مى‏برد كه از خير دنيا و آخرت محرومش مى‏كند. شيخ محمد كه هر ساله به دهكده اورين مى‏رفت اين مسائل را با شيخ درويش در ميان مى‏گذاشت و شيخ نيز اين چنين پاسخ مى‏داد:

خداى تعالى دانا و حكيم است؛ به طورى كه بالاتر از دانش و حكمت او مرتبه‏اى نيست. و كسى كه بيش از همه با دانا دشمن است نادان مى‏باشد و كسى كه بيش از هر كس با حكيم دشمنى مى‏ورزد، سفيه است! و هيچ كس نتوانسته با چيزى كه برتر از دانش و حكمت باشد به خداوند تقرب جويد و هيچ دانشى نزد خدا ناپسند نيست؛ همان‏گونه كه نادانى نزد او پسنديده نيست. و برخى چيزها كه بر آن نام علم گذاشته‏اند، در حقيقت علم نيست؛ مثل جادو و شعبده و امثال آن‏ها كه مقصود از فراگرفتن اين امور، زيان رساندن به مردم است.(1)

شاگردان:

محمد رشيد رضا

رشيد رضا اصالتاً سورى بود و تحصيلاتش را ابتدا در «مدرسه ملى اسلامى» كه از مدارس پيشرو طرابلس محسوب مى‏شد و سپس در يكى از مدارس دولتى عثمانى به پايان برد.

كوشش‏هاى رشيد رضا در جنبش عرب در سوريه مايه بلندى آوازه و آبروى او گشت. و در سال 1299 ه .ق. به رياست كنگره ملى سورى در دمشق برگزيده شد. پس از تسلط فرانسويان به سوريه، وى به مصر مهاجرت كرد و در شمار پيروان عبده درآمد.

وى يكبار به اروپا سفر كرد و در سال 1300 ه .ق. به عنوان عضو هيئت نمايندگى سوريه و فلسطين براى اعتراض به قيموميت انگلستان و فرانسه به جامعه ملل رفت.

از مهمترين خدماتش در تبليغ عقايد تجدد خواهان، تأسيس مجله «المنار» بود كه شماره اول آن در سال 1315 ه .ق. در قاهره چاپ شد و تا 35 سال در صفحات آن معارف اسلامى ترويج مى‏شد. از ديگر خدماتش بنيانگذارى انجمنى به نام «جمعية الدعوة و الارشاد» در سال 1288 ه .ق. بود. اين انجمن، هم مى‏خواست تبليغات مذهبى مسيحى را در كشورهاى اسلامى بى اثر كند، و هم براى نشر و تبليغ احكام اسلامى، واعظ تربيت مى‏كرد.

رشيد رضا در مقولات سياسى، نظر جديدى نداشت و مطلبى علاوه بر آن چه سيد جمال و عبده گفته‏اند ارائه نكرد. بيشترين تأكيد وى بازگشت به خلافت به شيوه صدر اسلام و با انتخاب مردم بود. او مى‏گفت: «تركان اين قانون را نقض كرده‏اند و بايد از قدرت كناره‏گيرى كنند تا مردم شخصى خردمند و توانا را از ميان عرب برگزينند. اما اگر كسى مقام خلافت را به زور غصب كرد، تا زمانى كه از شريعت اسلامى منحرف نشود مسلمانان بايد به حكم ضرورت و براى پرهيز از آشوب و نابسامانى از او اطاعت كنند.» اين انديشه رشيد رضا با آن روحيه تجددگرايانه سازگارى ندارد.

وى در راه اتحاد مسلمين و تقريب مذاهب گام مؤثرى برنداشت؛ اگر چه در نوشته‏هاى خود از آرزوى يگانگى همه مسلمانان دم مى‏زند. اما مخالفت‏هايى كه از خلال برخى نوشته‏هايش بر ضد شيعيان پيداست و حاكى از تعصب يا نادانى اوست، با اين آرزو سازگارى ندارد. و جز دامن زدن به اختلافات بين شيعه و سنى نتيجه ديگرى دربر ندارد.

علامه امينى در كتاب معروف «الغدير» از روش ضد شيعى رشيدرضا بحث كرده و نادرستى داورى‏هاى او را نشان داده است. رشيد رضا در رساله‏اى تحت عنوان (السنة و الشيعة) اتهاماتى از اين قبيل به شيعيان مى‏زند:

به تحريف قرآن و كتمان برخى آيات اعتقاد دارند، عمل به كتب اربعه (كافى، تهذيب، استبصار، من لايحضره الفقيه) را واجب مى‏دانند. پايه مذهبشان را بر رقعه ‏هايى قرار داده ‏اندكه مهدى منتظر در شكاف درختان در پاسخ پرسشهاى مردم مى‏گذارد.(1) شهيد مطهرى در اين باره مى‏گويد: پس از سيد جمال و عبده و كواكبى كه در جامعه عربى سنّى قهرمان اصلاح بودند، كس ديگرى را نمى‏شود قهرمان ناميد؛ اگر چه عده‏اى ادعا مى‏كردند كه پيرو آنان هستند، اما آن اهميت را نيافتند. بلكه برخى از آن‏ها در اثر برخى انحرافات به جاى آن كه اصلاح كنند، افساد كرده‏اند...سيد محمد رشيد رضا از اين جمله است. رشيد رضا بيش از هر كس ديگر سنگ اصلاح به سينه مى‏زد و خود را ادامه دهنده راه سيد جمال و عبده مى‏داند؛ ولى او در اثر اين كه بيش از آن كه تحت تأثير افكار سيد جمال و عبده باشد، تحت تأثير انديشه‏هاى ابن‏تيميه و محمد بن عبدالوهاب بود و بيش از آن كه مبلغ اصلاح باشد مبلغ وهابيگرى بود، اظهار نظرهاى مغرضانه‏اش خصوصاً در مورد شيعه نشان مى‏دهد كه شايستگى اصلاح‏طلبى نداشته است. اولين شرط اصلاح‏طلبى فارغ بودن از تعصبات افراطى نسبت به فرقه خاص عليه فرقه ديگر است كه رشيدرضا فاقد آن بود. اى كاش رشيد رضا مى‏توانست به اندازه استادش محمد عبده خود را از تعصبات جاهلانه تخليه كند.(1)سعد زغلول (م 1346ق.)(2)وى كه روند استقلال مصر را آغاز نمود، از چهره‏هاى معروف ملى مصر است. دو روز قبل از متاركه جنگ در سال 1297 ه .ش. او به كميسر عالى انگلستان براى كسب استقلال مراجعه كرد؛ ولى چون درخواست وى پذيرفته نشد، حزب «وفد» را تأسيس كرد تا براى استقلال به كنگره ورساى برود. هيئتى كه براى اين كار مأمور شده بود، نتوانست مصر را ترك گويد و زغلول و يارانش ابتدا به جزيره مالت و سپس به جزاير سى‏شِل تبعيد شدند. در پى تأييد قيمومت انگلستان از سوى كنگره ورساى، ملى‏گرايان مصرى، بر شدت عمل خود افزودند. تا سرانجام، انگليسى‏ها قيمومت خود را فسخ كردند و سلطان فؤاد كه از سال 1296 ه.ش. بر سر كار بود، در سال 1301 ه .ش. عنوان پادشاه به خود گرفت. سال بعد، مصر داراى سلطنت مشروطه شد. از اين زمان تا سال 1343 ه .ش. كه مصر استقلال كامل خود را به دست آورد، مبارزه‏اى سخت براى كسب قدرت بين شاه، انگلستان و حزب وفد كه حزب ملى‏گراى داراى اكثريت بود، ادامه داشت. زغلول كه از تبعيد بازگشته بود، با اكثريت قاطع در انتخابات نخست‏وزيرى پيروز شد؛ ولى على رغم اين پيروزى، انگلستان با نخست وزيرى وى مخالفت ورزيد و او استعفا كرد. در پى مرگ وى در سال 1306 ه .ش. «نحّاس پاشا» يار و همرزمى كه با وى تبعيد را گذرانده بود، به عنوان رهبر حزب وفد انتخاب شد.(1)طه حسين (م 1393ق)(2)دكتر طه حسين، اديب و محقق معاصر، به سال 1268 ش. در مصر عليا ديده به جهان گشود و در 3 سالگى نابينا شد. تحصيلات او در دهكده زادگاهش براى فراگرفتن قرآن آغاز شد و در سال 1281ش. پدرش وى را به دانشگاه الازهر فرستاد و او در آنجا به تحصيل زبان و ادبيات عربى و تمدن اسلامى و حكمت الهى پرداخت. او به سال 1291ش. مجبور شد الازهر را بدون گرفتن مدرك ترك كند. شيوخ الازهر چنين داورى كردند كه اعطاى ديپلم به كسى كه طبعى چنان سركش دارد، كار خطرناكى است. وى نخستين فعاليت اجتماعى خود را با روزنامه‏نگارى آغاز كرد، سپس وارد دانشگاه مصر شد و پايان‏نامه مشهور خود را درباره ابوالعلاء مصرى به نام ذكرى ابى‏العلاء نوشت. در سال 1293ش. از طرف دانشگاه مزبور جهت انجام مطالعات علمى به فرانسه عزيمت كرد. نامبرده سال‏هاى اول جنگ را نخست در مونپليه و سپس در پاريس گذرانيد و در آن‏جا به تحصيل زبان‏هاى لاتين و يونانى پرداخت و در اين زبانها ليسانس ادبيات گرفت. سپس پايان‏نامه تحصيلى خود را درباره اصول عقايد اجتماعى ابن خلدون به نام «فلسفه اجتماعى ابن خلدون» در دانشگاه سوربن گذرانيد. در سال 1296 ش. با يكى از دختران همدرس خود در سوربن ازدواج كرد و از او صاحب يك پسر و يك دختر شد. به سال 1298ش. به مصر بازگشت و به سمت استادى دانشكده ادبيات دانشگاه قاهره، انتخاب شد؛ ولى چون با دستورهاى «فؤاد اول» مخالفت مى‏ورزيد از خدمت بركنار گرديد. در سال 1315ش. ديگر بار به مقام سابق منصوب شد. در سال 1321ش. او را به معاونت وزارت فرهنگ برگزيدند. سپس رياست دانشگاه اسكندريه كه خود وى مؤسس آن بود، به وى محول گرديد.

در سال 1329ش. طه حسين به سمت وزير فرهنگ مصر منصوب شد و تعليمات مجّانى در دوره‏هاى مقدماتى و ابتدايى و متوسطه را برقرار كرد. سپس به تأسيس دانشگاه اسيوط پرداخت. علاوه بر اين، تأسيس انستيتوى تحصيلات اسلامى در مادريد، ايجاد كرسى در شهر نيس و تأسيس مدرسه زبان‏هاى مختلف در قاهره به همّت و پشتكار او صورت گرفت. به سال 1334 ش. طه حسين به رياست انجمن رجال ادب مصر انتخاب شد. و در سال 1335 ش. به عضويت «شوراى عالى ادب و هنرهاى زيباى مصر» منصوب گرديد. و سپس به عضويت فرهنگستان ادبى پاريس و فرهنگستان تاريخ مادريد پذيرفته شد. وى عضو فرهنگستان‏هاى مايانس (آلمان) و دمشق و تهران و بغداد و رم نيز بود. الايام «روزها» كه به زبان‏هاى فرانسوى، انگليسى، آلمانى، ايتاليايى، اسپانيايى، روسى، فارسى، چينى و غيره ترجمه شده، يكى از آثار اوست. «آينده تعليم و تربيت در مصر» نيز از ديگر آثار اوست كه به زبان انگليسى ترجمه شده و در آمريكا انتشار يافته است.

وى متجاوز از صد جلد كتاب نوشته كه برخى از آنها عبارتند از: «الظاهرة الدينية عند اليونان و تطور الالهة و اثرها فى المدينة»، «على هامش السيرة» در سه جلد، «المعذبون فى الارض»، «الوعد الحق»، «من ادبنا المعاصر» و«احاديث».(1)

شيخ عبدالقادر المغربى

او كه از آل مغربى در طرابلس شام بود، عضو يك مجمع علمى در دمشق گرديد. سپس به رياست اين گروه برگزيده شد و به عضويت در مجمع لغة العربية در قاهره نيز پذيرفته شد. وى از شاگردان درس تفسير شيخ محمد عبده بوده است.(2)شيخ محمد مصطفى المراغى

او از بارزترين مردان مكتب فكرى محمد عبده بود و تأثير زيادى از استاد گرفت. مراغى درباره دروس استاد گفته است: «دروس شيخ مثل بارانى است كه اگر بر زمين طيب (دل پاك) ببارد، محصول نيكويى در بردارد و اگر بر زمين خبيث (دل ناپاك) ببارد، محصولى جز زيان و خسران ندارد.»(1)

رشيد رضا درباره وى مى‏گويد «او از خالص‏ترين برادران و مريدان شيخ محمد عبده بود.» شيخ محمود شلتوت نيز درباره او مى‏گويد «هر آن چه شيخ مراغى داشت، از علم و عقل و انديشه، به خاطر اين بود كه شاگرد شيخ محمد عبده بود.» وى 36 ساله بود كه شيخ محمد عبده فوت نمود.

از تأليفات وى مى‏توان الاولياء و المحجوزين، بحثى در ترجمه قرآن، بحث‏هاى لغوى و دروسى شامل تفسير سوره‏هاى لقمان، الحجرات، الحديد و والعصر را ياد كرد.(2)

شيخ مصطفى عبدالرزاق

در سال 1264 ش. به دنيا آمد. پدرش حسن پاشا عبدالرزاق بود. پدر و اجداد پدريش قاضى بودند. شيخ مصطفى عبدالرزاق در سال 1287ش. از الازهر فارغ التحصيل شد.(3) وى كتابى پيرامون زندگى استاد خود به نام «الاستاذ الامام محمد عبده» نگاشت.(1)

تأليفات

 

كتاب‏ها

1. تفسير المنار

محمد رشيد رضا، برجسته‏ترين شاگرد و همراه شيخ محمد عبده، از جمله شركت كنندگان در جلسات تفسير عبده بود و از محرم سال 1317 تا نيمه محرم سال 1323 (هشت ماه قبل از وفات استاد) نكات تفسيرى استاد را يادداشت مى‏كرد و پس از اين كه استاد در مراحل چاپ ملاحظه مى‏فرمود در «مجلّه المنار» به چاپ مى‏رسانيد. بدين ترتيب انشاى معانى از عبده بود و املاى عبارات از رشيد رضا. عبده خود مى‏گويد «صاحب المنار ترجمانِ افكارى.» (نوشته نويسنده المنار بازتاب افكار من است.) و بدين سان تفسير عبده تا آيه 126 سوره نساء (نزديك به پنج جزء) پيش رفت و بر اثر وفات استاد ناتمام ماند.

روش تفسيرگويى عبده اين بود كه فقط قرآنى در پيش رو داشت و گاهى با مراجعه به بعضى منابع لغوى و صرف و نحو و بدون استفاده از تفاسير ديگر، قرآن را تشريح مى‏نمود.

وى در تفسير دو آيه 10 و 11 سوره انفطار مى‏گويد:

از امور غيبى كه طبق قرآن، ايمان داشتن به آن واجب است، اين است كه نگهبانانى بر ما گماشته شده‏اند كه اعمال نيك و بد ما را مى‏نويسند. ولى در حد ما نيست كه در چگونگى آن بحث و فحص كنيم. يا بگوييم نگهبانى آنان به چه صورتى است. آيا مثل ما كاغذ و قلم دارند؟ يا از خطشان مى‏توان سر درآورد؟! يا لوحى دارند كه اعمال و رفتار ما را بر آن مى‏نگارند؟ آيا آنان در هيئت ارواحى هستند كه اعمال ما بر آن‏ها تجلى مى‏كند و بسان اثر جوهر بر كاغذ بر آن‏ها نقش مى‏بندد؟!

اين كار تا روز حشر ادامه دارد و ما هيچ تكليفى نداريم كه همه و همه اين‏ها را بدانيم. تكليف ما ايمان به صدق و راستى اين خبر و واگذارى اين گونه امور به خداوند است. و آنچه اعتقادش بر ما واجب است و جزو اعمال ما ثبت خواهد شد، اين است كه كار و بار ما حساب و كتاب دارد و به اندازه پر پشه و سر سوزنى از آن فراموش يا ضايع نخواهد گرديد.(1)وى درباره سوره فيل اين گونه مى‏گويد:

اين سوره كريمه براى ما روشن مى‏كند كه اين آبله و حصبه از سنگريزه‏هاى خشكى كه بر سر افراد اين لشكر باريدن گرفته، سرايت كرده است. و ناقل آن گروه‏هايى از يك نوع پرنده بوده و همراه با باد توفنده بر آن‏ها باريدن گرفته است. و مى‏توان اين پرندگان را چيزى از جنس پشه يا مگس به شمار آورد كه حامل جرثومه‏هاى بعضى امراض بوده‏اند. و آن سنگريزه‏ها، گِل خشك و آلوده‏اى بوده كه باد آن را آورده و به پاى اين جانوران چسبيده و داخل بدن آن‏ها شده و جراحات بسيارى ايجاد كرده است؛ سپس بدن آن‏ها فاسد شده و پراكنده گشته است. و همانا انبوه كثيرى از اين پرندگان يا جانوران ريز كه عظيم‏ترين لشكرهاى الهى شمرده شده‏اند، در نابود كردن كسانى كه نيستى ايشان مقدر بوده، مؤثر واقع شده‏اند. اين جانوران ريز همان چيزى است كه امروزه به آن ميكروب مى‏گويند.(1)

شيخ محمد عبده در اين تفسير، اهميت زيادى براى اخلاق قائل است. و هدف او از اين تفسير، تأكيد بر جنبه هدايتى و ارشادى و اخلاقى قرآن است.

از آن‏جا كه مقصود اصلى عبده، تفسير روح و معانى كلى آيات قرآنى، بدون پرداختن زياد به الفاظ است، از همان ابتداى تفسيرش مسائل لغوى و صرفى و نحوى را كه تعداد زيادى از تفاسير قرآن آكنده از آن‏هاست، بى فائده شمرده و مطرح نمى‏كند.

«عبده بر خلاف بعضى به گردآورى آنچه ديگران گفته‏اند، روى نياورده و مى‏گويد: «خداوند در روز قيامت از ما نمى‏پرسد كه خلايق و مردم چه گفته‏اند يا چه دريافته‏اند؛ بلكه مى‏پرسد كه ما خود از كتاب او چه دريافته‏ايم و آيا از دستورهاى او پيروى كرده‏ايم يا نه؟

سعى عبده اين است كه هيچ كدام از مسائل اختلافى مفسران گذشته را مطرح نسازد و همواره كل قرآن را در نظر بگيرد و آيات را به‏طور مجزا تفسير نكند.(1)

وى همواره با تفسير ظاهريه و مشبّهه كه نصوص قرآن و حديث را به معناى ظاهرى حمل مى‏كنند و توجهى به عقل نمى‏كنند، مخالف است. مثلاً در تفسير سوره كوثر، بعضى مفسرين مى‏گويند «كوثر نام نهر يا چشمه‏اى در بهشت است كه خداوند به پيامبر اهداء كرده است.» اما عبده در اين باره مى‏گويد «كوثر در اين‏جا، همان نعمت بزرگى است كه خداوند با ارسال رسل به انسانيت بخشيده است.(1)عبده عقيده دارد كه اگر به نصّى برخورديم كه معنى ظاهريش مستلزم تشبيه باشد (انسان‏انگارى و انتساب صفات مخلوق به ذات الهى)، واجب است آن را با عدول از معناى تحت‏اللفظى ظاهريش تفسير يا تأويل كنيم.

عبده بر خلاف شيوه بسيارى از مفسران كه به تكلف مى‏كوشند كم و كيف اشخاص يا مكان‏هايى كه در قرآن مبهم ذكر شده را تعيين كنند، ترجيح مى‏دهد كه آن‏ها در همان ابهامى كه دارند باقى بمانند. مثلاً در تفسير آيه 58 سوره بقره «و اذ قلنا ادخلوا هذه القريه ...» عبده نمى‏خواهد دقيقاً مشخص كند كدام روستا مراد آيه است. بلكه بيشتر بر اين حقيقت تأكيد دارد كه به بنى اسرائيل دستور داده شده بود كه به شهرها و آبادى‏هاى گوناگونى وارد شوند و در اطاعت حكم الهى حالت خشوع داشته باشند.(2)

2. شرح بر نهج البلاغه

نوشتن اين شرح به بركت حضور وى در بيروت و مناطق شيعه‏نشين آن بود. وى در بيروت با نهج البلاغه آشنا شد و چنان شيفته اين كتاب ارزشمند گرديد كه تصميم گرفت شرحى ادبى بر آن بنويسد. خود وى در اين باره مى‏گويد:

بر حسب تقدير و به طور تصادف با كتاب «نهج‏البلاغه» آشنا شدم و اين تصادف در وقتى بود كه دچار دگرگونى و تشويش خاطر و افسردگى شده و از كارهايم بازمانده بودم... هر وقت از مطالعه قسمتى صرف نظر مى‏كردم و به قسمت ديگر كتاب مى‏پرداختم، تغيير موضوع و مطلب تازه‏اى را كاملاً احساس مى‏كردم... اين كتاب با عظمت همان است كه سيد رضى رحمه‏الله از ميان سخنان پيشواى بزرگ مسلمانان و مولاى ما اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب «كرم الله وجهه» گرد آورده و به «نهج‏البلاغه» موسوم گردانيده است.

بحقيقت مى‏گويم من اسمى بهتر از نهج البلاغه سراغ ندارم كه با مسمّى باشد و بتواند هدف اين كتاب گرانقدر را به بهترين وجه برساند. من قادر نيستم اين كتاب پر ارج را بيشتر از آنچه از نامش برمى‏آيد تعريف و توصيف كنم و در بيان مزاياى آن، بالاتر از آنچه سيد رضى مؤلف اين كتاب در مقدمه آن آورده است چيزى بنويسم.(1)

شيخ محمد عبده عقيده داشت زبان عربى هر روز دچار تغييرات مى‏شود و جوانان، نثر قديم و دقيق و بليغ گذشته‏عرب را درك نمى‏كنند؛ به همين خاطر در اين شرح، تكيه زيادى بر بلاغت نهج البلاغه نموده است. وى در مقدمه شرح نهج البلاغه مى‏نويسد:

در ميان كسانى كه به اين زبان سخن مى‏گويند، كسى نيست مگر آن كه اعتراف دارد سخن امام على بن ابى‏طالب عليه‏السلام بليغ‏ترين سخنان بعد از كلام خداى تعالى و گفتار پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است؛ واينكه مايه سخن او از همه افزونتر و اسلوب گفتارش از همه والاتر و در فراهم آوردن معانى بزرگ، سخن او جامع‏ترين گفتارهاست. پس آنان كه جوياى واژه‏هاى گرانبهايند و مى‏خواهند از نردبان ادب پله پله بالا روند، شايسته است كه در حفظ اين كتاب بيش از هر چيز ديگر همت گمارند.(1)

وى در اين شرح به توضيح متن نهج البلاغه اكتفا كرده و از مطرح كردن مسائلى كه باعث تنش ميان شيعه و سنى مى‏شود، پرهيز كرده است. شيخ محمد عبده درباره امام على عليه‏السلام در مقدمه شرح نهج البلاغه مى‏گويد: و احياناً كُنتُ اشهد اَنَّ عقلاً نورانيّاً لا يُشْبِهُ خَلْقاً جَسَدانيّاً فَصَلَ عن المَوْكَبِ الاِلهى و اتَّصلَ بالروحِ الانسانى فَخَلَعهُ عن غاشياتِ الطبيعية و سَما بِه الى المَلَكوتِ الاَْعلى و نَما بِه الى المشهدِ النُّور الاجلى و سكن به الى عمار جانب التقديس...(1) «و گاه عقل نورانى را مى‏ديدم كه با آفريده جسمانى همانندى ندارد؛ از كاروان خدايى جدا شده و با روح انسانى پيوسته و پس از آن كه آن را از آلودگى وسوسه‏ها پاك ساخته، تشريفى از عالم طبيعت بدو پوشانده؛ سپس آن را با خويش به ملكوت اعلى برده و تا پايگاه تجلى نور الهى رسانده و در كنف قدس ربوى ساكن كرده است...»

3. الواردات

عبده اين رساله را در سال‏هاى اول آشنايى با سيد جمال (1290 ه .ق.) به نگارش درآورد. وى در آن زمان 25 ساله بود. وى در مقدمه اين كتاب مى‏نويسد:

من به دنبال علوم گوناگون مى‏گشتم و بر آثارى از علوم حقيقى آگاهى يافتم و سخت شيفته آن‏ها شدم. اما كسى كه بتواند اين علوم را به خوبى تدريس كند، پيدا نمى‏كردم. هر چه از ديگران درباره اين علوم مى‏پرسيدم جواب مى‏دادند كه حرام است! و من در شگفتى فرو مى‏رفتم كه علت آن چيست و خود آن‏هايى هم كه حكم به حرمت مى‏دادند، نمى‏دانستند كه اين علوم چيست. من در اين اوضاع و احوال بودم كه خورشيد حقايق پرتو افكند و در شعاع آن امور دقيق و باريك بر ما روشن شد. اين كار با ورود حضرت حكيم كامل و حق قائم، استاد ما سيد جمال الدين افغانى تحقق يافت... اميد به او بستيم تا اين دروس را تدريس كند، او نيز قبول كرد... او ما را با كلياتى آشنا كرد كه اين رساله به جزئيات آن مى‏پردازد. من اين رساله را «الواردات فى سِرّ التَّجليات» نام نهادم.(1)شيخ اين رساله را به دوازده بخش تقسيم كرده و هر بخش آن را «واردة» ناميده است. اين رساله اگر چه كوتاه است اما نكات عميق زيادى دربر دارد. اين رساله از متنى روان برخوردار و در قالب كتب عرفانى نوشته شده است. وى در اين نوشته به اثبات واجب الوجود پرداخته و در باره صفات و كمالات حق، چگونگى آفرينش، وغيره بحث مى‏كند.(2)4. حاشيه بر «العقائد العضدية»

شيخ محمد عبده در سال 1295 ه .ق. موفق شد حاشيه‏اى بر شرح جلال الدين دوانى پيرامون «العقائد العضديه» بنويسد. اين اولين اثر وى در مورد علم كلام است كه با الهام از درس‏هاى سيد جمال الدين افغانى نوشته شد. اين كتاب در مصر و با مقدمه دكتر سليمان دنيا و با نام «الشيخ محمد عبده بين الفلاسفة و الكلاميين» به چاپ رسيده است.(3). علم الاجتماع و العمران

وى اين كتاب را به عنوان متن درسى دانشجويان فراهم آورد و آن را تدريس نمود. اين كتاب اكنون ناياب شده و اطلاعى از آن در دست نيست.(1)

6. رسالة الرد على الدَّهريين

شيخ محمد عبده اين كتاب را در سال 1303 ه .ق. به نگارش درآورد. اين كتاب كه پيرامون ردّ ادعاهاى طبيعيّون و مادّيون بحث مى‏كند، قبلاً به قلم سيد جمال الدين اسدآبادى تحت عنوان «رساله نيچريه» به زبان فارسى نگارش يافته بود. و شيخ محمد عبده با كمك ابوتراب كه فارسى زبان و مدت زيادى را در خدمت سيد جمال بود، آن را به عربى برگرداند. در صفحه اول اين كتاب ذكر شده كه اين كتاب تأليف سيد جمال الدين حسينى افغانى است و شيخ محمد عبده با كمك ابوتراب افغانى آن را به عربى بازنويسى كرده‏است.(2)

7. شرح بر كتاب «مقامات بديع الزمان»

8. رسالة التوحيد

اين كتاب كه در مصر به چاپ رسيده، همچنان كه از نامش پيداست، پيرامون شناخت خداوند و معرفت به اوست.

رشيد رضا از شاگردان برجسته شيخ در مقدمه اين كتاب مى‏نويسد:

لازم است در بيان اهميت اين رساله يادآور شوم كه علم عقائد با انتشار «رسالة التوحيد» در مصر ترقى كرد و مؤلف آن در جامع ازهر اين رساله را تدريس نمود. علماى هند نيز آن رابه زبان اردو ترجمه كردند تا در دانشگاه عليكره تدريس شود. اكنون هم در ازهر مصر و ساير دانشكده‏هاى دينى تدريس مى‏شود. برخى از مستشرقان اين رساله را به فرانسه ترجمه كردند و به طبع آن همّت گماردند. علماى نواحى مختلف نيز كه بر آن آگاهى يافتند، از مؤلف تمجيد كردند و به نظم و نثر، او را ستودند؛ چندانكه ستايش ايشان چند برابر حجم كتاب شد. برخى از علماى مسيحى بر اين كتاب تقريظ نگاشتند و برخى از آزادانديشان مسيحى، نسخه‏هايى از آن را خريدند و به رايگان تقسيم كردند. و برخى ديگر اظهار داشتند كه اگر محتواى اين رساله، همان آيين اسلام است، ما نخستين كسانى هستيم كه مسلمان مى‏شويم...(1).

9.شرح البصائر النصيريّة

اصل اين كتاب از زين الدين عمر بن سهلان الساوى است كه در علم منطق تدوين كرده است. و از كتب معتبر منطقى به شمار مى‏آيد. اين كتاب با تعليقات و شرح شيخ محمد عبده در سال 1316 ه .ق. به چاپ رسيد و از كتب درسى الازهر به شمار مى‏رفت.(1)

10. الاسلام و الرَّد على منتقدية

11. الاسلام و النصرانية مع العلم و المدنيّة

12. اصلاح المحاكم الشرعية

13. تفسير جزء عمّ

14. تفسير سورة العصر

15. تقرير مفتى الديار المصرية فى اصلاح المحاكم الشرعية

16. مقتبس السياسة

اين كتاب كه نشانگر علاقه وافر شيخ محمد عبده به كتاب شريف نهج‏البلاغه است، پيرامون نامه امام على عليه‏السلام به مالك اشتر نوشته شده است.(2)

17. التربية

اصل اين كتاب تأليف هربرت اسپنسر، فيلسوف معروف انگليسى است كه شيخ محمد عبده وقتى در سال 1903 به لندن سفر كرد، در بندر برايتون با او ملاقات نمود. چون اين كتاب به فرانسه ترجمه شده بود و شيخ محمد عبده هم به اين زبان آشنايى داشت، آن را از فرانسه به عربى ترجمه نمود.(1)

18. مصر و اسماعيل باشا

متأسفانه كتاب «مصر واسماعيل پاشا» از بين رفته است. عبده اين كتاب را پس از تبعيد نوشت. رشيد رضا مى‏گويد «يكى از شاگردان قديمى شيخ به من خبر داده كه يك نسخه از آن را در حين «انقلاب عرابى پاشا» ديده است.»(2)

19. رسالة المدبر الانسانى و المدبر العقلى و الروحانى

اين كتاب را درباره دو عنصر روح و جسم نوشته است.(3)

20. تاريخ الاحداث العرابية

اين كتابى است كه محمد عبده پس از بازگشت از تبعيد در باره قيام عرابى پاشا و علل ومقدمات آن، در مصر نوشته است. اما به ادّعاى نويسنده «الاعمال الكاملة» از آن‏جا كه نگارش اين كتاب بر روابط بين او و خديو خدشه وارد مى‏كرد، از تكميل آن خوددارى ورزيد. بعضى از فصول اين كتاب بدين شرح است: مصر قبل الافغانى، ظهور الافغانى، شؤون البلاد المصريه فى شهر رجب سنة 1296 ه .ق. (اشاره به عزل اسماعيل پاشاو نصب توفيق پاشا)، الاسباب المباشرة للثورة من سيرة توفيق باشا، الاجانب و الاصلاح، نفى جمال الدين من مصر، نفوذ الاجانب و اسبابه و غايته.(1)مقاله‏ها

شيخ محمد عبده از سال 1290 ه .ق. نگارش مقالاتى پر محتوا و جذّاب را در روزنامه‏هاى مصر آغاز كرد. در اين مقالات كه با نثرى بليغ و روان نوشته شده بود، سعى مى‏شد از فضاى تاريك تقليد اجتناب شود و به مسائل عقلى جامعه آن روز مصر توجه گردد. وى گاهى نيز در مقالاتش مسائل اجتماعى و سياسى را مطرح مى‏كرد كه همه اين‏ها را مديون سيد جمال بود. نوشتن چنين مقاله‏هايى در شرايط سياسى آن روز، كار هر كسى نبود. براى اين كه با اوضاع اجتماعى آن روز بيشتر آشنا شويم، گفتارى از شيخ را با هم مرور مى‏كنيم:

مردم مصر پيش از سال 1293 هجرى قمرى انجام تمام كارهاى اجتماعى و حتى امور خصوصى و شخصى خود را در اختيار حاكم اعلاى مصر و نوّاب او مى‏ديدند كه به هر صورتى كه خود تشخيص مى‏داد در امور دخالت مى‏كرد!... مگر براى كسى ممكن بود كه كارى بر خلاف فرمان او انجام دهد؟! مگر كسى مى‏توانست انديشه خود را در راهى جز راه پادشاه به كار برد؟ و آيا مى‏توانست به هدفى جز هدف او فكر كند؟! و اگر به انديشه سالمى بهتر از آن چه حاكم تعيين كرده بود، مى‏رسيد، مى‏توانست آن را به زبان آورد؟ هرگز! زيرا نتيجه‏اى جز تبعيد از وطن، كشتار يا اخذ و مصادره اموال او دربر نداشت.

تنها پس از ورود سيد جمال به مصر، پرده‏هاى غفلت دريده شد و فضاى ابراز عقيده پديد آمد.(1)

در سال اوّل انتشار روزنامه الاهرام، مقالات عبده در اين نشريه، نظر بسيارى را به خود جلب نمود. عنوان بعضى از مقالات وى كه در اين نشريه به چاپ رسيده، عبارت انداز:

الكتاب و القلم، العلوم الكلاميّه و الدعوة الى العلوم العصريّه، المدبّر الانسانى و المدبّر العقلى الرّوحانى.

متن اين مقالات در كتاب تاريخ الاستاذ الامام، ج 2، به چاپ رسيده است.

وفات

 

در بستر بيمارى

در ماه ربيع‏الثانى 1323 ه .ق. شيخ محمد عبده در معده و كبد خود احساس درد مى‏كرد. وقتى به پزشكان مراجعه نمود، تأكيد كردند كه از فعاليت‏هاى خود بكاهد، بيشتر استراحت كند، و براى معالجه به اروپا سفر كند. اما عبده با آن همه مسؤوليتى كه داشت نمى‏توانست بيكار بنشيند و يا اين كه به اروپا سفر كند. بنابراين مريضى او شدت گرفت.

اطباء نظر دادند كه در حال حاضر نمى‏تواند به اروپا سفر كند زيرا قدرت جسمى كافى براى تحمل سختى‏هاى سفر با كشتى را ندارد. و بايد در مصر معالجه شود.

عبده به اسكندريه رفت و از اطباء آنجا نيز پرس و جو كرد. آن‏ها نيز نظر دكترهاى قاهره را تأييد نمودند. از اين رو شيخ محمد عبده به بخش رمل اسكندريه كه منزل برادرش در آن جا بود رفت و در منزل برادر خود مستقر شد.

پس از پخش خبر شدت گرفتن بيمارى شيخ محمد عبده، عده زيادى از بزرگان به عيادتش رفتند و برخى نيز پزشكان متخصصى را براى معالجه وى فرستادند.

اما مريضى شيخ شدت گرفت و در ساعت پنج بعد از ظهر روز هشتم جمادى‏الاولى سال 1323 ه.ق. در سن پنجاه و شش سالگى فوت نمود.(1)

در بستر مرگ

وى در بستر مرگ خود اشعارى سروده است كه به شرح ذيل مى‏باشد:

 و لستُ ابالى ان يقال محمد  ابلَّ او اكتظت اليه المآتم
 و لكن ديناً قد اردت صلاحه  احاذر ان تقضى عليه العمائم
 و للناس آمال يرجون نيلها  و ان متّ ماتت و اضمحلت عزائم
 فيا رب ان قدّرت رجعى قريبة  الى عالم الارواح و انفض خاتم
 فبارك على الاسلام و ارزقه مرشداً  رشيداً يضئ النهج و الليل قاتم(2)
برايم فرق نمى‏كند كه بگويند به مرگ محمد اعتنا شد يا نشد؛

مهم اين است كه من اراده اصلاح دين را داشتم؛

و مى‏ترسم كه آن را متحجرين عمامه بر سر(3) از بين ببرند.

براى مردم آرزوهايى است كه اميد دارند به آن برسند؛

در حالى كه من مى‏ميرم، آرزوهايم نيز مى‏ميرد و اراده‏ام سست مى‏شود.

اى خدا اگر برايم مقدر كرده‏اى كه بزودى،

به سوى عالم ارواح باز گردم و مهر زندگى‏ام بشكند،

اين مرگ را بر اسلام مبارك گردان و مرشد رشيدى به آن‏ده؛

و عالمى كه راه را روشن كند؛ در حالى كه شب تاريك است.

شيخ محمد عبده در حالى فوت نمود كه از مال دنيا جز اندكى نداشت. كسى كه در طول حيات خود به منصب‏هاى مهم ادارى، قضايى، فقهى رسيده بود، بسيار ساده زندگى مى‏كرد.(1)

تشييع جنازه

ساعت 10 صبح روز بعد از فوت استاد، شاگردان، عالمان مصر، عبانى پاشا، رياض پاشا (نخست وزير) مظلوم پاشا، ارتين پاشا و رؤساى لشكرى و كشورى، شيوخ الازهر و اعضاء مجلس شوراى قوانين و اعضاء ديوان اوقاف و ديگران به اسكندريه رفتند، جنازه شيخ را تشييع كردند و به قاهره بردند. در اطراف جنازه، برادر شيخ «حمودة بك» و برخى دوستان او مثل شيخ عبدالكريم سلمان حضور داشتند.

جنازه را به الازهر بردند. مؤذنين از همه مساجد قاهره يكباره اذان گفتند. از علما صداى ضجه به گوش نمى‏رسيد اما سكوتى غم‏افزا همه جا را فراگرفته بود. نماز ميت اقامه شد و جنازه شيخ به اسكندريه انتقال يافت. و پس از تشييع تا خيابان دانيال نبى، به برادرش تحويل گرديد.(1) سپس در اسكندريه و در مقبره «العفيفى» به خاك سپرده شد. بر قبر اين مصلح بزرگ جمله هو الحى الباقى حك شده است.(2)

پس از دفن شيخ محمد عبده، مفتى بزرگ مصر، از مردمى كه حضور داشتند هيچ صدايى شنيده نمى‏شد؛ مگر صداى شاعرى كه به هنگام وداع اين چنين مى‏سرود:
 قد خططنا للمعالى مضجعاً  و دفنا الدين و الدنيا معاً(3)
(براى مجموعه فضيلت‏ها جايگاهى ترسيم كرديم و دين و دنيا را با هم به خاك سپرديم.)

فرزندان

شيخ محمد عبده دو بار ازدواج كرد. بار اول در ايام جوانى و در روستاى خودش بود؛ و بار دوم پس از رحلت همسر اول در بيروت بود. نام همسر دوم وى السيدة رضا حمادة از خاندان حماده و اهل لبنان بود.

از شيخ محمد عبده فرزند پسرى باقى نماند. وى تنها يك پسر داشت كه در سنين كودكى فوت نمود. اما چهار دختر از وى به يادگار ماند كه سه تن آن‏ها قبل از وفات شيخ ازدواج كردند و يكى از آنان در هنگام فوت شيخ به سن ازدواج نرسيده بود. آن سه دختر با سه برادر به نام‏هاى محمد يوسف المحامى ، عبداللطيف، و عثمان ازدواج كردند و بدين گونه نسل عبده تداوم يافت.

شيخ به هنگام مرگ، سه بردار داشت كه كوچكترين آن‏ها «حمودة بك» نام داشت. اين برادر از كودكى در دامان شيخ رشد كرد و تربيت يافت.(1) او نه تنها فرزندان و برادرانى صالح پرورش داد. بلكه در حالى به ابديت پيوست كه انديشه‏هاى درخشان او امت بزرگ اسلامى را جهت بخشيد و مبارزات اصلاح‏گرايانه او دنياى اسلام را روشن كرد و راه استقلال و آزادى را نشان داد.

ميراث فرهنگى

پس از مرگ شيخ محمد عبده، ستادى تشكيل شد و به عرضه آثار مختلف عبده پرداخت. رياست اين ستاد را سعد زغلول پاشا، يكى از شاگردان شيخ بر عهده داشت. نام برخى از ديگر اعضاى ستاد بدين شرح است: فتحى پاشا زغلول، شيخ عبدالكريم سلمان، و حسن پاشا عاصم.

در كتاب الاعمال الكاملة لامام الشيخ محمد عبده آمده كه اين ستاد به درستى نشر آثار امام را انجام نداده و برخى مقالات و آثار وى را حذف نموده است. قرائن و دلائلى هم براى اين ادعاى خود آورده است.(1) اگر چه كتاب الاعمال الكامله جامع‏ترين كتابى است كه در زمينه زندگى عبده نوشته شده، اما در برخى موارد، اهداف و آمال عبده را دنبال نمى‏كند و سعى در واژگونى حقيقت پيرامون اهداف عبده دارد. به عنوان نمونه اهداف حزب وطنى را كه سيد جمال تأسيس كرد و محمد عبده شخصيت دوم آن محسوب مى‏شد، به گونه‏اى ديگر و نادرست ترسيم كرده است. حزب وطنى مصر كه مبارزات زيادى در راه نجات امت اسلامى از تسلط بيگانگان، و بازگشت به اسلام راستين انجام داد، در اين كتاب اين گونه معرفى شده است:

1. رابطه مستحكمى بين حكومت مصر و باب عالى (حكومت عثمانى) بايد تداوم يابد. و از نظر آنان سلطان عبدالحميد، خليفه خدا در زمين و امام مسلمين است و اختيار ارتش مصر بايد در دست او باشد.

2. اين حزب به خديو مصر احترام مى‏گذارد و سلطنت او را تأييد مى‏كند.

3. اين حزب به فضيلت فرانسه و انگليس معتقد است و از خدمات صادقانه آنان به مصر سخن مى‏گويد. و خيال مى‏كند مبالغى كه به اين دو كشور پرداخت مى‏شود، باعث شرف امت اسلامى است. و پيروان اين حزب گمان مى‏كنند آزادى و عدالت با كمك اين دو دولت ايجاد شده است؛(1) در حالى كه اهداف و سياست‏هاى حزب وطنى هرگز اين چنين نبود و براى جلوگيرى از نفوذ بيگانگان، اقدامات ارزشمندى انجام داد كه نمونه‏اى از آن در فصل «مبارزه براى اصلاح» آمده است.

منابع

1. الامام محمد عبده امام التجديد و الاصلاح الدينى، دكتر عزالدين اسماعيل، دارالعودة، بيروت 1974.

2. الامام محمد عبده بين المنهج الدينى و المنهج الاجتماعى، عبدالله محمود شحاته، هيئت مصريه عامه، 2000.

3. الامام محمد عبده رائد الاجتهاد و التجديد فى العصر الحديث، سيد يوسف، دارالثقافة الجديده، چاپ اول 1999م.

4. الامام محمد عبده، عبدالحليم الجندى، چاپ دوم، نشر دارالمعارف، قاهره [بى تا] .

5. الامام محمد عبده و منهجه فى التفسير، عبدالغفار عبدالرحيم، مركز العربى للثقافة و العلوم، 1980.

6. الشيخ محمد عبده، عاصف العراقى، چاپ دوم 1997م.

7. القاموس الجغرافى للبلاد المصريه، محمد رمزى، هيئت مصريه عامه، 1994.

8. پيرامون سيره نبوى، دكتر طه حسين، ترجمه: بدرالدين كتابى، چاپ سوم، چاپخانه حيدرى، تهران 1370.

9. تاريخ الاستاذ الامام، سيد محمد رشيد رضا، المنار، مصر 1931.

10. تاريخ مصر و خاندان محمدعلى بزرگ، على جواهر كلام، چاپ خود كار ايران، تهران 1320.

11. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، نشر مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى، چاپ اول، تهران 1377.

12. دائرة المعارف شهرهاى جهان، عبدالحسين سعيديان، انتشارات علم و زندگى، تهران 1362 .

13. دانش نامه جهان اسلام، غلامعلى حداد عادل، تهران، چاپ دوم، سال 1375.

14. روزنامه اطلاعات

15. ريحانة الادب، مدرس تبريزى، انتشارات خيام، تهران 1374.

16. زعماء الاصلاح فى العصر الحديث، احمد امين، دارالكتاب العربى، لبنان، بيروت [بى تا] .

17. سيرى در انديشه سياسى عرب، حميد عنايت، انتشارات اميركبير، تهران، چاپ پنجم، سال 1376.

18. سيرى در سيره نبوى، شهيد مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، سال 69.

19. سيرى در نهج البلاغه، شهيد مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، سال 54.

20. شيخ محمد عبده مصلح بزرگ مصر، مصطفى حسينى طباطبايى، انتشارات قلم، پائيز 1364.

21. صفوة شروح نهج البلاغه، محمد عبده، تعليقات صبحى صالح، دار الاعتصام، قم 1379.

22. قرآن پژوهى (هفتاد بحث و تحقيق قرآنى)، بهاءالدين خرمشاهى، انتشارات ناهيد، چاپ سوم، سال 1376.

23. لغتنامه دهخدا

24. مجله حوزه، شماره 52 و 61.

25. مجله مكتب اسلام، سال 18، شماره 7.

26. محمد عبده، عباس محمود عقاد، منشورات المكتبة العربية، بيروت 1961.

27. مسأله شناخت، مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، سال 1368.

28. مسلمانان آفريقا، ژوزف ام.كوك، مترجم: سيد اسدالله علوى، چاپ اول، انتشارات آستان قدس رضوى، مشهد 1373.

29. نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير، شهيد مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، سال 1368.