درباره مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی

مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي ، مؤسسه اي است اسلامي، علمي، فرهنگي و جهاني با ماهیت غير انتفاعي كه به دستور حضرت آيت الله خامنه اي ، ولي امر مسلمين در سال 1369 هجري شمسي برای مدت نا محدود تأسيس شد و داراي شخصيت حقوقي مستقل است . و محل اصلي آن تهران می باشد و مي تواند در صورت ضرورت در نقاط مهم ايران و ساير كشورهاي جهان شعب يا دفاتري تأسيس كند.

 

سه شنبه 4 ارديبهشت 1397 8 شعبان 1439 Tuesday 24 April 2018

.

.

.

.

.

پیام‌ها:
حضرت علی علیه السلام : من از همه حریص تر به وحدت مردم در جامعه مى باشم
بازدید کنندگان محترم آماده دریافت پیشنهادات و انتقادات شما عزیزان در بخشهای مختلف وب سایت معاونت امور ایران هستیم
حضرت رضا سلام الله علیه : عبادت به بسیاری روزه و نماز نیست بلکه عبادت به زیاد اندیشیدن در کار خداست
حضرت علی سلام الله علیه : هر کس عمل امروز خود را اصلاح و کوتاهی های دیروز خود را جبران کند ، رستگار شود.
آیت الله محمد حسين كاشف الغطاء
577

آیت الله محمد حسين كاشف الغطاء

 آيت الله شيخ محمد حسين كاشف الغطاء، يكى از پرچمداران اتحاد شيعه و سنى است كه بيشتر عمرش را در راه معرفى آموزه‏هاى دينى و ايجاد تفاهم بين دانشمندان اسلامى گذراند. او به علماى دين و ساير مردم يادآور شد كه استعمار گران همواره در كمين نشسته‏ اند تا از اختلاف فكرى ما در پاره‏اى از عقايد، سوء استفاده كنند و حاكميت كشورهاى اسلامى را در دست بگيرند.

 فصل اوّل

 از ميلاد تا مرجعيت

 

خاندان كاشف الغطاء

خاندان كاشف الغطاء از مجتهدان و مدرّسان بزرگ حوزه علميه عراق بودند. قبيله بنى مالك كه نسبشان به مالك اشتر نخعى، افسر دلاور سپاه امام على عليه‏السلام مى‏رسيد، در روستاى «جناجيه» حلّه مى‏زيستند. خضر بن يحيى (متوفاى 1180 ه .ق.) از حلّه به نجف هجرت كرد و بدين سان خاندان بنى مالك در نجف شكل گرفت. اين خاندان اكنون در حلّه و نجف به «آل على» مشهورند.(1)

جعفر بن خضر، معروف به شيخ جعفر كاشف الغطا (1156 ـ 1228 ه .ق.) در جوانى به فراگيرى علوم اسلامى در حوزه علميه نجف پرداخت. او با پشتكار فراوان و استمداد از روح ملكوتى امام على عليه‏السلام توانست به قلّه‏هاى علم و تقوا گام نهد و در جوانى، يكى از دانشمندان فرزانه حوزه علميه نجف شود و كرسى تدريس را به دست آورد. او سپس به افتخار مرجعيت نايل شد و به نوشتن عقايد فقهى خويش پرداخت و كتاب «كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء» را نوشت. آوازه اين كتاب كه توجه علما را به خود جلب كرده بود باعث شد از او با لقب «كاشف الغطاء» ياد كنند. او توانسته بود بسيارى از مسائل مشكل علم فقه را به آسانى به رشته تحرير درآورد. عظمت علمى اين كتاب به اندازه‏اى است كه شيخ مرتضى انصارى، از پهلوانان پهنه فقه و اصول، درباره‏اش گفته است: «اگر كسى قاعده‏هاى اصولى كشف الغطاء را بفهمد، مجتهد است.»(1)

آية‏الله شيخ جعفر كاشف الغطاء هوش سرشارى داشت و ساليان دراز به تدريس علوم اسلامى و نگارش كتاب‏هاى فقهى پرداخت؛ به‏طورى كه ممارست هميشگى او در مطالعه و تدريس، بسيارى را به تعجب وا مى‏داشت. او در اين باره مى‏گويد: «اگر تمام كتاب‏هاى فقهى را بشويند، من تمام آن‏ها را از اوّل تا آخر از حفظ مى‏نويسم.»

او همچون غالب فقهاى اسلام، مجتهدى پارسا بود. در دل شب برمى‏خاست و به نماز شب مى‏ايستاد. او همچنين پناه مستضعفان بود و نه تنها خودش به محرومان كمك مى‏كرد، بلكه مردم را به كمك نيازمندان فرا مى‏خواند. عظمت علمى و جايگاه مرجعيت، از تواضع و احسان او نكاسته بود؛ به حدّى كه پس از نماز جماعت برمى‏خاست و از نمازگزاران پول مى‏گرفت و به نيازمندان مى‏داد.

وى مرجعى بيدار و مبارزى خستگى‏ناپذير بود. او هنگام يورش وهابيون به نجف، همراه شمارى از روحانيون و ساير مردم با آنان به نبرد پرداخت. وى در سفرهاى تبليغى خود به ايران، عقايد اسلامى را به مردم مى‏آموخت. آية‏الله كاشف الغطاء در سال 1215 ه .ق. كه دولت روسيه بخش‏هايى از ايران را اشغال كرد، فتواى جهاد عليه متجاوزان را صادر نمود و به فتحعلى شاه قاجار اجازه داد به‏عنوان فرمانده سپاه، مردم را به جنگ فراخواند. در اجازه نامه‏اش آمده است: «تعيين فرمانده جهاد در زمان غيبت امام مهدى ـ عجّل الله تعالى فرجه ـ بر عهده مجتهدان كه جانشينان اويند، مى‏باشد. بنابراين، من براى نگاهبانى از مرزهاى كشور و جهاد با دشمنان اسلام، به فتحعلى شاه اجازه مى‏دهم و به همه مسلمانان دستور مى‏دهم از او اطاعت كنند.»(1)

فرزندان و نوادگان آية‏الله شيخ جعفر كاشف الغطاء از مجتهدان، مدرّسان علوم اسلامى و نويسندگان عراق بودند و بسيارى از آنان رهبرى دينى و سياسى مردم عراق را بر عهده داشتند. نه تنها مردان اين خاندان اهل دانش بودند، بلكه زنان فرهيخته‏اى نيز در اين خاندان نشو و نما كردند. رويش فقهى خاندان كاشف الغطاء كه آميخته با ذوق عرفى و وسعت دامنه بينش بود، حيات علمى آنان را از ديگران متمايز مى‏ساخت.

پدرِ وى، آية‏الله شيخ على كاشف الغطاء نيز از مجتهدان پارساى نجف بود. او هم مانند نياكان خويش، رهبرى سياسى و دينى مردم را بر عهده داشت. وى به طور رسمى در تاريخ 13 / 5 / 1965 م. همراه چند تن از علماى نجف اشرف به‏دومين كنگره تحقيقات اسلامى در قاهره دعوت شد. نماينده شيخ الازهر «حسن المأمون» و تنى چند از علماى الازهر از ايشان و هيأت همراه استقبال نمودند. راديو قاهره با ايشان مصاحبه‏اى ترتيب داد كه همان روز در يك برنامه عمومى پخش شد. اين مصاحبه درباره قضيه فلسطين و همچنين نظر هيأت عراقى نسبت به كنفرانسهاى تحقيقات اسلامى بود. وى در اين مصاحبه گفت: چه بسا تمدنى مى‏تواند تأثيرى بس شگرف بر مردمان نهد و چه بسا شهرى مى‏تواند مهياى كنگره‏اى باشد. شما پيش روى خود «بيعة رضوان» را داريد. آن نخستين كنگره اسلامى بود كه جهان بشريت به واسطه آن به بهره كافى و تمدن عالى دست يافت... اينك همبستگى مسلمانان در زير يك پرچم، و هم‏كلامى آنان بر يك راه و يك روش، ضرورى است؛ زيرا در وحدت آنان قدرتى است كه هجوم دشمنان را دفع مى‏نمايد و فريب آنان را درهم مى‏شكند... ما نظرمان را در خصوص قضيه فلسطين، بى پرده و آشكار بيان كرديم و گفتيم كه اين مشكل تنها در سايه دين حنيف اسلام قابل حل است.

جالب است كه زمان حضور وى و هيأت همراه در قاهره، مصادف بود با روز عاشورا. ايشان سخنانى را به اين مناسبت ايراد كردند كه از راديو «صوت العرب» در غروب روز دهم محرم پخش شد. ايراد سخنرانى درباره عاشورا توسط مرجع بزرگ شيعه و پخش آن از راديو، يك رويداد تبليغاتى و بس شگرفى براى مذهب تشيع در كشور مصر بود كه از دوران حكمرانى ايوبيان به بعد، سابقه نداشته است. متن اين سخنرانى را در پيوست‏هاى پايان كتاب خواهيم آورد. ايشان و هيأت همراه، مرقد رأس‏الحسين عليه‏السلام و مرقد حضرت زينب عليهاالسلام و سيده نفيسه عليهاالسلام را زيارت كردند و دوستى عميق اهل بيت را در ميان توده‏هاى مصرى مشاهده نمودند. ايشان همچنين از «بورسعيد» ديدار كرده و براى شادى روح شهيدان درگيرى بورسعيد فاتحه خواندند. استاندار بورسعيد براى تشكر و قدردانى از حمايت شيعيان عراق از مصر در جنگ با رژيم اشغالگر قدس، مدال طلايى به ايشان تقديم نمود. روزنامه «الاهرام» خبر اين مسافرت را در شماره مورخه 29 / 5 / 1965 م. منتشر نمود.

آيت‏الله شيخ على كاشف الغطاء در دومين جلسه كنگره، از شركت كنندگان خواست تا براى محكوم نمودن دولت آلمان كه به وجود اسرائيل صحه گذارده و براى كشتار اعراب، مال و سلاح فراوانى در اختيارش قرارداده است، سريعاً اقدام كنند. پس از پايان يافتن كنگره، آيت‏الله شيخ على كاشف الغطاء و هيأت همراه به دعوت‏ها و مصاحبه‏هاى روزنامه‏ها جواب مثبت داده و از مراكز مهم مصر ديدن نمودند. از جمله اين دعوت‏ها، دعوت شيخ الازهر، آقاى حسن المأمون براى صرف شام در هتل «سميراميس» و دعوت شيخ احمد حسن الباقورى، مدير آن زمان دانشگاه الازهر براى صرف شام در ساختمان الازهر و دعوت گروه «الشباب المسلمين» براى صرف شام در پايگاه اين گروه و دعوت «مجلس اعلاى شؤون اسلامى» بود. رئيس عبدالسلام عارف(1) نيز از آيت‏الله

كاشف الغطا و همراهانش براى صرف شام در كاخ «عابدين» دعوت نمود. و جمال عبدالناصر به همراهى عبدالسلام عارف از ايشان و هيأت همراه استقبال كردند.

ايشان و هيئت همراه از نوار غزه و «خط صلح» به همراهى شيخ الازهر و اعضاى كنگره ديدن نمودند. سپس از سد بزرگ أسوان در شهرهاى «قناة» و «اسكندريه» و نيز از برخى كارخانه‏هاى اين شهرهابازديد كردند.

آيت‏الله شيخ على كاشف الغطا با چندين روزنامه مصاحبه نمود. از جمله آنها گفتگويى بود كه با مجله «منبرالاسلام» انجام داد. اين روزنامه را «مجلس اعلاى شؤون اسلامى» چاپ مى‏كند. وى همچنين با مجله «روز اليوسف» پيرامون ازدواج صيغه‏اى و نظر شيعه درباره آن گفتگو نمود. شايد اين نخستين بار بود كه اين موضوع در كشور مصر و در يك روزنامه رسمى مطرح مى‏شد.

سفرهاى تبليغى اين خاندان به ايران در عصر قاجاريه ادامه داشت و آية‏الله شيخ على كاشف الغطاء در ادامه سفرهاى تبليغى‏اش به كشورهاى اسلامى، به امپراتورى عثمانى رفت و در اسلامبول مدتى همراه سيد جمال الدين اسد آبادى زيست. وى نيز هفت سال در ايران به تبليغ فرهنگ اسلامى پرداخت.(1)

تولد و تحصيل

آية‏الله شيخ محمدحسين كاشف الغطاء در سال 1294 ه .ق. در محلّه «عمّاره» نجف به دنيا آمد. او پس از آن كه خواندن، نوشتن، نماز و احكام شرعى را نزد پدرش فراگرفت، در ده سالگى مشغول فراگيرى علوم اسلامى در حوزه علميه نجف شد.

وى ادبيات عرب، منطق، حساب، نجوم، فقه و اصول را در ساليان نخست فراگرفت و در پانزده سالگى، نخستين كتاب خويش را نوشت. كتاب «العبقات العنبرية فى طبقات الجعفرية فى تاريخ عائلة آل كاشف» نخستين اثرِ اوست كه در آغاز دوران جوانى نگاشته است. اين كتاب درباره خاندان كاشف الغطاست. او يك نسخه از آن را براى عمويش كه در اصفهان بود، فرستاد. يك نسخه خطى از آن در چهار جلد، در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى و نسخه‏اى ديگر در كتابخانه آستان قدس رضوى مشهد موجود است.(2)

آية‏الله شيخ محمدحسين كاشف الغطاء در جوانى به حكمت و فلسفه و عرفان روى آورد. ذهن خستگى‏ناپذير و روح ناآرامش او را واداشت دامنه معلومات خود را گسترش دهد. او در اين باره مى‏گويد: «تمام كتاب‏هاى صدرالمتألهين (ملاصدرا)؛ از مشاعر، عرشيه و شرح هدايه تا اسفار و شرح اصول كافى را نزد استادان خُبره فراگرفتم.»

وى كتاب‏هاى فصوص، نصوص و فكوك را نزد استادان عرفان فراگرفت و به مطالعه ديوان اشعار مولوى، جامى و ديگر شاعران پارسى زبان پرداخت.

آشنايى او به زبان فارسى سبب شد با اشعار عرفانى شاعران ايرانى آشنا شود. او از ادبيات و اشعار شاعران عرب نيز غفلت نورزيد و به مطالعه سروده‏هاى عرب زبان‏ها پرداخت. وى ذوق شعر داشت و از ابتداى نوجوانى به سرودن شعر مشغول بود.(1)

آية‏الله شيخ محمدحسين كاشف الغطاء درس‏هاى ادبيات عرب، منطق، فلسفه، حكمت، عرفان، فقه، اصول، رياضيات، نجوم، تفسير، حديث و عرفان را در حوزه علميه نجف فراگرفت. استادان او در حوزه علميه نجف، عبارتند از:

1. آية‏الله مصطفى تبريزى؛

2. آية‏الله ميرزا محمدباقر اصطهباناتى؛

3. آية‏الله احمد شيرازى؛

4. آية‏الله على‏محمد نجف آبادى؛

5. آية‏الله ملا على‏اصغر مازندرانى؛

6. آية‏الله حاج آقا رضا همدانى؛

7. آية‏الله محمدتقى شيرازى؛

8. علاّمه محدّث نورى؛

9. آية‏الله آخوند خراسانى؛

10. آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى.

كاشف الغطاء در هجده سالگى در درس خارج فقه آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى و خارج اصول آخوند خراسانى شركت كرد. او هفده سال (1312 ـ 1329 ه .ق.) در درس آخوند خراسانى حضور يافت. وى جوان‏ترين شاگرد آخوند خراسانى بود. صدها نفر از طلاّب حوزه علميه نجف كه برخى از آن‏ها به اجتهاد رسيده بودند، در درس آخوند خراسانى شركت مى‏كردند واين همچون مدال افتخارى براى آنان محسوب مى‏شد. بسيارى از مراجع تقليد معاصر از شاگردان آخوند خراسانى بودند. كاشف الغطاء بيش از ده سال هم در درس آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى شركت كرد. استاد كه از نبوغ فكرى و پشتكارش در درس آگاه بود، از او و برادرش (آية‏الله احمد كاشف الغطاء) خواست تا در گروه پاسخ به استفتائات او حاضر شوند. آنان نيز پذيرفتند و به يارى استاد پرداختند. آنان در چاپ كتاب «عروة الوثقى» كه مهم‏ترين اثر فقهى آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى است، بسيار تلاش كردند. اين دو برادر از جوان‏ترين اعضاى پاسخ به استفتائات آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى بودند.

آية‏الله آخوند خراسانى و آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى نقش بسيارى در شكل‏گيرى شخصيت علمى كاشف الغطاء داشتند. نگرش‏هاى سياسى آخوند خراسانى تأثير بسيارى در انديشه‏هاى سياسى كاشف الغطاء گذاشت. محدّث نورى نيز از جمله استادانى بود كه كاشف الغطاء ساليان دراز در محضرش كسب فيض كرد و حديث و سير و سلوك عرفانى را از او آموخت. او در بسيارى از سفرهاى محدث نورى، با استاد، همراه بود و از پندهاى آسمانى‏اش بهره مى‏گرفت. كاشف الغطاء روزى به استادش، محدث نورى گفت «مدتى است خواب باعث شده است، از فيض نماز شب محروم شوم.» استاد فرياد زد «چرا؟ چرا؟ برخيز! برخيز!» نهيب استاد چنان اثرگذارد، كه سال‏ها پس از فوت استاد، كاشف الغطاء گفت «صداى استاد مرحوم هر شب پيش از سحر مرا براى نماز شب بيدار مى‏كند.» آية‏الله شيخ على كاشف الغطاء در سال 1320ه.ق. درگذشت.(1)

تدريس و اجتهاد

آيت الله شيخ محمد حسين كاشف الغطاء پس از 20 سال تحصيل، به تدريس آموخته‏هاى خويش پرداخت. او از ممتازترين شاگردان آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى و مورد توجه او و از جوان‏ترين اعضاى گروه پاسخ به استفتائات آن مرجع بزرگ بود. بدين خاطر، بسيارى از طلاّب در درس او شركت مى‏كردند. او هر روز در مسجد هندى و مقبره ميرزاى شيرازى در صحن حرم حضرت على عليه‏السلام ، به تدريس مشغول بود و بيش از 100 نفر در درس او شركت مى‏كردند.(1)

او شرحى بر كتاب «عروة الوثقى» نوشت كه شايد نخستين شرح بر اين كتاب باشد. تا كنون بيش از صد شرح بر اين كتاب نوشته شده است. نگارش شرح بر عروة نشانگر اجتهادِ پژوهشگر علوم دينى است. امام خمينى قدس‏سره كه خود شرحى بر اين كتاب نگاشته است، پس از اطّلاع از شرح كاشف الغطاء بر عروة الوثقى، تصميم به چاپ آن گرفت امّا اين كار ميسور نشد. شرح كاشف الغطاء بر عروة الوثقى 4 جلد است كه اگر به روش امروز چاپ شود، به اندازه كتاب

 

«مستمسك العروة الوثقى» مى‏شود.(1)

مرجعيت

آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى در سال 1337 ه .ق. فوت كرد. وى قبل از فوت، چهار نفر را وصىّ خويش قرار داده بود كه كاشف الغطاء و برادرش جزو آنان بودند. او با توجه به وصيت استادش، دست نوشته‏هاى او را كه در پاسخ به استفتائات نوشته شده بود، با تمام تلاش گردآورى نمود و در سال 1340 ه .ق. با نام «سؤال و جواب» به دو زبان فارسى و عربى چاپ كرد.

اندك اندك آوازه علمى كاشف الغطاء به همه جا پيچيد. او اكنون مجتهدى توانا و مدرّس درس خارج حوزه علميه نجف بود. اصرار مردم به تقليد از آية‏الله كاشف الغطاء سبب شد به نگارش رساله احكام بپردازد. او شرحى بر «تبصرة المتعلّمين» علاّمه نوشت و فتواهاى خود را همراه فتواهاى آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى به چاپ رساند. از اين رو، شمار زيادى از مسلمانان ايران، هند، افغانستان، لبنان و سوريه پس از فوت آية‏الله سيد محمدكاظم يزدى، او را به عنوان مرجع تقليد خويش برگزيدند. كاشف الغطاء كتاب «وجيزة الاحكام» را درباره احكام شرعى، به دو زبان فارسى و عربى نوشت. روز به روز به شمار مقلّدانش افزوده شد و رساله «وجيزة الاحكام» چهار بار در نجف چاپ و منتشر گرديد.

شمارى از فتواهاى كاشف الغطاء نيز در كتاب «زاد المقلدين» به دو زبان فارسى و عربى، گرد آمده و چند بار در نجف و مشهد چاپ شده است.

حاشيه بر «سفينة النجاة» (نوشته برادرش، آية‏الله شيخ احمد كاشف الغطاء)، حاشيه بر «مجمع الرسائل» كه در بردارنده فتواهاى مراجع تقليد شيعه به زبان فارسى نوشته شده بود، حاشيه بر «عين الحياة» و ترجمه «سفينة النجاة» به زبان فارسى از كتاب‏هاى فقهى كاشف الغطاء است كه براى پاسخ‏گويى به سؤال‏هاى شرعى مقلدانش نوشت. «مناسك حج» نيز كتاب فقهى كاشف الغطاء درباره حج است كه به دو زبان فارسى و عربى نوشته شده است.(1)

 

فصل دوم

مرزبان شريعت

 

وحدت پيروان اديان آسمانى

على رغم اينكه برخى در تلاش بوده‏اند تا پيروان اديان آسمانى را از يكديگر دور كنند، كاشف الغطاء تصميم گرفت رسالت اديان آسمانى، به ويژه دين اسلام را به جهانيان معرفى وآنان را به يكديگر نزديك كند. از اين رو، در سال 1328 ه .ق. به نگارش كتاب «الدين و الاسلام» پرداخت و آن را در 4 جلد آماده چاپ ساخت. وى سرانجام توانست در سال 1329 ه .ق، جلد اوّل كتاب را در بغداد چاپ كند. تلاش او براى چاپ جلدهاى ديگر كتاب به علّت بدگويى‏هاى كشيش انستاس كرملى، مدير مجله لغة العرب، نزد ناظم پاشا، حاكم بغداد، ناكام ماند و حاكم بغداد دستور جمع آورى نسخه‏هاى جلد اول آن را هم داد. در بخش‏هايى از اين كتاب آمده است:

بشر هرگز بدون برنامه دينى نبوده است. هيچ دورانى بر انسان‏ها نگذشته است كه پيامبرى آسمانى بر روى كره زمين به راهنمايى برنخاسته باشد. همه دين‏هاى آسمانى از يك پيكرند؛ گر چه به ميزان رشد آگاهى انسان‏ها، دين‏هاى كامل‏ترى آمد و اسلام، آخرين دين آسمانى، عالى‏ترين برنامه‏هاى زندگى را براى انسان‏ها دارد.

بسى جاى تأسف است كه پيروان اديان آسمانى به جاى اين كه همانند يك روح در چند پيكر با هم متحد باشند، گرفتار جدايى و دشمنى با يكديگرند.(1)

پاسخى به تلاش براى تفرقه

جرجى زيدان (متوفاى 1914م.) در كتاب «تاريخ آداب اللغة العربية» نوشت: شيعه، طايفه‏اى كوچك بود كه آثار قابل اعتنايى نداشت. اكنون شيعه‏اى در دنيا وجود ندارد!

تلاش او براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان با پاسخ سه تن از دانشمندان شيعى مواجه شد: 1- علاّمه سيّد حسن صدر (متوفاى 1354 ه .ق.) كتاب «تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام» را نوشت و نقش شيعيان در علوم اسلامى را بيان كرد؛ 2- علاّمه شيخ آقا بزرگ تهرانى (متوفاى 1389 ه .ق) كتاب «الذريعة الى تصانيف الشيعة» را در 29 جلد نوشت و به معرّفى بيش از 50000 اثر علمى شيعيان پرداخت؛ و3-كاشف الغطاء نقدى بر كتاب «تاريخ آداب اللغة العربية» نوشت و تلاش جرجى زيدان براى تاريخ ادبيات عرب را ستود و اشتباهاتش را بيان كرد. نقد كاشف الغطاء در بوينوس آيرس آرژانتين به چاپ دوم رسيد.(1)

سفرهاى وحدت آفرين

فقيه جوان حوزه علميه نجف همواره در انديشه گفت و گو با دانشمندان اهل سنّت و برقرارى وحدت بين شيعه و سنّى بود. او در درس‏ها، سخنرانى‏ها و نوشته‏هاى خويش از وحدت سخن به ميان مى‏آورد. مجتهدِ جوانِ خاندان كاشف الغطاء در سال 1329 ه .ق. براى اداى فريضه حج، عازم سرزمين حجاز شد. او پس از انجام مراسم حج، با دانشمندان سنّى حجاز به گفتگو پرداخت و آنان را به وحدت فراخواند. كتاب «نزهة السمر و نهزة السفر» سفرنامه حج اوست. وى سپس به دمشق رفت و به زيارت مرقد حضرت زينب عليهاالسلام و حضرت رقيه عليهاالسلام نايل شد. او در دمشق نيز با علماى سنّى درباره مشكلات جهان اسلام و لزوم وحدت مسلمانان، به گفتگو پرداخت. سپس به بيروت رفت و دو ماه در آن جا ماند و با مردم و علماى آن جا ديدار كرد. او در شهرهاى مختلف سوريه و لبنان براى علما و مردم سخنرانى مى‏كرد.

كاشف الغطاء توانست جلد دوّم كتاب «الدين و الاسلام» را در لبنان، وجلد اول ودوم آن را در ايران چاپ كند. جلد سوّم و چهارم آن نيز چاپ شد. او به تلاش علمى خود ادامه مى‏داد و با نويسندگان دنياى عرب صحبت مى‏كرد. وى به بسيارى از آنان براى چاپ كتاب‏هاى ادبى كمك كرد و نظر خود را درباره كتاب‏هاى آنان ارائه داد كه در ابتداى كتاب‏هاى آنان آمده است. وى بر كتاب‏هاى ارزشمند ادبى و كمياب مانند «وساطة» اثر جرجانى، «سحر بابل»، «معالم الكتاب»، «مغانم الاصابة» و «ديوان سيد حبوبى» حاشيه و شرح نوشت و بر چاپ آن‏ها نظارت كرد.

او در لبنان با علامه سيد محسن امين، نويسنده كتاب «اعيان الشيعة» ديدار كرد. علامه سيد محسن امين در اين كتاب به معرفى هزاران نفر از فرزانگان شيعه پرداخته بود. كاشف الغطاء نقدى بر كتاب «ملوك العرب»، نوشته فيلسوف مسيحى لبنان، امين ريحانى، نوشت كه در مجلّه النجف چاپ شد. او به ديدار ريحانى رفت و با او گفت و گو كرد.

نشست‏هاى علمى كاشف الغطاء و ريحانى به درازا كشيد. آنان پس از اين كه ديدار حضورى‏شان تعطيل شد، به وسيله نامه گفت و گوهاى علمى خود را ادامه دادند. كاشف الغطاء گفت و گوهاى خود با ريحانى را در كتاب «النقود و الردود» يا

«المطالعات و المراجعات» در دو جلد گردآورى كرد و در سال 1331 ه .ق. در بيروت منتشر نمود. اين كتاب در آرژانتين به چاپ دوم رسيد.

«عين الميزان» نام نقد كاشف الغطاء بر مقاله «ميزان الجرح و التعديل» نوشته جمال‏الدين قاسمى، نويسنده سورى، است كه در يازدهمين شماره مجلّه «المنار» چاپ شده بود. «عين الميزان» در پايان كتاب «النقود و الردود» و در آخرين شماره مجله «العرفان» چاپ شده است. اين نقد در سال 1368 ه .ق. در نجف چاپ شد. وى در جلد اوّل «النقود و الردود» كه به نام «المراجعات الريحانيه» مشهور شد، به نقد نوشته‏هاى كشيش «انستاس كرملى»، مدير مجلّه لغة العرب، پرداخت.(1)

كاشف الغطاء به صيدا رفت، سه ماه در آن شهر ماند و با برخى از علماى آن‏جا مانند شيخ سليم بشرى و شيخ محمد نجيت مطيعى (مفتى حقانيه) ديدار و گفتگو كرد.

او در لبنان ازدواج كرد و پس از مدتى به مصر رفت.

دانشمندان سنى جامعة الازهر از او دعوت كردند در الازهر سخنرانى كند. او پذيرفت و برايشان سخن گفت. دانش‏پژوهان الازهر از او خواستند تا فقه و بلاغت را به آنان ياد دهد. او هم پذيرفت. قاضى شرع آن عصر، استاد احمد محمود شاكر نيز در درس وى شركت مى‏كرد. او عصرها در مسجد رأس‏الحسين، به تدريس اصول فقه پرداخت و در جامعة الازهر، بين نماز مغرب و عشاء به تفسير قرآن پرداخت.

كاشف الغطاء در تمام سفرهاى خود، با علما و مردم ديدار مى‏كرد و با آنان درباره لزوم وحدت سخن مى‏گفت. با دانشمندان شيعه و سنّى سخن مى‏گفت و با آنان به گفت و گوى علمى مى‏پرداخت. او در مصر، به كليسا رفت و عقايد اسلامى را براى مسيحيان بيان كرد و خرافاتى را كه به نام دين مسيح عليه‏السلام توسط كشيشان رواج پيدا كرده بود بر ملا ساخت. سخنان او باعث ناراحتى برخى كه تاب تحمّل واقعيت را نداشتند، شد و سبب گرديد ده‏ها نفر بر سرش بريزند و با كتك او را از كليسا بيرون كنند.

او عقايد خود را درباره مسيحيت، در كتاب «التوضيح فى بيان ما هو الانجيل و من هو المسيح» نوشت و خرافات را از چهره حضرت مسيح عليه‏السلام و انجيل زدود. جلد اول اين كتاب در سال 1331 ه .ق. در صيدا و جلد دوم آن در سال 1346 ه .ق. در بغداد چاپ شد. چكيده‏اى از اين كتاب توسط استاد سيّد هادى خسروشاهى به فارسى ترجمه و در سال 1329 در مشهد چاپ شد. وى گزيده‏اى از جلد دوّم آن را نيز به فارسى برگرداند و در سال 1343 در تبريز چاپ كرد. مترجم در سال 1343، تمام كتاب را با نام «توضيح درباره انجيل و مسيح» به فارسى برگرداند و در قم چاپ كرد. اين كتاب در سال 1353 به چاپ سوّم رسيد.(1)

كاشف الغطاء در روزهاى آخر ماه صفر سال 1331 ه .ق. تصميم به ترك مصر و بازگشت به عراق گرفت؛ ولى شيخ محمد نجيت مفتى از وى خواست تا سفرش را به عقب بياندازد و در جشن‏هايى كه به مناسبت تولد حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در ماه ربيع الاول در مصر برگزار مى‏شد، شركت كند. او نيز پذيرفت. به اين ترتيب، سفر سه ساله او با آغاز جنگ جهانى اول در سال 1332 ه .ق. پايان يافت.

انگلستان بسيارى از شهرهاى عراق را تصرف كرده بود. كاشف الغطاء به عراق برگشت و به خط مقدم جبهه رفت و با سربازان اشغالگر انگليسى به نبرد پرداخت. بسيارى از مراجع تقليد فتواى جهاد داده بودند. شمارى از مجتهدان، مدرسان و دانش‏پژوهان حوزه‏هاى علميه عراق درس‏ها را تعطيل كرده، به ميدان مبارزه آمده بودند. كاشف الغطاء نيز در «كوت» به دفاع از كشورش پرداخت.(1)

تربيت شاگردان

«مدرسه علميّه معتمد» بيش از يك قرن قدمت داشت و خاندان كاشف الغطاء، نسل به نسل اداره آن را بر عهده داشتند. اين مدرسه كه نزديك خانه كاشف الغطاء و در محله عماره قرار داشت، در جنگ جهانى اوّل نابود شده بود و حتى يك حجره قابل سكونت نداشت. مدرسه حدود 35 سال بود كه به صورت خرابه درآمده بود. كاشف الغطاء به تعمير مدرسه پرداخت و آن را از ويرانى نجات داد. در ابتدا شش كلاس در اختيار جوانان قرار گرفت. اندك اندك، مدرسه گسترش يافت و تعداد طلاب مشغول به تحصيل در آن جا به 300 نفر رسيد. بسيارى از طلاب ايرانى، افغانى، هندى و تبتى در آن جا مشغول تحصيل بودند. تعدادى استاد، دفتردار و مدير مدرسه كه همگى داراى حقوق ثابت بودند، در مدرسه مشغول به كار شدند. براى طلاب مدرسه، شهريه نيز در نظر گرفته شد. هر سال، در حضور هيئتى كه شامل قاضى، بازرس عمومى و استادان بودند، از طلاب امتحان گرفته مى‏شد و مدارك علمى به آن‏ها اعطا مى‏گرديد.

كاشف الغطاء هر روز به مدرسه مى‏رفت و برامور آموزشى و پرورشى طلاب نظارت مى‏كرد.

كتابخانه مدرسه از بزرگ‏ترين كتابخانه‏هاى نجف بود و كتاب‏هاى خطّى كميابى در آن وجود داشت. بيشتر ديدارهاى سياسى كاشف الغطاء با روشنفكران عرب و چهره‏هاى سياسى عصر نيز در اين مدرسه انجام مى‏شد. از ميان شاگردان او مى‏توان به آية‏الله العظمى سيد محسن حكيم، شهيد آية‏الله قاضى طباطبايى و محقق پرتلاش محمدجواد مغنيه اشاره كرد. كاشف الغطاء با تلاش فراوان توانست براى طلاب «مدرسه علميه معتمد» گواهى معافيت تحصيلى بگيرد و راه ادامه تحصيل آنان را هموار سازد.(1)

پاسخ به شبهات

كاشف الغطاء كتاب «الآيات البينات» را درباره فلسفه عزادارى امام حسين عليه‏السلام و ردّ پندارهاى وهابيون درباره زيارت قبر پيامبر و ائمّه عليهم‏السلام ، و ردّ فلسفه ماديگرايى و ردّ بابيت و بهائيت نوشت، كه و در سال 1345 ه .ق. چاپ شد. در بخشى از اين كتاب آمده است:

زيارت قبر پيامبر و ائمه عليهم‏السلام و توسّل به آنان از ديدگاه وهابيت، شرك است و شيعيان به همين خاطر مسلمان نيستند.

اكنون قبر بزرگان مذهب شافعى در مصر و قبر پيشوايان حنفى در عراق داراى بقعه است. احمد بن حنبل كه پيشواى وهابيون در فروع دين است، قبرش در بغداد خراب نشده است.

يهوديان، مسيحيان، زردشتيان، بودايى‏ها وغيره با بناى يادبودى بر آرامگاه رهبران خود، ياد و نامشان را زنده نگه مى‏دارند.

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: هر كه قبر مرا زيارت كند، من در آخرت او را شفاعت مى‏كنم. پس چگونه مى‏گوييد زيارت قبر پيامبر شرك است؟! روايت‏هاى زيادى از پيامبر وجود دارد. اين روايت‏ها را علماى سنّى نقل كرده‏اند و در آن‏ها آمده است كه زيارت قبر پيامبر جايز است.

وهابيون كشيدن سيگار، خوردن قهوه و عكس گرفتن را حرام مى‏دانند. آنان معتقدند خدا داراى دست و صورت و چشم است.

اگر كسى چراغى بر روى قبرى روشن كند، از نظر وهابيون بايد به او نفرين فرستاد، اما خاندان سعودى سرمايه‏هاى ملت مسلمان عربستان، منابع عظيم نفتى، را ارزان به آمريكا بفروشند نبايد به آنان لعنت فرستاد.

كاشف الغطاء در پاسخ سؤالى راجع به عزادارى امام حسين عليه‏السلام مى‏نويسد:

سينه‏زنى، زنجيرزنى، حركت دسته‏هاى سينه‏زنى، در خيابان‏ها وغيره مستحب و درى از درهاى كشتى نجات است. طبل‏ها و بوق‏هايى كه در اين مراسم به كار مى‏گيرند، اشكالى ندارد. تعزيه نيز اگر درست بر پا شود اشكالى ندارد. من مؤمنان بصره و ديگر شهرستان‏ها را به دو چيز سفارش مى‏كنم:

1. سعى كنيد كاروان‏هاى عزادارى را از كارهايى كه با حزن و عزا جور در نمى‏آيد، جدا سازيد؛ زيرا عزادارى براى زنده ساختن فلسفه قيام امام حسين عليه‏السلام است، نه براى قصه گويى و نمايش و اتلاف وقت. بكوشيد مراسم سوگوارى را بدون نقطه ضعف برگزار كنيد و مردم را به ياد خدا بياندازيد و ايمان آنان را زياد كنيد. هدف شما اين باشد كه هدف قيام امام حسين عليه‏السلام را به مردم بگوييد.

2.... از تفرقه بپرهيزيد... با دست خودتان موجب شكست خودتان نشويد...

تلگراف‏هاى زيادى درباره فلسفه عزادارى امام حسين عليه‏السلام به دست كاشف الغطاء رسيد. او به همه آنان پاسخ گفت و در يكى از پاسخ‏هايش از اين همه سؤال اظهار شگفتى كرد و گفت: «تعجب مى‏كنم چرا ناگهان با اين همه سؤال درباره عزادارى امام حسين عليه‏السلام رو به رو مى‏شويم؛ آن هم در زمانى كه در حجاز وهابيون قبرهاى ائمه عليهم‏السلام را خراب كردند. ريشه اين سؤال‏ها از وهابيون است. شيعه بايد بداند كه هر چه اعتبار دارد، از حسين عليه‏السلام است.»(1)

كنگره جهانى اسلام

فلسطين هنوز زخم نديده بود. فلسطينيان در خواب هم نمى‏ديدند كه كشورشان سال‏ها بعد توسط صهيونيست‏ها اشغال شود. شمارى از علماى سنّى فلسطين تصميم گرفتند كنگره‏اى با شركت علماى فرقه‏هاى اسلامى در فلسطين برپا كنند. آنان از علماى حنفى، شافعى، مالكى، حنبلى، وهابى، ناصبى، خوارج، اسماعيليه، حنفيه، زيديه و شيعه دوازده امامى دعوت كردند تا در سال 1350 ه .ق. در فلسطين گرد هم آيند و به سخنرانى بپردازند. شمارى از شخصيت‏هاى سياسى و ادبى مسلمان نيز به اين كنگره دعوت شده بودند. قرار بود 150 نفر از شخصيت‏هاى مذهبى و سياسى از كشورهاى مسلمان در كنگره جهانى اسلام حضور يابند.

مفتى بيت‏المقدس از سوى مجلس اعلاى فلسطين، از كاشف الغطاء دعوت كرد در اين كنگره شركت كند. كاشف الغطاء كه همواره منتظر فرصتى بود تا دانشمندان مسلمان را به گفت و گو و وحدت فراخواند، پيشنهاد او را پذيرفت و به سوى فلسطين حركت كرد.

سيد حبيب عبيدى (مفتى موصل)، سيد محمد زيارة (از يمن)، رشيد رضا (شاگرد سيد جمال‏الدين اسدآبادى و نويسنده تفسير المنار)، و علاّمه اقبال لاهورى نيز در كنگره حضور داشتند. بيش از 000/70 نفر از مسلمانان از شهرهاى مختلف فلسطين در بيت المقدس گرد آمده بودند تا سخنان دانشمندان مسلمان را بشنوند. هر شب، چند نفر از دانشمندان مسلمان سخن مى‏گفتند. سرانجام نوبت سخنرانى كاشف الغطاء فرا رسيد. او در بخش‏هايى از سخنرانى‏اش گفت:

... از روزى كه از عراق براى شركت در اين كنگره كه خود يك جهاد خدايى است، حركت كردم، به ويژه در اين شش هفت روزى كه اين كنگره پربركت برگزار شده و سخنرانان درباره مسائل گوناگون سخن گفته‏اند، به فكر فرو رفته‏ام. از نخستين شبى كه با اين اجتماع بزرگ رو به رو شدم، پيوسته خود را ميان ترس و اميد مى‏بينم. هم نسبت به اين كنگره خوش‏بين هستم و هم دلم شور مى‏زند...

اين گردهمايى بزرگ مانند معجزه است؛ كارى كه كمتر رخ داده است. شكّى نيست كسى كه اين معجزه را به ما بخشيده است به ما نيرو خواهد داد تا به هدف‏هاى مقدس اين گردهمايى دست يابيم.

از چيزهايى كه اطمينان ما را در دست‏يابى به هدف‏هاى مورد نظرمان مى‏افزايد، اين است كه هنگام زيارت اين مسجد (مسجد الاقصى) و ديدن اين آثار باارزش (در بيت المقدس)، روح تازه‏اى در ما دميده مى‏شود. اين روح، روح فداكارى و غيرت و نگاهبانى از گنجينه‏هاى ارزشمندى است كه گذشتگان براى نسل كنونى به جاى گذاشته‏اند...

امروز قدرت بزرگى كه در دست مسلمانان است، در كشورهاى غربى نيست؛ گر چه غرب از جنبه اقتصادى پيشرفته‏تر از مسلمانان است، ولى شعله غيرت و نگه‏دارى ارزش‏هاى اسلامى در درون ما برافروخته‏تر است؛ به گونه‏اى كه ما را به دفاع همه جانبه از آرمان‏هايمان واداشته است... كوشش پى در پى ميزبان و ميهمانان كنگره... مايه اميد است؛ امّا با اينهمه نشانه‏هاى نويدبخش و شادى‏آور، من باز هم بيمناكم. ترسم به چند دليل است:

1. ...شرقى‏ها، به ويژه مسلمانان،... از پايدارى در هدف برخوردار نيستند. چه بسا مسلمانانى كه حركتى آتشين را آغاز كردند ولى پس از مدتى كوتاه، حركتشان به خاموشى گراييد. اى دانشمندان حاضر در كنگره! بى ثباتى، كشنده‏ترين دردها و سخت‏ترين بيمارى‏هاى ماست. پايدارى، شاخه‏اى از شاخه‏هاى شكيبايى است كه هفتاد بار در قرآن آمده است... ما هنوز به صبر و پشتكار در كارهاى ارزشمند عادت نكرده‏ايم...؛ به گونه‏اى كه اگر بخواهيم كارى را انجام دهيم، انتظار داريم يك روزه به پايان برسد... ما انتظار داريم اين كنگره تمام گرفتارى‏هاى مسلمانان را چاره كند و ستم و استعمار را از بين ببرد. اين كنگره هنوز در مرحله نطفه است؛ نطفه‏اى پاك كه شايسته ثمر دادن است. بار سنگينى بر دوش كنگره نگذاريد كه پشتش خم شود.

2. اختلاف و جدايى از خصلت‏هايى است كه در درون ما ريشه دوانيده و ما را بيچاره ساخته است. خداوند ما را به اتحاد و همبستگى فرمان مى‏دهد و برادرى و مسئوليت در برابر يكديگر را وظيفه ما قرار مى‏دهد. اختلاف انديشه و آزادى فكر از ويژگى‏هاى انسان است... اما مصيبت وقتى است كه اختلاف نظر به دشمنى منجر شود. ترديدى نيست كه ما پيش از آن كه سنّى يا شيعه... باشيم، مسلمانيم. مسلمانان برادران يكديگرند. آيا برادر با برادر دشمنى مى‏وزرد؟ ياران پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، به ويژه پس از رحلت آن حضرت، در بسيارى از مسائل فرعى اسلام با يكديگر اختلاف داشتند؛ ولى وحدتشان به هم نخورد. همه پشت سر يك امام جماعت نماز مى‏خواندند و هرگز گروهى، ديگرى را متهم به كفر نمى‏كرد. به همين خاطر، اسلام در نيم قرن بر شرق و غرب جهان سايه افكند.

بر هر مسلمانى، به ويژه بر رهبران و دانشمندان، لازم است كه در اين دوران بسيار سرنوشت ساز، تمام تلاش خود را براى وحدت ميان مسلمانان به كار گيرند. معناى وحدت بين شيعه و سنى اين نيست كه به شيعيان بگوييم عقيده اهل سنّت را بپذيرند و به سنّى‏ها بگوييم عقيده شيعيان را بپذيرند. اتحاد اين است كه با يكديگر دشمنى نورزيم... كوشش كنيد تا مسلمانان با يكديگر متحد شوند. اميدوارم همان گونه كه اسلام در آغاز، جهان را تكان داد، با تلاش شما بار ديگر جهان اسلام را زنده سازد. مسلمانان بايد جهان را بسازند. دنيا امروز غرق در فساد و تبهكارى است. مسلمانان بايد زشتى‏ها را از تمام جهان پاك كنند... اى يكتاپرستان! يكى شويد. من پيش از اين، دو كلمه گفتم كه اميدوارم جزو سخنان ماندنى باشد؛ گفتم گنبد اسلام بر دو پايه استوار است: كلمه توحيد و توحيد كلمه. اى مسلمانان! اگر سخنان ما يكى نشود، بايد با اسلام وداع كنيم...

3. سومين بيمارى ما شرقى‏ها اين است كه عادت داريم به جاى عمل، حرف بزنيم و در جايى كه بايد انديشه خود را به كار بنديم، كارها را بدون فكر انجام دهيم... هر ملتى با سه چيز مى‏تواند جنبش ايجاد كند: مردم توانا، انديشه درست و كوشش دايمى.

4. ...همواره گروهى كه خود را از مردم يا از مسلمانان به شمار مى‏آورند، در صددند براى اين كنگره باارزش مشكلى بسازند و نگذارند به نتيجه برسد. اين افراد تلاش مى‏كنند با...روشهاى پنهان و آشكار، كنگره را به سقوط بكشانند... در پايان بايد بگويم بزرگ‏ترين دسيسه‏ها و كشنده‏ترين بيمارى‏ها نفاق و دورويى است. منافقان افرادى هستند كه خود را مسلمان و از ما مى‏دانند و در ميان ما زندگى مى‏كنند؛ اما پنهانى، كوشش‏هاى ما را تباه مى‏سازند... از اين‏ها دورى كنيد... .

سخنان پرشور كاشف الغطاء مورد استقبال علما و ساير مردم قرار گرفت. او چنان محبوب قلب‏ها شد كه دانشمندان حاضر در كنگره پس از آن، تا روزى كه كاشف الغطاء در فلسطين بود، نماز جماعت و نماز جمعه را به او اقتدا كردند؛ حتى علماى وهابى، ناصبى و خوارج نيز به او اقتدا كردند.

سخنان كاشف الغطاء به وسيله روزنامه‏ها در سراسر جهان پخش شد. نشريات كشورهاى مسلمان به تجليل از او پرداختند. استاد هاشم دفتردار مدنى و شيخ محمدعلى زعيمى، استادان دانشكده فاروق اول بيروت، در كتاب «الاسلام بين السنة و الشيعة» درباره تأثير سخنان كاشف الغطاء بر دانشمندان اهل سنت نوشتند: «اگر بركت‏هاى اين حركت جديد نبود، آيا هرگز كسى تصور مى‏كرد كه گروه زيادى از مسلمانان سنّى به كاشف الغطاء اقتدا كنند؟ آيا گمان مى‏كرديد كه كتاب «الدعوة الاسلامية» او را پيش از آن كه دانشمندان شيعه بخوانند، در دسترس دانشمندان اهل سنت قرار بگيرد؟»

كاشف الغطاء 15 روز در فلسطين ماند و با دانشمندان شيعه و سنّىِ حاضر در كنگره ديدار كرد. او به شهرهاى مختلف فلسطين مسافرت نمود و با علما وساير مردم ديدار كرد و برايشان سخن گفت و آنان را به وحدت فراخواند. او چنان محبوب مردم شده بود كه از آن به بعد، او را «امام كاشف الغطاء» مى‏ناميدند.

آية‏الله كاشف الغطاء از فلسطين به لبنان رفت. او در شهرهاى مختلف لبنان با علما وديگران ديدار كرد و از وحدت سخن گفت. او سپس به سوريه رفت و با اقشار مختلف مردم به ويژه علماى شهرها به گفتگو پرداخت. مردم عراق كه اخبار كنگره جهانى اسلام در فلسطين را پى‏گيرى مى‏كردند و از استقبال پرشور علما و ساير مردم حاضر در كنگره از سخنان كاشف الغطاء با خبر شده بودند، در بغداد گرد آمده بودند تا از او استقبال كنند. بسيارى از روحانيون از شهرهاى مختلف در بغداد گرد آمده بودند. كاشف الغطاء در حسينيه كرخ بغداد براى جمعيت انبوه استقبال كننده سخن گفت و گزارش سفر خود را به آنان داد. او سپس به كربلا رفت و به زيارت بارگاه ملكوتى امام حسين عليه‏السلام نايل شد. كاشف الغطاء به زادگاه خود برگشت و در خانه پدرى‏اش اقامت كرد. هر شب، مردم به ديدار او مى‏آمدند. بسيارى از شخصيت‏هاى فرهنگى و سياسى عراق نيز به ديدار او آمدند. همه از اين كه او مورد توجه علماى فرقه‏هاى مختلف علوم اسلام قرار گرفته و امام جماعت مسجد الاقصى شده بود، خوشحال بودند. مردم كوفه از كاشف الغطاء دعوت كردند تا گزارشى از سفر پربارش را به اطلاع مردم برساند. او نيز پذيرفت و در مسجد بزرگ كوفه كه هزاران نفر را در خود جاى داده بود، براى مردم سخن گفت. سخنرانى او با نام «الاتحاد و الاقتصاد» چند بار چاپ شد.(1)

سخنان سبز

سفرهاى بسيار كاشف الغطاء سبب شد او با برخى از علماى سنّى ديدار كند و از نزديك با ديدگاه آنان نسبت به شيعه آشنا شود. او دريافت كه حتّى دانشمندان بزرگ اهل سنّت آشنايى اندكى با عقايد شيعى دارند. و شبهاتى عليه شيعه در تار و پود ذهن آنان و ساير مردم سنى ريشه دوانيده است. كاشف الغطاء تصميم گرفت به معرفى شيعه بپردازد و بدون هيچ گونه توهينى به عقايد اهل سنت، به شبهه‏ها پاسخ گويد. او كتاب «اصل الشيعة و اصولها» را نوشت كه مورد استقبال بسيار مسلمانان جهان قرار گرفت. وى در مقدمه اين كتاب، درباره انگيزه‏اش از نگارش آن مى‏نويسد:

دو سال پيش، يكى از جوانان پرشور كه با يك هيئت علمى از سوى دولت عراق، براى تحصيل در دارالعلوم العليا، به مصر رفته بود، در نامه‏اى طولانى به من نوشت «... من با برخى از دانشمندان دانشگاه الازهر رفت و آمد دارم. گاه از نظام آموزشى و دانشمندان حوزه علميه نجف سخن به ميان مى‏آيد. استادان الازهر از دانشمندان حوزه علميه نجف به بزرگى ياد مى‏كنند، ولى مى‏گويند «اما متأسفانه آنان شيعه‏اند.» من از شنيدن سخنانشان شگفت زده شدم و گفتم «مگر شيعه بودن گناه است؟! مگر شيعيان مسلمان نيستند؟!» برخى از آنان در پاسخ گفتند «شيعيان مسلمان نيستند و...» من جوانى هستم كه از پيدايش شاخه‏هاى گوناگون مذهب‏ها در اسلام آگاهى ندارم. اكنون از سخنان دانشمندان بزرگ اهل سنت به ترديد افتاده‏ام كه آيا شيعه فرقه‏اى از اسلام است؟! اگر مرا از اين سرگردانى نجات ندهيد، مسؤوليت لغزش و گمراهى من بر عهده شماست.»

من به وسيله نامه درباره تاريخ شيعه و پاسخ به تهمت‏ها عليه شيعه، او را راهنمايى كردم؛ ولى در شگفت بودم كه چگونه برخى دانشمندان بزرگ اهل سنت اين گونه سخن مى‏گويند! تا اين كه كتاب فجرالاسلام نوشته احمد امين، نويسنده بزرگ مصرى، به دستم رسيد. مغزم از دروغ‏هاى شاخ‏دار اين كتاب سوت كشيد. احمد امين پارسال (1349 ه .ق.) همراه شمارى از استادان، دانشجويان و دانشمندان مصرى به نجف، شهر دانش آمد و به زيارت دروازه شهر دانش (مرقد امام على عليه‏السلام ) توفيق يافت. او همراه دوستانش در يكى از شب‏هاى ماه مبارك رمضان، به ديدن من آمد. من او را به نرمى سفارش كردم كه نبايد چنين دروغ‏هايى را به شيعه نسبت دهد... آخرين عذر احمد امين اين بود كه آگاهى كافى درباره شيعه نداشته است. من گفتم: اين بهانه پذيرفته نيست. نويسنده بايد درباره موضوعى كه مى‏خواهد بنويسد، خوب بررسى كند. چرا كتابخانه‏هاى نجف، از جمله كتابخانه خصوصى من كه 5000 جلد كتاب دارد، بيشتر كتاب‏هايش از نويسندگان اهل سنّت است؛ ولى در كتابخانه‏هاى قاهره كتاب‏هايى كه نويسندگان آن‏ها شيعه‏اند، بسيار كم پيدا مى‏شود؟!

كاشف الغطاء در ادامه مى‏نويسد:

چند ماه پيش يكى از جوانان شيعه از بغداد در نامه‏اى به من نوشت «سفرى به استان دليم، همسايه استان بغداد داشتم. بيش‏تر مردم آن‏جا سنّى‏اند... آنان از سخنان و ادب من بسيار خوشحال بودند؛ اما هنگامى كه فهميدند من شيعه هستم، گفتند «ما گمان نمى‏كرديم شيعيان ادب داشته باشند؛ چه رسد به دانش. ما آنان را وحشى مى‏پنداشتيم»! «مدتى بعد، به سوريه و مصر رفتم... مسلمانان سنّى مصر نيز همان سخنان مردم دليم را گفتند. آيا موقع آن نرسيده است كه به دفاع از شيعه بپردازيد؟»

كاشف الغطاء در پايان مقدمه كتاب، مى‏نويسد:

روزنامه‏هاى مصر، سوريه وغيره مقاله‏هاى مسمومى درباره شيعه مى‏نويسند. ديگر تاب نياوردم و سكوت نكردم؛ نه از اين جهت كه ستمى به شيعه شده باشد و من بخواهم در برابر سيل تهمت‏ها از آن دفاع كنم، بلكه از اين نظر كه پرده‏هاى نادانى را از برابر چشم مسلمانان جهان كنار بزنم، تا افراد با انصاف در داورى درباره شيعه راه عدالت را پيش بگيرند و عذر و بهانه‏اى هم... باقى نماند... از همه مهم‏تر، اميد مى‏رود در سايه اين كتاب، پيوندهاى دوستى در ميان مسلمانان استوار گردد و دشمنى از بين آنان برچيده شود. شايد پس از نوشتن اين كتاب، نويسنده كتاب فجرالاسلام، ديگر بار ننويسد «تشيع پناهگاه  دشمنان اسلام بوده و هست. تشيع پناهگاه افرادى است كه مى‏خواهند انديشه‏هاى پدران يهودى، نصرانى و زردشتى خود را وارد اسلام كنند»!

كتاب «اصل الشيعة و اصولها» از بهترين كتاب‏هايى است كه در معرفى عقايد شيعه نوشته شده است. اين كتاب مورد استقبال مردم قرار گرفت. اينك قسمتى از اين كتاب را تقديم خوانندگان مى‏نماييم:

نخستين فردى كه بذر تشيع را در سرزمين اسلام پاشيد، بنيانگذار اسلام، حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود. ده‏ها حديث در كتاب‏هاى اهل سنت آمده است كه در آن‏ها پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله على عليه‏السلام و شيعيان او را رستگاران جهان آخرت ياد كرده است. سيوطى، اديب و دانشمند بزرگ اهل سنت، در كتاب الدر المنثور، در تفسير آيه «اولئك هم خير البريّه»، حديثى از جابر بن عبدالله انصارى، يار مورد اطمينان پيامبر، نقل مى‏كند. جابر مى‏گويد: ما نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوديم كه على عليه‏السلام به سوى ما آمد. پيامبر فرمود «اين و شيعيان او رستگاران روز قيامتند.»

سيوطى، كارشناس خبره ادبيات عرب و مفسّر بزرگ اهل تسنن، حديث ديگرى از ابن عباس، پس عموى پيامبر و مفسّر قرآن در صدر اسلام، نقل مى‏كند. ابن عباس مى‏گويد: هنگامى كه آيه «ان الذين امنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريه» (كسانى كه ايمان آوردند و كار شايسته انجام دادند بهترين بندگان خدا هستند) نازل شد، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به على عليه‏السلام فرمود «اين آيه درباره تو و پيروانت، در روز قيامت است كه هم شما از خدا خشنود خواهيد بود و هم خدا از شما.»

انديشه شيعى از زمان پيامبر آغاز شد. برخى از دوستان و ياران حضرت على عليه‏السلام همواره همراه آن حضرت و پيرو او بودند. آنان پروانه‏وار گرد شمع وجود امام مى‏چرخيدند. آنان شيران بيشه و عارفان دوران بودند. آنان صدها بار سفارش پيامبر درباره امام را شنيدند و تا پاى جان به هواداريش برخاستند. پيروان حضرت على عليه‏السلام در زمان پيامبر، از جانبازان و رزمندگان و خانواده شهدا بودند. شيعه در لغت به معناى پيرو است و به پيروان آن حضرت در زمان پيامبر، شيعيان وى مى‏گفتند .

امروزه در هزاران كتاب از نويسندگان مسلمان (شيعه و سنى) درباره جانشينى حضرت على از سوى پيامبر سخن به ميان آمده است. عبقات الانوار، نوشته علامه مير حامد حسين، دانشمند و نويسنده هندى شيعه، در 10 جلد، كه هر جلد آن به اندازه كتاب صحيح بخارى (يكى از كتاب‏هاى حديث اهل سنت) است، حديث‏هاى فراوانى را كه اهل سنت درباره فضيلت‏هاى حضرت على و جانشينى او از سوى پيامبر نقل كرده‏اند، گردآورى نموده است.

چرا سفارش پيامبر را رها كردند؟ برخى از مسلمانان پس از وفات پيامبر، به بهانه اين كه سنّ حضرت على از آنان كمتر است، و قبيله قريش نمى‏خواهد نبوّت و خلافت، هر دو در خاندان بنى‏هاشم باشند، از پذيرفتن سفارش پيامبر خوددارى كردند. شگفت‏آور است كه همه آنان اين آيه قرآن:«اِن هُوَ إلاّ وَحىٌ يوحى»(1) (اين سخن بجز وحيى كه وحى مى‏شود نيست.) را شنيده بودند؛ ولى خواسته خود را بر سخن پيامبر مقدّم دانستند.

شيعيان پاك‏ترين و دانشمندترين انسان‏هايند. پيروان حضرت على عليه‏السلام الگوى چگونه زيستن‏اند. سلمان فارسى كه پيامبر درباره‏اش فرمود «سلمان منّا اهل البيت.» (سلمان از ما اهل بيت است.) و ابوذر كه پيامبر درباره‏اش فرمود: آسمان سايه نيفكنده و زمين دربرنگرفته كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد، از ياران حضرت على عليه‏السلام بودند كه در راه پيشبرد اسلام از هيچ كوششى دريغ نكردند.

ابوالاسود دوئلى، بنيانگذار علم نحو، از پيروان حضرت على عليه‏السلام است. خليل ابن احمد فراهيدى، بنيانگذار علم لغت و عروض، از شيعيان حضرت على عليه‏السلام است. ابومسلم معاذ بن مسلم هراء، پايه گذار علم صرف، از دانشمندان شيعى است. عبدالله بن عباس، مفسّر بزرگ قرآن، از ياران حضرت على عليه‏السلام است. جابر بن عبدالله انصارى، از مجاهدان صدر اسلام، از ياران حضرت على عليه‏السلام است. محمد بن عمر واقدى، نخستين فردى كه علوم قرآنى را گردآورى كرد، از شيعيان حضرت على عليه‏السلام است.

ابورافع، بنيانگذار علم حديث، خدمتكار پيامبر، نويسنده كتاب الاحكام و السنن و القضايا، سرپرست بيت‏المال حكومت حضرت على عليه‏السلام بود. پسرش، على، منشى مخصوص حضرت على، پس از پدر، نخستين فردى بود كه كتابى در علم فقه نوشت. عبدالله، پسر ديگرش، نخستين مسلمانى است كه كتابى درباره تاريخ نوشت.

 

ابوهاشم بن محمد بن حنفيه، نخستين فردى است كه درباره علم كلام و عقايد كتاب نوشت و عيسى بن روضه كه پس از او كتابى درباره علم كلام نوشت، پيرو حضرت على بود.

هشام بن حكم، كارشناس علم عقايد اسلامى، از شاگردان امام صادق عليه‏السلام است. او در تمام مناظرات خود با دانشمندان مادّى و پيروان دين‏هاى آسمانى، پيروز از ميدان خارج شد. ابان بن عثمان الاحمر، يار امام صادق عليه‏السلام نخسيتن كسى است كه درباره تاريخ اسلام كتاب نوشت. احمد بن محمّد خالد برقى، نويسنده كتاب محاسن؛ نصر بن مزاحم منقرى، نويسنده كتاب وقعة الصفين؛ احمد بن يعقوب، نويسنده كتاب تاريخ يعقوبى؛ مسعودى، نويسنده كتاب مروج الذهب؛ و صدها نويسنده ديگر شيعى از نخستين نويسندگان مسلمان هستند. نابغه جعدى، كعب بن زهير، فرزدق، كميت، حميرى، دعبل، ابونواس، بخترى، عبدالسلام، ابن الرومى و بسيارى از شاعران بزرگ عرب در دامان مكتب شيعه پرورش يافتند.

آيا اين بزرگان ميدان دانش، ادب و جهاد مى‏خواستند اسلام را نابود كنند؟! آقاى احمد امين ، نويسنده بزرگ اهل سنت، چه جوابى داريد؟ آيا اين فرزانگان تاريخ مى‏خواستند انديشه‏هاى يهوديان، مسيحيان و زردشتيان را وارد اسلام كنند؟!

كاشف الغطاء به معرّفى دانشمندان شيعه پرداخت و به تهمت‏هاى برخى مستشرقان و برخى نويسندگان عرب كه عليه شيعه قلم زده بودند، پاسخ گفت.

كتاب «اصل الشيعة و اصولها» تا كنون بيش از بيست بار چاپ شده و به زبان‏هاى اردو، فارسى و انگليسى ترجمه گرديده است. اصل الشيعة و اصولها در سال 1351 ه .ق. در لبنان چاپ، و در سال 1355 ه .ق. تجديد چاپ شد. دو بار هم در قاهره تجديد چاپ شد. تجديد چاپ اين كتاب در كشورهاى سنى‏نشين نشانگر استقبال اهل سنت از اين كتاب است.

اصل الشيعة و اصولها در زمان حيات كاشف الغطاء نُه بار چاپ شد و كاشف الغطاء بر هر چاپ، مقدمه‏اى نوشت. وى در مقدمه چاپ ششم اين كتاب مى‏نويسد:

وضعيتى كه اينك براى مسلمانان رخ داده و ناتوانى، سقوط و ذلّتى كه به ويژه در قرن‏هاى اخير به آنان رو كرده است، بسى آشكار و بى نياز از توضيح است. بيگانگان بر مسلمانان حكومت مى‏كنند، آنان را به بردگى مى‏برند، سرزمين‏هايشان را اشغال مى‏كنند، آنان را مانند برده‏ها و چهارپايان براى هدف‏هاى خود به كار

مى‏گيرند و زنجيرهاى بردگى به گردنشان مى‏نهند.

تنها علّت اين بدبختى‏ها، تفرقه مسلمانان است. استعمار نيز با حيله‏هاى مرموزانه بين آنان جدايى بيش‏تر ايجاد مى‏كند. شيعيان، به ويژه دانشمندان آنان، به همان اندازه كه نسبت به مذهب خود آگاهى دارند، از عقايد اهل سنّت نيز با خبرند. كتاب‏هاى زيادى مانند «انتصار» نوشته سيد مرتضى، «الخلاف» نوشته شيخ طوسى و«تبصره» نوشته علاّمه حلّى بيانگر اين واقعيت است؛ اما سنيان حتى بسيارى از دانشمندانشان، چه رسد به مردم عادى، چيزى از شيعه نمى‏دانند، و شيعيان را به خرابكارى و بى‏دينى متهم مى‏سازند! شيعيان كه اين گونه برخورد را از برادران اهل سنت به ويژه علماى آنان مى‏بينند، واكنش نشان مى‏دهند و بدين سان رشته وحدت گسسته مى‏شود؛ و اين بهترين آرزوى بيگانگان و موجب خشنودى استعمارگران است.

من بر خودم واجب ديدم كه عقايد شيعه را به صورت خلاصه بنويسم. گمان نمى‏كردم اين كتاب در اندك زمانى چند بار چاپ و به زبان‏هاى ديگر هم ترجمه شود. با اين كه بسيارى شوق خواندن اين كتاب را دارند، هنوز از آتش كينه بسيارى

نسبت به شيعه نكاسته است. هنوز قلم‏هاى برخى نويسندگان ... نيش و طعنه به شيعه مى‏زند. تهمت‏هايى به شيعه مى‏زنند كه در دوران تاريك قرون وسطى و دوره ابن خلدون، ابن حجر و مانند آنان، به شيعيان نسبت نمى‏دادند. كتاب اصل الشيعة و اصولها در قاهره به چاپ سوم رسيد و تمام نسخه‏هاى آن در آن‏جا پخش شد؛ ولى باز برخى دانشمندان اهل سنت مصر با شيعيان دشمنى مى‏ورزند. آنان خلفاى فاطمى مصر را كه ساليان زيادى در مصر حكومت كردند و خدمات كم‏نظيرى به اسلام نمودند، مورد حمله قلم‏هاى خود قرار داده‏اند. چرا؟ براى اين كه آنان شيعه بودند! مگر آنان دانش و تمدن را در مصر منتشر نكردند؟ مگر آنان مساجد بسيارى نساختند؟ مگر آنان... پس چرا....

گل سرسبد افتخارهاى مصر، دانشگاه الازهر يادگار دوران حكومت فاطمى‏هاست. شيخ محمد عبده و بسيارى از دانشمندان و نويسندگان بزرگ سنى مصر از اين دانشگاه برخاسته‏اند. الازهر با 1000 سال سابقه درخشان آموزشى و فرهنگى، گواه خدمت فاطمى‏ها به مصر و اسلام است؛ ولى افسوس كه برخى از برادران اهل سنت آنان را بى دين و كافر مى‏شمارند! چرا؟ براى اين كه شيعه بودند....

خلاصه، هدف من از نگارش كتاب اصل الشيعة و اصولها اين بود كه دشمنى دانشمندان اهل سنت نسبت به شيعه كمتر بشود و آنان تهمت‏هاى خود را پس بگيرند؛ اما افسوس كه تا كنون نتيجه‏اى نداشته است!

دانشمندان بزرگ از سراسر دنيا با فرستادن نامه از كاشف الغطاء به خاطر نوشتن كتاب اصل الشيعة و اصولها تشكر كردند. شمارى از آنان مستشرقانى بودند كه اصلاً مسلمان نبودند ولى به تاريخ و عقايد اسلام اظهار علاقه مى‏كردند. برخى از آنان عبارت‏اند از:

1. دانشمند روسى، كراتشكوفسكى، از لنينگراد: كتاب اصل الشيعة و اصولها از كتاب‏هاى پرارزش و معتبرى است كه هيچ دانشمندى از آن بى نياز نيست.

2. دانشمند آلمانى، ژوزف شفت، از كونيكوسوج: من بسيارى از آموخته‏هايم را از اين كتاب گرفته‏ام. من به دانشجويان خود سفارش مى‏كنم آن را مطالعه كنند.

3.دانشمند معروف تركيه، دكتر ه.ريترقى، از استانبول: كتاب اصل الشيعة و اصولها تحفه گرانبهايى است كه مافوق ارزش است. من از علاّمه بزرگوار، نويسنده كتاب براى اين خدمت بزرگ تشكر مى‏كنم و به زودى به تمام شرق شناسان پيغام مى‏دهم كه اين كتاب را بخوانند.

4. دانشمند آلمانى، سالم كرنكوى، استاد دانشگاه برن: كتاب اصل الشيعة و اصولها كتابى است كه مى‏تواند تشنگانى را كه مى‏خواهند آگاهى درستى از عقايد شيعه داشته باشند، سيراب كند. اين كتاب، اطلاعات فراوانى را كه با چند كتاب قطور هم به دست نمى‏آيد، درباره شيعه در اختيار همگان مى‏گذارد. من به مستشرقان آلمانى سفارش خواهم كرد كه اين كتاب را تهيه كنند تا بر آگاهى خود نسبت به شيعه بيفزايند.

5. دانشمند مصرى، احمد زكى پاشا، از قاهره: كتاب اصل الشيعة و اصولها با اسلوب زيبا نوشته شده است. نويسنده پرده‏ها را از روى حقيقت كنار زده است. او بدون اين كه عواطف مذهبى ديگران را جريحه دار كند، به معرفى شيعه پرداخته است. اين كتاب فايده زيادى در ايجاد وحدت بين مسلمانان دارد. ما به اين استاد بزرگ كه اين مسئوليت مهم را به دوش گرفته، آفرين مى‏گوييم؛ مسئوليتى كه تنها از عهده افرادى كه خدا آنان را براى مبارزه با كج‏روى‏ها، از بين بردن زشتى‏ها و زنده كردن نشاط مسلمانان، انتخاب كرده، ساخته است.

6. نويسنده مشهور، شكيب ارسلان، از ژنو: به راستى كه تمام كتاب‏هاى شما سودمند است. شما با كوشش فراوان، فاصله ميان شيعه و سنى را تا آن‏جا كه ممكن بود، كم كرديد.(1)

تشكر از يك پژوهشگر

استاد احمد محمد شاكر، حاكم شرع مصر، يك نسخه از كتاب فقهى خود، «نظام الطلاق فى الاسلام»، را به كاشف الغطاء هديه داد. كاشف الغطاء در نامه‏اى از وى تقدير كرد و اشكال‏هاى علمى آن را به وى يادآورى كرد. كاشف الغطاء بدون هيچ تعصّبى، از زحمات اين نويسنده سنّى تقدير نمود و تلاش او را در خلق يك اثر علمى ستود. در نامه كاشف الغطاء به استاد احمد محمد شاكر آمده است: «هديه گرانبهاى شما رسيد. دو بار آن را خواندم. عمق نظر، دقت، آزادى فكر و نتيجه‏هاى به دست آمده شما شايسته تشكّر است. شما در اين كتاب، جان معناى احاديث را بيرون كشيديد، پرده‏هاى خرافه را از آستان مقدس دين كنار زديد، زنجيرهاى تقليد كهنه را پاره كرديد، بت‏هاى جمود را با دليل‏هاى كوبنده درهم شكستيد. آفرين بر شما!»

استاد احمد محمد شاكر متن كامل نامه كاشف الغطاء را در مجله «رسالة الاسلام» شماره 157، چاپ كرد و نوشت: «يكى از بهترين و زيباترين نامه‏هايى كه به من رسيد، نامه ارزنده‏اى است از دوست و استاد بزرگوارم، پيشواى مجتهدان شيعه در نجف، علاّمه محمدحسين كاشف الغطاء.»(1)

مسافرت به ايران

كاشف الغطاء در سال 1352 ه .ق. (1312ه ش.) براى زيارت مرقد مطهر امام رضا عليه‏السلام به ايران مسافرت كرد. او در مسير خود، در شهرهاى كرمانشاه، همدان، تهران، شاهرود، مشهد، قم، اصفهان، شيراز، كازرون، بوشهر، آبادان وخرمشهر براى مردم سخنرانى كرد. سفر او به ايران هشت ماه به درازا كشيد. او در قم، ميهمان آية‏الله شيخ عبدالكريم حائرى يزدى، بنيانگذار حوزه علميه قم بود. آية‏الله حائرى از او خواست تا به جاى وى، امام جماعت حرم حضرت معصومه عليهاالسلام شود. او نيز پذيرفت و پس از برپايى نماز جماعت، براى مردم سخن گفت.(2)

ماشين حامل كاشف الغطاء در مسير اصفهان به شيراز به درّه پرت شد و او زخمى و در بيمارستان شيراز بسترى شد. او پس از مرخصى از بيمارستان، دو ماه در شيراز اقامت كرد تا بهبودى كامل يافت.

مسجد بزرگ وكيل شيراز در 21 رمضان، پذيراى انبوه نمازگزارانى بود كه نماز جماعت را به امامت كاشف‏الغطاء مى‏خواندند. همچنين در شيراز، نماز عيد فطر به امامت او برگزار شد. كاشف الغطاء در خطبه‏هاى نماز، به زبان‏هاى فارسى و عربى، مردم را به تقوا و وحدت فراخواند.

وى پس از بهبودى كامل، در اوايل ذى قعده شيراز را به سمت عراق ترك كرد و وارد كازرون شد. سپس به بوشهر رفت و به وسيله كشتى به آبادان و خرمشهر رفت. كاشف الغطاء در حسينيه خرمشهر به سخنرانى پرداخت. او سه روز در اين شهر ماند و نماز جماعت به امامت او برگزار شد.

فرو نشاندن شورش عشاير فرات

فرو نشاندن شورش‏هاى عشاير، از اقدامات و اصلاحات خطير ايشان محسوب مى‏شد. اين شورش‏ها عبارت بودند از: شورش عشاير در بازار شيوخ و نيز شورش عشاير «اوسط» در سال 1353 هجرى. اين جريانات به دنبال استعفاى جناب «مدفعى» و وزارت جناب هاشمى پيش آمد. آقاى هاشمى سپاه عراق را وادار به جنگ كرد، آن‏ها لشكر را در بازار شيوخ محاصره كردند و راه ميان بازار و ناصريه را با آب بستند.

وزير دفاع «جعفر پاشا عسگرى» با گروهى از رؤسا سعى در راضى كردن آن‏ها داشت ولى در اين كار موفق نشد و لشكر همچنان در محاصره بود. معلوم نبود در چه ساعتى قبايل حمله مى‏كنند و با خلع سلاح كردن آن‏ها، عده‏اى را به قتل مى‏رسانند. هاشمى نتوانست راه حلى پيدا كند؛ از اين رو چند مأمور به خدمت حضرت امام كاشف الغطاء فرستاد. ايشان نامه‏اى به سران قبايل نوشتند و آن نامه به دست جناب صالح كه در آن زمان استاندار كربلا بود فرستاده شد. اين نامه متضمن فتواى وجوب دست كشيدن از غارت و حرمت قتال با حكومت اسلامى بود. زمانى كه جناب صالح نامه را براى جمعيت خواند، آن‏ها فوراً سلاح بر زمين گذاشتند. محاصره شكسته شد و قضيه با مسالمت به پايان رسيد.(1)

خاموش كردن فتنه حصان

فتنه حصان به مراتب هولناكتر از آشوب و فتنه قبلى بود. كتاب «العروبة فى الميزان» كه مدعى بود شيعيان عراق همه از اجانب و قوم ساسانى هستند و لزوماً بايد از عراق طرد شوند، هنوز به نجف نرسيده بود كه همه طبقات مردم اعتصاب كردند و بازارها را بستند. آتش فتنه و آشوب به هر جا شعله مى‏كشيد. دامنه اعتصابات به شهرهاى فرات از قبيل: حله، ديوانيه و ناصريه كشيده شد و بسيارى از آن‏ها خواستار شورش و غارت بودند. اين اوضاع سه روز ادامه داشت. حكومت محلى سراسيمه و مضطرب بود و نمى‏دانست كى به آن‏ها ضربه بزند. در آن زمان، حاكم ادارى مرحوم سيد جعفر حمندى بود و استاندار مرحوم اديب بود كه با دو مسلسل و تمامى نيروهاى پليس كربلا به سوى نجف حركت كرد. هنوز به نجف نرسيده بود كه خروش نجفيها و جمعيت انبوه گرد آمده به اوج رسيد؛ آن‏ها همه مسلح بودند و استاندار را با همه افراد پليس محاصره كردند. فرياد جمعيت و ضجه‏هاى انزجار و نفرتشان فضا را پر كرده بود. سيد جعفر حمندى به بزرگان علما پناه برد تا راه چاره‏اى بيابند.

آن روز گروهى از اهل علم و چهره‏هاى سرشناس به صحن شريف رفتند و هر چه تلاش كردند كه اين جمعيت عصبانى را آرام كنند، موفق نشدند و حاصل كارشان يأس و نااميدى بود. امام كاشف الغطاء از آغاز حادثه در خانه خود به‏سر مى‏برد و به احدى از مردم اجازه ملاقات نمى‏داد. پس از آن كه مردان مصلح و رجال حكومت و ديگران همگى نااميد شدند، به كاشف الغطاء متوسل گشتند و استغاثه كنان به ايشان گفتند: «خون ما را حفظ كنيد. اگر شما موضع‏گيرى نكنيد و چاره‏اى نينديشيد عراق بكلى دگرگون مى‏شود و سررشته امنيت و آسايش از دست مى‏رود. تاكنون هيچ وسيله‏اى كار ساز نبوده؛ مگر شما وسيله‏اى به كار بريد.»

امام كاشف الغطاء فوراً به صحن شريف آمد و بر ايوان ايستاد و مردم را به آرامش دعوت كرد و از آن‏ها خواست تا بعد از ظهر منتظر سخنرانى باشند. مردم فرمان آن بزرگ را مطاع شمردند و به تدريج آرام شدند. حدود دو ساعت قبل از غروب، ايشان به منبر رفتند و به ايراد خطبه پرداختند؛ خطبه‏اى همچون سيل خروشان. ايشان مردم را از خطرات و آثار زيانبار چنين حركتى واقف ساخته و به آن‏ها گوشزد كردند كه نتيجه چنين اقدامى درست برعكس خواهد بود.

ايشان هنوز از منبر پايين نيامده بودند كه درهاى بازار گشوده شد و از حالت تعطيل درآمد. اوضاع به حالت اول بازگشت؛ بدون آن كه قطره‏اى خون ريخته شود و يا قيراطى مال به هدر رود. غرض‏ورزان نااميد راه خانه پيش گرفتند. «سراى» از محاصره درآمد و محمود اديب شبانه براى عرض تشكر به ديدن امام كاشف الغطاء رفت و صبح به كربلا بازگشت.

امام كاشف الغطاء، خطيب يعقوبى را به كوفه فرستاد تا آن‏ها را به گشودن بازار و خاموش كردن شعله آشوب وادار كند. افراد ديگرى را نيز به همين منظور به شهرهاى ديگر روانه كرد تا اينكه سرانجام، اوضاع به شكل طبيعى درآمد.

قبل از اين ماجرا، مرحوم ملك فيصل مى‏خواست به لندن مسافرت كند؛ ولى اين غائله كه او و حكومتش را به بن بست رسانده بود مانع انجام آن مى‏شد. با آن كه همه در فكر علاج اين واقعه بودند ولى تنها با عصيان و سركشى مردم مواجه مى‏شدند. خداوند آسايش و رهايى را به دست يكى از اوليائش به رايگان براى ايشان فراهم آورد و عراق به دست اين عالم كم نظير از دام فتنه آزاد شد. ملك فيصل نامه تشكرآميز براى امام فرستاد و پس از آن به اروپا مسافرت كرد.(1)

جلوگيرى از توهين به اهل سنت

در نجف، كربلا و ساير شهرها و روستاهاى عراق عادت زشتى رواج داشت كه عوام‏الناس و نادانان بدان خو كرده بودند؛ و آن اينكه در دهه اوّل ربيع‏الاوّل با جار و جنجال فراوان طبل و دهل مى‏زدند؛ به گونه‏اى كه صداى گوشخراش آن شبيه صداى توپ و تفنگ در كوچه و خيابان به گوش مى‏رسيد. و براى اين عمل ناهنجار عمدتاً صحن حضرت امام اميرالمؤمنين وحضرت امام حسين عليه‏السلام را برمى‏گزيدند. در شب نهم ربيع كه آن‏را عيدالزهراء مى‏ناميدند، اراذل و اوباش گمان مى‏كردند انجام هر منكرى در اماكن مذكور جايز است. به همين منظور هر گونه آزار و اذيت و اهانتى را نسبت به طلاب و اهل علم و محصلين مدارس روا مى‏دانستند. اين عادت زشت دهها بلكه صدها سال ادامه داشت. زنان، مردان و كودكان همگى بدان عمل مى‏كردند و اهل علم و محصلين هم قدرت مخالفت با آن را نداشتند.

از آنجا كه اين رسم ناپسند فراگير شده بود و موضوع كاملاً اهميت داشت. ،كاشف الغطاء خود را در پيشگاه الهى مسئول ديد و تصميم گرفت با بعضى از بزرگان و افراد خيرانديش براى ممانعت از آن اقدامى مؤثر به عمل آورند. به همين منظور آن‏ها را دعوت كرد و چنين گفت: «دير زمانى است اين عادت زشت در بين اراذل و اوباش رخنه كرده و ريشه كن كردن آن امرى محال به نظر مى‏رسد. بيم آن مى‏رود اگر شما هم به منبر رويد در همان حال، باز آن‏ها با نواختن طبل و دهل مانع ايراد سخنرانى شوند؛ كه در اين صورت فاجعه عظيم‏تر است.» كاشف الغطاء ادامه داد:«من با توكل بر خداى تعالى در اين راه فداكارى مى‏كنم. اگر موفق شوم خداوند را به شكرانه چنين منتى كه بر من نهاده، سپاس مى‏گويم؛ ولى در صورت عدم موفقيت، مسئوليتى بر عهده نخواهم داشت. من اعلام مى‏كنم كه عصر امروز سوم ربيع‏الاول در صحن شريف منبر خواهم رفت.»

در صحن شريف، اراذل و اوباش همچنان سرگرم طبل و دهل كوفتن بودند؛ به طورى كه از شدت سر و صدا، مردم در خانه‏ها و صحن شريف سرسام گرفته بودند. كاشف الغطاء بر منبر رفتند و حدود دو ساعت به ايراد خطبه پرداختند. صحن شريف مملو از جمعيت بود و تقريباً از همه طبقات در ميان آنان ديده مى‏شد. ايشان همگان را از خطر اين اعمال و حرمت آن آگاه كردند و به اين ترتيب، ريشه اين عادت زشت و ناپسند را از بيخ و بن برانداختند؛ به طورى كه هيچ اثرى از آن باقى نماند.(1)

 

فصل سوم

انديشه‏هاى بلند

 

انديشه‏هاى فقهى

كتاب «مجلة العدل» قانون مدنى امپراتورى عثمانى بود. دستگاه‏هاى قضايى در امپراتورى پهناور عثمانى، بر اساس آن به مشكلات مردم رسيدگى مى‏كردند. اين كتاب با استفاده از شيوه نوين حقوقى نگارش يافته بود و فتواهاى فقهى را در قالب مواد حقوقى و جزايى سامان بخشيده بود. كاشف الغطاء تصميم گرفت كتابى به اين سبك بنگارد. او در اين باره مى‏گويد:«من اين كتاب را كه از زمان ترك‏ها (امپراتورى عثمانى) تا كنون، يگانه متن قانون قضايى بود، بررسى كردم و آن را نيازمند تصحيح يافتم. اين كتاب همان طور كه از سبك نگارش آن پيداست، جنبه قانونى‏اش برترى دارد. اين كتاب را مى‏توان فقه قانونى يا قانون فقهى ناميد.»

كاشف الغطاء با نوشتن كتاب «تحرير المجله» به نقد كتاب «مجلة العدل» و به معرفى فقه شيعه به صورت مواد حقوقى و جزايى و مدنى پرداخت. او دريافته بود كه سبك نگارش مجلة العدل كه فتواها را به صورت مواد حقوقى درآورده بود، در آن زمان كه دادگسترى‏ها شكل گرفته بودند، بسيار مناسب بود؛ از اين رو، او نيز همان سبك را انتخاب كرد. نگارش جلد اول تحرير المجله در سال 1359 ه .ق. و جلد دوم آن در سال 1360 ه .ق. به پايان رسيد. هر دو جلد در نجف چاپ شد. سه جلد ديگر اين كتاب هم بعداً نگارش و چاپ شد. تحرير المجله مورد استقبال مردم، به ويژه علما، حقوق دانان، قضات، كارمندان دادگسترى، نويسندگان و دانشمندان قرار گرفت وبه‏طور كامل در سال 1363 ه .ق. به چاپ رسيد.(1)

كاشف الغطاء به نقش زمان و مكان در اجتهاد پى برده بود و مقتضيات زمان و مكان را در نظر مى‏گرفت و فتوا مى‏داد. او درباره توجه فقيه به نقش زمان و مكان در اجتهاد، مى‏گويد: «آيا ساختن چند مسجد در يك محلّه كوچك كار درستى است؟! آيا اين كار باعث نمى‏شود مردم در چند مسجد پخش شوند و مسجدها خلوت شوند، حتى برخى مسجدها بسته شوند؟! آيا در اين صورت، ساختن مسجد ثواب دارد؟!» او از مراجع تقليد خواست در اين باره، مردم را راهنمايى كنند و از مردم خواست به ساختن مدرسه، بيمارستان و ديگر اماكن عام المنفعه بپردازند.(1)

امام خمينى قدس‏سره درباره ولايت فقيه مى‏گويد: «ولايتى كه براى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امامان عليهم‏السلام است، براى فقيه نيز ثابت است. موضوع ولايت فقيه چيز تازه‏اى نيست كه ما آورده باشيم. بلكه اين مسئله از اوّل مورد بحث بوده است... مرحوم كاشف الغطاء نيز بسيارى از اين مطالب را فرموده‏اند.»(2)

كاشف الغطاء درباره اختيارات فقيه مى‏گويد: «فقيه بر كارهاى مردم و هر چه كه مورد نياز نظام و جامعه اسلامى است، ولايت دارد. ولايت فقيه همه مواردى را كه به مصلحت اسلام و مسلمانان است، در بر مى‏گيرد.» او فقيه را در مورد منابع طبيعى و انفال، تنها مرجع تصميم‏گيرى مى‏داند. وى در مستحدثات، زودتراز ديگر مراجع، فتوا مى‏داد. جعفر خليلى، روزنامه نگار و نويسنده مشهور عراقى، مى‏گويد: « در سخنرانى خود به مناسبت فوت آية‏الله سيّد ابوالحسن اصفهانى، گفتم: سيد ابوالحسن نخستين مجتهدى بود كه حكم كرد زنى كه شوهرش به پنج سال زندان محكوم شده است، مى‏تواند تقاضاى طلاق بكند. پس از مدتى، كاشف الغطاء به من گفت: من سال‏ها پيش، حكم كردم زنى كه همسرش سل دارد، مى‏تواند تقاضاى طلاق كند. خليلى مى‏گويد: از او پرسيدم: دليل فقهى حكم شما چيست؟ وى گفت: مجتهد، قانونگذار

است.»(1)

ستيز با صهيونيست‏ها

صهيونيست‏ها در سال 1367 ه .ق./1948م./1327ش. فلسطين را اشغال كردند و كشور اسرائيل را در سرزمين‏هاى اشغال شده، تأسيس كردند. ارتش سوريه و مصر به جنگ با اسرائيل پرداخت. كاشف الغطاء براى سربازان مسلمان پيام فرستاد و آنان را به اخراج صهيونيست‏ها از فلسطين تشويق نمود.(2)

در كراچى

جمعيت اخوت اسلامى كراچى در سال 1371 ه .ق. (1330ه. ش.) دومين كنفرانس اسلامى را در پاكستان برگزار كرد و از كاشف الغطاء دعوت كرد در اين سمينار حضور يابد و به سخنرانى بپردازد. كاشف الغطاء نيز پذيرفت و به پاكستان رفت و در سمينار سخنرانى كرد. در بخشى از سخنان او آمده است:

... بيست سال پيش جمله‏اى گفتم كه همه جا پخش شد. گفتم: اسلام بر دو پايه استوار است.

كلمه توحيد و توحيد كلمه. اسلام آيين يكتا پرستى و تساوى مردم در برابر قانون است... هنوز قرن اول هجرى به پايان نرسيده بود كه مذهب‏هاى گوناگون پيدا شد. نخستين فتنه‏اى كه بسان تيرى به قلب دين نشست، فتنه خوارج بود... اختلاف در اصول و فروع دين و در همه چيز نمودار شد. پادشاهان و فرمانروايان اختلاف‏ها را دامن زدند؛ زيرا «اختلاف بيانداز و حكومت كن» نقشه آنان بود. استعمارگران فرصت را غنيمت شمردند و تجاوز را آغاز نمودند. كشورهاى مسلمان در چنگال آنان افتاد و... دولت جوان پاكستان به نام اسلام تأسيس شد. پاكستان فرزند اسلام است. قانون اساسى اين دولت بايد قرآن و سنت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله باشد. دولت پاكستان به نام اسلام از هندوستان جدا شد... بدين خاطر است كه من فتوا دادم يارى دولت پاكستان بر همه مسلمانان واجب است. اين در صورتى است كه دولت پاكستان نگهبان قرآن و برپا دارنده احكام اسلام باشد.

... ما مى‏گوييم مسلمانيم؛ ولى تاريخ ما مسيحى و زردشتى است و روز يكشنبه را تعطيل مى‏كنيم،... ولى از عربى چيزى نمى‏دانيم. عربى، زبان قرآن را نمى‏دانيم... تنبلى و سهل انگارى چنان ما را گرفته است كه شنيدم دانشمندان مسلمان كنفرانس كه درباره اسلام بحث مى‏كنند، هنگامى كه مؤذن بانگ برمى‏آورد: حى على الصلاة، برنمى‏خيزند نماز بخوانند... اى مردم مسلمان، نيروهاى خود را در يك جا گرد آوريد... كه سياست جهانى، كشورهاى عربى و اسلامى را مورد حمله قرار داده است؛ سياستى كه تر و خشك را با هم مى‏سوزاند و ضعيف و نيرومند را با هم نابود مى‏كند. اين سياست، سياست استعمار ستمگر است كه هر روز رسوايى‏هاى اين جنايتكاران در مصر، تونس، مراكش، الجزاير و ديگر كشورها به خوبى ديده مى‏شود.

اينك دولت ايران كه خدا او را يارى كند(1) از چنگال‏ها و نيش‏هاى اين سياست پليد هنوز رهايى نيافته است و نمى‏يابد؛ مگر آن كه تمام مردم دست به دست هم بدهند... .(2)

كاشف الغطاء چهل روز در پاكستان ماند و با علما وساير مردم لاهور، راولپندى، كشمير آزاد (مظفر آباد) و پيشاور گفتگو كرد و آنان را به وحدت فراخواند.(3)

 

آمريكا از راه‏هاى فراوان در صدد فريب دانشمندان مسلمان و به خدمت گرفتن آنان در طرح‏هاى استعمارى خويش بود. ابرقدرت‏ها فقط از راه زور كشورهاى ديگر را اشغال نمى‏كنند؛ بلكه گاه از راه زر و تزوير، اركان اساسى حكومت‏هاى كشورهاى اسلامى را به دست مى‏گيرند. استعمار با ژست فرهنگى و گفتگوى فرهنگ‏ها و اديان آسمانى، در صدد بود روحيه سازشكارى را بين مسلمانان ايجاد كند و دانشمندان را از مبارزه عليه ظلم منحرف سازد. لذا جمعيت دوستداران خاورميانه را در پوشش برگزارى كنفرانس درباره ارزش‏هاى اخلاقى اسلام و مسيحيت، دعوت كرد تا در سال 1954م. در لبنان گرد هم آيند و به گفتگو بپردازند. كسى از اهدافِ پشت پرده اين كنفرانس خبر نداشت. نايب رئيس جمعيت دوستداران خاورميانه، گارلند ايوانز هاپكينر، در تلگرافى از آية‏الله كاشف الغطاء خواست در اين كنفرانس شركت كند. متن تلگراف او چنين است:

محضر مقدس دانشمند محترم، محمدحسين كاشف الغطاء، نجف، عراق

آقاى محترم، درود و رحمت خدا بر شما باد. ترديدى ندارم كه شما با ما هم‏عقيده‏ايد كه اسلام و مسيحيت در بسيارى از جنبه‏ها، هدف‏هاى مشتركى دارند؛ همان طور كه دشمنان مشتركى مانند شهوت‏ها، دام‏هاى شيطانى و كمونيسم دارند.

حال كه هدف‏ها و دشمن مشترك داريم، چرا با يكديگر همكارى و همفكرى نكنيم؟

ما پس از مشورت با شخصيت‏هاى مسلمان و مسيحى، به اين جا رسيديم كه بايد شخصيت‏هاى دينى دو آيين را به يك گردهمايى دعوت كنيم و از آنان نظرخواهى كنيم و راه همكارى رهبران مذهبى دو دين را به دست آوريم. من پيشنهاد خود را به هيئت مديره جمعيت آمريكايى دوستداران خاورميانه گفتم. آنان پيشنهاد مرا پذيرفتند و آمادگى جمعيت را براى برگزارى كنگره فرهنگى دانشمندان مذهبى اسلام و مسيحيت اعلام داشتند و مرا مسئول برگزارى اين گردهمايى كردند. اكنون من مأموريت يافته‏ام كه از 25 شخصيت مسيحى و 25 شخصيت مسلمان دعوت كنم تا در كنگره‏اى كه در تاريخ 22 آوريل 1954، در هتل «امسادور» شهر بحمدون لبنان برگزار مى‏گردد، گرد هم آيند تا در مدّت شش روز، در محيط صفا و برادرى، با سخنرانى‏ها و گفتگوهاى علمى، راه‏هاى همكارى رهبران مذهبى دو دين را بيابند.

كنفرانس دور از هياهوى روزنامه‏نگاران و در فضاى آزاد برگزار مى‏گردد. دانشمندان دعوت شده درباره ارزش‏هاى اخلاقى اسلام و مسيحيت كه فلسفه مادّى را ناتوان مى‏سازد، بحث مى‏كنند. موضوع‏هايى كه در اين كنفرانس مورد بحث قرار مى‏گيرد، عبارتند از:

1. ارزش‏هاى معنوى در اسلام و مسيحيت

2. كرامت و منزلت انسان از ديدگاه اسلام و مسيحيت

    الف. در مورد فرد

    ب. در مورد خانواده

    ج. در مورد جامعه

3. تلاش‏هاى مفيدى كه رونق بخش زندگى است

    الف. زكات و گسترش آن در اسلام

    ب. كارهاى نيكو و عدالت اجتماعى در مسيحيت

4. خطر كمونيسم در عصر حاضر و پاسخ اسلام و مسيحيت به آن.

5. اسلام و مسيحيت در بعد عمل، براى انتقال ارزش‏هاى معنوى به نسل جوان، چه روش‏هايى دارند؟ راه‏هاى همكارى براى مبارزه به كمونيسم كدامند؟

... بسيارى از دعوت شدگان جهان اسلام و مسيحيت دعوت ما را پذيرفتند... اميدوارم شما هم دعوت ما را بپذيريد...

نيويورك، 15 مارس 1954م.

آمريكا به بهانه مبارزه با كمونيسم، مى‏خواست دانشمندان مسلمان و مسيحى را به سوى خود جذب كند و آنان را از قتل عام وحشيانه فلسطينيان توسط اسرائيل و جنايت‏هاى خود در سراسر جهان، غافل سازد. با اين كه اين جمعيت، آمريكايى بود ولى محل كنفرانس لبنان بود تا خاورميانه را به صلح و سازش با اسرائيل بكشاند. كاشف الغطاء با دورانديشى و تيزبينى شگفت خود، به اهداف كنفرانس پى برده بود. او در پاسخ تلگراف نوشت «نمى‏توانم شركت كنم.»

هنوز تا زمان برگزارى كنگره، يك ماه وقت مانده بود. كاشف الغطاء تصميم گرفت اهداف پشت پرده كنفرانس را براى مردم جهان برملا سازد. او پاسخى طولانى براى نايب رئيس جمعيت دوستداران خاورميانه نوشت و همزمان با برگزارى كنفرانس، آن را منتشر ساخت. متن پاسخ‏نامه چنين است:

... تمام موضوع‏هاى مورد بحث در دو مطلب خلاصه مى‏شود: 1. ارزش‏هاى معنوى و نمونه‏هاى عالى در اسلام و مسيحيت؛ 2. خطر كمونيسم براى بشريت و راه مبارزه با آن در اسلام و مسيحيت.

پيش از هر چيز، بايد بدانيد كه زبان عمل از زبان حرف برنده‏تر است. هزاران كنگره از طرف آنان كه پايبند به ارزش‏هاى معنوى نيستند، بى اثر است. خطر كمونيسم هنگامى برطرف مى‏شود كه ملّت‏ها از آزادى و عدالت اجتماعى برخوردار شوند و ريشه‏هاى ستم، دشمنى، حرص و آز و تجاوز به حق ديگران خشكيده شود. اى مردم آمريكا، اى دولت ايالات متحده، اى دولت انگليس، آيا شما داراى چنين صفت‏هايى هستيد؟! آيا شما براى

معنويت‏ها ارزشى قائليد؟! فيلسوفان مى‏گويند: كسى كه فاقد چيزى است، نمى‏تواند آن را به ديگران بدهد.

آيا جنايت‏هايى كه شما در فلسطين كرديد، شما را روسياه نكرد؟! آيا شما با اين ستم‏هاى خود، خوار و زبون نشديد؟! خاورميانه تا كنون گرفتار دو كابوس استعمارى بود و اينك صهيونيسم نيز به ميدان آمده تا به روستاهاى فلسطين حمله كند و مردان، زنان و كودكان را بكشد. مگر شما به آنان پول و اسلحه نمى‏دهيد؟! مگر شما آنان را به خاطر جنايت‏هايشان تشويق نكرديد؟! صهيونيست كيست كه جرأت اين همه خيانت و جنايت را داشته باشد؟!

شما 000/900 عرب را بى خانمان، آواره بيابان‏ها، زمين را بستر و آسمان را لحاف آنان كردند. آنان در وطن خود عزيز بودند و شما كارى كرديد كه دل سنگ به حال آنان مى‏سوزد و... آيا فرعون به اندازه شما جنايت كرد؟!

شگفتا كه شما از مسلمانان و اعراب انتظار همكارى داريد و از آنان مى‏خواهيد كه با شما همفكرى و همكارى كنند! شما عرب را لگدمال مى‏كنيد، با يك دست بر سرش مى‏كوبيد و با دست ديگر او را نوازش مى‏كنيد!

اكنون شما از در ديگرى وارد شده‏ايد. امروز از ما مى‏خواهيد كه با شما در كنگره‏ها بر سر يك ميز بنشينيم و درباره ارزش‏هاى معنوى به مذاكره بپردازيم. آيا خون‏هايى كه در ايران، سوريه، مصر و لبنان ريخته مى‏شود، ناشى از توطئه‏هاى شما نيست؟! آيا شما در شرق و غرب جهان به مردم بى‏گناه ستم روا نمى‏داريد؟! تونس، مراكش و الجزاير در غرب جهان، در آتش بيداد شما خاكستر شدند. تمام اين «منش‏هاى شما براى ماده پرستى است؛ همان چيزى كه در نامه خود از آن نكوهش كرده و آن را زنگ خطرى براى مردم دنيا بيان كرديد. آيا شما چيزى جز ماده را مى‏پرستيد؟! آيا شما دينى غير از دنيا پرستى داريد؟!

شما بمب اتم را براى چه ساختيد؟ آيا تلاش شما در راه استثمار ملّت‏ها و به بند كشيدن آنان، به خاطر دنياپرستى و پول پرستى شما نيست؟! تمام برنامه‏هاى شما، حتّى آن‏ها كه به نام دين انجام مى‏دهيد، به خاطر دنيا پرستى نيست.

... آمريكا در صدد است بر آلمان، شوروى و كشورهاى ديگر سيطره يابد... مى‏خواهيد خطر كمونيسم را از جهان ريشه كن كنيد؛ اما بسيارى از مردم كه رفتار شما با مردم، به ويژه عرب‏ها و مسلمانان، را مى‏بينند، چه بسا بگويند با همه نفرت شديدى كه از كمونيست داريم و...، صد رحمت و هزاران درود بر او! كمونيسم هنوز دولتى عربى را استعمار نكرده، سرزمينى از آن‏ها را اشغال نكرده و ثروتشان را به يغما نبرده است. اگر كمونيسم در همه جا، از جمله در نجف، جنگ سرد به راه انداخته، به خاطر شماست كه مى‏خواهد با انگليس مبارزه كند. اگر شما دست از سر ما برداريد، كمونيسم نيز ما را رها خواهد ساخت... شما فلسطين عزيز را از پيكر جهان اسلام جدا كرديد و به دست صهيونيست‏ها سپرديد. كمونيسم نيز به آن چشم طمع دارد و مى‏كوشد كه از اين طعمه، لقمه‏اى به كف آرد.

شما فلسطين را ذبح كرديد؛ اما با دست دولت‏هاى عربى، بلكه با دست دولت‏هاى اسلامى، تا ذبح شرعى باشد به دست مسلمان و رو به قبله، تا براى شما و صهيونيست‏ها خوردن آن حلال باشد! چون شما اهل دين و در پى ارزش‏هاى معنوى هستيد و جز غذاى پاك و حلال نمى‏خوريد!

شما به اين اندازه جنايت بسنده نكرديد و تلاش مى‏كنيد عرب‏ها را وارد پيمان دفاع مشترك كنيد و اين مرغ ضعيف و بى بال و پر را در دامى ديگر گرفتار كنيد... كمك‏هاى مالى شما سرابى است كه تشنه را مى‏فريبد؛ اما سيرابش نمى‏كند. آمريكا اگر يك دلار كمك مى‏كند، ده برابر آن پس مى‏گيرد... امروز بر همه مردم روشن است كه ما در جنگ جهانى اول، قربانى شديم. بزرگ‏ترين زيان ما اين بود كه كشورهاى عربى وحدت و يكپارچگى خود را از دست دادند. اين به سود استعمار و صهيونيسم بود. فلسطين را در جنگ جهانى دوم از دست داديم...

بعضى مى‏گويند: انگليس، فرانسه و دولت‏هاى اروپايى وارد پيمان دفاعى آتلانتيك شدند و استقلال خود را از دست ندادند. پس مانعى ندارد كه ما نيز وارد پيمان‏هاى دفاعى شويم. در پاسخ مى‏گويم: همين دولت‏ها هم استقلال سياسى، دفاعى و اقتصادى خود را از دست داده و تابع آمريكا شده‏اند...

مصالح ما هيچ گونه ارتباطى با مصالح آمريكا ندارد. آن‏ها فقر، نادانى و عقب ماندگى ما را مى‏خواهند و ما خواهان دانش، سعادت و پيشرفتيم. آن‏ها مى‏خواهند كه ما به جان يكديگر بيفتيم و ما به دنبال برادرى و اتحاد هستيم.

برخى فكر مى‏كنند ما توان مقاومت در برابر استعمار را نداريم؛ اما اين فكر نادرست است. هر ملّت ضعيفى به وسيله اتحاد مى‏تواند قوى شود. دولت‏هاى عربى را نصيحت مى‏كنم كه تسليم دولت‏هاى استعمارى نشوند؛ زيرا مشكلى را برايشان حل نخواهد كرد. به جوانان مى‏گويم كه راه رهايى ما بازگشت به قرآن و اسلام است. فرهنگ پربار اسلام مى‏تواند پشتوانه مبارزه شما با استعمار باشد؛ نه مرام كمونيستى كه فرهنگ وارداتى است...

امروز استعمار با نام دفاع مشترك، كمك‏هاى نظامى، اصل چهار، كمك‏هاى فنّى و پيمان دفاعى به ميدان آمده است. اگر راست مى‏گويند، بايد آثار كمك‏هاى آنان پيدا مى‏شد... اگر آمريكا بويى از انسانيت و معنويت برده بود، سياه‏پوست‏هاى آمريكايى الاصل را كه در حال نابودى‏اند، حمايت مى‏كرد؛ اما اين بيچارگان از فاتحان چيزى جز كشتار و شكنجه نديدند. اگر ذرّه‏اى عدالت در دولت آمريكا بود، با 15 ميليون سياه پوست اين همه بدرفتارى نمى‏كرد. دويست سال است كه شما آمريكايى‏ها سياهان را به بردگى گرفته‏ايد. آنان در قانون اساسى آمريكا با سفيدپوستان حقوق مساوى دارند؛ اما به خاطر قانون‏هاى داخلى ايالت‏ها، خوددارى دولت‏هاى محلى از حفظ حقوق آنان و تعصب نژادپرستان، از ابتدايى‏ترين حق يك انسان نيز محرومند. سياهان اگر كشته شوند، خونشان هدر است. حق ازدواج با سفيدپوست‏ها را ندارند. نمى‏توانند مالك زمين بشوند. دستمزد كارگران سياه نصف كارگران سفيدپوست است. اجازه درس خواندن در مدرسه‏هاى سفيدپوستان و حق زندگى در محله سفيدپوستان را ندارند. جنگ‏هايى كه در زمان آبراهام لينكلن ميان شمال و جنوب آمريكا، براى آزادى سياه‏پوست‏ها صورت گرفت، فايده‏اى براى اين مردم نداشت؛ زيرا شمال نيز شريك جرم شد و در ستم بر اين بينوايان شركت كرد.

زمين‏داران و سرمايه داران بزرگ انگليس نيز همين رفتار را با مردم ايرلند داشتند؛ اما سرانجام مردم ايرلند، با يكپارچگى، به پا خاستند و از نعمت آزادى برخوردار شدند.

عرب‏ها بايد بدانند دولت آمريكا كه با ملت خود چنين جنايت‏هايى كرده است، معلوم است با ملت‏هاى بيگانه چه خواهد كرد. رفتار دولت آمريكا با سياه‏پوستان نشانه آن است كه اين دولت هرگز مدافع حقوق ملّت‏هاى ضعيف و پشتيبان محرومان نخواهد بود.

... عراق در حالى كه به پيمان تركيه و پاكستان پيوسته است، دولت‏هاى عربى را به اتحاد فرامى‏خواند. تركيه هم‏پيمان اسرائيل و نخستين كشورى است كه آن را به رسميت شناخت و از هر گونه كمكى به آن دريغ نورزيد. دولت تركيه دشمن اسلام و عرب، و دوست صهيونيست‏هاست. دولت تركيه استقلال خود را به دلار فروخت و مهره‏اى در دست آمريكا شد. كشورهاى عربى اگر به پيمان تركيه بپيوندند، تيرى سه شعبه به قلب ملت‏هاى عرب مى‏زنند و قضيه فلسطين را به فراموشى مى‏سپارند؛ در نتيجه، وحدت عربى از بين مى‏رود...

آمريكا به اسرائيل كمك‏هاى نقدى مى‏دهد و اسلحه فراوان در اختيار او مى‏گذارد؛ اما در مورد كشورهاى عربى... به اين شرط است كه با اسرائيل نجنگند. شگفتا! اگر با اسرائيل نجنگيم با كه بجنگيم؟! ما جز اسرائيل دشمنى نداريم! آمريكا تنها براى اين به كشورهاى عربى اسلحه مى‏فروشد كه با هم بجنگند. اكنون وضعيت در ايران، مصر، سوريه و ديگر كشورهاى مسلمان چنين است كه اسلحه مى‏خرند براى نابودى يكديگر...

ما اين ذلت‏ها را چگونه فراموش كنيم و با شما سر يك ميز بنشينيم و درباره ارزش‏هاى معنوى و نمونه‏هاى والا به گفتگو بپردازيم؟! شما شيطان‏ها بهتر است دست از جنايت‏هاى خود برداريد و فلسطين را به صاحبان اصليش بسپاريد؛ آن گاه درباره ارزش‏هاى معنوى كنفرانس تشكيل بدهيد. اگر در عرف سياست رواست كه با يك دست تسبيح و با دست ديگر كارد بگيريد و سينه مظلومان را بشكافيد، اين كار از نظر عقل درست نيست.

... سوگند به همه مقدسات كه اگر دولت‏هاى عربى با هم متحد شوند، بر آمريكا، انگليس و اسرائيل پيروز مى‏شوند. وظيفه اين دولت‏هاست كه مانند گاندى، راه مبارزه منفى را پيش بگيرند و از كالاهاى ساخت بيگانگان چشم بپوشند... لباس خشنى كه همراه با عزّت باشد، برتر است از لباس حرير و ابريشمى كه همراه ذلت باشد... مسلمانان نسبت به يكديگر غرور مى‏ورزند؛ ولى در برابر دشمن مانند گوسفند ذليلند و در سستى و تنبلى به جايى رسيده‏اند كه پستى براى آنان ناگوار نيست.

سال گذشته، به سفير انگليس گفتم «عراق از زمانى كه به دست شما افتاده، روز به روز وضعش بدتر شده است.» ولى پاسخ داد «اين چه حرفى است؟ اكنون كارها رو به راه شده و آبادانى و اقتصاد پيشرفت كرده است. براى نمونه، قصر شاه همه ساله در محاصره سيل قرار مى‏گرفت؛ ولى اكنون آسيبى از اين جهت نمى‏بيند.» به او گفتم «حفظ كاخ شاه، حفظ پايگاه شماست. كاخ شاه مهم نيست؛ كوخ كشاورز مهم است. ما همه ساله شاهد ويرانى خانه‏هاى كشاورزان و غرق شدن هزاران نفريم. مردم از دست شما به تنگ آمده‏اند و از شما جز بدبختى و سرگردانى چيزى نمى‏بينند... هر چه مى‏بينيم و مى‏شنويم، ويرانى و فقر و بدبختى است.»

... خواننده اين مطالب بايد بداند هدف من از نگارش اين مطالب، دو چيز است:

1. كسى حق دارد از ارزش‏هاى معنوى و نمونه‏هاى عالى اخلاقى سخن بگويد كه خودش آراسته به آن‏ها باشد. بنابراين، استعمارگران حق ندارند دم از ارزش‏ها و الگوها بزنند.

2. اگر كسى خواهان ارزش‏هاى معنوى و الگوهاى والاى اخلاقى باشد، به هر جا برود و به هر اندازه تلاش كند، به آن‏ها نمى‏رسد؛ مگر اين كه به اسلام روى آورد. دمكراسى واقعى تنها در زندگى پيامبر و جانشينان راستين او پيدا مى‏شود.

... اسلام و مسيحيت هدف‏هاى مشترك زيادى دارند. هر دو مردم را به يكتاپرستى، اعتقاد به معاد و اخلاق نيكو سفارش مى‏كنند... اما مسيحيت كنونى مردم را به ذلت فرامى‏خواند و مى‏گويد «اگر كسى سيلى به گونه راست تو زد، از او بخواه تا يك سيلى ديگر به گونه چپت بنوازد.» اسلام مردم را به صبر و شكيبايى دعوت نموده است؛ ولى به ذلت هرگز! انجيل كنونى هوادار گوشه‏گيرى غريزه‏هاى خدادادى است؛ اما قرآن جوانان را به ازدواج تشويق مى‏كند.

... آيا شما در اين مدت كه صهيونيست‏ها به دهكده‏هاى اردن و سرزمين‏هاى مرزى كشورهاى عربى حمله مى‏كنند، شنيده‏ايد دولت‏هاى عربى كه از هر سو، اسرائيل را در محاصره دارند، يك سگ يا گربه يهودى را بكشند؟! تنها كارى كه مى‏كنند شكوه و التماس به دولت‏هاى غربى و سازمان ملل است. آيا شكايت پيش لاشخورها دردى را دوا مى‏كند؟

... اگر پيامبران اولوالعزم پنج نفرند: نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمد عليهم‏السلام طاغوت‏هاى اولوالعزم نيز پنج نفرند: روزولت، ترومن، آيزنهاور، چرچيل و ايدن، اينان جرثومه فسادند...

راه‏هاى اصلاح جامعه و مبارزه با فساد و ستم عبارتند از:

1. تبليغ و راهنمايى به وسيله سخنرانى و كتاب؛

2. مبارزه منفى، قطع رابطه و همكارى نكردن با ستمگران؛

3. جنگ و انقلاب.

روش اسلام براى پاك‏سازى جامعه، گام به گام است. ابتدا، تبليغ؛ اگر كارگر نشد، مبارزه منفى و اگر آن هم مفيد نبود، در مرحله سوّم، قيام مسلحانه راه ساختن جامعه‏اى اسلامى است.

اسلام دين عقيده است. آنان كه مى‏گويند اسلام از راه جنگ و با زور پيشرفت كرد، در اشتباهند. قرآن مى‏فرمايد: «در پذيرفتن دين، اجبار نيست.» خداوند نمى‏گويد: با آنان بجنگيد تا دين‏دار شوند؛ بلكه مى‏گويد «با آنان بجنگيد تا فتنه‏ها ريشه كن شود...»

دستور اسلام اين است كه بدى را با خوبى پاسخ دهيد؛ امّا شما خوبى را با بدى و عدالت را با ستم پاسخ مى‏دهيد. آيا شما دولت‏هاى دموكراسى جهان از اين دستورها داريد؟! آيا چنين دستورهايى، جز در اسلام، سراغ داريد؟ آيا مى‏پذيريد كه ارزش‏هاى والاى اخلاقى در اسلام است، نه در بحمدون؟

اسلام دين صلح است و مردم را به صلح و آشتى فرامى‏خواند. اسلام و مسيحيت بر سر صلح عادلانه توافق دارند. لعنت خدا بر جنگ طلبان و درود بر صلح طلبان. اسلام تنها در صورتى جنگ را مى‏پذيرد كه جهاد در راه خدا، مبارزه با ستم و دفاع از جان و مال و آبرو باشد.

... شايد در اين روزها، افرادى كه دعوت كنگره بحمدون را پذيرفته‏اند، در آن جا گرد آمده باشند. مى‏خواهم از آنان بپرسم: آيا مى‏دانيد چند سال پيش، صهيونيسم به دير ياسين حمله كرد و مردان و زنان و كودكان را كشت و شكم زنان باردار را دريد؟ آيا مى‏دانيد صهيونيست‏ها مردم نعالين را بدون هيچ جرمى كشتند؟ آيا مى‏دانيد كه همه اسلحه‏هاى صهيونيست‏ها آمريكايى بود؟ همه اين جنايت‏ها زير نظر كشورهاى آزاديخواه! صورت گرفت... شما از بازماندگان كشته شدگان مى‏خواهيد با قاتل صلح كنند و دستش را ببوسند.

واى بر شما! اى فرزندان سكسون. به خدا سوگند، اگر همه ستم‏هاى تاريخ را در يك كفه ترازو نهند و ستم شما بر عرب و اسلام را در كفه ديگر، ستم شما مى‏چربد. شما خيال مى‏كنيد پيرو حضرت عيسى عليه‏السلام هستيد؟!

... اكنون اخلاق، فضيلت و انسانيت در دنيا به دست شما سقوط كرده است. آيا در بين يهوديان و مسيحيان از اندرزهاى تورات و انجيل ديده مى‏شود؟! آمريكا با ژاپن چه كرد؟ شهر هيروشيما را با بمب اتمى ويران كرد. گناه مردم هيروشيما چه بود؟ مگر آمريكا مسيحى نيست؟ مگر تورات و انجيل از آدم كشى نهى نكرده است؟ مگر نبايد حتّى به سگ‏ها رحم كرد و اگر تشنه بودند، آب به آن‏ها داد؟(1)

كاشف الغطاء پاسخ خود به دعوت كنگره بحمدون را با نام «المثل العليا فى الاسلام لا فى بحمدون» ـ نمونه‏هاى عالى اخلاقى در اسلام است نه در بحمدون ـ چاپ كرد و يكى از دوستانش را همراه چند نسخه از كتاب به بحمدون لبنان فرستاد تا كتاب‏ها را بين شركت كنندگان در كنگره پخش

1. نامه‏اى از امام كاشف الغطاء (ترجمه المثل العليا فى الاسلام لا فى بحمدون)، ترجمه جلال الدين فارسى، كانون انتشارات جيبى، با تلخيص فراوان. كند. نماينده او به بحمدون رفت و كتاب‏ها را بين شركت كنندگان در كنگره پخش كرد و با بسيارى از آنان صحبت كرد و آنان را از اهداف پشت پرده كنگره باخبر ساخت. وى از بحمدون نامه‏اى به كاشف الغطاء نوشت و او را از اوضاع كنگره پس از پخش «المثل العليا فى الاسلام لا فى بحمدون» باخبر ساخت. در بخشى از اين نامه آمده است:

... در تاريخ 24/4/1954 به بيروت رسيدم. بيش از يك ساعت از ورود من نگذشته بود كه با چند نفر از شركت كنندگان در كنگره صحبت كردم و عقيده شما را درباره اين كنگره به آنان گفتم... عصر آن روز، چند نسخه از كتاب را بين دوازده نفر از اعضاى كنگره پخش كردم... پشيمان بودند كه چرا در كنگره شركت كرده بودند... سباغى در كنفرانس مطبوعاتى گفت «هدف كنگره اين است كه جبهه‏اى عليه سنگرهايى كه با غرب سازش ندارند به وجود آورند.» نشريه «الهدف» در مقاله‏اى با عنوان «امام كاشف الغطاء از روى كنگره بحمدون پرده برداشت» به ارزيابى هدف‏هاى كنگره و موضع‏گيرى شما پرداخت و بخش‏هايى از پاسخ شما را چاپ كرد. نشريه «تلگراف» نيز در مقاله‏اى بخش‏هايى از پاسخ شما را چاپ كرد و سخن يكى از دانشمندان مسلمان را كه گفته بود «كاشف الغطاء كشف الغطاء» (كاشف الغطاء پرده‏ها را كنار زد) در پايان مقاله آورد. نشريه‏هاى بيروت «المساء» و «الصوفيه» نيز مقالاتى درباره پاسخ شما و هدف‏هاى كنگره نوشتند.(1)

نامه‏اى به محمدعلى جناح

كاشف الغطاء در نامه‏اى به محمدعلى جناح، نخست وزير پاكستان، از او مى‏خواهد با آمريكا پيمان نظامى نبندد. متن نامه وى چنين است:

بسم الله الرحمن الرحيم

نخست وزير محترم پاكستان، استاد محمدعلى پس از سلام و آرزوى سلامتى، توفيق، پيروزى و بزرگى شما، عرض مى‏كنم كه دولت پاكستان، دولتى اسلامى است كه با نام اسلام بنا شده است. چنين دولتى شايسته‏تر از ديگر دولت‏ها براى رعايت قوانين اسلام است. خدواند در قرآن مى‏فرمايد: «گروهى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، هيچ گاه با دشمنان خدا و پيامبرش، گرچه پدران و فرزندان و برادران و خويشانشان باشند، دوست نمى‏شوند.» بدون ترديد، استعمارگران دشمن خدا و پيامبرش هستند. آنان فلسطين را اشغال و به صهيونيست‏ها كمك كردند. آنان كمك‏هاى تسليحاتى و مالى به اسرائيل مى‏كنند. شايسته دولت‏هاى اسلامى مانند دولت شما نيست كه با دولت آمريكا هم‏پيمان شويد و با آنان پيمان نظامى ببنديد؛ زيرا اين پيمان ريشه استعمارى دارد و سبب ويرانى و نابودى شما مى‏شود. ما از اين كه با مسلمانان مخالفت كنيد، به خدا پناه مى‏بريم. خدا شما را حفظ كند و با دعاى مسلمانان، ياريتان دهد.(1)

ستيز با آمريكا

دكتر فيليپ هتى، تاريخ شناس، نويسنده و استاد دانشگاه پرينستون آمريكا در سال 1373 ه .ق. به نجف رفت و از سوى دانشگاه، از كاشف الغطاء دعوت كرد در كنفرانس فرهنگ اسلامى و جهان معاصر، كه در سپتامبر همان سال در كتابخانه واشنگتن آمريكا برگزار مى‏شد، شركت كند؛ ولى كاشف الغطاء دعوت او را نپذيرفت.

در غروب روز چهارشنبه 27 / محرم / 1373 سرجان تروتبيك، سفير انگلستان در بغداد، همراه هيئتى جهت ديدار از كتابخانه عمومى مدرسه آيت‏الله كاشف الغطاء، وارد مدرسه شد. استاندار بغداد، عباس بلدادى و رئيس پليس كربلا و تنى چند از سران حكومت همراه آنان بودند؛ شمارى از علما و چهره‏هاى سياسى و فرهنگى نجف نيز حضور داشتند. سفير انگلستان و همراهان پس از بازديد از مدرسه، وارد كتابخانه شدند و از آن جا بازديد كردند. جمعى از استادان و طلاب مدرسه با اصرار از كاشف الغطاء خواستند تا مصاحبه با سفير انگلستان را بپذيرد. كاشف الغطاء پذيرفت در سالن مطالعه كتابخانه با او ديدار كند. گفت و گوى كاشف الغطاء با سفير انگليس دو ساعت به درازا كشيد. كاشف الغطاء در اين نشست، چهره استعمارى انگليس را هويدا ساخت. وى سخنان خود را با بخشى از خطبه امام على عليه‏السلام در نهج‏البلاغه آغاز كرد: «خداوند سبحان از دانشمندان پيمان گرفته است كه در برابر سيرى ظالم و گرسنگى مظلوم، ساكت نباشند.» و در آغاز گفت و گو، به سفير انگلستان گفت:

شما شخصيتى محترم و نماينده دولتى عظيم هستيد و من نيز، هر چند خود اين گونه نمى‏پندارم، نماينده بزرگترين امت هستم؛ امتّى متشكل از ميليون‏ها انسان مسلمان عرب و غير عرب از همه نقاط جهان كه همگى رأى مرا گردن مى‏نهند. ملاقات ميان چنين شخصيت‏هايى، معمولاً به ندرت پيش مى‏آيد و در طول ده‏ها سال ممكن است گاه به طور اتفاقى حاصل شود. اكنون كه اين اتفاق افتاده است سزاوار نيست بدون داشتن فايده‏اى براى دو امت به پايان برسد. ما به هدف عالى و نهايى خود نايل نمى‏شويم مگر با ترك تعارفات سياسى و ديپلماسى. بر ما لازم است حقيقت را آشكارا بازگوييم و نصايح را بدون سازش و مسامحه، آن گونه كه هست، تلخ و شيرين، بيان كنيم.

سفير انگلستان پاسخ داد: «ضمن تشكر از شما به سبب قبول درخواست مصاحبه، آماده شنيدن سخنان شما هستم.»

كاشف الغطاء گفت:

ما اعراب بلكه همه مسلمانان و شما، گر چه از شدت ضربات سختى كه بر ما وارد كرده‏ايد قلب‏هايمان پر خون است، مصائب و ضربات دردآورى كه حتى قضيه فلسطين در برابر آن‏ها كوچك است، ولى اكنون دچار دشمن مشترك و سرسخت (كمونيسم) هستيم كه تنها دشمن ما و شما نيست؛ بلكه دشمن بزرگ‏ترين نعمت خدا بر بشر، يعنى انسانيت، فضيلت و آزادگى است؛ دشمن آزادى فردى و اجتماعى است كه انسان را به صورت ابزارى مكانيكى و بدون اراده و اختيار درمى‏آورد. اين دشمنِ كرامت و فضيلت چنان سرسخت است كه نه فقط كمر به نابودى ما و شما بسته، بلكه از يك سو در پى قطع همه ريشه‏هاى كرامت‏ها و فضيلت‏ها برآمده و از سوى ديگر در پى قطع روابط خانواده هاست. اين دشمن با رشد ونمو، چنگال‏هاى خود را بر تمام جهان گسترانده است و اين اعتقاد كه شما آن را ويرانگر مى‏ناميد، اصل و اساس انسانيت را مسموم مى‏كند و روح فضيلت را نابود مى‏سازد.

علّت گسترش كمونيسم چيست؟ نجف كه سنگ بناى اوليه آن بر اساس تقويت دين و نشر فضايل اخلاقى بنا نهاده شده است، شهرى كه با غرس نهال فضيلت در تربت مطهرش، همچون دانشگاهى عظيم هر كاردانى را به سوى خويش جذب كرده و بيش از هزار سال است كه شيفتگان علوم دينى از سراسر جهان، رو به سوى آن دارند و علماى فاضل بسيارى با كسب درجه اجتهاد از آن جا راهى ديار خويش گشته‏اند، در معرض تبليغات كمونيسم قرار دارد. چگونه اين تبليغات در نجف كه يك سرزمين اسلامى محض است، ريشه دوانيده است؟ ... سلاطين ترك، بزرگ‏ترين مبلغان بريتانيا در عراق بودند... آنان دولت بريتانيا را چنان محبوب جلوه دادند كه در زواياى ذهن مردم جاى گرفته بود اگر انگلستان بر اين كشور حكومت كند، عراق را به باغى از باغ‏هاى بهشت تبديل مى‏كند!

... وقتى آتش جنگ جهانى اوّل شعله‏ورتر شد و انگلستان با كشتى‏هايش از فاو به بصره هجوم آورد، چهره‏هاى عراقى‏ها با تركان بود و قلب‏هاى آنان با انگلستان... براى انگلستان، عوامل مؤثر در فتح عراق، اهالى و عشاير عراق بودند؛ نه مانورهاى نظامى انگلستان و كشتى‏ها و سخنرانى‏هاى سردمداران آن كه در آغاز عمليات در برابر خيل جمعيت مى‏گفتند«ما آزادكنندگان آباد كنندگانيم، نه فاتحان و استعمارگران.» ما آن قدر صبر پيشه كرديم كه كاسه صبرمان لبريز شد. عراقى‏ها شاهد چيزى جز انتقال از بد به بدتر نبودند؛ آباد سازى انگلستان و تبديل زمين‏هاى كشاورزى عراق به كوير.

جناب سفير انگليس، آيا آن همه زمين‏هاى حاصلخيز وسيع كه بين كربلا و نجف بود، را اكنون مى‏بينيد؟ آن همه زمين‏هاى كشاورزى امروز به بيابانى خشك تبديل شده است؛ در حالى كه فرات در كنار آن است. اگر شما مى‏خواستيد به اين زمين‏ها توجه كنيد، چند موتور آب نصب مى‏كرديد و يا نهر احداث مى‏كرديد.

... در زمينه مسائل اخلاقى، نشر فساد و از بين رفتن ارزش‏هايى مانند عفاف و كرامت، و تبديل آن‏ها به فسق و فجور و بى‏بند و بارى، مخصوصاً در ميان جوانان، به گونه‏اى است كه فحشا فراگير شده و فساد و شراب خوارى به شكل وصف ناپذيرى، پخش شده است... .

سفير انگلستان در پاسخ گفت:

شما به ما گفتيد «بياييد و ما را از دست ترك‏ها نجات دهيد.» ما هم جان و مال خود را فداى شما كرديم. قبرهاى انگليسى‏ها در سرزمين شما شاهد ماست. ما در سرزمين شما، در واقع به دنبال آبادانى و عمران بوديم و با همه توان، فرزندان شما را به تحصيل واداشتيم؛ ولى شما با به راه انداختن شورش‏هاى پى در پى، بر ضد ما اعلام استقلال كرديد و گفتيد «مى‏خواهيم خودمان مستقل باشيم و حكومت را تجربه كنيم و راه ترقى را بپيماييم.» ما هم اين امر را به عهده شما گذاشتيم. پس اگر در آبادانى، كوتاهى شده، شما خودتان سزاوار نكوهش هستيد نه ما؛ زيرا شما عهده‏دار اين امر شديد و اجازه نداديد ما اقدام كنيم. با اين حال، پيشرفت هنوز محسوس است. طغيان سيل پايه بسيارى از ساختمان‏ها را فرا گرفت و حتى قصر پادشاه را احاطه كرد؛ ولى قصر پادشاه صدمه‏اى نديد...

كاشف الغطاء گفت:

بلى، شما به ما استقلال داديد ولى حقيقت اين است كه اين استقلال، دروغين و ساختگى بود. آن‏چه تغيير كرد، رنگ‏ها و اوضاع صورى و اشكال بود؛ ولى روح همان روح بود. وزارت خانه‏ها، پارلمان‏ها، مجلس شيوخ و نمايندگى‏ها مثل اشباح و سايه‏هايى بودند كه با اشاره اين روح، به حركت درمى‏آمدند. همه اين‏ها به حساب شماست؛ زيرا همه ساخته و پرداخته شماست.

اما درباره اين كه سيل قصر پادشاه را فراگرفت ولى قصر صدمه‏اى نديد، بايد گفت: كاخ پادشاه براى ما زياد مهم نيست؛ كوخ كشاورز براى ما مهم است. كشاورزى كه با عرق جبين و انگشتانش قصر پادشاه را ساخته است، در خانه‏هايى كه مانند گور است زندگى مى‏كند؛ به‏علاوه، سيل تمام مزرعه و خانه و دام او را فراگرفت.

در مورد پولى كه شما هر سال در برابر نفت به عراق مى‏پردازيد، و هنوز وعده افزايش قيمت آن را مى‏دهيد،... در مقابل آن‏چه مى‏گيريد، نمى‏پردازيد... آن‏چه را با دست راست مى‏دهيد، مجدداً همان را از دست چپ مى‏ستانيد... اى كاش دستگاه محاسبه كننده‏اى وجود داشت تا نسبت ميان آن‏چه از اين رهگذر نصيب عراق مى‏شود و آن‏چه نصيب شما مى‏شود، را مقايسه كند... تا روشن شود آيا سهم عراق از اين معامله چيزى جز سهم روباه و خرگوش از طعمه شير است؟

... طلوع استعمار از دولت‏هاى غربى، بلكه از آمريكا بود... استعمار مانند دزدى است كه وارد خانه‏اى مى‏شود و همه وسايل را برمى‏دارد و صاحب‏خانه هم تماشاگرى است كه هيچ نيروى دفاعى ندارد و اگر فرياد بزند...، دزد مى‏گويد «من آمده‏ام اثاثيه تو را بگيرم و خانه‏ات را آباد سازم و از خرابى حفظ كنم...» با اين اعمال شما، چگونه با كمونيسم مبارزه كنيم؟

سفير انگليس گفت:

... مبارزه با كمونيسم از طريق نهضت علماى دين و رهبران روحانى و ارشاد و تربيت جوانان، محقّق مى‏شود. بايد جوانان را از خطر كمونيسم برحذر داشت. لازم است جوانان در مدارس و مجالس شما، به طريق صحيح، توجيه شوند و تعليم و تربيتى صالح بيابند.

كاشف الغطاء پاسخ داد:

من اين مدرسه را با شش كلاس تأسيس كردم. اكنون سيصد جوان متين و منظم و تعدادى استاد، با حقوق ثابت، و مدير در آن‏جا مشغول به كارند. در كنار اين مدرسه، كتابخانه‏اى با كتاب دار و مستخدم براى استفاده محققان داير است. مردم و رؤساى عشاير، مردمى شرافتمند و ياور علما هستند و مدارس با كمك‏هاى آنان اداره مى‏شود. از اين رو، نيازى به كمك و بخشش حكومت ندارد... هر سال، در فصل امتحانات، هيئت بازرسان رسمى در مراسمى كه همه استادان و طلاب و جوانان حضور دارند، جهت اعطاى مدارك حاضر مى‏شوند.»(1)

سفير انگليس از خطر كمونيسم صحبت كرد. كاشف الغطاء به او گفت: «اگر شما فكر مى‏كنيد كمونيسم را با سرمايه‏دارى غربى مى‏توان ريشه كن كرد، سخت در اشتباهيد. كمونيسم يك نظام فاسد است كه آن را هرگز با نظام فاسد ديگرى مانند سرمايه‏دارى غرب نمى‏توان ريشه كن كرد. شما زمينه را براى رشد انديشه كمونيستى در عراق فراهم كرديد. كمونيسم زاييده نادانى و فقر است و اين سم‏هاى كشنده را شما به جان مردم عراق ريختيد. اگر با اين بيمارى‏ها مبارزه كنيد، ريشه كمونيسم مى‏خشكد.»

چند ماه بعد، برتون برى، سفير آمريكا در عراق، با كاشف الغطاء ملاقات كرد. كاشف الغطاء از كمك آمريكا به صهيونيست‏هاى جنايتكار سخن گفت. سفير آمريكا در توجيه كمك‏هاى آمريكا، گفت: «صهيونيست‏ها ستمديده‏اند. هيتلر پدرشان را درآورد. ما دلمان به حالشان سوخت و كمكشان كرديم تا جايى پيدا كنند و زندگى كنند.»

كاشف الغطاء فرياد زد:

اف بر اين مهربانى شما! شما افرادى را يارى مى‏كنيد كه خودشان از بزرگ‏ترين ستمگران روزگارند. به آنان كمك مى‏كنيد كه به ما ستم كنند! به آنان كمك مى‏كنيد تا خانه‏هاى فلسطينيان را به زور، تصاحب كنند. اگر آنان، به قول شما، آواره بودند چرا در كشور خودتان جايشان نداديد؟ اگر شما به فكر ستمديده‏هاييد، ملت‏هاى عرب ستمديده‏اند. امروزه انگليس و فرانسه كه هم‏پيمان شما هستند، آزادگان الجزاير، تونس و مراكش را با سلاح‏هاى جهنمى خود مى‏كشند، آنان آواره نيستند؟! آنان ستمديده نيستند؟! چرا به آنان كمك نمى‏كنيد؟

سفير آمريكا گفت:«ما هر سال، ميليون‏ها دلار به آوارگان فلسطينى كمك مى‏كنيم.»

كاشف الغطاء گفت: «اگر خيرخواه فلسطينى‏ها هستيد، آنان را به وطنشان برگردانيد؛ دلارهايتان مال خودتان. هر اندازه كه به فلسطينى‏ها كمك كنيد، به يك روستاى فلسطينى نمى‏ارزد؛ چه رسد به شهرهايى مثل حيفا، يا فادعكا.»

سفير آمريكا درمانده بود؛ پاسخى نداشت. نگاهى به قفسه‏هاى كتاب انداخت. ناگهان جرقه‏اى به ذهنش زد. مى‏دانست كتاب‏هاى علماى شيعه درباره فقه، اصول و حديث است و در آن‏ها نامى از آمريكا نيست. بدين سبب گفت: «آيا در كتابخانه شما كه هزاران جلد كتاب در آن هست، كتابى عليه ما وجود دارد؟»

كاشف الغطاء فرياد برآورد «كتاب كه چيزى نيست؛ قلب‏هاى همه ما عليه شماست. از دل تك تك ما به خاطر نيزه‏اى كه شما به جهان عرب زديد، خون مى‏چكد.»

سفير آمريكا سرافكنده شد و پاسخى نداد. گفت و گوى كاشف الغطاء با سفيران انگليس و آمريكا با عنوان «محاورة الامام مع السفيرين» چاپ شد و روانه بازار گرديد. كتاب چنان مورد توجه مردم قرار گرفت كه در همان سال، چهار بار چاپ شد.(1)

غروب

كاشف الغطاء 79 ساله بود كه در بيمارستان كرخ بغداد بسترى شد. روى تخت بيمارستان بود كه شنيد جنگ‏هاى فرقه‏اى بين طايفه‏هاى بحرين رخ داده است. از روى تخت بيمارستان، پيامى براى مسلمانان بحرين فرستاد و از آنان خواست جنگ را پايان ببخشند. در قسمتى از اين پيام آمده بود: «هر انسان آگاهى مى‏داند كه امروز، مسلمانان بيش از همه چيز به اتحاد، همدلى و برادرى نيازمندند. بايد دشمنى‏ها را كنار گذاشت. استعمارگران هميشه از اختلاف بين مسلمانان سود مى‏برند. آنان با دامن زدن به آتش اختلاف بين مسلمانان، فتنه و آشوب برپا مى‏كنند. درگيرى‏هاى قومى و قبيله‏اى تنها به سود استعمارگران است و تنها ضرر و زيانش به ما مى‏رسد.»(1)

او تا آخرين لحظات عمرش، مسلمانان را به وحدت فراخواند. او مى‏گفت:

«صهيونيست‏ها با هم متحدند؛ مسلمانان از يكديگر جدايند. اگر يكى از صهيونيست‏ها در عراق برايش گرفتارى پيش بيايد، ديگرى در چين به خاطر او ناراحت مى‏شود. دشمنان اسلام جنگ شيعه و سنى به راه مى‏اندازند. چرا بايد مسلمانان به جان يكديگر بيفتند؟ اگر كسى مى‏خواهد كتابى بنويسد، چرا به بزرگان مذهب ديگران بدگويى مى‏كند؟ مسلمانان بايد مهر و محبت برادران دينى خود را در دل داشته باشند.»(2)

نزديك به يك ماه بود كه كاشف الغطاء در بيمارستان بسترى بود. حالش بدتر شده بود. دايم قرآن مى‏خواند. علاقه بسيارى به دعاهاى امام سجاد عليه‏السلام داشت و بسيارى از دعاهاى صحيفه سجاديه را حفظ بود. پزشكان پيشنهاد كردند سفرى به نقطه‏اى خوش آب و هوا بكند. او نيز پذيرفت و در پانزدهم ذى‏قعده ء 1373 ه .ق. به كرند، روستايى بين كرمانشاه و خانقين، رفت. روز سوم ورودش به كرند بود كه نماز صبح را خواند و قبل از طلوع آفتاب، غروب كرد.

پيكر پاك كاشف الغطاء با تشييع باشكوه مردم كرند به سوى نجف رهسپار شد. مردم در مسير راه، تشييع جنازه باشكوهى انجام دادند و پيكرش را در قبرستان وادى السلام نجف به خاك سپردند.

تأليفات كاشف الغطاء

الف. چاپ شده:

1. اصل الشيعة و اصولها

2. الارض و التربة الحسينية

3. الايات البينات فى قمع البدع و الضلالات

4. التوضيح فى بيان ما هو الانجيل و من هو المسيح، 2 جلد

5. الحكمة و السياسة

6. الخطب الاربع

7. الخطبة التاريخية فى القدس

8. الدين و الاسلام يا «الدعوة الاسلاميه»، 4 جلد

9. السياسة و الحكمة

10. الفردوس الاعلى

11. المثل العليا فى الاسلام لا فى بحمدون

12. المراجعات الريحانيه، 2 جلد

13. المسائل القندهاريه

14. النظر الثاقب و نيل الطالب، حاشيه بر «مكاسب»، نوشته شيخ انصارى

15. تحرير المجلة

16. تعليقات بر الكلم الجامعة و الحكم النافعة

17. تعليقات بر الوساطة بين المتنبى و خصوصة

18. تعليقات بر ديوان سيد محمدسعيد حبوبى

19. تعليقات بر معالم الامامية

20. تعليقات و تراجم ديوان سيد جعفر حلى، معروف به «سحر باب و سجع البلابل»

21. جنة المأوى

22. حاشيه بر «تبصرة»، نوشته علامه حلى

23. حاشيه بر «سفينة البحار»، نوشته برادرش، آية‏الله شيخ احمد كاشف الغطاء

24. حاشيه بر «عروة الوثقى»، نوشته سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى

25. حاشيه بر «عين الحياة»، ترجمه «سفينة النجاة»

26. حاشيه بر «مجمع الرسائل»

27. خطبة الاتحاد و الاقتصاد

28. خطبة الباكستان

29. ده‏ها مقاله و سخنرانى كه در روزنامه‏ها و مجلات عراق و كشورهاى ديگر چاپ شد

30. زاد المقلدين

31. سؤال و جواب

32. صحائف الابرار فى وظايف الاسحار

33. عين الميزان

34. قضية فلسطين الكبرى فى خطب الامام الراحل محمدحسين كاشف الغطاء

35. كشف الاستار عن وجه النائب عن الابصار (شعر)

36. مبادى الايمان

37. محاورة الامام المصلح كاشف الغطاء مع السفير البريطانى و الامريكى

38. مختارات من شعر الاغانى

39. مقتل الامام الحسين عليه‏السلام

40. مناسك حج (عربى)

41. مناسك حج (فارسى)

42. ميثاق العربى الوطنى

43. نبذه من السياسة الحسينية

44. نقد «ملوك العرب»، نوشته امين ريحانى

45. وجيزة الاحكام

ب. چاپ نشده:

46. الدروس الدينية

47. الشعر الحسن من شعر الحسين يا «حسن من شعر الحسين»، منتخب اشعار سروده شده در سال‏هاى جوانى

48. العبقات العنبرية فى الطبقات الجعفرية فى تاريخ عائلة آل كاشف‏الغطاء

49. العصريات و المصريات، منتخب سروده‏هايش از 20 الى ... سالگى‏اش

50. ترجمه و تلخيص «سفرنامه ناصر خسرو»

51. ترجمه «حجة السعادة فى حجة الشهادة»، نوشته منيع‏الدوله

52. ترجمه «هيئت»، نوشته ناصر خسرو

53. تعليقات بر «ادب الكاتب»، نوشته ابن قتيبه

54. تعليقات بر «الفتنة الكبرى»، نوشته طه حسين

55. تعليقات بر «الوجيز فى تفسير القرآن العزيز»

56. تعليقات بر «امالى»، نوشته سيد مرتضى

57. تعليقات بر «نهج البلاغه»

58. تنقيح الاصول

59. تنقيح المقال فى مباحث الالفاظ

60. حاشيه بر «اسفار»، نوشته ملا صدرا

61. حاشيه بر «رسائل»، نوشته شيخ انصارى

62. حاشيه بر «رسالة العرشية»، نوشته ملا صدرا

63. حاشيه بر «رسالة الوجود»، نوشته ملا صدرا

64. حاشيه بر «قوانين الاصول»، نوشته ميرزاى قمى

65. حاشيه بر «كفاية الاصول»، نوشته آخوند خراسانى

66. حاشيه بر «مكاسب»، نوشته شيخ انصارى

67. حاشيه بر «هداية الاثر»

68. دائرة المعارف الصغرى

69. دائرة المعارف العليا، 3 جلد

70. ده‏ها سخنرانى و مقاله ديگر

71. رسالة الاجتهاد عند الشيعة

72. رسالة فى الاجتهاد و التقليد

73. رسالة فى الجمع بين الاحكام الظاهريه و الواقعيه

74. سفرنامه ايران

75. شرح تفصيلى «عروة الوثقى»، نوشته سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى، 4 جلد.

76. عقود حياتى، زندگى نامه خودنوشت

77. كتاب فى الاستشهاد الحسين عليه‏السلام

78. مغنى الغوانى عن الاغانى

79. منتخبات من الاحاديث و الاخبار و التراجم و غيرها

80. منتخبات من الشعر القديم

81. منتخب اشعار، مطالب فلسفى، عرفانى وغيره

82. نزهة السمر و نهزة السفر، سفرنامه حج

83. نقد شرح نهج البلاغه شيخ محمد عبده

 

منابع

84. آواى بيدارى (ويژه‏نامه روزنامه جمهورى اسلامى)، فروردين 1372.

85. اين است آيين ما، (ترجمه اصل الشيعة واصولها) محمد حسين كاشف الغطاء، ترجمه ناصر مكارم شيرازى، انتشارات نسل جوان، قم 1346.

86. پيدارگران اقاليم قبله، محمد رضا حكيمى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1383.

87. تحرير المجلة، محمد حسين كاشف الغطاء، مكتبة النجاح، ج 2، مقدمه، [بى تا].

88. تعامل ديانت ويساست در ايران، موسى نجفى، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، چاپ اول 1378.

89. توضيح در باره انجيل ومسيح (ع)، محمد حسين كاشف الغطاء، ترجمه سيد هادى خسروشاهى، دار التبليغ اسلامى، قم [بى تا].

90. جنة المأوى، محمد حسين كاشف الغطاء، گردآورى و مقدمه از محمد على قاضى طباطبائى، انتشارات حقيقت، تبريز 1380.

91. الذريعة الى تصانيف الشيعة، شيخ آقا بزرگ تهرانى، دار الاضواء، چاپ سوم، بيروت 1403ه. ق، ج 24.

92. ريحانة الادب، محمد على مدرّس، انتشارات خيام، تهران 1374، 8 جلد.

93. سؤال وجواب، سيد محمد كاظم يزدى، [ بى نا، بى جا، بى تا].

94. شخصيت و انديشه‏هاى كاشف الغطاء، احمد بهشتى، كانون نشر انديشه‏هاى اسلامى، چاپ اول، 1370.

95. شيخ آقاى بزرگ تهرانى، محمد رضا حكيمى، انتشارات فجر، چاپ دوم، تهران 1355.

96. شيعه در مصر، صالح الوردانى، ترجمه قاسم مختارى، سازمان تبليغات اسلامى، چاپ اول، 1376.

97. صحائف الابرار في وظائف الاسحار، محمد حسين كاشف الغطاء، گردآورى ومقدمه از محمد على قاضى طباطبائى، انتشارات شعارى، تبريز 1387ه. ق.

98. فقهاى نامدار شيعه، عبد الرحيم عقيقى بخشايشى، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى، قم 1364.

99. قصص العلماء، محمد تنكابنى، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ دوم، تهران 1364.

100. كاشف الغطاء سوره خشم، محمد رضا سماك امانى، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، چاپ اول، 1372.

101. ماضى النجف وحاضرها، جعفر باقر آل محبوبه، دار الاضواء، چاپ دوم، بيروت 1406ه. ق.

102. مجله پاسدار اسلام، شماره 23.

103. مجله پيام انقلاب، شماره 85.

104. معجم المؤلفين، عمررضا كحاله، مكتبة المثنى، دار احياء التراث العربي، بيروت [بى تا].

105. موسوعة العتبات المقدسة، جعفر خليلى، انتشارات مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت 1407ه. ق.

106. نامه‏اى از امام كاشف الغطاء، (ترجمه الثمل العليا في الاسلام لا في بحمدون)، ترجمه جلال الدين فارسى، كانون انتشارات جيبى، [بى تا].